در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت ۷۶ تا ۸۵ | مجموعه وحشی

کرالن از کنار آتش گذشت و تازه به وسط چادر رسیده بود که صدای قدم‌های کسی بیرون چادر شنیده شد، تائوس بود! جوری که انگار کسی از دور صدایش زده باشد پیش از اینکه وارد شود با صدایی بلند گفت– بهشون بگو اونارو جا به جا کنن، من دیگه دارم از هوش میرم
تپش قلب مریدا تند شد و ناخوداگاه لبخند گشادی بر لبش نشست. بیصبرانه منتظر لحظه‌ای بود که تائوس ببیند کرالن با میل خودش نزد او برگشته! کرالن قدم‌هایش سست شده و همانجا وسط چادر ایستاده بود، لحظه‌ای بعد لبه‌ی چادر کنار رفت و تائوس درحالی که پالتوی سیاه خز خود را از سرشانه عقب میداد پا به درون گذاشت. به محض ورود چشمش که به کرالن خورد خشکش زد، هیچ چیز نگفت، حتی دست‌هایش نیمه‌ی راه عقب دادن پالتو بی‌حرکت ماندند. موهای سیاهش باز بود و عضلات برنزی سینه و شکمش از میان لبه‌های کنار زده شده‌ی پالتو خودنمایی میکرد. برای چند ثانیه سکوت محض حکم‌فرما بود، تااینکه بالاخره کرالن لب باز کرد تا شاید بتواند جمله‌ای برای دلیل برگشتنش سرهم کند:
کرالن– آمم… من… درواقع…
چه باید می گفت؟ بعد از یک لحظه من من کردن لب فرو بست، نفس آرامی کشید و به سادگی روزهای عادی پیش از جدایی گفت:
کرالن– خسته نباشی.
و همین یک جمله و یک نگاه، همین حضور برای پَر کشیدن تائوس کافی بود! چند قدم باقی مانده تا کرالن را با سرعت پیمود و بازوان کلفت پرقدرتش او را حریصانه دربر گرفتند، کرالن را به آغوش کشید و از زمین کَند! سر در خیل موهای زیتونی‌اش فرو برد، عطرش را نفس کشید و او را بیشتر و بیشتر به خود فشرد، کرالن نیز از همان لحظه‌ای اول بازوانش را دور گردن او فرستاده و سر در گودی گریبانش فرو برده بود، بچه ها نگاهی باهم رد و بدل کردند، آنها انتظار داشتند ابتدای کار لااقل چند جمله‌ای رد و بدل شود! تائوس یکی دو دقیقه همسرش را محکم به آغوش فشرد تااینکه کم کم خودش را راضی کرد بازوانش را مقداری شل کند تا پاهای کرالن دوباره به زمین برسد، صورتش را از موهای او در آورد، سرش را کمی عقب برد تا بتواند به چشم‌های کرالن نگاه کند، درحالی که با شوق و هیجان لبخند میزد آهسته گفت–..برگشتی پیشم
یک دستش پشت کمر کرالن بود و سرانگشتان دست دیگرش گونه‌ی روشن او را نوازش میداد، آنقدر نزدیک بود که نفسش تارهای سبک موهای کرالن را تکان میداد.
کرالن– اومدم ولی… هنوز باورم نمیشه بعد از این همه سال بهم گفتی برو
کرالن این را آهسته گفت ولی دلخوری در لحن و نگاهش پیدا بود. تائوس سرش را به طرفین تکان داد و گفت– من… اون… فقط… منظورم از اون حرف…
درحالی که چشم‌های سیاهش به زمردهای درخشان نگاه کرالن دوخته شده بود، دلش برای توجیه و بهانه تراشی طاقت نیاورد، پلک برهم گذاشت و گفت:
تائوس– غلط کردم
دوباره چشم گشود و درحالی که صورت جدی و مقتدرش اکنون حالتی رام و پرتمنا به خود گرفته بود ادامه داد– منظورم چیزی که تو فکر کردی نبود ولی به هرحال غلط کردم
کرالن با مظلومتی زنانه که دلشکستگی‌اش را نشان میداد گفت– حتی گردنبندو ازم گرفتی!
و تائوس فوراً مثل بچه‌ی خطاکاری که بدنبال بخشش است گفت– دوباره گذاشتمش تو صندوق خودت!
کرالن نگاهش را پایین انداخت و نجوا کرد— دیدمش
و بعد تائوس باره دیگر او را محکم بغل کرد، چقدر عاشق و بی‌قرار بنظر می رسید! انگار نه انگار که بیشتر از ۱۸ سال از عمر این ازدواج می گذشت!
میروتاش– اِهم اِهم
صدایش را بشکل معناداری صاف کرد و مردمک چشم‌هایش با یک چشم غره بسمت دیگری غلتیدند. تائوس درحالی که هنوز کرالن را در آغوش داشت نگاهی به آنها انداخت. مریدا لبخند گشادی برچهره داشت، تابین با تعجب به آشتی سریعشان زل زده بود و میروتاش حالتی داشت که انگار تائوس به اموال او دست درازی کرده!
تائوس– شما سه تا چرا همیشه اینجا افتادین؟
مریدا که از تماشای پدر و مادرش ذوق زده بود گردن کج کرد، بازوی تابین را بغل گرفت گفت– ما اومدیم آشتی رو ببینیم!
تائوس نتوانست با دخترش تندی کند، بخصوص که آنطور داشت با نگاه و لبخندش ناز می کرد، دوباره به کرالن نگریست، سرش را کمی پایین آورد و گونه‌ی او را بوسید، انگار هنوز اکراه داشت آغوشش را از دور او باز کند، عاقبت خوده کرالن بود که کمی عقب رفت و دست او را گرفت. بسمت جایی که بچه ها نشسته بودند قدم برداشت و تائوس را با خودش همراه کرد.
کرالن– سیمات لطف کرد و برامون صبحانه آورد، برات شیر گرم کنم؟
تائوس درحالی که کرالن را دنبال میکرد و به آبشار مواج زیتونی موهای او بر شانه‌اش می نگریست جواب داد– آره

.෴℘෴.

میروتاش– اصلا توجه کردید مامان نسبت به قضیه‌ی تجاوز چه حساسیتی نشون میده؟
عصر همان روز درحال قدم زدن در دشت‌های هموار نزدیک درّه‌ی آروگِن بودند‌، میروتاش از صبح تاکنون در خودش بود و عاقبت هم نتوانست این موضوع را در دلش نگاه دارد!
تابین– اوه بَرد اصلا دِمیخوام به دلیلش فک کنم!
تابین بازهم جوری شال گردن را دور دهان و بینی خود پیچیده بود که بسختی میشد حرفش را فهمید! مریدا که سمت راست میروتاش قدم میزد نگاهی به نیمرخ برادرانش انداخت و با تردید پرسید– جداً فکر می کنید دلیلی داره؟
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند شانه‌اش را به بالا مایل کردو با خودش گفت– واسه من قبولش سخته. اون با بابا رابطه‌ی خیلی خوبی داره، اگه همچین چیزی رو تجربه کرده بود بعید میدونم که میتونست راحت زناشویی رو قبول کنه
میروتاش نفس کلافه و عمیقی کشید و درحالی که سرش را به طرفین تکان میداد گفت– اگه هم تو گذشته‌ش چنین چیزی بوده… واقعا از خدا میخوام که هیچ وقت نفهمم! دیوونه میشم!
مریدا هم مثل میروتاش آهی کشید و به مسیر مقابل خیره شد. تابین با صدایی خفه شده در شال گفت– حالا کجا دَفتن؟
دشت‌های سرسبز و وسیع اطراف قبیله بر بالای درّه‌ی کهن آروگن واقع شده بود. درّه‌ای عمیق که بستر رودخانه‌ا‌ی خروشان بود، رودخانه از کوهستان های عظیم شمالی سرچشمه می گرفت، از مسیری طولانی در بستر درّه می گذشت و به جنوب شرقی می رفت. حالا که زمستان درحال سرآمدن بود چمن‌ها سایه‌ی زبرجدی زیبایی بر شیب‌های نرم دشت انداخته بودند، اکنون حتی جنگل‌های کم‌درخت و کوچک غرب هم برگ زده و درحال شکوفا شدن بنظر می رسیدند.
مریدا– اونا نیستن؟
مریدا چشم‌هایش را باریک کرده بود تا لا به لای درختان را ببیند. به یک جنگل کوچک نزدیک درّه که بنظر می رسید کرالن و تائوس درحال قدم زدن در آن هستند. بچه ها بسمت جنگل رفتند، سر و صدا نکردند و خودشان را نشان ندادند، ابتدا عمدی نبود، با خودشان می گفتند نزدیک‌تر که شوند پدرومادرشان آنها را خواهند دید ولی اینطور نشد، پشتشان به مسیری که آنها می آمدند بود و اهمیتی به اطراف نمی دادند.
کرالن– چرا توی این فصل میوه داده!
جلوی یک درخت سیب سبز وحشی ایستاده و سرشان را بلند کردند.
تائوس– دمای هوا اینجا مناسبه
مریدا به برادرانش نگریست و اشاره زد که اهسته تر قدم بردارند تا در موقعیتی مناسب پدر و مادرشان را بترسانند، از همین رو باقی مسیر را محتاطانه از پشت تنه‌ی درختان جلو می رفتند.
کرالن– یکی برام بچین
این را خطاب تائوس گفت چراکه شاخه‌ها بلندتر از دسترسش بودند. تائوس نیز جستی زد و یکی از شاخه‌ها‌ی قوی درخت را گرفت، زیر پالتوی سیاهش پیراهن نپوشیده بود، وقتی با یک دست خودش را بالا می کشید تا با دست دیگر میوه‌ای بچیند عضلات ورزیده‌ی شکمش کاملا جلب توجه میکردند. چشم‌های کرالن با تحسین بر سینه و شکم و ران‌ها و پاهای بلند شوهرش غلتید و مریدا لبخند شیفته‌ بر نیمرخ او را دید!
کرالن–.. تائوس
تائوس درحالی که هنوز بر درخت آویزان بود تا سیب دوم را بچیند گفت– هوم؟
کرالن با لحنی که درتلاش بود بچگانه بنظر نرسد گفت– به حرفم نخند ولی… توام منو میبینی دلت ضعف میره؟؟
تائوس سیب دیگر را چید و پایین پرید، میوه را بسمت کرالن گرفت و درحالی که لبخند موزیانه‌ای برلب داشت جواب داد– عزیزم من تورو می بینم یجای دیگه‌م ضعف میره!
و همین جمله کافی بود تا بچه‌ها بی اراده بزنند زیر خنده!! مریدا اصلا نفهمید چه شد، آنقدر از حرف پدرش غافلگیر شده بود که به خودش آمد و دید درحال قهقهه زدن است! دیوار پنهانشان فرو ریخت و نگاه تیز کرالن و تائوس بسمتشان چرخید! دیگر پشت درخت پناه گرفتن بی معنی بود، درحالی که تلاش می کردند خنده‌یشان را کنترل کنند بیرون آمدند و بسمت پدر و مادرشان رفتند، تائوس دستانش را به کمرش زد و سرش را به نشان تاسف تکان داد:
تائوس– شما نکبتا چرا دو دقیقه دست از سر ما برنمیدارین!؟
مریدا درحالی که گونه‌هایش از آنهمه خنده کش آمده بود و حالا لب می گزید که آرام بگیرد صادقانه گفت– ما اتفاقی اومدیم اینجا!
تائوس مؤاخذه گرانه گفت– و اتفاقی تصمیم گرفتین گوش بایستین!
مریدا ترجیح داد به این یکی جوابی ندهد و فقط نگاهی با برادرانش رد و بدل کرد! تابین شال را کمی بالاتر کشیده بود تا خنده‌اش را از چشم پدر و مادرش دور بماند و میروتاش هم طبق انتظار از حرفی که تائوس به کرالن زده بود اصلا خوشش نیامده و اخم بر چهره داشت! این میان پیش از اینکه هرسه به آنها برسند کرالن چشم غره‌ی سنگینی به تائوس زد و به حالت قهر و دلخوری از مقابلش رد شد!
تائوس– هی… آلن!
او بلافاصله دنبال همسرش راه افتاده بود.
کرالن– برو گمشو!
داشت از صف درختان خارج میشد تا از جنگل بیرون برود.
کرالن– همین مونده بود که منو مضحکه‌ی چن تا بچه کنی

معلوم بود کرالن بخاطر جواب بی‌شرمانه‌ای که تائوس نسبت به ابراز علاقه‌اش داد ناراحت شده بود. او از جنبه‌ی احساسی به تائوس ابراز علاقه کرده بود ولی تائوس از جنبه‌ی جنسی جوابش را داد!
تائوس– آاااا… عزیزم من شوخی کردم!
بالحنی این را گفت که نشان دهد کرالن زیادی شلوغش کرده. بچه ها همچنان دو قدم دورتر دنبالشان می رفتند، چیزی حدود پنجاه قدم جلوتر از مرز جنگل میشد درّه‌ی آروگن را دید، استشمام عطر و بوی خنک رودخانه و شنیدن صدای جوش و خروشش بسیار روح بخش بود! کرالن همچنان سرد رفتار میکرد تااینکه نزدیکی‌های درّه تائوس از پشت بازوانش را دور او انداخت و مجبورش کرد تا آرام آرام متوقف شود. دهانش را به گوش کرالن فشرد و درحالی که لبخند میزد چیزی به او گفت. بچه ها بی توجه از کنار آنها گذشتند و از لب درّه به پایین نگریستند، آنقدر عمیق و خوفناک بود که مریدا سرگیجه می گرفت! آب با شدت می خروشید و به دیواره‌های سنگی درّه کوبیده میشد تا از پیچ‌ و خم‌ها بگذرد، تنه‌های قطور درختان سرنگون شده از آن ارتفاع شبیه تکه چوب های کوچک در تخته‌سنگ ها گیر کرده بودند. مریدا سربلند کرد و دوباره به پدر و مادرش نگریست، تائوس همسرش را از پشت بغل کرده بود و همچنان در گوشش نجوا میکرد.
میروتاش– چی داره پچ پچ میکنه
این را گفت و از انجایی که حسودی کرده بود بسمت تائوس و کرالن قدم برداشت تا خلوتشان را بهم بزند. مریدا و تابین هم از خداخواسته دنبالش رفتند! برخلاف انتظارشان تائوس اینبار عصبی نشد، وقتی دید بچه ها جلویشان ایستاده اند لبخند زد و بدون اینکه آغوشش را از دور همسرش باز کند گفت– آیین اجداد ما زن و مرد رو باهم تعریف میکنه. اگه زن نباشه مردی وجود نداره، و اگه مرد نباشه زنی وجود داره
بعد بازوانش را دور شکم و سینه‌ی کرالن تنگ تر کرد و درحالی که سرش را از سمت چپ کج کرده و کمی جلو آورده بود تا نیمرخ کرالن را ببیند ادامه داد– اگه من نباشم تو وجود نداری، اگه تو نباشی من وجود ندارم
بعد سرش را جلوتر کشید، غنچه‌ی لبش را جوری به گونه‌ی کرالن فشرد که عاقبت او را هم وادار به لبخند زدن کرد.
تائوس– خودتم خوب میدونی تو قلب من چی میگذره، غیر از این بود اینقدر برام ناز نمیکردی هوم؟
بعد هم خودش و هم کرالن خندیدند، کرالن از اینکه گارد عبوثش پایدار نمانده بود راضی بنظر نمی رسید به همین خاطر خواست از بین بازوان تائوس دربیاید، اما او راه ندادو در عوض فرصت طلبانه همسرش را بسمت خودش چرخاند، سرش را کمی پایین اورد، کرالن خواست از بوسه‌ی او فرار کند ولی تائوس ول کن ماجرا نبود و عاقبت لب‌های سرخ کرالن را به لب گرفت، آغوشش را تنگ‌تر کرد و او را از زمین کند، کرالن هنوز در تلاش بود از او جدا شود ولی زورش نمی رسید و از این جدل صمیمی هردویشان درحین بوسیدن لبخند میزدند! عاقبت کرالن به زور یک سیلی آرام لبش را از لب تائوس کند و برایش کمی اخم کرد.
کرالن– اینقدر جلوی بچه‌ها بی‌شرم نباش!
تائوس راحت و اسوده همسرش را پایین گذاشت و اینبار مثل یک پدر پخته جواب داد– چرا؟ اونا هم باید عشقو یاد بگیرن
میروتاش یک تای ابرویش را بالا کشید و نگاه چپی به پدرش انداخت! تائوس لبه‌های پالتوی خود را کنار زد و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد، درحالی که موهای لَختش توسط نسیمی سرد به عقب هل داده میشد و نگاهش به کرالن بود پرسید:
تائوس– بالاخره نگفتی اون مردیکه آرابیت چی شد؟
کرالن صادقانه جواب داد– تموم شد. فقط یه جلسه باقی مونده بود
تائوس مردمک چشمانش را در قاب چرخاند و با نارضایتی هوف کشید– پس بازم دیدیش
کرالن دو دستش را کمی بالا آورد و گفت– دوباره شروع نکن تائوس!
تائوس با نارضایتی سر تکان دادو اهسته گفت– باشه. تسلیم
کرالن کمی اخم کرد و درحالی که موهای خودش را به حاشیه‌ی صورت هل می داد با گلایه گفت– نمیدونم به چی شک میکنی که همچین مواقعی اینجوری میشی!
تائوس شانه‌های پهن و عریضش را کمی به بالا مایل کرد و جواب داد– به تو شک ندارم ولی متاسفانه زیادی خوشگلی
کرالن لب فروبست، این از آن لحن‌هایی بود که دل او را می برد، تائوس کارش را خوب بلد بود!
میروتاش– البته بدت نیاد مامان
درحالی که خم میشد تا روی چمن‌ها بنشیند ادامه داد– ولی بابا درست میگه هرکس که مدت طولانی بهت زل بزنه میفهمه این ظرافت واسه یه مرد غیر عادیه
حق با او بود! درباریان معمولاً لحظاتی کوتاه به پادشاه نگاه میکردند و بعد سرشان را برای احترام پایین می گرفتند، کم پیش می امد کسی جرأت کند مدت طولانی به صورت و بدن پادشاه خیره شود!
تائوس نیز درحالی که مثل میروتاش می نشست بالحنی بی‌پروا و سرخوش خطاب به کرالن گفت– آره دیگه. من به مرور زمان اینجوری خوشگلت کردم
کرالن با لحنی امیخته به تعجب گفت– بله؟!

تائوس– آره دیگه. من به مرور زمان اینجوری خوشگلت کردم
کرالن– بله؟!
رابطه‌ی زناشویی در این سالها باعث شده بود بدن کرالن وجه ظریف و زنانه‌ی خودش را بیشتر بروز دهد، مریدا منظور بی‌شرمانه‌ی پدرش را گرفت و دزدانه لب گزید تا نخندد! تائوس درحالی که با یک قدم فاصله مقابل میروتاش نشسته بودو پاهایش را دراز می کرد بالحنی آسوده و سرحال گفت– قبل از ازدواجمون تشخیصش اینقدر راحت نبود. الان زن بودنت خیلی واضح‌تره
کرالن ابتدا از تحیر لب فرو بست، کمی هم خجالت کشیده بود و گونه‌هایش داشت رنگ می گرفت‌، درحالی که بالای سر شوهرش ایستاده بود لگدی به پهلوی او زد و گفت– خیلی پررویی تائوس!
حرص خوردن کرالن و بی‌شرمی‌های تائوس باعث شده بود مدام خنده‌یشان بگیرد. مریدا و تابین نیز کنار میروتاش نشسته بودند و سر در گریبان هم فرو برده و می خندیدند! ضربه‌ی کرالن باعث شده بود تائوس از پشت نقش زمین شود، بنظر می رسید محکم زده! به همین خاطر برای انتقام گرفتن درحالی که دوباره به ساعدهای دو دستش تکیه میزد تا بنشیند گفت– این اداها رو از مادرتون نبینید، یه روزی کارها کرد که بهش علاقه مند بشم!
کرالن باره دیگر با تعجب به تائوس نگریست و سپس درحالی که کنارش زانو میزد تا مشتی حواله‌اش کند داد کشید– من؟! چرا مزخرف میگی؟!
تائوس خودش را عقب کشید و موزایانه مچ دستان او را گرفت تا کتک نخورد! کرالن نیز رو به فرزندانش کرد و برای اینکه تائوس را خجالت زده کند گفت– اون خودشو از بالای درّه‌ پرت کرد پایین تا دلم به رحم بیاد و بذارم بهم دست بزنه!
با چشمش بسمت درّه‌ی آروگن اشاره میکرد! بچه ها کاملاً شوکه شدند، میروتاش بی‌اختیار گفت– درّه‌ی آروگن؟!
آروگِن درّه‌ی مخوفی بود، در گذشته گاهی بچه ها هنگام بازی درونش سقوط کرده بودند و رودخانه آنقدر جریان خروشان و بی‌رحمی داشت که حتی جسدشان هم پیدا نشد! آنوقت تائوس چطور هنوز صحیح و سالم بود؟!
تائوس که اصلا بنظر نمی رسید از حرف کرالن خجالت کشیده باشد درحالی که دستان همسرش را اهسته رها میکرد گفت– این قسمتا رو نمیگه. جریان آب از سمت شرق این شدت رو نداره و دره هم کم عمق‌تره. انشعاب رودخونه فشار آب رو تا حدود زیادی میگیره
بخش‌هایی که تائوس حرفش را میزد اصلا این نزدیکی ها نبود، آن قسمت درواقع نزدیک مرز زیباندو قرار داشت و آروگن آنجا تا حد زیادی کم عمق بود. بعد از اینکه ابهامشان درباره‌ی درّه از میان رفت تابین درحالی که بالاخره افتخار میداد و شالش را کمی پایین می اورد تا مثل آدمی‌زاد حرف بزند، با لحنی آمیخته به شوخی خطاب به پدرش گفت– پس یه روزی داماد بیچاره‌ای بودی!
تائوس اهی کشید و با بی حیایی گفت– درواقع بدبخت ترین داماد روی زمین بودم! حتی نمیذاشت بغلش کنم چه برسه باقی چیزا!
کرالن با بیچارگی ضربه‌ای به پیشانی خودش زد و گفت– خدای من! بس کنید!
میروتاش که تا کنون اخم‌الود نشسته بود و چیزی نمی گفت انلحظه بلافاصله غرغرکنان حرف مادرش را تایید کرد!
میروتاش–واقعا! آخه این مزخرفات چیه میگید آدم میخواد استفراغ کنه!
مریدا که مابین بردارانش نشسته بود ضربه‌ای به بازوی میروتاش بی‌جنبه زد. بااین حسودی‌هایش میخواست چکار کند؟ نه طاقت این را داشت که کرالن و تائوس از هم جدا شوند، و نه توجه بیش از حد تائوس به مادرش را تحمل میکرد! جالب این بود که خوده کرالن هم از این حساسیت پسرش حض میبرد، مثل حالا که به اخم او نگاه میکرد و لبخند مادرانه‌ای برلب داشت. بادی که از سمت چپشان از جانب دره بسمت جنگل می وزید امواج زیتونی موهای کرالن را بسمت سرشانه‌ی عریض تائوس پراکنده میکرد، لباس روشنش نور آفتاب را به صورت سفیدش منعکس میکرد و غنچه‌ی کلفت و سرخ لبش که به لبخندی ملایم باز بود را زیباتر نشان میداد. دیگر آن پارچه‌های سفت را دور خودش نبسته بود به همین خاطر باد که پیراهنش را بسمت بدن هل میداد برجستگی سینه‌اش از زیر لباس دیده میشد. یک سینه‌ی گرد و کاملا زنانه!
مریدا– مامان…
درحالی که با تردید به بدن مادرش نگاه میکرد پرسید.
مریدا– قبل از اینکه حقیقت رو به بابا بگی چجوری خودتو می‌بستی که شبانه روز کنارت بود و نمی فهمید!
کرالن جوره خاصی خندید و نگاهی با تائوس رد و بدل کرد، برای جواب دادن مردد بنظر می رسید ولی درنهایت با جمله‌ای غیر مستقیم گفت– خب اونموقع… من بدن جمع و جور تری داشتم
منظورش این بود که سینه‌اش پیش از ازدواج اینقدر گرد نبوده! تائوس درحالی که با یک برگ کوچک چمن ور می رفت از حرف او لبخند زد، میروتاش که اصلا از این حرف خوشش نیامده بود برای برخاستن نیم خیز شدو زیر لب گفت– حال آدمو بهم می زنین

کرالن خبر از حساسیت پسرش داشت، پیش از اینکه او کاملا برخیزد بازویش را گرفت و گفت– بیا پیش مامان
میروتاش نتوانست آغوش مادرش را رد کند از همین رو فاصله‌ی باقی مانده را چهار دست و پا گذراند، کرالن با هدایت دست از او خواست رو بالا دراز بکشد و سرش را بر ران مادر بگذارد.
اینبار تائوس بود که به همسر و پسرش چشم غره میزد!
تائوس– یجوری باهاش رفتار میکنی انگار بچه‌ست!
کرالن درحالی که نگاهش به صورت آرام میروتاش بود و پیشانی و موهای لَخت بلند او را نوازش میداد با لحنی مهربان خطاب به شوهرش گفت– خفه شو عزیزم
میروتاش از حرف مادرش کیف کرد و لبخند فاتحانه‌ای زد، تائوس برای اینکه پسرش را اذیت کند طلبکارانه گفت– اینهمه ادعا داری ولی اونقدری مراقبش نبودی که با دست سوخته بهم تحویلش ندی
به التهاب سوختگی پشت انگشتان کرالن اشاره میکرد، میروتاش فوراً اخم کرد و با حاضر جوابی گفت– آخه کی خواست اونو به تو تحویل بده!
پیش از اینکه تائوس چیز دیگری بگوید کرالن با چشمانش او را دعوت به سکوت کرد، تائوس هم آنقدری از کرالن حرف شنوی داشت که این بحث نه چندان مهم را دراز و دنباله ندهد. در پناه سکوتی که برای لحظاتی ایجاد شد مریدا به صدای بهم خوردن برگ‌های جنگل که توسط باد جابجا میشدند گوش سپرد، میشد انعکاس آواز پرندگان را هم شنید، همراه با زمزمه‌های رودخانه و خنکای نسیم زمستانی. کمی بعد کرالن درحالی که نگاهش به صورت ارام میروتاش بود و همچنان نوازشش میکرد پرسید– فکر میکنی درنهایت کدومشون جانشینت بشه؟
تائوس همانطور که بر نوارهای بلند موهای خود دست می کشید تا آنها را پشت گوشش بفرستد گفت– تصورش سخته
کرالن نجوا کرد– چرا؟
تائوس به میروتاش که زیر دست مادرش چشم‌های کشیده‌اش را بسته و هیکل بزرگ ورزیده‌اش روی چمن‌های آرام گرفته بود نگریست و گفت– میروتاش از لحاظ عاطفی و روانی شکننده‌ست، درصورتیکه یه رهبر باید بتونه در مواقعی احساسات رو کنار بزاره، قاطع و بی‌رحم باشه
بعد به تابین نگریست که سرما را طاقت نیاورده و دوباره شال پشمی را تا زیر چشم خود بالا کشیده بود.
تائوس– تابین منطقی‌تر و محکم‌تره، ولی از لحاظ جسمی… تا یه باد سرد بهش میخوره تب میکنه و تا دو روز میفته توی رخت خواب! ریاست قبیله یه آمادگی جسمانی همیشگی میخواد، تو این فرصت رو نداری که مدام مریض بشی و چند روز تو رخت خواب بمونی
بعد دوباره به نیمرخ همسرش نظر انداخت و گفت– به هرحال هنوز فرصت زیادی هست، در آینده شاید نقاط ضعفشون برطرف بشه
میروتاش سواستفاده گر با چشمان بسته خطاب به تابین گفت– داداش روی نقطه ضعفت کار کن
تابین نیز فوراً جواب داد– سرمایی بودن من غیر ارادیه نمیشه کاریش کرد. ولی تو میتونی روی خودت کار کنی!
هیچکدام آنها دلشان نمیخواست رئیس قبیله بشوند و دنبال بهانه‌ای برای فرار از این مسئولیت بودند. کرالن خندید و درحالی که سرش را به نشان تاسف تکان میداد گفت– شما هم مثل مریدا از ریاست فراری هستین
مریدا سرش را با حسرت پایین گرفت و درحالی که با لبه‌ی آستینش ور می رفت آهسته گفت– من دوست داشتم رئیس قبیله بشم
بعد آهی کشید و زیرلب زمزمه کرد– ولی ملکه شدن مزخرفه
میروتاش ها که مثل مردم زیباندو نبودند. اگر رئیس قبیله میشد میتوانست آزادانه در دشت‌ها بتازد، میتوانست بجنگد، اعتماد بنفس داشته باشد، اینجا هیچکس بخاطر زن بودنش او را به چشم بی عرضگی و ضعف نمی دید، میتوانست هر موقع که خواست و با هرکسی که خودش انتخاب کرد ازدواج کند. ریاست قبیله به او افتخار میداد درصورتیکه ملکه شدن مثل قرار گرفتن زیر یوغ بردگی بود!
تائوس– مطمئنم تو رئیس بی نظیری میشدی
از لحن اطمینان بخش پدرش جرأت گرفت و دوباره سرش را بلند کرد، تائوس به او نگار میکرد و لبخند گرم مهربانی بر چهره داشت، بازوی راستش را بالا گرفت و او را بسمت آغوش خود فراخواند، مریدا که از اعتماد او ذوق زده بود با کمال میل بسویش رفت، تائوس او را روی بازوی قوی خود خواباند و موهایش را بوسید، جوری که انگار یک دختر بچه را بغل کرده. صورتش و اقتدار چشم‌هایش به مریدا شهامت میداد، کمی خودش را در آغوش او بالا کشید و در آغوشش روی پاهایش نشست، به چشم‌های سیاه عقابی‌اش نگریست و پرسید:
مریدا– اگه موضوع خون نبود، منو انتخاب میکردی؟

مریدا– اگه موضوع خون نبود، منو انتخاب میکردی؟
لب پایینش را گزید و با ذوق و اشتیاق به چشم‌های پدرش خیره ماند. تائوس درحالی که با بازوی قوی‌اش زیر شانه‌ی مریدا بستر راحتی ایجاد کرده بود و با سرانگشتان دست دیگر نوارهای خرمایی موهای او را پشت گوشش می فرستاد جواب داد:
تائوس– شک نکن
تاکنون که ده‌ها سال از تشکیل قبایل متحد میروتاش می گذشت، پنج تن از رؤسای قبیله زن بودند. تائوس شجره‌ی اجدادش را دقیق و با جزئیات به فرزندانش آموخته بود. در شرایطی که مردم متمدن زیباندو بدنبال یک مرد از خون خانواده‌ی سلطنتی می گشتند تا مطمئن شوند جانشین ملکه از خون سلسله پادشاهان قبلی خواهد بود، میروتاش‌ها معتقد بودند تفاوتی از این لحاظ وجود ندارد و خون چه از زن چه از مرد به نسل بعدی منتقل خواهد شد، از همین رو هیچگاه الزامی بر اینکه رئیس قبیله مرد باشد وجود نداشت. در عوض از میان نوادگان میروتاش، آن شخصی که درایت و آمادگی بیشتری برای مدیریت قبیله داشت بعنوان جانشین انتخاب می‌شد. از جوابی که تائوس داد دلش غنج زد ولی خیلی زود با فکر دربار و اشراف زادگان سرشانه‌هایش شل شد و مأیوسانه گفت– کاش مردم زیباندو مثل مردم ما درک بهتری از وراثت داشتن
هوفی کشید کمرش را بلند کرد، بازوانش را دور گردن تائوس فرستاد و در آغوش گرم و قوی او فرو رفت، صورتش را روی پرزهای نرم پالتوی پدرش فشرد و عطر مردانه‌اش را نفس کشید، آغوشش عطر و بوی کرالن را میداد! تائوس آرام کمر او را نوازش میداد و گهگاه موهایش را می بوسید، نوارهای بلند موهای سیاه تائوس هم از پشت سرش آویزان بود، مریدا درحالی که انگشتانش گرم ور رفتن با گیسوان پدرش بود آهسته گفت– تازه اگه رئیس قبیله میشدم… میتونستم هروقت که بخوام با هرکی بخوام ازدواج کنم
حرفی که زد باعث شد تائوس آرام بخندد، مریدا نوسان سینه‌اش را حس کرد، درواقع خودش هم از حرفی که زد خنده‌اش گرفته بود!
تائوس– تو قبیله کسی هست که دلت بخواد باهاش ازدواج کنی؟
این را با لحنی صمیمی و راحت پرسید، مریدا را کمی به عقب هدایت کرد تا از آغوشش جدا شود و بتوانند صورت یکدیگر را ببینند، قد تائوس از او بلندتر بود ولی چون اکنون روی پاهایش نشسته بود باهم رو در رو میشدند، درحالی که دستانش بند ور رفتن با یقه‌ی پالتوی تائوس بود درحالی که تلاش میکرد به چشم‌های پدرش نگاه نکند لبخند خجلی زد و گفت– از گرومین خوشم میاد
تائوس نگاهی با همسرش رد و بدل کرد، میروتاش که تاکنون چشم‌هایش بسته بود ضربه‌ای به نشان تاسف به پیشانی خود زد. پدر و مادرش بدون اینکه واکنش بدی نشان دهند داشتند لبخند میزدند، درواقع خودش هم از اول می‌دانست می تواند دراینباره باآنها راحت باشد. کرالن درحالی که نقشی از یک لبخند صمیمی بر چهره‌اش بود کمی به او اخم کردو گفت– فکر میکردم از ماروین خوشت میاد!
مریدا لب پایینش را به درون کشید و همانطور که در تلاش بود لبخند بی‌شرمانه‌اش را پنهان کند گفت– اشکالی داره از هردوشون خوشم بیاد؟
و بعد دوباره فوراً در آغوش تائوس فرو رفت تا خود را از نگاه مستقیم پدر و مادرش پنهان کند. اینبار هم صدای خنده‌ی ارام پدر و مادرش را شنید، تائوس متقابلاً او را به سینه‌ی پهن ورزیده‌ی خود فشرد و موهایش را بوسید. احساسات او نسبت به ماروین و گرومین عمیق نبود، اما اگر قرار میشد بین آن دو نفر یکی را انتخاب کند گرومین را انتخاب می کرد! نه اینکه گرومین از ماروین بهتر باشد، بلکه او با این شخص احساس راحتی و صمیمیت بیشتری میکرد. کمی گذشت و تائوس آنقدر او را نوازش داد که بازهم برای نگاه کردن به چشم‌های انها و حرف زدن درباره‌ی قلبش جسور شود، اینبار که کمی از پدرش فاصله گرفت راحت به چشم‌هایش نگاه کرد، چشمان درشت عقابی براقی که از گوشه‌ها بسمت بالا کشیده میشد و عجب اقتداری داشت! مریدا سرانگشتانش را نرم نرمک از صورت او بالا آورد و درحالی که با برجستگی گونه‌اش بازی میکرد باتردید گفت:
مریدا– ماروین… اون منو معذب میکنه… اخه ۱۴ سال اختلاف سنی چیز کمی نیست
داشت با انگشتانش طرحی نامعلوم روی گونه‌ی پدرش می کشید، چشم‌های تائوس بر او بود و نفس‌های گرمش به صورت مریدا میخورد.
مریدا– اما گرومین یجورایی همه چیزش مثل خودمه… کنار اون میشه راحت و خوشحال بود

کرالن که مثل تائوس صبورانه به حرف‌های او گوش میداد انلحظه بالحنی ملایم گفت– منو ببخش که اینو میگم دخترم، ولی درباره‌ی گرومین به احساساتت اجازه‌ی پیشروی نده. این همه چیزو واست سخت‌تر میکنه
گرچه سعی کرد در ظاهرش نشان ندهد ولی ناراحت شد، او عاشق گرومین نبود اما هربار که مادرش اجبارهای زندگی‌اش را یادش می انداخت قلبش می شکست. حرکت آرام انگشتانش روی صورت تائوس متوقف شد، مردمک چشم‌هایش پایین امد و زیرلب گفت– احساس پیچیده‌ای نیست.. فقط ازش خوشم میاد
تائوس آنقدری به او نزدیک بود که دمق شدنش را به وضوح ببیند، هنوز هم چشم‌هایش جزئیات صورت و رفتارهای مریدا را می کاوید، به همین خاطر هم برای اینکه کمی او را دلگرم کند بالحنی که اطمینان پدرانه‌ای درخود داشت گفت:
تائوس– من خیلی وقته که ماروین رو میشناسم، زندگی با ماروین اونجوری که تو فکر میکنی سخت نیست. پشت این دیوار سنگی که چیده یه مرد مهربون و قابل اتکا مخفی شده
مریدا بدون اینکه به چشم‌های پدرش بنگرد یک سمت شانه‌اش را کمی بالا داد و با صدایی گرفته گفت– امیدوارم ازم انتظار نداشته باشی برای بدست آوردن قلب مردی که علاقه‌ای بهش ندارم یه دیوار سنگی رو بشکنم
اگرچه مریدا دلبستگی نسبت به ماروین نداشت ولی او مرد جذاب و باوقاری بود، شاید اگر کمی، ذره‌ای، حتی خیلی کم! به مریدا توجه نشان میداد نظر او هم زود عوض میشد ولی مشکل بزرگ این بود که ماروین هم اصلا او را نمیخواست و مریدا مجبور بود خودش را تحقیر کند که به او نزدیک شود!
مریدا– اون به همسرش وفاداره و این باعث میشه من حس کنم آدم پستی هستم که میخوام این وفاداری رو از بین ببرم
دستهایش را ارام از صورت پدرش پایین آورد، تمام ذوق و اشتیاقش از بین رفته بود و حالا با غصه به اینطرف و آنطرف لباس او نگاه میکرد. صدای مادرش را شنید که گفت:
کرالن– ماه آینده نوزده ساله میشی. و باید بگم حداکثر تا ۲۰ سالگیت باید تکلیف ازدواج معلوم بشه
مریدا فوراً سرچرخاند و به کرالن نگریست، اصلا انتظار نداشت که برای ازدواجش زمان تعیین شود! فکر میکرد که لابد هنوز چهار پنج سالی فرصت باقی‌ست!
کرالن– اینجوری نگام نکن عزیزم، تو اولین شاهدخت تاریخ این کشوری که تا این سن مجرده. من همه‌ی تلاشمو کردم هر آزادی که خودم نداشتم رو بهت بدم
حتی برادرانش هم انتظارش را نداشتند، میروتاش چشم گشوده و داشت از روی پای مادرش بر می‌خواست.
کرالن– ولی تا وقتی تکلیف ازدواج معلوم نشه این کشور جانشینی تورو به رسمیت نمی‌شناسه. بیشتر از این به تعویق بندازیم مشکلات سر راهمون چند برابر میشه، اونا کم کم تورو از رده خارج میکنن. اما اگه یه شوهر بانفوذ، و جانشین داشته باشی پایه‌ی حکومتت محکم میشه
مریدا که عصبی شده بود و داشت حرص میخورد درحالی که نگاهش به مادرش بود ناخواستی مشتی روی سرشانه‌ی پدرش زد و با بغضی خفه در هنجره‌اش گفت– اخه چرا من برای ثابت کردن صلاحیتم نیاز به شوهر دارم؟ چرا خودم به تنهایی کافی نیستم؟؟
کرالن گفت– میتونی خلافش رو ثابت کنی؟
لب فروبست‌ و با چشمانی ناآرام به مادرش زل زد. او بازهم به نوعی مریدا را به چالش کشیده بود تا نسبت به توانایی خودش شک پیدا کند.
کرالن– میتونی بهشون ثابت کنی خودت به تنهایی کافی هستی؟
چگونه میشد؟ به این درباریان خبیث سنتی! به این مردسالاران متکبر! انها نگاهشان خیره بر تک تک قدم‌های مریدا بود تا یکجا زمین بخورد و دیگر نتواند سرجایش بایستد، جایی که اگر زمین خورد نه رئیس تائوس و نه پسرانش حق گرفتن دست او را نداشتند و باید تظاهر میکردند خانواده‌اش نیستند، درست همینجا بود که کشور او را برای وصلت با یک مرد قدرتمند از خون سلطنتی می بلعید! چراکه در دنیای آنها اگر زنان زمین می‌خوردند بدون کمک یک مرد قادر به برخواستن نبودند. زمین خوردن ملکه‌ای بدون جانشین مساوی بود با زمین خوردن یک پادشاهی! و درست همین احتمال بود که به داشتن یک جانشین قطعی برای مریدا، ضرورت می بخشید. روزی برای دنیای آزاد و رهایش کابوسی بزرگتر از ” مسئولیت” وجود نداشت، ولی حالا چیز وحشتناک تری هم بود! چیزی منزجرکننده که تصورش او را فلج میکرد و آن یادآوری پیشنهاد کرالن برای ازدواج با برادرانش بود! این کابوس آنقدری زننده و دلخراش بنظر می رسید که او خیلی زود ترجیح داد برای ازدواج با ماروین تحقیر شود ولی زیر بار این عذاب نرود، و چه سخت، چه دردناک و چه شکنجه‌آور زمانی که بدترین خبر دنیا را از قصرسفید لردهکتور به قصر سلطنتی آوردند! چیزی شبیه آوار شدن کوهی از یخ بر سرش بود، پس از شنیدنش تا چند دقیقه گوشهایش زنگ میزدو زانوهایش سِر بود!

.෴℘෴.

تابین– مریدا
چشم‌های نیمه‌باز خسته‌اش را با اکراه سمت تابین چرخاند، برادرش درحالی که یک لیوان جوشانده در دست داشت کنارش روی کاناپه می نشست.
تابین– یکم از این بخور
مریدا نگاهش را از او گرفت و با صدایی خفه لب زد– نمیخوام
پلک‌هایش را بسته بود و تابین را نمیدید ولی صدای نفسش را شنید که مثل آهی مأیوسانه بیرون داد سپس بالحنی که دلسوزی برادرانه‌ای در خود داشت گفت– قصد کردی خودکشی کنی؟
مریدا با زمزمه‌ای سرد جواب داد– تو فکر اینم هستم
تابین سکوت کرد و مثل او بر پشتی مبل سرنهاد. پس از برگشتن از رایولا مستقیماً به اتاقش پناه برده و روی کاناپه وا رفته بود، هنوز گیج و گنگ بود، نمیتوانست باور کند چه رخ داده! در قلبش احساس سنگینی میکرد، احساس بیچارگی و بی پناه بودن، در هچل بزرگی گیر افتاده بود. مدتی بعد ملازم حضور میروتاش را خبر داد و بعد او هم وارد شد، درست مثل برادر و خواهرش روی یک مبل وا رفت و نفس عمیقی کشید.
تابین از او پرسید– بالاخره مامان سرش خلوت شد؟
میروتاش درحالی که با کلافگی شقیقه‌هایش را مالش میداد گفت– این گروه میاد بیرون یه گروهه دیگه میره داخل. میگن سِر ویلبرت شخصاً اومده با پادشاه ملاقات کنه. اینجا بس نشستن تکون نمیخورن
در قصر غوغا بود، لاشخورها به همین زودی جمع شده بودند، نمایندگان احزاب پادشاه را دوره کرده بودند. این میان سِر ویلبرت رئیس حزب مخالف پادشاهی سر از پا نمی شناخت چراکه اکنون نوه‌اش هری برای وصلت با شاهزاده شانس صد در صد داشت!
میروتاش– حتی شنیدم سر ویلبرت دوتا حزب دیگه رو هم با خودش هم‌جهت کرده. وزراء اخبار دقیق رو به من نمیگن مریدا تو الان باید اونجا باشی!
مریدا زمزمه کرد– نمیتونم برم… از مامان میترسم
موقع بیان جمله‌ی اخر حس بسیار تلخی داشت، بعد از اینکه فهمید ماروین را از دست داده درست از همان لحظه داشت به خودش می قبولاند که به طریقی هری نوه‌ی سر ویلبرت را بپذیرد! فکری بیهوده بود، امکان نداشت پادشاه و وزراء اجازه‌ی چنین وصلتی بدهند، کرالن از تمام قدرتش برای جلوگیری از این وصلت استفاده میکرد، حالا هم فشار های سر ویلبرت باعث میشد کرالن بیشتر و بیشتر برای ازدواج او با یکی از برادرانش مصمم شود.
میروتاش– یجوریه که انگار جنگ داخلی تو راهه… احزاب دو دسته شدن، وزیر آلفونسو داره از نفوذش توی دربار استفاده میکنه، وزیراعظم پشت پادشاهه ولی تا تکلیف ازدواج معلوم نشه این جنگ تمومی نداره…. مریدا
مریدا پلک‌هایش را با اکراه گشود و به میروتاش نگریست. نگاهش خسته و کمی هم خجل بود– میدونم شرایط سختیه، متاسفم ولی فکر کنم بهتره یه مدتی از هم دور باشیم
از اینکه میخواست در این شرایط مریدا را تنها بگذارد شرمگین بود، مریدا لبخند تلخی زد و گفت– میدونم داداش
جانشان به جان یکدیگر بسته بود، کسانی که یک شبانه روز را جدا از هم طاقت نمی اوردند اکنون از ترس اینکه بخاطر نزدیکی‌شان در جبر ازدواج قرار نگیرند باید از هم فاصله می گرفتند. زندگی دیگر قرار نبود مثل قبل باشد، زمستان تازه داشت شروع میشد!
تابین–…آخرش چی میشه؟
هیچیک جواب درستی برای این سوال نداشتند، مریدا به تنها راه باقی مانده اشاره کردو با صدایی خفه گفت– با یکی از اون دوتا ازدواج میکنم… اونی که همش مسته…
داشت از سردرد ضعف می رفت، پلک‌های داغش را برهم فشرد و ادامه داد– شاید بشه به زوره کتک کنترلش کرد
تابین سری به نشان منفی تکان دادو گفت– دست تو نیست، پادشاه و وزراء اونو قبول نمیکنن. هیچ احمقی صلاحیت اونو تایید نمیکنه!
مریدا شقیقه‌های دردناک خود را مالید و با بی‌حوصلگی گفت– پس با هری ازدواج میکنم. چاره چیه؟
اینبار میروتاش جواب داد– مزخرف نگو، اون یه جانی کثیفه که فقط دنبال قدرت میگرده. اگه درباره‌ی اون بهت فشار بیارن خودم میکشمش
بااینکه کلافه بود این را با جدیت گفت و مریدا میدانست این قبیل دیوانگی‌ها اصلا از میروتاش بعید نیست. بااین وجود خودش درحالی که از جا بر می‌خواست گفت– حزب سِر ویلبرت توی کشور مخالفین زیادی داره، پادشاه احمق نیست که دست خود سلطنت رو به حزب مخالف تقدیم کنه
بسمت پنجره رفت و پشت به آنها به منظره‌ی باغ زل زد.
مریدا– بابا رفته؟
نگاه کسل و خمارش را به سایه‌ی میروتاش که مقابل پنجره ایستاده بود دوخت. تابین که هنوز کنارش نشسته بود جواب داد– آره. مامان ازش خواست بره، گفت ممکنه سر ویلبرت بخاطر حضور اون وضع رو بدتر کنه
مریدا چشم‌هایش را بست و نفسی گرفت– شما هم بهتره زودتر برید
صدای میروتاش را شنید که پرسید– دوباره کِی همدیگه رو می بینیم؟

از این حرف خوشش نیامد، جوری گفت انگار قرار است مدت طولانی از هم دور باشند، صورتش کمی بخاطر اخم جمع شد و گفت– اگه تا دو روزه دیگه نیومدین دیدنم فراموش کنین خواهری داشتین
سردرد وادارش کرد باره دیگر شقیقه‌هایش را فشار بدهد، میروتاش از مقابل پنجره چرخید و با تمأنینه بسویش قدم برداشت.
میروتاش– اگه چیزی شد یا نتونستی تحمل کنی یه پیک دنبال ما بفرست
جلوی مبلی که مریدا رویش نشسته بود ایستاد و به خواهرش چشم دوخت. دستانش در جیب شلوارش بود و موهای سیاهش رها.
مریدا با صدایی گرفته گفت– اونوقت تو میای و چیکار میکنی؟
میروتاش لبخند مهربانی زد و زمزمه کرد– خون به پا میکنم
باوجودی که حال خرابی داشت شوخی دلگرم کننده‌ی میروتاش لبخند محوی بر لبش نشاند.
میروتاش– یه لطفی بکن و اینو بخور
با گوشه‌ی چشم به لیوانی که تابین روی میز گذاشته بود اشاره میکرد. مریدا اینبار به حرفشان گوش دادو لیوان را با بی میلی برداشت.
تازه تابین داشت از کنارش برمیخواست تا به اتفاق هم از انجا بروند که ملازم در زد و اطلاع داد– عالیجناب پادشاه اینجا هستن شاهزاده خانوم
همان یک جرئه دارویی که نوشیده بود هم به گلویش پرید، اصلا انتظار نداشت که پادشاه در این وضعیت آشفته وقت کند به دیدنش بیاید. در گشوده شد و کرالن قدم به درون گذاشت، لباس رسمی سیاه پوشیده بود و بسیار گرفته و کلافه بنظر می رسید، فارغ از تمام دل مشغولی‌های مربوط به مریدا و قصر و کشور، کرالن همیشه علاقه‌ی زیادی به ماروین داشت. مریدا درحالی که دوباره لیوان را روی میز می گذاشت به پیش امدن مادرش نگریست، پسرها هم مثل او با تردید به کرالن نگاه میکردند جوری که انگار قرار است آدم غریبه‌ای را بجای مادرشان ببینند.
کرالن– هنوز اینجایید؟
این را بالحنی عادی گفت و وقتی داشت روی یک مبل تک نفره می نشست صورتش بخاطر خستگی کمی جمع شد.
میروتاش– چجوری از دست اونا خلاص شدی و اومدی؟
میروتاش و تابین دو سمت مریدا راست ایستاده بودند.
کرالن– شب جلسه داریم مریدا
چیزی در دلش پیچ خورد.
مریدا– درباره‌ی چی؟
کرالن رک و راست جواب داد– خودت میدونی
مریدا چشم از او گرفت و به سرانگشتان سردش چشم دوخت– نمیام
کرالن که هم خسته، هم کلافه و هم اندوهگین بود نفس عمیقی کشید و بالحنی آمیخته به خواهش گفت– بچه نشو
مریدا نفسی گرفت و سعی کرد درباره به چشم‌های مادرش نگاه کند.
مریدا– هری یا رابرت، با یکی از اینا ازدواج میکنم
کرالن سرش را به طرفین تکان دادو بالحنی آرام گفت– عزیزم من نیومدم بهت فشار بیارم بنابراین از روی لجبازی باهام حرف نزن
مریدا باحالتی ناچار و ناامید شانه‌هایش را بالا دادو گفت– لجبازی نیست مامان من که درنهایت انتخابی جز این دو نفر ندارم
کرالن که درست به چشمان او می نگریست پس از لحظه‌ای مکث گفت– چرا داری
دستان سردش روی دامن مشت شد، چشمش برمادرش بود ولی حس حضور برادرانش در دو طرفش مثل دیواری از شرم و ناراحتی داشت بسمتش می امد و او را درمیان خود لِه میکرد، هم خشمگین شد و هم بغض کرد:
مریدا– اصلا نمیخوام ازدواج کنم. میخوام یه ملکه‌ی مجرد باشم
درحالی که خشم و لجاجت در کلام و نگاهش مشهود بود کرالن بالحنی که او را به آرامش دعوت میکرد گفت– میخوای آشوب بپا کنی؟
و مریدا درحالی که تند نفس می کشید و پلکهایش داغ شده بود جواب داد– آره. میخوام بعد از مرگم آشوب به پا بشه، اصلا میخوام جنگ داخلی بشه و همه بمیرن…
پرده‌ی اشک دید چشمانش را تار کرد، دستهایش می لرزید، اینبار تابین طاقت نیاورد و رو به کرالن گفت– چرا میخوای اینکارو با بچه هات بکنی؟؟ تو از قلب ما خبر داری!
کرالن با جدیت جواب داد– چون پای مصلحت یه ملت درمیونه
چشم‌های سبزش به امید کمی درک و منطق صورت هرسه نفرشان را کاوید و درحالی که اکنون کمی شاکی بنظر می رسید گفت– انتظار دارید آسایش مردم رو فدای لجاجت شما کنم؟
لجاجت؟ پناه برخدا میگفت لجاجت! اینکه آنها میخواستند حرمت خواهر و برادری خود را حفظ کنند لجاجت بود؟!
مریدا– آره. مگه تو مادر ما نیستی؟
از اینکه کرالن را قانع کند خسته و ناامید بود، اینبار آنچه را که میخواست رک و مستقیم گفت:
مریدا– انتظار داریم مردم رو فدای ما کنی
شاید با مجرد ماندن او آرامش مردم تهدید میشد، ولی درعوض اگر مجبور میشد با یکی از برادرانش ازدواج کند روح و قلب هر سه نفرشان سقوط میکرد، آنها نابود می‌شدند! آیا یک مادر می‌توانست خواست دیگران را به قیمت بدبختی فرزندانش ترجیح دهد؟
هرسه نفرشان ساکت و منتظر نگاهش میکردند، کرالن نفس عمیقی کشید و آهسته از جایش برخاست، باره دیگر به آنها نظر انداخت و سپس گفت:
کرالن– میتونم خودمو فدای بچه‌هام کنم، اما مردمم رو نه. عجیب نیست که ارزشی برای ثبات کشور قائل نشید، چون سنگینی بار این مسئولیت همیشه روی دوش من بوده نه شما. این پادشاهی راحت بدست نیومده که حالا راحت به خطر بندازمش

کرالن بسمت در خروجی اتاق قدم برداشت ولی پیش از اینکه از مقابل آنها رد شود میروتاش گفت– صبر کن
با نارضایتی ایستاد و آهی کشید، معلوم بود که اصلا حوصله‌ی بحث و جدل با آنها را ندارد.
میروتاش– بمون که این مسئله رو یبار برای همیشه حل کنیم
کرالن بدون اینکه به آنها بنگرد گفت– فکر نمیکنم به این زودی حل شدنی باشه
میروتاش با لحنی قاطع گفت– دیر یا زود به هرحال اونجوری که تو میخوای حل نمیشه. پس بزار تمومش کنیم
نیمرخ کرالن را می‌دیدند، لحن قاطع میروتاش و گاردی که گرفته بود او را از قبل کلافه‌تر کرد، نفسی گرفت و بالاجبار سوی فرزندانش چرخید‌، قدمی به جلو برداشت و مقابلشان ایستاد.
کرالن– اصلا وقت مناسبی نیست تیشا. اون بیرون جمع شدن که کشور رو از چنگ خاندان سلطنتی دربیارن اونوقت من اینجا باید با چن تا بچه که نمیخوان قبول کنن دیگه بزرگ شدن بحث کنم!
مریدا که تاکنون نشسته بود از جایش برخاست و از میان برادرانش کمی پیش آمد، دو دستش را به نشان تسلیم بودن کمی بالا گرفت و همانطور که در چشمان مادرش دنبال رحم می گشت گفت– باشه مسئولیت پذیر می‌شیم، تفریح و سرکشی ممنوع، همونجوری که تو و بابا میخواین می‌شیم، هرچیزی بگی انجام میدیم جز ازدواج
کرالن با کلافگی اصرار ورزید و یاد آوری کرد– ازدواجم جزئی از مسئولیت شماست!
میروتاش که تاکنون سمت چپ مریدا آرام ایستاده بود نفس تندی کشید، موهایش را با انگشتانش به سمت بالا شانه زد و بعد از اینکه مطمئن شد نمیتواند بیشتر از این تحمل کند رو به کرالن گفت:
میروتاش– منو دیوونه نکن مامان، التماست میکنم منو دیوونه نکن! بخدا که تو اصلا متوجه نیستی چی میگی!
کرالن هم درست به تندی و قاطعیت میروتاش جواب داد– اتفاقا من متوجه‌م ولی نمیدونم چجوری باید به شما زبون نفهما حالی کنم که مصالح یه کشور شوخی نیست!
اخم‌های میروتاش درهم رفت و بلافاصله گفت– اخه خاک بر سر اون کشوری که ملکه‌ش حتی حق انتخاب شریک زندگیشم نداره!
کرالن دستش را کمی بالا آورد تا او را ساکت کند و درعوض خودش گفت– صورت مسئله با این حرفای کلیشه‌ای پاک نمیشه به هرحال این شرایطیه که الان اینجا حاکمه و نمیشه تغییرش داد!
میروتاش درحالی که رگ‌های گردنش از خشم متورم بود با انگشت بسمت زمین اشاره زد و گفت– بهتره این حاکمیت بره به درک وقتی قراره باعث بشه حرمت خواهر و برادری بشکنه!
کرالن با پیشانی چین خورده از خشم و کلافگی و صدایی که کمی هم بالا رفته بود گفت– کدوم خواهر و برادری؟؟ چرا نمیخواید بپذیرید خواهر و برادر نیستید؟؟ منو مجبور نکنید بی پرده حرف بزنم چرا جوری رفتار میکنید انگار ازتون خواسته شده همین فردا برید روی تخت؟!
صدایی در سرش هوار کشید! برای یک لحظه انگار مردمک چشم‌هایش جا به جا شد و زانوهایش ضعف رفت! بی اراده دست‌هایش را بر گوشش فشرد و صورتش مثل کسانی که منزجر کننده ترین حرف عالم را شنیده اند جمع شد!
مریدا– اوه خدایا مامان بس کن!!
بلافاصله تصویر لخت برادرانش روی تخت اتاق خودش در ذهنش ریشه دوانده بود، داشت از این فکر دیوانه میشد دلش میخواست سرش را بجایی بکوبد و فراموش کند چنین چیزی را از دهان مادرش شنیده!
کرالن– من فقط میخوام اونا پیمان ازدواج رو ببینن که ولیعهدی رو رسمی کنم، بعدش شما هرچند سال که وقت بخواید زمان دارید تا احساستون کم کم عوض بشه!
صدای نفس برادرانش را می شنید، میدانست که آنها هم حال او را دارند، تابین از فرط کلافگی یکبار بدور خود چرخید و چند قدم اینطرف و آنطرف رفت، سپس دوباره‌ جلوی کرالن درآمد و گفت– چی عوض بشه؟؟ فکر میکنی عوض میشه؟ فقط چون از خون هم نیستیم فکر میکنی میتونیم جوره دیگه‌ای به هم نگاه کنیم؟؟
کرالن لب گشود تا جواب تابین را بدهد ولی هنوز کلامی از دهانش خارج نشده بود که میروتاش از سوی دیگر گفت:
میروتاش– پس چون تو منو بدنیا نیاوردی مادرم نیستی؟
نگاه کرالن سمت او چرخید و میروتاش که دیگر زده بود به دیوانگی گفت– من و تو هم چون از خون هم نیستیم میتونیم ازدواج کنیم؟
حتی پیش از اینکه مریدا حرف او را تجزیه و تحلیل کند کرالن داد کشید– میروتاش!!
اما میروتاش کوتاه نیامد و بلافاصله ادامه داد– یا شاید اگه چند سال وقت داشته باشی احساس توهم عوض میشه
کرالن بلند تر فریاد زد– خفه شو!!
برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها