در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت ۷۱ تا ۷۵ | مجموعه وحشی

تابین– فکر کنم بهتره ما دیگه بریم
همراه مریدا از پشت میز برخاسته و بسمت جایی که میروتاش ایستاده بود می رفتند.
تابین– قبل از رفتن شومینه رو روشن کنم که از سرما نمیری
مریدا سرمایی نبود، شومینه خیلی اوقات خاموش می ماند و او اهمیتی نمیداد، حالا هم بیشتر دنبال بهانه‌ای برای نگاه داشتن برادرانش بود تا سرما. موقعی که تابین جلوی شومینه خم شده بود از آنها خواست کمی هم فکری کنند تا شاید بتواند برای رقابت پیش رو برنامه‌ای بچیند. ساعتی نگذشته بود که ملازم در زد، مریدا سوی در چرخید و منتظر ماند.
ملازم– عالیجناب پادشاه به ملاقات شما اومدن شاهزاده خانوم
هرسه غافلگیر شدند! تابین و میروتاش اصلا دلشان نمیخواست با کرالن مواجه شوند، آنها هیچیک فکر نمی کردند او به این زودی از سابجیک بازگردد! لزومی نداشت پادشاه منتظر اجازه‌ی ورود بماند، دستگیره چرخید و در به آرامی باز شد، کرالن درحالی که لباس اشرافی شیری رنگ و پیراهن ابریشم سفید پوشیده داخل آمد و بعد در را پشت سرش بست. کتش تا روی زانو می رسید، شلوار و چکمه‌اش هم شیری رنگ بود، روی آستین، یقه و سرشانه‌ها طرح‌های طلایی رنگی بچشم می خورد و سنگ‌های تراش خورده‌ی الماس و زبرجد نیز روی این طرح‌ها برق میزدند. همه‌ی لباس‌های پادشاه پر از جواهر بودند ولی این رنگ روشن بی نهایت به او می آمد! موهای بلندش را با گره‌ای شل پشت سرش بسته بود و تاج زرینش هم بر سرش بود. اصلا از دیدن دوقلوها متعجب نشد، لبخند ملایمی زد و درحالی که بسمت آنها قدم برمیداشت گفت:
کرالن– به محض اینکه رسیدم پیشکار بهم گفت اینجایین. منتظر بودم بیاین پیشم… چرا نیومدین؟
هرسه‌ی آنها جلوی شومینه ایستاده بودند، تابین نفسی گرفت و بالحنی که درخود رگه‌هایی از معذب بودن داشت گفت– سلام… ما… دیگه می‌خواستیم برسم
کرالن با آرامش جلو آمد، روی کاناپه‌ی سمت راست آنها نشست و در حالی که با دست به کاناپه‌ی سمت دیگر اشاره میکرد گفت– بشینید میخوام باهاتون حرف بزنم
کرالن در رفتار خود بسیار آرامش و آسودگی داشت، شاید دلیلش این بود که آشتی کرده بودند! مریدا برای اینکه تغییری در این فضا ایجاد کند بغل دست مادرش نشست و به او نگریست:
مریدا– نولان چطوره؟
دو قلوها هم پس از مکثی کوتاه با اکراه روی کاناپه‌ی مقابل آنها نشستند.
کرالن– مشکلش برطرف نشده ولی پسر مقاومیه
مریدا با تردید پرسید– خب… بابا کجاست؟
کرالن چشمان سبز براقش را به او دوخت و پرسید– باید کجا باشه؟
مریدا شانه‌ای بالا انداخت و نگاهش را از او دزدید.
مریدا– منظورم اینه که… باهات نیومد؟
کرالن با قاطعیت جواب داد– لزومی نداره بیاد اینجا. به این موضوع عادت کنید
چیزی در سینه‌اش فشرده شد و تمام اشتیاقش محو گردید!
