در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت 86 تا 95 | مجموعه وحشی

مریدا پیشانی خود را لمس کردو درحالی که تند نفس می کشید چند قدم عقب عقب رفت تا دوباره روی مبل بنشیند، از این حرفهایی که زده میشد حال بسیار بدی داشت!
– سرورم؟؟
ملازم پشت در فریاد بلند کرالن را شنیده بود.
– سرورم مشکلی پیش اومده؟
مریدا فوراً به خودش جنبید، روی مبل چرخید و به سمت در نگریست درحالی که تلاش میکرد هیجان و سردرگمی در لحنش نباشد با صدایی بلند گفت– چیزی نیست… تو مرخصی همتون اینجارو خلوت کنید
بعد دوباره بلافاصله بسمت مادر و برادرانش برگشت، خدا را هزار مرتبه شکر میکرد که تائوس اینجا نیست! کرالن هنوز با خشم و ناباوری به میروتاش نگاه میکرد، چشم‌های سبزش از پرده‌ی اشک برق میزد، میروتاش که اکنون هرآنچه میخواست گفته و به نوعی انتقام خودش را گرفته بود اینبار با لحنی که آرام‌تر از قبل بود خطاب به کرالن گفت– لااقل الان میفهمی چه حسی داریم
مکث کرد ولی کرالن نتوانست جوابی بدهد، میروتاش با اشاره‌ی دست مریدا را نشان دادو با قاطعیت گفت– درست به همون اندازه که تو مادر مایی، مریدا هم خواهر ماست هیچی اینو تغییر نمیده!
بلافاصله بعد از او تابین دنباله‌ی حرف را گرفت و رو به مادرش گفت– تو اونقدر درایت داری که سالهاست یه کشور رو اداره میکنی، اونوقت چطور از پس درک بچه هات برنمیای؟
بعد درحالی که نگاهش به کرالن بود قدمی به عقب برداشت و ادامه داد– بمیرمم کاری که تو میخوای نمیکنم. من بی شرف نیستم
پس از اتمام حرفش چرخید و چشم از کرالن گرفت، بدون اینکه کلامی بیشتر بگوید بسمت درب رفت و از اتاق خارج شد. درحالی که چشم کرالن روی بسته شدن در پشت سر تابین بود اینبار میروتاش گفت– عشق و علاقه‌ای که بهت دارمو نقطه ضعفم ندون مامان، یجوری مأیوسم نکن که برم و دیگه پشت سرمو نگاه نکنم
قاب چشمان کرالن بسمت پسر دیگرش چرخید، کالبدش خالی و سرد شده بود.
میروتاش– وجودت همیشه بهم آرامش داده، کاری نکن بعد از این هروقت می‌بینمت استرس جای اون آرامشو بگیره…
او هم مثل برادرش قدمی به عقب برداشت و درحالی که اخرین نگاه را به کرالن می انداخت اهسته گفت–… منو از خودت فراری نده
کرالن مثل کسی که یخ زده باشد لب زد تا چیزی بگوید ولی میروتاش سرتکان داد و به او فهماند نمیخواهد چیزی بشنود، دهان بی‌رمق کرالن خاموش ماند و در سکوتی یأس اور به خارج شدن دومین پسرش خیره ماند. مریدا که نشسته بود و حال و روز مادرش را نظاره میکرد زهر خندی زد و سر به زیر انداخت، از دست دادن پسرانش برایش کمتر از سقوط این کشور نبود، شاید فقط همین جسارت و دیوانگی میروتاش بود که میتوانست نهیبی به کرالن بزند، به او بفهماند روی چه چیزی پافشاری میکند و این چه معنایی برای حریم پاک خانوادگی‌یشان دارد.
برای لحظاتی طولانی همانطور وسط اتاق ایستاده بودو به در خروجی می نگریست، معلوم نبود در سرش چه می گذرد، دستهایش را بالا اورد تا دکمه‌های پیراهنش را باز کند، دور سینه‌اش پارچه بسته بود و اکنون که حال خوشی هم نداشت سخت نفس می کشید، چند قدم آرام برداشت، روی نزدیکترین مبل نشست تا نفس بکشد، صورتش کمی رنگ پریده بود و وقتی سنجاق پارچه های دور سینه‌اش را باز میکرد صورتش از حس خفگی درهم رفت، سپس با صدایی بی رمق و گرفته زمزمه کرد– یکم آب بهم بده
مریدا نگاهی به دور و برش انداخت و ظرف آب را کمی دورتر دید، برخاست و بسویش رفت، یک لیوان آب ریخت و در دوقدمی کرالن ایستاد، به دستش نداد بلکه آن را روی میز مقابل او گذاشت، کرالن دستش را دراز کرده بود تا آب را از دست او بگیرد و وقتی دید مریدا لیوان را روی میز گذاشت کلاً از نوشیدنش پشیمان شد، نفسی گرفت، با حرکاتی عصبی و دل شکسته دوباره پارچه‌های دور سینه‌اش را محکم کشید، موقعی که به خودش سنجاق میزد دستانش کمی می لرزید، شاید دلش میخواست گریه کند ولی این اجازه را به خودش نداد، بغضش را با یک نفس عمیق فرو خورد و سپس از جا برخاست، بدون اینکه به مریدا نگاه کند با قدم‌های محکم بسمت در رفت و لحظه‌ای بعد او هم خارج شد.

می‌دانست قلب کرالن را شکسته، هم او و هم برادرانش، ولی اصلا پشیمان نبود، اگر هزار بار به عقب برمی‌گشت بازهم همان رفتار را می کرد چراکه آنها همه‌ی راه‌ها را برای فهماندن احساسشان به کرالن امتحان کرده بودند ولی او قانع نشد، در نهایت تنها چاره این بود همانطور که او در موضع خود ایستاده آنها نیز مقابلش ایستادگی کنند، محکم‌تر و سفت و سخت‌تر از قبل. بی مسئولیتی و تفریحات بهانه‌ای بود که چپ و راست به سرش کوبیده میشد، بسیارخب، او تغییر میکرد! آنقدر تغییر میکرد که خوده کرالن از او بخواهد لااقل ذره‌ای مریدای قبل شود.
به صورتش آب سرد زد، چند ندیمه فراخواند تا موهایش را بیارایند و آماده اش کنند، نیم تاجش را هم بر سر گذاشت و سپس از اقامتگاهش خارج شد، بسمت قصر اعظم رفت، همانطور که برایش خبر آورده بودند آنجا شلوغ‌تر از هر زمان دیگری بود، وزراء و سیاستمداران ریز و درشت گروه گروه درحال گفت و گو بودند، نمایندگانی از احزاب مختلف که به اتفاق رؤسای خود آمده بودند پوشیده در لباس‌هایی مربوط به منطقه‌ی جغرافیایی و پیشینه‌ی خود همه جا دیده میشدند، هنگام عبور مریدا از تالار همه به نشان احترام سر خم کردند، به محض اینکه یک قدم پیش می رفت صدای پچ پچ مردها را می شنید، قصر اعظم همیشه تهی از زنان بود، یک زن، حتی یک زن هم در این کشور جایگاه سیاسی نداشت. این اولین بار بود که حاضرین مکار و زیرک این قصر دوشیزه‌ای را می‌دیدند که در کشور مقام اجرایی به این مهمی دارد! نزدیکی اتاق پادشاه که رسید پیشکار ارشد به اتفاق تعدادی ملازم بسویش آمدند تا او را همراهی کنند.
مریدا– جلسه شروع شده؟
پیشکار جواب داد– چند دقیقه پیش سرورم. این سومین جلسه‌ست و البته مهم‌ترینشون
وقتی پشت در اتاق رسیدند مریدا تصادفاً هری نوه‌ی سِر ویلبرت را آنجا دید که با دو نفر دیگر صحبت میکرد، نگاه متکبر و سنگینش وقتی بسمت مریدا چرخید، خصوصاً با آن حالت فاتحانه‌ای که به خودش گرفته بود، ناخوداگاه قلب او را از حسی تلخ تکان داد!
سعی کرد هری را نادیده بگیرد و رو پیشکار گفت– حضورمو اطلاع بده
پیشکار در زد، لحظه‌ای بعد اجازه‌ی ورود داده شد و مریدا داخل رفت. پادشاه، یازده وزیر اصلی، دو لُرد و رؤسای هر هشت حزب قدرتمند کشور آنجا گرد هم جمع شده و پشت میز بزرگی کنار پادشاه نشسته بودند، در این جمع فقط جای لرد نولان و لرد هکتور خالی بود که قطعا بخاطر مسائل خانوادگی مربوط به ماروین حضور پیدا نکرده بودند، اگر آنها هم می آمدند مجموعه‌ای از قدرتمندترین و پرنفوذ ترین مردان کشور آنجا در اتاق پادشاه کامل بود. اتفاقی که بندرت رخ می داد مگر زمانی که بحران داخلی بزرگی گریبان گیر کشور میشد، رؤسای احزاب هرکدام در کشور صاحب ثروت، نیروی نظامی و نفوذ قومیتی در قشر بزرگی از جامعه بودند، مؤلفه‌هایی که به آنها این قدرت را میداد تا در صورت نادیده گرفته شدن، جنبش های مردمی و شورش داخلی ترتیب دهند، از همین جهت نسبت به وزراء و لردها خطرناک‌تر بودند و پادشاهان زیباندو همواره برای حفظ یکپارچگی در کشور رفتاری محافظه‌کارانه نسبت به آنها داشتند. اکنون مریدا درحال قدم برداشتن بسمت آنان بود و از خودش می پرسید آیا واقعا ازدواج او آنقدر مهم است که برای این افراد تبدیل یک بحران شده؟
بخاطر حضورش تمام حاضرین از جا برخاستند و ادای احترام کردند، کرالن که بر جایگاه خود در صدر میز نشسته بود و تاج پادشاهی‌اش به نشان قدرت بر سرش برق میزد با اشاره‌ی آرام دست شاهزاده را به نشستن درکنار خود دعوت کرد. برخلاف چند ساعت پیش که با حال آشفته‌ای اتاق مریدا را ترک کرد اکنون جدی و مسلط بنظر می رسید، او این را یاد گرفته بود مشکلات را در خود حبس کند و از دربیاریان مخفی نگاه دارد، چراکه این قوم در صورت دیدن کوچکترین ضعفی او را می بلعیدند! مریدا نیز با پایین آوردن سر به شخص پادشاه ادای احترام کرد و سپس در جایگاه خود سمت راست کرالن نشست. ظاهر رفتارش آرام و نگاهش عبوث بود ولی قلبش در سینه جوره دیگری می تپید، باز درمیان جمعی از مردان گردن کلفت کشور نشسته بود که هیچیک او را در حد و اندازه‌ی سلطنت نمی دانستند و قطعا برایشان سنگین تمام میشد یک زن بخواهد بر آنها سلطنت کند!
– وقت بخیر شاهزاده خانوم
این شخص سِر ویلبرت بود که درست مقابل مریدا نشسته و نگاهش میکرد، موهای سفید، پیشانی بلند و چشمانی که زیر پلکهای چروکیده‌اش برق نافذی داشن. در این جمع او چون نسبت به بقیه قدرت بیشتری داشت با جسارت بیشتری هم اظهار نظر می کرد.

سِر ویلبرت– از عالیجناب پادشاه خواستم امروز بعد از اتمام جلسه به نتیجه‌ی درستی برسیم ولی ایشون اصرار داشتن شما دوشیزه‌ی گران‌قدر هم حضور داشته باشید. ببخشید که مزاحم اوقات شما شدیم.
موهایش کوتاه و ریش کم‌پشتی داشت، حاشیه‌های کت بلندش طرح‌های طلایی مینیاتوری از دارکوب بچشم میخورد، همچنین انگشتری باارزشش طرح یک دارکوب با تاج بلند کشیده بود که نماد حزبش محسوب میشد.
مریدا میخواست سرش را به نشان تشکر کمی پایین بیاورد ولی پیش از اینکه حرکتی بکند پادشاه بالحنی قاطع که حواس مریدا را هم جمع کرد گفت– این دوشیزه‌ی گران‌قدر در آینده در رأس قدرت خواهند بود سِر ویلبرت، ایشون تصمیم گیرنده‌ی نهایی هستن و باید در جلسات حضور پررنگ داشته باشن
تازه با این اشاره‌ی قاطعانه‌ی پادشاه بود که مریدا فهمید چرا سِر ویلبرت آنقدر بر کلمه‌ی دوشیزه تاکید کرد و آنطور عذر خواست، مفهوم لحن دو پهلوی او درواقع این بود که جای یک دوشیزه در چنین جلسه‌ای نیست و کسان دیگری باید تصمیم گیرنده باشند!! یک آن به خودش آمدو دید قانون مهمی را نادیده گرفته، اینکه پشت هر حرف ساده‌ی یک سیاستمدار، همیشه معنی دیگری هم پنهان شده است. و این وحشتناک بود که مریدا به عنوان یک شاهزاده که قرار بود بر تمام این سیاستمداران سلطنت کند اینقدر ساده‌لوح باشد!
سِر ویلبرت– البته عالیجناب، پس بهتره جلسه رو ادامه بدیم
سپس دوباره رو کرد به مریدا، آنها معمولاً مستقیماً به صورت پادشاه و شاهزاده نگاه نمی کردند، رویشان بسمت شاهزاده بود ولی مردمک چشم را به میز می دوختند تا بی احترامی نشود.
سر ویلبرت– علت تشکیل جلسات متعدد به این خاطره که شما شاهزاده خانوم در آستانه‌ی ۱۹ سالگی هستید و ازدواجتون بیش از این نباید به تعویق بیفته
حرف سر ویلبرت هنوز کاملاً تمام نشده بود ولی مریدا اجازه‌ی پیشروی به او ندادو پرسید– چرا؟
سر ویلبرت که انتظار نداشت حرفش ناتمام قطع شود لب فرو بست، تعدادی از دیگر حاضرین هم صورتشان کمی درهم رفته بود.
مریدا– عذر میخوام سِر ویلبرت، چرا نباید بیشتر از این به تعویق بیفته؟
سوال جسورانه‌ای پرسید که قطعاً کرالن هم انتظارش را نداشت ولی هیچ واکنشی نشان نداد و در سکوت به گفت و گو ها و آنچه رخ میداد نگریست، شاید میخواست ببیند مریدا امروز با این موضع گیری به کجا خواهد رسید.
وزیر آلفونسو که سمت چپ سر ویلبرت نشسته بود و از بازوهای کارآمد او بود سرش را کمی به او نزدیک کرد و آهسته چیزی گفت، درواقع سوال او باعث شد بقیه نیز کمی ناراضی و آشفته شوند بااینحال سر ویلبرت بدون اینکه متعجب شود یا واکنش بدی نشان دهد با تسلط و ارامش برای مریدا توضیح داد:
سر ویلبرت– در فرهنگ و ادبیات کهن‌ ما زن‌ها به منزله‌ی باغ گُل هستن، نماد ظرافت و زیبایی و زایندگی. ولی زنی که همسر و فرزند نداشته باشه مثل باغ خشکیده‌ای میمونه که عطر و بویی نداره و اثری از جریان زندگی درونش نیست
از این تعبیر رک و مستقیم او یکّه خورد و اَبروهایش ناخوداگاه کمی به بالا مایل شد!
سر ویلبرت– دوشیزه مریدا شما الگوی زنان این سرزمین هستید، آیا قصد دارید با ورود به سیاست و امور نظامی نسبت به ذات زنانه‌ی خودتون بی حرمتی کنید؟ آیا می خواید با این روش زندگی بنیان خانواده‌های این کشور رو به خطر بندازید؟ دختران این نسل به شما نگاه میکنن، دخترانی که باید مادران آینده‌ی این سرزمین باشن، آیا میخواید کاری کنید دختران ما از نقش زنانگی و مادری خودشون فاصله بگیرن و وارد امور مردانه بشن؟
از سمت دیگر میز، اینبار وزیر دیگری گفت– فکر می کنید آیا یک زن، میتونه نرم خویی و ظرافت خودش رو نادیده بگیره و در مواقع لزوم با جدیت و قاطعیت تصمیم گیری کنه؟ که اگر هم چنین چیزی رخ بده‌، چه بر سر زن‌های ما میاد؟ زن‌ها از زنیّت دور میشن و کم کم این رسم بد در تمام کشور نهادینه خواهد شد
سر ویلبرت سَر خود را بشکل نمادینی برای احترام بسمت پادشاه کمی پایین آورد و گفت– جسارت منو ببخشید اعلی حضرت، اولین مشکل این کشور از جایی شروع شد که پادشاه بجای ازدواج با یک بانوی با اصل و نصب و انتخاب یک ملکه‌ی شایسته، ازدواجی پنهانی و کوتاه مدت ترتیب دادن. الان سالهاست مقام ملکه که جایگاه مادر این ملت محسوب میشه خالی مونده. شما مرد با درایتی هستید سرورم، میدونید شیوه‌ی زندگی خانواده‌ی سلطنتی توسط تمام کشور مورد رصد قرار میگیره و باید از هر لحاظ برای جامعه الگو باشه. با کمال تأسف شما یک خانواده‌ی از هم گسسته برای ملت به نمایش گذاشتید، قطعاً اگر یک ملکه‌ی شایسته داشتید در پرورش شاهزاده خانوم دقت بیشتری صورت می گرفت، در دوران شما همگی شاهد هنجار شکنی بزرگی هستیم چه‌بسا خبر میرسه حتی سربازان ارتش و گارد سلطنتی قرص صورت شاهزاده خانوم رو دیدن و دوشیزه‌ی اول این کشور که باید مصداق پاکی و زنانگی باشن در چنین مکان‌های خشن مردانه‌ای رفت و آمد میکنن!

همیشه میدانست صدای اعتراض آنها بالاخره بلند خواهد شد، حالا حتی آنقدر جسارت یافته بودند که نسبت به زندگی خصوصی شخص پادشاه هم صریحاً اعتراض میکردند، بعلاوه هماهنگی رؤسای احزاب نشان از این میداد که قبل از حضور در این جلسه همگی باهم به اتفاق‌نظر رسیده اند!
وزیر اعظم که معتمد و وفادار به شخص پادشاه بود بلافاصله با اخم جواب سِر ویلبرت را داد–لطفاً احترام خاندان سلطنتی رو حفظ کنید سر ویلبرت، انتقاد شما دست کمی از توهین نداشت!
سر ویلبرت بدون اینکه ذره‌ای پشیمان شود یا از موضع خود کوتاه بیاید گفت– شاید بهتر بود خیلی پیش‌تر از این انتقاد صریحم رو به گوش عالیجناب می رسوندم، در کشور زمزمه‌های شرم‌اوری به گوش میرسه که متاسفانه خانواده‌ی سلطنتی نسبت بهش بی‌تفاوت هستن
سپس دوباره رو کرد به پادشاه، درحالی که چشمانش و لحن کلامش حالت متکبرانه‌ای داشت سرش را بشکلی نمادین برای احترام پایین آورد و ادامه داد– سرورم شما هنوز پادشاه جوانی هستید، استدعا میکنم به این وضع خاتمه بدید و همسری انتخاب کنید، هنوز فرصت زیادی برای پسردار شدن دارید
مریدا لب فرو بسته بود! تنها کاری که کرد این بود که از گوشه‌ی چشم به کرالن نگریست، باوجودی که قلبش زیر گلویش میزد ظاهر پادشاه جوری آرام و مسلط بود که انگار انتظار تمام این حرف‌ها را داشته. او چگونه میتوانست به این خوبی ظاهر داری کند؟ حتی وزیر اعظم و لردها هم بخاطر هجمه‌ی رؤسای احزاب جا خورده بودند و محتاطانه بحث را دنبال میکردند، بااینحال پادشاه درحالی که به صندلی زرین خود تکیه زده بود درحالی که نگاه جدی و مقتدرش بر سر ویلبرت بود با لحنی که کمترین خشم یا هیجانی درخود نداشت پرسید– زمزمه‌های شرم‌آوری که ازش حرف می زنید چی هستن سِر ویلبرت؟
حضار نگاه‌هایی باهم رد و بدل کردند، سر ویلبرت لحظه‌ای مکث کرد تا با خود بیاندیشد آیا بیش از این جسور بودن نتیجه‌ی مطلوبی برایش خواهد داشت یا به ضررش خواهد بود، اما به هرحال تردید را کنار گذاشت و مثل قبل رک و مستقیم گفت:
سر ویلبرت– جداً عذرمیخوام سرورم که چنین چیزی رو بیان میکنم، ولی این شایعه بین مردم رواج پیدا کرده که شما در اثر یک بیماری عقیم شدید و به همین علت در تمام این سالها ازدواج نکردید
وزیر اعظم بلافاصله دستش را روی میز مشت کردو با اخم گفت– مراقب حرف زدنتون باشید سر ویلبرت!
وزراء متحیر و آشفته شده بودند، لردها باهم پچ پچ می کردند، نسبت دادن چنین صفتی به یک پادشاه جزو محال‌ها بود چراکه هیچ کجای دنیا یک مرد عقیم نمی‌توانست پادشاه باشد، این یک قانون بود! وزیر آلفونسو به طرفداری از سر ویلبرت با جسارت ادامه داد– خودتون بهتر میدونید که در تمام دنیا عقیم بودن یک پادشاه میتونه دلیل اساسی برای برکنار شدن از قدرت باشه، و عالی جناب با کمال تأسف شما با اصرار بر ولیعهدی شاهزاده خانوم، دست خود بیشتر و بیشتر به این شایعه‌های زشت دامن زدید که قادر به پسردار شدن نیستید!
از سوی دیگر رادفین رئیس حزب جنوب که اتفاقا روزی جزو دوستان نزدیک پادشاه سابق محسوب میشد گفت– در تاریخ همیشه تعدد پسران یک پادشاه نشانگر تحکیم پایه‌های خاندان سلطنتی بوده، شما با اینکار به سادگی باعث تزلزل سلسله‌ی پادشاهی اجدادتون شدید و حالا همگی شاهد هستیم حتی شاهزاده خانوم هم از ازدواج سر باز میزنن، با این حساب چه سرنوشتی در انتظار نسل بعدی پادشاهی خواهد بود؟ نزاع بر سر جانشینی یا طغیان‌ و شورش‌های مردمی؟
وزیر اعظم با لحنی قاطع و محکم جواب رادفین را داد– شورش مردمی صورت نخواهد گرفت مگر با نیرنگ استقلال طلبانی که لباس صلح به تن کردن!
موقع بیان این حرف نگاه تیز بینش رؤسای هر هشت حزب را هدف گرفته بود! رادفین با لحنی متحیر و سرزنشگرانه گفت– وزیر اعظم شما غیر مستقیم مارو به خیانت متهم می کنید؟
وزیر اعظم با صدایی محکم‌تر از قبل گفت– و شما کاملا مستقیم و با وقاحت به قدرت اول کشور افترا می زنید؟
از لحن تند وزیر اعظم رؤسای احزاب لب فرو بستند و با نارضایتی به یکدیگر نگریستند. در سطح کشور قدرت رؤسای احزاب بخاطر نفوذی که بر مردم خود داشتند از وزیر اعظم بیشتر بود، اما اکنون در قصر سلطنتی بودند! جایی که زور وزیر اعظم بر آنها می چربید و این برایشان گران تمام می شد!
وزیر اعظم– اعلی حضرت ۱۸ سال بر این کشور حکومت کردن، حکومتی بر اساس عدل و برابری. در این مدت کشور کوچکترین بحران و آشوبی به خودش ندید، مردم از سلطنت ایشون رضایت دارن با این وصف چه دلیلی غیر از جنبش‌های هدف‌دار احزاب میتونه جامعه رو به شورش تحریک کنه؟

مشت وزیر اعظم هنوز بر میز گره شده بود، نمی‌توانست تحمل کند تعدادی از بیرون بیایند و در حریم قصر بی حرمتی کنند، درستش هم همین بود، در چنین مواردی وزیر اعظم باید زبان پادشاه می‌بود چراکه در شأن خوده پادشاه نبود با کسی دهان به دهان بگذارد و جدل کند.
وزیر– هیچیک از رؤسای احزاب حق بازخواست اعلی حضرت پادشاه رو ندارن، امروز بجای همفکری شاهد توهین شما به پادشاه و شاهزاده بودیم. چه چیز در شما این جسارت رو ایجاد کرده که در قصر سلطنتی مقابل شخص اول خاندان سلطنتی بایستین؟؟
دلیلش واضح بود، همگی‌یشان هم می‌دانستند! آنها جسارت میکردند به این خاطر که بهانه‌ی لازم برای اینکار را داشتند. افعی سوراخ را یافته بود و پیوسته از آنجا می گزید، و درحال حاضر، با کمال تأسف، شیوه‌ی زندگی مریدا حکم این سوراخ را داشت. فرصت طلبانی که تاکنون محافظه کارانه در جایگاه خود نشسته بودند و خاندان سلطنتی را رصد می کردند تا به قدر کافی نقطه ضعف پیدا کنند، حالا پس از مدت‌ها راه مناسبی پیدا کرده بودند. برای اولین بار در زیباندو قرار بود یک زن قدرت را به دست بگیرد، و این افراد خوب بلد بودند چگونه تبدیل به کوه‌های سنگی شوند و بر سر راه او قرار بگیرند! جواب وزیر اعظم را سِر ویلبرت داد و درحالی که درست به اندازه‌ی وزیر اعظم محکم و قاطع بنظر می رسید:
سر ویلبرت– ما به عنوان نمایندگان اقوام کهن این ملت، خواهان برقراری نظم در خاندان سلطنتی هستیم وزیر اعظم. خواهان اجرای سنت‌های پاک نیاکانمون، خواهان احترام به فرهنگ و رسوم یک ملت!
رؤسای احزاب برعکس اختلافات بی شماری که قبلاً باهم داشتند اکنون بسیار هماهنگ و متحد بنظر می رسیدند، و مریدا با کمال تحیر از خودش می پرسید چه چیز باعث شده آنها اختلافات را کنار بگذارند و پشت هم باشند؟ به قدرت رسیدن نوه‌ی سِر ویلبرت برای احزابی که هریک خواهان استقلال طلبی منطقه‌ی خود و به زیر کشیدن دیگری بودند، چه سودی می توانست داشته باشد؟ پر واضح بود که مسائلی پشت پرده در جریان است!
وزیر آلفونسو– سرورم‌، ما خواهان این هستیم که در سبک زندگی شاهزاده خانوم تجدید نظر بشه. اگر ایشون قرار ملکه‌ی آینده‌ی این کشور باشن باید شأن و منزلت خودشون رو حفظ کنن
بلافاصله بعد از او رادفین سرش را سوی پادشاه خم کرد و گفت– سرورم به چه علت پسران رئیس قبیله‌ی میروتاش تا این حد به شاهزاده خانوم نزدیک هستن؟
رئیس حزب دیگری اضافه کرد– به چه علت شاهزاده خانوم به مقر ارتش ورود پیدا میکنن؟
و بالاخره اصلی‌ترین مهره، سر ویلبرت ریسمان را به دست گرفت– و از همه مهم‌تر، به چه علت شاهزاده خانوم از قبول مسئولیت‌های زنانه‌ی خودشون نسبت به خاندان سلطنتی سر باز میزنن؟
ادامه‌ی حرفش را با لحنی محترمانه خطاب به مریدا زد– برای ملکه‌ی آینده‌ی این کشور بدون شک لازمه مرد با درایتی رو درکنار خودشون داشته باشن تا امور سیاسی و نظامی بدرستی مدیریت بشه، و در عین حال پادشاه آینده‌ در دستان بزرگوار ملکه‌ی عاقل و فهیم ما پرورش پیدا کنن
سپس سرش را کمی بیشتر به نشان خضوع خم کردو آخرین نیش را کاری‌تر از قبل زد!
سر ویلبرت– استدعا میکنم شاهزاده خانوم طوری زندگی کنید که سزاوار این مقام باشه، در غیر این صورت تاجگذاری شما توسط رؤسای احزاب که نمایندگان برحق اقوام این کشور هستن به رسمیت شناخته نخواهد شد.
مریدا نفسش را نگه داشته بود، اگر نفس می کشید اضطرابش لو می رفت، او می‌دانست این مردان چه قدرتی در جامعه دارند و وقتی می‌دید اینگونه هجوم آورده اند تا به او بفهمانند توانایی و صلاحیت سلطنت بر کشور را ندارد، بی‌اختیار قالب تهی می کرد. حالا هم همگی‌یشان رک و راست می گفتند اگر بخواهد در این سازوکار پا را فراتر از وظایف همسری و مادری بگذارد، از او حمایت نخواهند کرد هیچ، تازه مقابلش هم خواهند ایستاد!
کرالن که تاکنون آرام و صبور بود و جوری به پیشبرد جلسه می نگریست انگار جلسه‌ای عادی‌ست، تنها به دو کلمه‌ی کوتاه بسنده کرد و گفت– اتمام جلسه.
همین دو کلمه‌ کافی بود تا حضار از تکاپو بیفتند و به او بنگرند، کرالن حتی نگاهشان نمی کرد، با دست اشاره‌ی آرامی زد و ادامه داد– سه روز دیگه نتیجه رو اعلام می کنید. می‌تونید برید
تعدادی ناراضی بودند ولی کسی نخواست بر ادامه‌ی جلسه اصرار بورزد چراکه فرمان پادشاه کوتاه و مشخص بود، آنها باید اتاق را ترک می کردند. مریدا نگاهش را کمی پایین انداخت، حضار دانه دانه برخاستند و پس از ادای احترام آنجا را ترک کردند، حتی پس از رفتنشان هم مریدا و کرالن برای لحظات طولانی در سکوت بودند.

به مشت‌های گره شده روی دامن خود می نگریست، زانوهایش سِر بود و در سینه احساس ضعف شدیدی میکرد. هنوز بوی عطر غریبه‌ی وزراء و رؤسای احزاب را در فضای اتاق حس می کرد، کمی تلخ، کمی خنک، و بسیار کهنه. کرالن آرام به پشتی صندلی خود تکیه زده و چشمانش را بسته بود، پس از دو روز بیخوابی و جلسات متعدد اکنون بسیار خسته بنظر می رسید بااینحال ذره‌ای از تشویش و سردرگمی مریدا را درخود نداشت.
کرالن– دیدی؟
این را اهسته زمزمه کرد بدون اینکه حتی چشم‌هایش را بگشاید.
کرالن– اینه واقعیت جامعه‌ای که تو باید بهش سلطنت کنی.
مریدا چیزی نگفت و ساکت ماند، مأیوس‌تر از آن بود که حرفی بزند.
کرالن– از تاریخ بشر میلیون‌ها سال گذشت. برای خودش لباس دوخت، قصر ساخت، قانون وضع کرد و روی این سازوکار اسم تمدن گذاشت. ولی یچیزی هیچ وقت تغییر نکرد،
چشمان سبز خسته‌اش را آرام گشود و به میزی که تا دقایقی پیش میزبان سیاستمداران بود نگریست.
کرالن– حیوانات وحشی برای حفظ قلمرو و سلطنت‌شون همدیگه رو می دَرَن، حیوانات داخل قصر هم همینطورن. قوانین دروغی زیادی وضع شده تا روی حقیقی‌ترین قانون سرپوش بزارن؛ یا ثابت کن قدرت غلبه بر دیگران رو داری، یا دیگران تورو به زیر میکِشن و بهت غلبه میکنن. بهش میگن قانون بقاء. قانون دنیای وحشی، که در لاک تمدن هم رام نشد.
بعد مردمک چشمانش آرام سمت صورت بی‌فروغ مریدا چرخید و نگاه عمیقی به او انداخت:
کرالن– بکُش، یا کُشته شو.
مکث کوتاهی کرد، پشتش را از صندلی برداشت و همانطور که از جا برمیخواست دستش را به دکمه‌ی بالای پیراهنش رساند.
کرالن– زمانی که هم سن و سال تو بودم به پدر بخاطر سخت گیری و خشونتی که در سلطنت داشت معترض میشدم. بعد از تاج گذاریم… خیلی زود فهمیدم من قراره از پدر هم پادشاه بی‌رحم‌تری باشم. علتش مشخصه
پشت به مریدا و میز، داشت با تمأنینه بسمت چهارچوب های بزرگ پنجره می رفت.
کرالن– برای کنترل این هشت حزب چاره‌ای جز جدیت و خشونت وجود نداره. مثل اینه که آلفای یه گله کفتار باشی، به محض اینکه حس کنن ذره‌ای ضعف داری… تیکه پاره‌ت میکنن! پس تو مجبوری برای حفظ جایگاهت از اونا هم بی‌رحم تر و هوشیار تر باشی. وگرنه کارت تمومه
مریدا نیز با اکراه از پشت میز برخاست، چیزی در سینه‌اش می لولید و نیش می زد، در سکوت بسمت مادرش قدم برداشت که مقابل پنجره ایستاده بود و به منظره‌ی تاریک باغ اصلی قصر نگاه میکرد. مریدا هم مثل او به بیرون نگریست، نگاهش آنجا و فکرش جای دیگری بود که نجوای آرام کرالن را شنید:
کرالن– چیزی درباره‌ی امپراطوری افسانه‌ای زمرّد شنیدی؟
رویش را آهسته به سمت مریدا چرخاند و به نیمرخش نگریست، مریدا بدون اینکه چشم از مقابل بردارد با صدایی گرفته جواب داد– بله. فقط یه افسانه‌ست
کرالن به جواب او بسنده نکرد و توضیح داد– هزار و پونصد سال پیش، امپراطوری زمرّد به مدت شش قرن بر بیست و پنج ملت قدرتمند فرمانروایی میکرد. یکی از این بیست و پنج ملت، قبیله‌ی دارکوب بود.
با شنیدن کلمه‌ی دارکوب انگشتری خاصی که در دست سِر ویلبرت دید به یادش امد، کنجکاو شد و بی‌اراده رو کرد به کرالن. او کاملا بسوی مریدا چرخیده و نگاه عمیقش را به او دوخته بود.
کرالن– دیگه قرن‌ها از اون دوران گذشته، تاریخ از یاد رفته و به افسانه‌ تبدیل شده. اما مردم هنوز نسبت به ریشه‌های خودشون وفادارن، سِر ویلبرت و دستگاهش خودشون رو بازمانده‌ی قبیله‌ی دارکوب میدونن. هرکدوم از این احزاب ریشه‌های منحصربفردی دارن که به تاریخ اجدادشون گره خورده. سزاوار احترامن چون بخشی از این کشورن، اما در عین حال، بی‌نهایت خطرناک. اگه پرچم استقلال طلبی بلند کنن، پادشاهی زیباندو بعد از ده‌ها سال یکپارچگی، هشت تکه میشه. در دوران سلطنت اولین ملکه، افتضاحی رخ میده که تاریخ از یاد نخواهد برد
نگاهش تا عمق مریدا را هدف گرفته بود و حقایقی که بیان میکرد هریک سنگینی وزن یه کوه را بر شانه‌ی او می گذاشت.
کرالن– و تو مریدا، به عنوان یه ملکه‌ی شکست خورده تا نسل‌ها بعد سند اثبات بی کفایتی هم‌جنسای خودت خواهی بود.
حرف‌هایش بی رحمانه اما حقیقت داشت، کاش می توانست راه فراری پیدا کند اما نبود. مریدا محکوم بود به اینکه قربانی سلطنت باشد، قربانی اهداف اجدادی که اکنون در دیار باقی نظاره گر اعمال او بودند.

کرالن– درنده‌ها سال‌ها دنبال یه نقطه ضعف اساسی می گشتن تا حمله کنن. و حالا تو شاهزاده مریدا، تو تبدیل به نقطه ضعف خانواده‌ی سلطنتی شدی
چیزی به زیر گلویش مشت میزد، پلکهایش داغ شده بود، درحالی که نگاهش به نگاه کرالن گره خورده بود با زمزمه‌ای گلایه‌مند لب زد– چرا؟ مگه من چیکار کردم
کرالن آرام سرش را تکان دادو گفت– کاری نکردی. تو از روزی که متولد شدی یه نقطه ضعف بودی، چون یه زنی.
کاش از این لحن رک و تلخ دست می کشید، مریدا بی اختیار اخم کرد و با بغض گفت– تو هم یه زنی
کرالن زهرخند محوی زد و نگاهش را از مریدا گرفت.
کرالن– زنی که سالهاست مجبوره هویتش رو مخفی کنه، چون این مردم آماده‌ی پذیرش سلطنت یه زن نیستن. اگه میفهمیدن من یه زنم، مطمئن باش تاالان زنده نبودم
مریدا سکوت کرد و سرش را پایین گرفت، با سرانگشتان سرد خود گلویش را لمس کرد که از بغض سنگین بود، کاش این تمدن تماماً در آتش می سوخت و در عوض میروتاش‌ها در زمین گسترده می شدند!
مریدا– اگه مردم منو نخوان چی… اگه حتی زنای سرزمینم منو نخوان
کرالن باز هم رک و بی پرده جواب داد– البته که نمیخوان. هیچکدومشون نمیخوان. اونا پادشاه قدرتمندی میخوان که به خوبی ازشون محافظت کنه، یه پادشاه با درایت و هوشیار. درحال حاضر هیچ کجای این سرزمین باور ندارن یه زن بتونه بدرستی از کشور حفظ و حراست کنه، اونا برای آیندشون مضطربن و شک نکن که ترجیح میدادن یه مرد جای تو باشه
مریدا در سکوت به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود، کرالن برای لحظاتی به چهره‌ی مشوش او نگریست و سپس گفت– اگه اصرار دارم ازدواج کنی برای همینه. برای اینکه لااقل افکار عمومی از این جهت آروم بگیره که تو دیگه یه دوشیزه‌ی نابالغ نیستی. یه مرد قابل اعتماد درکنارت باشه، کمکت کنه که جایگاهت رو محکم کنی، جانشین داشته باشی، به مرور زمان با درایتت خودت رو ثابت کنی. به مردا و زنای این کشور نشون بدی یه دختر، یه همسر، یه مادر، فارغ از نقشی که در خانواده داره میتونه در تاریخ هم قدم بزرگی برداره. تو اینکارو نه برای خودت و خاندان سلطنتی، بلکه برای اثبات جنس زن میکنی. این مسئولیتیه که درقبال دنیا داری
بی‌ اینکه خودش بخواهد پرده‌ی داغ اشک مردمک چشمانش را تار کرد، از جلوی مادرش چرخید تا او بغضش را نبیند، نفسی گرفت و سعی کرد به خودش بیاید، نمیخواست ضعیف‌تر از این بنظر برسد.
کرالن– میدونی مریدا، شاید برات خوشایند نباشه ولی بخش بزرگی از حرفایی که اونا امروز زدن حقیقت بود. اونا درست میگفتن، نگاه یه ملت روی توست، تو الگوی زنان و دختران این سرزمینی. نحوه‌ی زندگی تو روی جامعه تاثیر مستقیم داره. و در جامعه‌ای که چهارچوب خانواده کمرنگ و بی‌اهمیت جلوه داده بشه، جرم و جنایت و تجاوز و فحشا بالا میگیره. یه جامعه‌ی افسارگسیخته و بزهکار
پشت به مادرش ایستاده و نگاهش به مناظر پشت پرده‌ی حریر پنجره بود، به نگهبانان شیفت شب که درحال بازرسی محیط گسترده‌ی باغ بودند
می نگریست.
کرالن– از زاویه‌ی سیاسی، این جامعه باید باور کنه که ازدواج مهمه، خانواده مهمه، مادر شدن مهمه، پدر شدن مهمه، فرزند داشتن مهمه. میدونی چرا؟ چون ما سرباز میخوایم، ما نیروی کار میخوایم، ما انسان‌های متعهد و خانواده‌داری میخوایم که همدیگه رو به ازدواج و تولید مثل تشویق می کنن. هرچه این جمعیت گسترده‌تر و متعهدتر باشه، پادشاهی ما هم قوی‌تر خواهد بود.
امان از ذات خشک و زننده‌ی سیاست که همه چیز را بر اساس قائده‌ای بی‌رحمانه می سنجید، و امان از اوقاتی که کرالن در قالب یک سیاستمدار بی‌رحم قرار می گرفت و رک و راست از مریدا میخواست خود را فدای ساز و کار سیاست کند.
کرالن– وظیفه‌ی خانواده‌ی سلطنتی اینه که الگوی درست و صحیحی از زندگی به جامعه تحویل بده و درست به همین خاطر خیلی از شاهزاده‌ها و شاهدخت‌ها پیش از تو بالاجبار و از روی مصلحت تشکیل خانواده دادن. پررنگ ترین نمونه هم پدر و مادر خودمون، اونا ازدواج کردن و بچه‌دار شدن چون مجبور بودن چنین چیزی رو به جامعه نشون بدن. اگه دربار اصرار داره ازدواج کنی برای خوشبختی و رضایت قلبی تو نیست، این سیاسته! زندگی تو چه بخوای چه نخوای به سیاست گره خورده، بنابراین تمام روابطت باید قبل از هرچیز براساس مناسبات سیاسی باشه
بعد از اینکه چند لحظه از سکوت کرالن گذشت، مریدا نگاهش را از پنجره گرفت و سمت او برگشت، به صورت روشنش که جدی و تهی از احساس بود نگریست و بالحنی تسلیم گفت– ازم چی میخواید اعلی حضرت؟
کرالن به چشمان او که غم و ناامیدی در پس خود داشت زل زده بود، با آرامش و بدون کمترین ناراحتی، نباید هم ناراحت می‌شد، اینکه زندگی او نبود!
کرالن– من ۱۸ ساله که نائب‌السلطنه‌ی توام مریدا، پادشاه واقعی تو هستی نه من. تصمیم نهایی با خودته، حالا میدونی با چی مواجهی. برگرد به اقامتگاهت و به همه چیز فکر من، هر تصمیمی که بگیری من اطاعت میکنم

.෴℘෴.

درحالی که نگاهش به بخار گرم برخاسته از سطح آب بود پاهایش را آرام در حوضچه دراز کرد، کمی بیشتر در آب فرو رفت، حالا گرمایش را تا زیر گلو حس میکرد. از خودش می پرسید چگونه باید آزادی را در یک دنیای مملو از محدودیت معنا کرد؟ آیا این واژه در جهانی که ذاتاً محبوس در چهارچوب مکان و زمان بود می‌توانست رنگ حقیقت بگیرد یااینکه تمام آزادی خواهان تاریخ در طول عمر خود فقط در پی یک شعار دویده بودند؟ آیا آزادی یک حقیقت بود یا صرفاً یک واژه‌ی کمال گرایانه در جهت تحریک بشر برای ایستادگی درمقابل هرانچه عیش و نوش جهان مادی را منع می‌کرد؟
پلک‌هایش را برهم گذاشت و نفس عمیقی کشید، حمام بخار گرفته بود و مژگانش از شبنم گرم آب حوض، سنگین. از سر درد و دلتنگی به آنجا پناه اورده بود که کمی آرام شود ولی سودی نداشت، حتی ذره‌ای از وزن این بغض سنگ شده در گلویش کم نمی شد، اولین بار بود که سه شبانه روز از برادرانش دور می ماند، فکر اینکه دیگر تا مدت‌ها نخواهد نتوانست به خانه برگردد دیوانه‌اش می کرد و بدتر اینکه تازه شروع کار بود. حقیقت تلخ را پذیرفته بود که جای او اینجاست در این قصر، در میان لاشخور ها و کفتار ها، زیر یوغ سلطنت، زیر تاج زرین محدودیت. او از همین حالا تمام صبر و تحملش را از دست داده بود از خودش می پرسید کرالن چگونه تمام این سالها را دوام آورده، ولی شاید اگر مریدا هم میتوانست در پوشش مردانه مخفی شود و تمام مدت تکیه‌گاهی چون تائوس داشته باشد مثل کرالن قدرت تحمل این فشارها را بدست می آورد. اما او نمی‌توانست از زنانگی خود فرار کند، تمام کشور می‌دانستند شاهزاده یک زن است. شاید تنها چیزی که تحمل آینده‌ی پر فشار و پر مسئولیت او را ذره‌ای برایش راحت میکرد حضور یک مرد قابل اعتماد درکنارش بود، کسی مثل تائوس که برای خستگی‌ها و اندو‌هایش تکیه‌گاه و دلگرمی باشد، کسی که باعث شود او با آرامش و رضایت قلبی جانشین را متولد کند، ولی آیا اکنون که خبر از مسیر دشوار پیش‌رو داشت هنوز ترجیح می‌داد آن مرد هری نوه‌ی سِرویلبرت باشد؟ قطعا نه!
سرش را پایین گرفت و مشتی آب به صورت خود پاشید، پلک گشود و به سایه‌ی صورتی تن خود در زمینه‌ی مرمر روشن حوضچه نگریست، آیا می توانست این جسم بکر را که پر از احساسات لطیف دخترانه بود فدای دنیای خشک و زمخت سیاست کند؟ قلبش را نادیده بگیرد و وارد رابطه‌ای شود که روحش را پژمرده کند؟ کرالن میگفت پیش از او بسیاری از شاهزاده ها اینکار را کرده اند، ولی واقعا فکرش چقدر سخت بود! آنها چطور خلوتشان را در کنار شخصی گذرانده بودند که هیچ علاقه‌ای به او نداشتند؟ چگونه بچه‌دار شده بودند وقتی هیچ حس و اشتیاق و تمایلی نداشتند؟ آیا توانسته بودند فرزندی را که محصول عشق نبود دوست بدارند؟ شاید هم این افکار و این نگرانی‌های او بچگانه بود و در دنیای آدم های بزرگ جایی نداشت، نمی دانست!
دقایق طولانی بود که در آب نشسته و به چیزهای مختلف فکر میکرد، عاقبت هم تغییری در حالش ایجاد نشد و با همان حال مشوش از حوض بیرون آمد. ندیمه‌ها پشت در منتظرش بودند، اجازه نداده بود آنها داخل بیایند، وقتی تنش را خشک می کرد به موهای پاهایش می نگریست بی اختیار لبخند میزد. موها حتی روی ران و شکمش هم پررنگ و زیاد بودند، یاد حرص خوردن‌های تابین می افتاد وقتی می گفت دختری به شلختگی و بیخیالی او ندیده. چقدر دلش برای برادرانش تنگ شده بود، انگار نه فقط سه روز بلکه سه سال از هم دور بودند!
لباس پوشید و از حمام خارج شد، ندیمه‌ها همراهی‌اش کردند تا موهایش را خشک کنند و سنجاق بزنند، حالش از تمام این چیزها بهم میخورد، ترجیح میداد با برادرانش در رودخانه آب تنی کند و وقتی تابین از سردی آب گله کرد همراه میروتاش به او ناسزا بدهد. به هرحال وقتی سر و وضعش مرتب شد دیگر زمان آن بود که به ملاقات پادشاه برود، باید برنامه‌هایی را که در اوراق مکتوب کرده بود به او نشان میداد تا بعد به جلسه‌ی نیمه تمام سه روز قبل برگردند و تصمیم نهایی را اعلام کنند. تلاشش را کرد تا برنامه‌ی درست و کاملی باشد، در اینباره اضطراب داشت. اوراق را برداشت و از اقامتگاهش بیرون رفت، به قصر پادشاه رفت و درحالی که ملازمان همراهی‌اش می کردند به اتاق کرالن رسید، حضورش را اطلاع دادند و خیلی زود وارد شد، در این سه روز نه کرالن را دیده و نه پیغامی برای هم رد و بدل کرده بودند، وقتی به اتاق بزرگ و مجلل پادشاه رفت او را دید که روی کاناپه‌ی راحتی نزدیک شومینه نشسته و چای می نوشد، انتظارش را نداشت ولی پدرش هم آنجا بود، با دیدن تائوس بی اختیار چیزی در قلبش فشرده شد، موهای بلند سیاه و چهره‌ی اصیل بومی‌اش حسرت و دلتنگی مریدا را دو چندان میکرد

کرالن– پس چرا همونجا ایستادی؟
به خودش آمد و دید همان آستانه‌ی ورود ایستاده و به پدرش زل زده. چشم از تائوس گرفت و به اوراقی که در دست خودش بود نگریست، سپس بسمت پدر و مادرش قدم برداشت. تائوس روی مبل تک نفره‌ای رو به روی کرالن نشسته بود، موهایش از سمت راست سینه‌ی ستبرش رها و ساق‌های بلند و قوی‌اش را روی هم انداخته بود، باوقار و اصیل و پرجذبه بنظر می رسید، خصوصاً با آن لبخند پرمحبت پدرانه‌ای که به مریدا میزد.
مریدا– کِی اومدی؟
جلو آمده و بدون اینکه بنشیند به تائوس می نگریست.
تائوس– تازه اومدم، نیم ساعتی میشه.
کرالن بی سر و صدا برخاست و بسمت میزکارش که دورتر بود رفت، انگار می‌خواست پدر و دختر را تنها بگذارد که راحت باشند، میدانست مریدا غرغرها و گلایه‌های زیادی از اوضاع دارد.
تائوس– رو به راهی؟
مریدا درحالی که گوشه‌ی کاناپه‌ی بزرگی که درست پشت سرش بود می نشست آهسته گفت– اوهوم
نشست و به اوراقی که روی دامن خود نگه داشته بود نگریست، دروغ گفته بود، اصلا رو به راه نبود و این از چشم تائوس پنهان نمی‌ماند.
تائوس– مادرت درباره‌ی اون جلسه بهم گفت
مریدا نفسی گرفت و نالید– افتضاح بود
لحظه‌ای مکث کرد، با فکر مواجه شدن با آن افراد سرشانه‌یش از ناامیدی شل شد.
مریدا– چطور میتونم خودمو به کسایی ثابت کنم که اصلا نمیخوان منو بپذیرن
تائوس– قبل از دیگران باید بتونی به خودت ثابت کنی که قدرتشو داری. وقتی اینجایی چشمات با موقعی که میای خونه خیلی فرق داره
مریدا چشم از اوراقی که در بغل داشت گرفت و دوباره به پدرش نگریست.
تائوس– اینجا اصلا اعتماد بنفس نداری
مریدا لبش را به درون کشید و سکوت کرد، البته که اینجا اعتماد به نفس نداشت، چگونه میتوانست درجایی که هیچکس او را نمی‌خواست اعتماد بنفس داشته باشد؟
مریدا– برادرام… اونا چطورن؟
وقتی این را پرسید کاملا بغض کرده بود.
تائوس– دمق و بداخلاق. حتی نمیشه باهاشون حرف زد! دیروز برای اولین بار دیدم تابین سر ساروِن داد زد
معلوم بود که تائوس چیزی درباره‌ی مشاجره‌ی پسرها و کرالن نمی‌داند، مریدا هم قصد نداشت برایش بگوید!
کرالن– مریدا؟ بریم؟
پادشاه کت رسمی‌اش را پوشیده و تاج بر سر گذاشته بود. مریدا مضطرب و دستپاچه شد و به اوراقی که در بغل داشت نگریست، از جایش بلند شد و همانطور که بسمت کرالن می رفت گفت– اول… نمیخوای یه نگاهی به اینا بندازی؟
جلوی کرالن ایستاد و با تردید و دو دلی نگاهش کرد.
مریدا– میخوای بهشون چی بگی؟ هیچی از من نپرسیدی!
کرالن که برعکس او اصلا مضطرب نبود جواب داد– بهت گفتم هر تصمیمی بگیری اطاعت میکنم. ترجیح میدم منم مثل بقیه توی جلسه بفهمم
مریدا گردن کج کرد و ماتم گرفت، چرا کرالن اینقدر برایش سخت گرفته بود، انگار داشت ناگهانی در یک چنین مقطع حساسی دست او را رها میکرد، مریدا به راهنمایی‌های او امید بسته بود، فکر میکرد قرار است تصمیمش را به کرالن بگوید تا او همه چیز را در جلسه مطرح کند، ولی از قرار معلوم اینطور نبود مادرش داشت کاری میکرد مریدا خودش با این شرایط سخت مواجه شود!
تائوس– ترسیدی؟
صدای بم آرام پدرش را از پشت سرش شنید و بسمت او چرخید، تائوس کمتر از یک قدم با او فاصله داشت، دستانش را در جیب شلوارش فرو برده و سرش را کمی پایین گرفته بود تا صورت مریدا را ببیند.
مریدا– خیلی معلومه؟
این را با ناامیدی پرسید و بدون اینکه منتظر جواب تائوس بماند نیم نگاهی به عقب انداخت تا ببیند مادرش چقدر از آنها فاصله دارد سپس فوراً به پدرش نزدیک‌تر شد و تقریباً به سینه‌اش چسبید، خودش را روی نوک پا بالا کشید و در گوش تائوس پچ پچ کرد:
مریدا– چرا مامان اینجوری میکنه؟؟ من نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا نه فکر کردم قراره باهم مشورت کنیم! اون.. اون..
دست راستش را روی سینه‌ی پدرش مشت کرد.
مریدا– انگار کاملا منو ول کرده!
موقع بیان این جمله زیر گلویش سنگین شد، احساس میکرد کرالن طرف او نیست و باید درجلسه میان هیولا ها تنها باشد. تائوس دست مشت شده‌ی او را بر سینه‌ی خود لمس کرد، او را آرام از خود فاصله داد تا بتواند صورتش را ببیند و سپس آهسته گفت– میدونی مریدا من از خیلی وقت پیش میگفتم باید ولت کنه، اما دلش نمی اومد
مریدا با غصه و گلایه نجوا کرد– بابا!
تائوس با گوشه‌ی انگشتانش گونه‌ی مریدا را نوازش دادو بالحنی آرام تاکید کرد– تو باید رو پای خودت بایستی!

درست مثل کرالن زیادی آرامش داشت و این مریدا را عصبی میکرد، با یأس و ناامیدی آهی کشید و دوباره به اوراقی که در دست داشت نگریست، شاید این تصمیم لعنتی اشتباه بود، شاید باید جوره خاصی بیان میشد که سیاستمداران را قانع کند، چرا آنها نمی خواستند راهنمایی‌اش کنند؟
مریدا– تو هم نمیخوای بدونی تصمیمم چیه؟
مردمک چشم‌هایش مأیوسانه بالا خزید و به صورت مطمئن تائوس نگریست.
تائوس– من اینجا میمونم تا بعد از جلسه دوباره همدیگرو ببینیم
دستش را بالا آورد و بازوی مریدا را کمی فشرد سپس درحالی که مستقیم به چشم‌هایش نگاه میکرد بالحنی اطمینان بخش به او گفت:
تائوس– هر تصمیمی که گرفته باشی قطعاً بهترین تصمیمه
بعد کمی جلوتر آمد و آرام و با محبت مریدا را در آغوش گرفت، بازوان قوی‌اش با ملاحضه او را در بر گرفتند، مریدا سر بر سینه‌ی او گذاشت و سرشانه‌هایش شل شد، پلک هایش را بست و اهسته گفت– ولی اگه خراب کاری کنم ممکنه رؤسای احزاب با ما لج کنن و…
تائوس درحالی که پشت کمر او را نوازش میداد گفت– به درک. نهایتش چی میشه؟
مریدا زمزمه کرد– جنگ داخلی
تائوس که با ارامش درحال نوازش او بود گفت– یادت نره که اونا اگه دنبال جنگ داخلی باشن دیر یا زود دوباره یه بهونه‌ای پیدا میکنن
واقعا! چرا خودش یک چنین چیز ساده‌ای را درنظر نگرفته بود؟ اگر رؤسای احزاب فکر برانداختن این پادشاهی را بر سر داشتند هرچقدر هم مریدا در مقابلشان کوتاه می آمد آنها باز هم دنبال راه دیگری می‌گشتند.
تائوس– میخوای برای اینکه بهونه‌ای دستشون ندی تا آخر تسلیمشون باشی؟ اینجوری تو واقعا قدرت رو به اونا دادی
بازوانش را از دور مریدا بازکرد و ذره‌ای عقب رفت‌، دو سمت شانه‌ی او را گرفت و به چشم‌هایش نگریست:
تائوس– فراموش نکن اگه از همین اول یه ادم تسلیم و ضعیف بنظر برسی از چشم بقیه‌ی ارگان‌ها میفتی. بعلاوه قوی‌ترین قشر این جامعه نه وزراء هستن نه رؤسای احزاب و نه لردها و نه ارتش و گارد سلطنتی. قدرت واقعی یعنی جلب رضایت میلیون‌ها انسان که این کشور رو تشکیل دادن
چند لحظه‌ای با نگاه محکم و اطمینان بخشش به صورت مریدا زل زد، بر موهای او دست کشید و سپس گفت:
تائوس– تابحال شده کسی یه گرگ، شاهین یا عقاب رو دیده باشه و تو نگاه اول از خودش بپرسه این نر یا ماده‌ست؟ نه! همه میگن وااای خدای من، ببین چقدر مقتدر و باشکوهه…
وقتی کلمات مقتدر و باشکوه را بیان میکرد جوری نگاهش از تحسین برق میزد انگار مریدا در چشمش منعکس کننده‌ی این صفات بود!
تائوس– اونقدر مقتدر و باشکوه باش که کسی جرأت نکنه به زن یا مرد بودنت فکر کنه
چقدر در حریم امن و مطمئن پدرش آسودگی و آرامش داشت، جوری به صورت او نگاه میکرد و منتظر ادامه یافتن حرف‌هایش بود انگار کلماتی که بیان میکرد دست کمی از وحی الهی نداشتند
تائوس– کمرتو راست نگه دار، سرتو بالا بگیر
با کناره‌ی انگشتش زیر چانه‌ی مریدا را لمس کرد و تا به سمت بالا هدایتش کند، مریدا هرآنچه او میخواست اطاعت میکرد
تائوس– نذار توی نگاهت ضعف و نگرانی ببینن، نفس عمیق بکش
مریدا لب زیرینش را به درون کشید و درحالی که پلکهایش را بسته بود نفس عمیقش را بیرون فرستاد، راست و محکم ایستاد، همانطور که تائوس گفته بود، ضربان قلبش دیگر شدت قبل را نداشت، اکنون زانوهایش سست و بی‌رمق نبود. تائوس سرش را پایین آورد و با چشمان عقابی نافذش اطمینان را به نگاه او القا کرد:
تائوس– فراموش نکن که از پس هرکاری برمیای
پدرش همیشه این را به او گفت، پدرش به او اعتماد کامل داشت، مگر تائوس نگفته بود اگر مشکل وراثت خون وجود نداشت مریدا را سزاوار جانشینی خود می دانست؟ برایش کافی بود که مرد قدرتمند و با درایتی چون تائوس او را لایق و شایسته میدانست، رؤسای احزاب می‌توانستند بروند به درک! وقتی پدرش پشتش بود دنیا را حریف میشد. حالا که دلش آرام بود بی‌اختیار لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
مریدا– اگه تو میگی پس حتماً برمیام
تائوس متقابلاً لبخند زد و بوسه‌ی نرم و آرامی بر پیشانی او کاشت.
کرالن– تموم نشد؟
هردو بسمت او برگشتند، چند دقیقه‌ای میشد که منتظر ایستاده بود، مریدا قبل از اینکه راهی شود دوباره به پدرش نگریست و اوراقی را که تمام وقت مضطربانه به خودش می فشرد با خیال راحت به پدرش داد.
مریدا– همه چیز توی ذهنم هست به اینا احتیاج ندارم
بعد بسمت مادرش رفت و باهم از اتاق خارج شدند. جلسه‌ی بسیار مهمی بود و در جای دیگری برگذار میشد، مریدا پشت سر پادشاه به سالن وارد شد و حضاری که پشت میز نشسته و منتظرشان بودند برای احترام از جا برخاستند. از همان ابتدا چشم‌های مریدا با دیدن لرد هکتور در کنار دو لرد دیگر برق زد! در این چند روز بعد از اینکه امید همراهی ماروین را از دست داد، فکر لردهکتور در سرش پررنگ‌تر و پررنگ‌تر میشد، او که مرد بانفوذی بود و خون سلطنتی در رگ داشت می‌توانست راه نجات دیگری باشد!
برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

دسته بندی ها.

  • No categories

ابر برچسب ها.

Recent Comments

    دسته بندی ها

    • No categories