مریدا– ما فکر کردیم دیشب که توی مسیر بودین لااقل یکم باهم حرف…
کرالن سرش را به نشان منفی تکان دادو گفت– من که تموم مدت خواب بودم. الانم نمیخوام درباره‌ش حرف بزنم
مریدا باحالتی دمق لب فرو بست ساکت شد. ابتدا به فرش جلوی پایش و سپس برادرانش نگریست، آنها هم ترجیح داده بودند به فرش نگاه کنند.
کرالن– حالتون چطوره؟
به دوقلوها نگاه میکرد.
کرالن– ازم دلخورین؟
میروتاش همچنان ساکت بود، تابین به او نگریست و پرسید– دیروز خون دماغ شدی، دلیل جدی داره؟
کرالن جواب داد– نه، چیز مهمی نیست. یه عادت قدیمیه شارومین و ریون تایید کردن که سالمم، نگران نباشید
چند لحظه در سکوت گذشت، کرالن چشم از پسرها برنمی داشت، میروتاش از گوشه‌ی چشم به برادرش نگریست و آهسته گفت–… دیگه بریم
سپس از جا برخاست و برای رفتن قدم برداشت.
کرالن– هی صبر کن… چرا ازم دوری میکنید؟
مچ میروتاش را موقعی که داشت از کنار او میگذشت گرفت و متوقفش کرد.
کرالن– تیشا؟ چی شده؟
بعد درحالی که دست او را به عقب می کشید تا باره دیگر برگردد و سرجایش بنشیند گفت– من و تائوس دوتا آدم بالغیم که درباره‌ی آینده‌مون تصمیم گرفتیم. این نباید شمارو آشفته کنه
میروتاش قدمی عقب آمد و دست خود را آرام از دست کرالن رهاند، سرجایش ننشست ولی به کرالن نگریست و گفت:
میروتاش– اما بنظر میرسه دلیل تصمیم‌تون ما بودیم
کرالن با قاطعیت جواب داد– اینطور نیست
تابین دستی بر موهای خود کشید، با کلافگی لب گزید و سپس مأیوسانه رو به کرالن گفت– چرا با ما صادق نیستی مامان؟

کرالن کمی اخم کردو شاکی شد– من شمارو بزرگ کردم، چرا فکر می کنید باهاتون صادق نیستم؟!
تابین بلافاصله گفت– تو اونقدر قلبت از بابا شکسته که ترکش کردی. بخاطر ازدواجش با آلارین، بخاطر بدنیا اومدن ما دوتا. همش داری تظاهر میکنی از همه چیز راضی هستی!
کرالن لحظه‌ای پلکهایش را بست و چند نفس آرام کشید، سپس بالحنی ملایم و مهربان گفت– من نباید اون حرفارو جلوی شما میزدم متاسفم. اونقدر عصبی بودم که نفهمیدم چی گفتم ولی درواقع گذشته هرچی که بود دیگه تموم شده!
میروتاش– اگه تموم شده پس برگرد
به صورت کرالن زل زده بود تا جوابی بگیرد.
میروتاش– مگه نمیگی گذشته تموم شده و برات مهم نیست؟ پس برگرد پیش بابا… پیش ما… مثل قبل!
کرالن با کلافگی چشم از او گرفت و لب گزید، درحالی که می کوشید عصبی نشود گفت– نمیخوام دراینباره بحث کنم میروتاش. تمومش کنید!
میروتاش لبخند تلخی زد و سرش را به طرفین تکان داد– دیدی؟ هیچی تموم نشده!
اشاره‌ی تندی به خودش و برادرش که پشت سرش روی کاناپه نشسته بود کرد و با حرص ادامه داد:
میروتاش– ما دوتا هم اثری هستیم که از نحسی آلارین باقی مونده
کرالن با لحنی مؤاخذه‌ گرانه گفت– اینجوری درباره‌ش حرف نزن اون مادرته!
میروتاش– نیست!!
از اول هم بی‌قراری بود و بلافاصله از کوره در رفت.
میروتاش– باید چیکار کنم که تو مادرم باشی؟؟
تند نفس می کشید، و بغضی مردانه پشت صدای بمش بود.
میروتاش– اخه من از آلارین چی میدونم؟؟ اون واسه من فقط یه اسمه! تو مادرمی!!
کرالن نیز مثل او از جا برخاست و مقابلش ایستاد تا بتواند آرامش کند ولی پیش از اینکه کلامی بگوید میروتاش دسته‌ی کوچک موهای مادرش را از جیب دراورد و جلوی کرالن گرفت:
میروتاش– آلارین واسه من فقط خلاصه میشه به این و یه قبر روی تپه! من هیچ حسی بهش ندارم!
یک قدم از کرالن فاصله گرفت و سمت شومینه‌ چرخید.
میروتاش– حتی گاهی ازش بدم میاد!!
بعد درحالی که هیچکس تصورش را هم نمی کرد موهای آلارین را با حرص و خشم بسمت شعله‌های تازه پا گرفته‌ی شومینه پرت کرد! کرالن به بازوی او چنگ انداخت و با وحشت بسمت شومینه شتافت، آنقدر بی‌پروا و بی‌مقدمه که تاج پادشاهی از سرش افتاد و مثل تکه آهنی بی‌ارزش زمین خورد!
کرالن– نه!! نه تیشا اینکارو نکن!!
مریدا و تابین بی اراده نیم خیز شدند اما نه بخاطر موهای آلارین، بلکه ترسیدند مادرشان در شومینه بیفتد! بااینحال میروتاش که همانجا ایستاده بود به موقع کمر کرالن را گرفت و باعث شد تعادل او بخاطر سرعت زیادش بهم نخورد! برای لحظه‌ای نفس همگی‌یشان در سینه حبس شده بود، وقتی کرالن کمر راست کردو برگشت موهای الارین در چنگش بود، قسمت کوچکی از موها سوخته و چروکیده بود و کرالن با بغض نگاهش میکرد. مریدا نفس کشید، چشم‌هایش را بست و به قلبش اجازه‌ی تپیدن داد. کرالن از حلقه‌ی بازوی میروتاش درامدو همانجا پای شومینه نشست، جوری که انگار رمق ایستادن ندارد. از این کاره میروتاش متحیر و منقلب شده بود، بخاطر چند تار موی هوویش؟! این موها هیچ ارزشی برای دوقلوها نداشتند!
کرالن– خدای من..
این را زمزمه کرد، درحالی که موهای آلارین را در یک دست مشت کرده بود با دست دیگر شقیقه‌ی خود را لمس کرد. میروتاش که ایستاده بود و به او نگاه می کرد آهسته مقابلش زانو زد، سرش را کمی پایین آورد، به دست کرالن نگریست، پشت انگشت هایش کمی سرخ و ملتهب بود، با تردید گفت:
میروتاش–… سوختی؟
بعد با ملایمت دست او را لمس کرد، تابین هم از کاناپه پایین امد و سمت چپ آنها نشست تا سوختگی دست کرالن را ببیند با این وجود خوده او چندان به این موضوع توجهی نداشت، با غصه به میروتاش نگاه میکرد و پرده‌ی اشک بر چشمان سبزش برق میزد
کرالن– این چه کاری بود تیشا
این را آهسته و بدون گلایه گفت، به خوبی خبر از قلب حساس میروتاش و وابستگی بی‌اندازه‌اش داشت، ولی شاید هیچ وقت باورش نمیشد پسرها تا این اندازه او را به مادر خونی‌یشان ترجیح داده باشند. میروتاش بدون اینکه به او بنگرد زیرلب گفت– چی میشد تو مارو بدنیا می اوردی… هروقت اسم الارین میاد انگار حس توهم نسبت به ما عوض میشه
کرالن دست آزادش را جلو فرستاد و دور گردن میروتاش حلقه کرد، پسر ورزیده‌اش برای آغوش او بزرگ بود ولی او را ارام به آغوش کشید و سر در انحنای گریبانش برد، گودی گردن میروتاش را بوسید و به محض اینکه پلکهایش را بست دو قطره اشک برگونه‌ی روشنش غلتید

در کالسکه نشسته بودند و مریدا به صندلی مقابل خودش که میزبان کرالن بود می نگریست. اتاقک کالسکه بزرگ اما سیاه بود و فانوس ها را هم خاموش کرده بودند تا در مسیر شبانگاهی کمی بخوابند بااینحال نور مهتاب از پنجره‌ها داخل میشد و به فضا نور می بخشید. میروتاش سرش را سمت چپ شانه‌ی کرالن خوابانده و چشمانش را بسته بود، تابین هم اینطرف بغل دست مریدا چرت میزد.
مریدا– مامان
این را آهسته گفت. کرالن درحالی که به پشتی چرم صندلی تکیه زده و مناظر بیرون را از پنجره تماشا میکرد گفت:
کرالن– هوم؟
مریدا با تردید گفت– یچیزی بپرسم؟
بچه ها تا اینجا هم زیادی در رابطه‌ی پدر و مادرشان دخالت کرده بودند برای همین مریدا با دو دلی پرسید– قبل از اینکه بری به بابا گفتی تموم این سالا دلیل موندنت اون نبوده
کرالن لبخند محوی زد و نگاهش را از پنجره گرفت، به مریدا نگریست و گفت– گوش ایستادن عادت خیلی بدیه
مریدا شانه‌ای بالا انداخت و سعی کرد آن وجه از ماجرا را نادیده بگیرد.
مریدا– منظورت از اون حرف چی بود؟
کرالن آن روز با لحنی پر از کینه به تائوس گفته بود دلیل ماندنش در این ۱۷ سال چیزه دیگری بوده. حرفی که حتی قلب مریدا را هم شکسته بود چه رسد به تائوس! کرالن نگاهی به صورت آرام میروتاش که به مادر تکیه زده بود انداخت، سپس به تابین که با کمی فاصله کنار مریدا چرت میزد نگریست و با عشق گفت– منظورم پسرام بودن
حدس میزد! لب و لوچه‌ی مریدا آویزان شد!
مریدا– ولی… واقعا اینطور نیست نه؟ یعنی تو دیگه مثل قبل بابا رو دوس نداری؟
لبخند کرالن پررنگ تر شد و درحالی که به مریدا می نگریست ارام سرش را تکان دادو گفت– عزیزم داشتیم دعوا میکردیم انتظار داشتی چی بگم؟ اون بهم گفت برو‌، منم بهش گفتم بخاطر تو نمونده بودم!
حرف امیدوار کننده‌ای بود‌، مریدا دلگرم شد! کرالن برای چند لحظه به تابین نگریست و سپس پرسید– سردته؟
مریدا جوابی از تابین نشنید اما قطعا به نوعی بله گفته بود او حتی در بهار و پاییز هم احساس سرما میکرد چه رسد به یک شب زمستانی! کرالن با احتیاط و ملایمت میروتاش را کمی به کناره فرستاد تا در سمت دیگر آغوشش جایی برای تابین باشد، سپس دستش را سوی او دراز کرد و گفت– بیا اینجا
تا با وجودی که خودش را در پالتو و شال پیچیده بود از جا بلند شد و سمت دیگر مادرش نشست، مثل میروتاش به کرالن چسبید و سر بر شانه‌اش گذاشت تا در مجاورت بدن او گرمای بیشتری بگیرد.
کرالن– بهتون گفتم صب حرکت کنیم واسه همین بود
این درحالی که با دستش شال را تا روی گوش تابین بالا می آورد گفت.
مریدا– الان چی؟
دوباره حواس کرالن را به خودش جمع کرد.
مریدا– واقعا بخاطر اصرار ما میای یا خودتم میخوای با بابا باشی؟
کرالن لبخند رامی زد و برخلاف تصور مریدا خیلی راحت جواب داد– خودم میخوام. اون جون منه
میروتاش که تاکنون ساکت و آرام بود بلافاصله نسبت به حرف او واکنش داد، سرش را کمی بیشتر به گریبان او فشرد و بدون اینکه چشم بگشاید زمزمه کرد–…هی…
کرالن به مرد جوان لوس خود نگریست و خندید، دستش را از پشت به دور کمر میروتاش فرستاد و حرفش را تصحیح کرد:
کرالن– تو جون منی
میروتاش لبخند کاملی زد و آرام سرشانه‌ی مادرش را بوسید.
مریدا– یعنی… وقتی برگردی بعد از این دیگه قضیه ازدواجو این چیزارو به روش نمیاری؟
کرالن درحالی که نگاهش دکمه‌های باز پالتوی تابین را دنبال میکرد جواب داد– نه
دستش پشت کمر تابین بود و نمی توانست برای بستن پالتو اقدامی بکند از همین رو دوباره به مریدا نگریست و ادامه داد– هرچند که هنوز یکم دلم ازش گرفته، گردنبند رو ازم گرفت درواقع بهم گفت دیگه برنگرد. اما به عنوان یه مادر میخوام بخاطر قلب بچه‌هام بخشنده باشم
مریدا بالحنی که سعی داشت رفتار پدرش را توجیه کند گفت– فکر کنم وقتی گفتی اینبار غرورمو بهت ترجیح نمیدم اونم یکم لج کرد
تابین که مدت طولانی ساکت بود نجوا کرد– مامان اگه بخوای از همینجای مسیر برمیگردیم
پیش از اینکه مریدا به تابین تشر برود کرالن لبخند زد و گفت– نه… سرد بودن با تائوس سخته
پسرها مقدار زیادی از مسیر را سر بر شانه‌ی کرالن گذاشته و چرت میزدند، درواقع کاملا از دو طرف بر او تکیه زده بودند و با وجود جسه و وزنشان مریدا تعجب میکرد که چرا کرالن اعتراضی نمیکند! او هم این طرف ماجرا تنها نشسته بود و دلش پدرش را میخواست!
به قبیله که رسیدند دیگر سپیده‌ی صبح بالا آمده بود. پیاده شدند و کالسکه را مرخص کردند، مریدا تمام مسیر خوابالود بود ولی حالا چشم‌هایش با اشتیاق از میان تعداد کمی از مردم که بیدار بودند بدنبال پدرش می گشت. کرالن همان لباس زیبای شیری رنگ را پوشیده بود، جلوتر از بچه ها راه می رفت و اولین پرتوهای خورشید زمستانی روی جواهرات دوخته بر سرشانه‌ و موهای زیتونی بلندش برق میزد

سیمات از دور برای کرالن دست تکان داد، وقتی به هم رسیدند گفت که تائوس و تعدادی از مردان دیشب برای شکار شبانه به جنگل رفته و هنوز بازنگشته اند. مریدا پوفی کشید، پس باید باز هم صبر میکرد! بعد از عرض صبح بخیر با سیمات همگی به دنبال مادرشان به چادر رفتند، نه چادر خودشان بلکه مال تائوس و کرالن! مادرشان هم اعتراضی نکرد و چون همگی خسته بودند اجازه داد همانجا استراحت کنند. آتش خاموش بود، درحالی که هرکدامشان روی یکی از تشکچه‌های نرم چادر دراز می کشیدند کرالن آتش را افروخت. میروتاش بر جای تائوس خوابیده بود تا باز هم نزدیک مادرش باشد و این باعث شد کرالن لبخند بزند.
بخاطر حضور بچه‌ها لباسش را هم عوض نکرد، برعکس آنها حتی خسته بنظر نمی رسید، کت و پیراهن تائوس روی گلیم افتاده بود، آنها را برداشت و کمی اطراف را مرتب کرد، موهایش را شانه کشید، مریدا تمام مدت با چشم‌های خسته و نیمه باز نگاهش میکرد، این کت و پیراهن روشن به او می امد ولی کاش آنها را عوض میکرد و یک لباس زنانه می پوشید، حتی پارچه‌ی دور سینه‌اش را هم هنوز باز نکرده بود!
سیمات– آلن؟ یه لحظه میای؟
کرالن درحالی که مقابل یک صندقچه کنج چادر نشسته بود و چیزهایی را در درونش جا به جا میکرد بسمت ورودی چادر نگریست گفت– بیا داخل سیمات
سیمات با صدایی ارام به شخصی گفت– عزیزم چادر رو باز کن
مریدا فهمید چه کسی با او آمده و با نارضایتی پوفی کشید. تنها یک ثانیه بعد از کنار رفتن لبه‌ی چادر و ورود سیمات، دختربچه‌ی شیرین ۸ ساله‌ی او به داخل دوید و چشمانش اطراف را گشت، تابین را پیدا کرد و جسه‌ی کوچکش را روی او پرت کرد! او سومین فرزند سیمات و شیگا بود، وروجک خوش سر و زبانی که دست برادرش گرومین را از موزی‌گری می بست!
درحالی که سیمات با یک سینی بزرگ داخل میشد به دخترش اخم کرد و گفت– بزار استراحت کنه ولش کن ساروِن(sarven)
دخترک اصلا اهمیت نداد! تابین که تاکنون چرت میزد ابتدا لحظه‌ای شوکه شد ولی خیلی زود معشوقه‌ی کوچکش را شناخت و لبخند خوابالودی زد.
تابین–.. ببین کی اومده!
ساروِن روی سینه‌ی او نشست و لبخند شیرینی به پهنای صورتش زد، موهای لَخت سیاهش از پشت سرش روان شده و بر شکم تابین ریخته بود! بخاطر آمدن سیمات کم کم هرسه برخاستند و سرجایشان نشستند، سیمات سینی را که صبحانه‌ی کاملی بود جلوی کرالن گذاشت و کنارش نشست.
سیمات– با خودم گفتم خسته‌ای و حوصله‌ی اینکارا رو نداری
کرالن لبخند زد و گفت– واقعا ممنون! خودمم حسابی گرسنه بودم
سیمات– دیروز چقدر ناگهانی رفتی قبلا بهم خبر میدادی. چیزی شده؟
کرالن– حقیقتش با تائوس بحث کردم و رفتم
درحالی که سیمات و کرالن مشغول صحبت بودند مریدا و میروتاش بسمت سینی گردن کشیدند. مریدا یک نان بلوط برداشت و به آن گاز زد، ساروِن که تا کنون از سر و کول تابین آویزان بود جلو آمد و در میان نان‌ها یکی را شکل کج و کوله‌ای داشت برداشت سپس با ذوق کودکانه‌ای دوباره سمت تابین دوید. خودش دخترک کوچکی بود و موهایش هم تا پشت زانوهایش می رسید، درست مثل برادرش گرومین لب گوشتی و سرخی داشت که در صورتش جلب توجه می کرد خصوصاً وقتی موقع حرف زدن اداهای بزرگترها تقلید میکرد!
سارون–اینو من مخصوص تو پختم!
همان نان کج و کوله را به سمت تابین که روی تشک نشسته بود گرفت.
تابین–دختر تو حرف نداری!
ساروِن نان را بدست تابین نداد بلکه خودش جلوتر رفت و جوری بین پاهای او ایستاد که تابین بتواند از دست خوده دخترک نان را گاز بزند.
سارون–من بلاخره با پدرم حرف زدم
تابین درحالی که می جوید به چشم‌های سیاه دخترک نگریست، آنقدر جسه‌ی کوچکی داشت با وجودی که ایستاده بود صورتش جلوی صورت تابین قرار می گرفت.
تابین– واقعا؟!
سارون با ناز پشت چشم نازک کرد و آهی کشید– آره. اوه خیلی خجالت کشیدم اما به هرحال دیگه تموم شد!
مریدا درحالی که دهانش پر نان بلوط بود و به دخترک نگاه میکرد چنگ انداخت تا دانه‌ی دیگری بردارد.
تابین– چی بهش گفتی؟
سارون دستش را به دهان تابین نزدیک‌تر کرد تا او گاز دیگری بزند و در همین حین گفت– بهش گفتم من و تابین به هم علاقه داریم و میخوایم رابطه‌مونو جدی‌تر کنیم
بعد با دست دیگر پیشانی خودش را لمس کردو نفس گرفت جوری که انگار از انجام کاره سختی خلاصی یافته.
سارون– شکرخدا که پدرم خیلی به نظر من اهمیت میده!
تابین اصلا با تمسخر نسبت به احساسات کودک واکنش نشان نمیداد، خنده‌اش گرفته بود و باحالتی متعجب گفت– قبول کرد؟!
سارون جواب داد– پدرم گفت اول رئیس تائوس باید برای خواستگاری باهاش حرف بزنه!
کرالن که شاهد گفت و گوی آنها بود درحالی که لبخند میزد از سیمات پرسید– واقعا گفته؟!
سیمات مردمک چشمانش را در قاب چرخاند و سرش را تکان داد– آره! سر هممونو برده!
اینسوی ماجرا ساروِن با تمام شدن نان صورت تابین را دستان کوچکش قاب گرفته بود!
سارون– به هرحال دیگه بقیه‌ش بستگی به تو داره!

سارون– به هرحال دیگه بقیه‌ش بستگی به تو داره!
تابین کمی مکث کرد و بعد جوری که باعث ناراحتی دخترک نشود گفت– ااآ…عزیزم فکر کنم من و تو باید یکم بیشتر دراینباره فکر کنیم.. از نظرت برای ازدواج یییکم زود نیست؟!
با دو انگشت شصت و اشاره‌اش مقدار بسیار کمی را نشان ساروِن داد اما دخترک با لجاجت اصرار ورزید– اوه ولی من دو ساله که فکرامو کردم!
دوسال! لابد از شش سالگی! میروتاش و مریدا نگاهی با هم رد و بدل کردند و با وجودی که دهانشان پر بود زدند زیر خنده! حتی کرالن و سیمات هم می خندیدند، با این وجود تابین با دلخوری به آنها نگریست اخم کرد، او این بچه را خیلی دوست داشت! حتی وقتی یک نوزاد تازه بدنیا آمده بود مدام همراه کرالن به دیدنش می رفت. بالاخره سیمات از جایش برخاست و رو به دخترش گفت– بیا بریم ساروِن
دخترک به مادرش نگرست و لب سرخش را مظلومانه غنچه کرد.
سارون– ولی من میخوام بمونم!
سیمات جلوی تشک تابین ایستاد و دستش را برای گرفتن دست دخترش دراز کرد:
سیمات– تابین خسته‌ست باید بزاری استراحت کنه!
اینبار سارون با غصه و تردید به تابین نگریست، او نیز بالحنی مهربان به دخترک گفت– البته با دیدن تو خستگی از تنم میره ولی گمونم بد نیست یکم بخوابم
ساروِن بازوهای کوچکش را دور گردن تابین انداخت، او را بغل کرد و گفت– باشه… پس… قول بده عصر بیای باهم بازی کنیم!
بازی کنند! مریدا آنقدر خندیده بود که داشت خفه میشد!
تابین– قول نمیدم ولی سعی میکنم بیام
بالاخره دخترک را راضی کرد همراه مادرش برود! مریدا پوفی کشید و گفت– این بچه یه کتک حسابی میخواد
تابین درحالی که از تشکش بیرون می آمدو چهار دست و پا خودش را به سینی صبحانه می رساند کنایه زد– خصوصاً برادرش بیشتر کتک میخواد
مریدا چشم غره‌ای به او زد و انگشتش را در ظرف عسل فرو برد. میروتاش درحالی که لبخند کج تمسخر آمیزی برلب داشت به تابین نگریست و گفت– هی مرد هوس بچه‌بازی به سرت زده؟
تابین که تازه دو زانو جلوی سینی نشسته بود خندید و گفت– خفه شو!
کرالن درحالی که پیاله‌ای شیر برای میروتاش می ریخت گفت– بچه‌باز چیه این حرفارو به هم نزنید
کم کم میروتاش و مریدا هم چرخیدند و همگی گِرد صبحانه نشستند. تابین ضربه‌ای به بازوی مریدا زد و درحالی که با گوشه‌ی چشم به میروتاش اشاره میزد گفت– اینی که به من میگه بچه باز آخرش یه متجاوز میشه
مریدا درحالی که به یک تکه نان بلوط کره می‌مالید پوزخند بی‌شرمانه‌ای زد و گفت– خوشبحال اونی که داداش من بهش تجاوز کنه
کرالن کمی اخم کرد و با گلایه گفت– این مزخرفاتو تموم کنید
مریدا بیشتر روی شوخی بیشرمانه‌اش اصرار ورزید و گفت– آاااه مامان شک نکن تموم کنیزای قصر از خداشونه اینا بهشون تجاوز کنن!
کرالن کلافه و عبوث کوزه‌ی شیر را در سینی گذاشت و با لحنی جدی گفت– کافیه دیگه!
برای یک لحظه آنقدر عصبی شد که لبخند روی لب هر سه نفرشان خشکید!
کرالن– تجاوز اصلا چیزی نیست که اینطوری باهاش شوخی کنید و بخندید. کنیزم که باشی روح داری
با اخم و تندی به تک تکشان نگاه میکرد. تابین با لحنی مردد گفت– ما فقط داریم شوخی می کنیم!
مریدا شانه‌اش را به بالا مایل کرد و پرسید– چرا اینقدر نسبت به این کلمه گارد بدی داری؟
کرالن دستش را به نشان سکوت بالا اورد و گفت– دیگه هیچ وقت همدیگرو متجاوز و بچه‌باز خطاب نکنید. نمیخوام این کلمات کثیف رو از دهنتون بشنوم
سکوت سنگینی ایجاد شد، تابین نگاهی با مریدا رد و بدل کرد، میروتاش که بشکل معناداری چشمش را به نیمرخ کرالن دوخته بود ارام پرسید:
میروتاش– چیزی هست که ناراحتت میکنه؟
کرالن درحالی که هنوز اخم‌هایش درهم بود و دکمه‌ی روی یقه‌اش را باز میکرد تا راحت‌تر نفس بکشد گفت– نه. چی باید باشه؟ کدوم مادری خوشش میاد بچه‌هاش از این حرفا بزنن؟
مریدا لب زد– ولی کاملا بهم ریختی
کرالن نفسی گرفت و با لحنی که نشان میداد دیگر نمیخواهد چیزی در اینباره بشنود گفت– صبحانه‌تون رو بخورید
کمی تند نفس می کشید که باوجود پارچه‌ی دور سینه‌اش سخت‌تر میشد، نگاهش ناآرام بود و هرسه نفرشان به وضوح دیدند که چقدر زود عصبی و پریشان شد. میروتاش که کنارش نشسته به نیمرخش و تک تک واکنش‌هایش نگاه میکرد، فکری بسیار ناخوشایند در دالان های تاریک مغز مریدا پا می گرفت که او اصلا دلش نمی خواست در ذهنش پررنگ شود. درواقع این اولین بار نبود که چنین واکنشی از او می دیدند، در قصر هم هروقت مأمورین بازرسی گزارشات جنایتکاران محلی و متجاوزان را می آوردند کرالن بشکل غیرمنتظره‌ای عصبی و آشفته میشد، یکبار حتی به خودش لعنت فرستاده بود چگونه پادشاهی‌ست که در کشورش متجاوز پیدا می شود!
کرالن– من میرم یکم قدم بزنم
بدون خوردن صبحانه از جایش برخاست و از جمع آنها خارج شد، بچه ها چیزی نگفتند، کمی سردرگم شده بودند!
برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها