در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت 66 تا 70 | مجموعه وحشی

کرالن دستی بر بالشت نرم خود کشید و اهسته سرجایش خوابید.
کرالن– شاهزاده لِگون(Legon) اونموقع یه بچه‌ی چهارساله بود. ولی دومین پسر رو ندیدم شایعات زیادی درباره‌‌ش هست
مریدا آنقدر که حواسش به مادرش بود موقع پایین کشیدن دامن داشت با صورت زمین میخورد!
مریدا– ..چه.. شایعاتی؟
کرالن درحالی که دوسمت شقیقه‌های خود را مالش میداد با لحنی خسته گفت– بعضیا میگن شاهزاده رامیکِل(Ramikel) یه بیماری ناشناخته داره. اگه روابط دو کشور خوب بشه ممکنه یه ضیافت ترتیب بدم، اونموقع می‌بینیشون
مریدا لبخند کجی زدو همانطور که شلوار راحتی را بالا می کشید گفت– شایدم شاهزاده‌های جذابی باشن!
لباس را پوشید و سمت تخت آمد، درحالی که زیر پتو می خزید کرالن نگاه تندی به او کردو گفت–مریدا چه من توی این دنیا باشم چه نباشم هیچ وقت فراموش نکن وصلت یه شاهدخت با یه شاهزاده‌ی خارجی نتیجه‌ش فقط قبول سلطه‌ی بیگانه‌ست نه اتحاد
مریدا که حالا روی تشک نشسته بود به صورت مادرش روی بالشت نگریست و پرسید– چرا؟
کرالن کمی اخم کرد و جوری که انگار مریدا سوال بچه‌گانه‌ای پرسیده جواب داد– چون بااینکار نسل بعدی تو قدرت رو به سمت خانواده‌ی پدر منتقل میکنن، مثل آب خوردن کشوری که اجدادت برای حفظش خون دادن ضمیمه‌ی پادشاهی دمگات میشه!
مریدا سرتکان دادو درحالی که ناخواسته شانه‌هایش را به بالا مایل میکرد گفت– ولی… ولی تیشا و تابینم شاهزاده‌های خارجی محسوب میشن!
اصلا دلش نمیخواست به این موضوع اشاره کند ولی حرف‌های کرالن باعثش شد.
کرالن– تمدن میروتاش ذاتاً دنبال کشورگشایی نیست. اونا به حریم خودشون پایبندن توی سبک زندگیشون سلطه طلبی جا نداره. وصلت با اونا در عین اینکه خطری برای پادشاهیت نداره، قدرتت رو هم تثبیت میکنه
مریدا ضربه‌ای به پیشانی خود زدو نفسش را باکلافگی بیرون داد. هرموقع کرالن درباره‌ی این وصلت تاکید میکرد مریدا به حد مرگ غمگین و آشفته میشد!
مریدا– بیا دیگه درباره‌ش حرف نزنیم
این را بالحنی عصبی گفت، زیر پتو فرو رفت، به پهلو چرخید و به نشان قهر پشتش را به کرالن کرد. چند لحظه در سکوت گذشت، میدانست نگاه مادرش به اوست و فهمیده مریدا ناراحت شده.
کرالن– من فکر میکنم… انتخاب ماروین انتخاب درستیه و دیگه هیچ اصراری برای اتحاد زیباندو و میروتاش ندارم
این را گفت که مریدا را آرام کند ولی اخم‌های دخترک باز نشد، دست خودش هم نبود بغض و دلخوری رهایش نمیکرد، البته قطعاً خونریزی ماهیانه هم در این لجاجت‌های ناگهانی تاثیر داشت!
کرالن– آاااه قهر نکن عزیزم! تو خودت حرفشو پیش کشیدی
بسمت مریدا آمد و او را از پشت بغل کرد، بازویش را دور کمر او انداخت و برای اینکه دخترک سرحال بیاید چند مرتبه پشت سرهم گودی گردنش را بوسید، جوری اینکار را کرد که انگار مریدا دختربچه‌ی کوچکی‌ست، او هم قلقلکش آمد و درحالی که میخندید سرشانه‌اش را جمع کرد! چند لحظه بعد هردو آرام گرفتند، مریدا هنوز در آغوش کرالن بود و نفس‌هایش را مجاور با گوش خود حس میکرد.
کرالن– دلت میخواد دوباره ماروین رو ببینی؟ اگه بخوای براتون قرار ملاقات ترتیب میدم
با شنیدن نام ماروین یک مرد قدبلند ورزیده که نگاهی باوقار و لحنی بم داشت پیش چشمش آمد، حتی برای لحظه‌ای عطر گس او را هم زیر مشامش حس کرد! تپش قلبش کمی نامنظم شدو مأیوسانه گفت– اون از من خوشش نمیاد
کرالن بوسه‌ی آرامی بر موهای او زد و گفت– این چیزا زمان میخواد عزیزم، من اونو به بهانه‌ی کارای اداری دعوت میکنم. فرصتی ایجاد میشه یکم بیشتر وقت بگذرونید
مریدا هیچ مخالفتی نداشت! نمیشد گفت دلبسته‌ی ماروین شده ولی چیزی در این مرد وجود داشت که بی‌نهایت به دلش نشسته بود، ماروین بطرز عجیبی صبور و قابل اتکا و گرم بنظر می رسید. با وجود آنهمه بدخلقی که دفعه‌ی پیش از خود نشان داد آخر کار نتوانست قلب عاشق و حساس خود را مخفی کند.
کرالن– خوشحالم که اونو انتخاب کردی، همیشه دلم میخواست ماروین رو به عنوان عضوی از خانوادم کنارم داشته باشم. برای تو شایسته‌ست و بعلاوه برای کشور هم….
همانموقع ملازم چند مرتبه در زد، کرالن سرش را چرخاند و چون فاصله‌اش تا در زیاد بود با صدای بلندی گفت– بله؟
ملازم با لحنی مضطرب جواب داد– سرورم رئیس تائوس اینجا هستن. من گفتم که درحال استراحتید ولی ایشون اصرار دارن همین الان شمارو ببینن

چشمان مریدا در حدقه گرد شد و موجی از سرخوشی درونش لولید! حتماً تائوس نتوانسته بود تحمل کند و به همین زودی سراغ همسرش آمده بود تا از او دلجویی کند! بعد از شنیدن حرف ملازم کرالن برای چند لحظه با تعجب به درب اتاق خیره ماند و سپس درحالی که آرام پتو را از خود کنار میزد لب تخت نشست.
کرالن– به ایشون اجازه‌ی ورود بده
بعد از روی تخت بلند شد و ایستاد، مریدا هم برخاسته و روی تشک نشسته بود، چند لحظه بعد تائوس وارد شد، بخاطر سرمای زمستانی پالتوی بلند سیاه خز پوشیده بود و چشمانش کمی ناآرام بنظر می رسید. در را پشت سرش بست و بسمت انها جلو آمد، مریدا با ذوق برای پدرش دست تکان داد و تائوس با یک لبخند مهربان جوابش را داد. بالاخره وقتی به پنج قدمی کرالن رسید ایستاد و گفت– میدونم بی‌موقع اومدم
کرالن پرسید– چیزی شده؟
داشتند مثل دو شخص عادی باهم حرف میزدند، انگار نه انگار که رابطه‌ی عاشقانه‌ای داشته‌اند.
تائوس– آلفا رمبیگ بهم خبر داد که نولان به سابجیک رفته. چیزی که منتظرش بودیم داره اثرشو نشون میده. میگفت اصلا حالش خوب نیست
کرالن پس از لحظه‌ای مکث زمزمه کرد–..خدای من
مریدا خودش را جلو کشید و او هم از تخت پایین آمد.
تائوس– مطمئن بودم دلت نمیخواد اونا چیزی درباره‌ی مشکلات شخصیمون بدونن برای همین اومدم دنبالت باهم بریم. بااینحال اگه برات مقدور نیست خودم میرم و خبرشو برات میارم
کرالن کمی سردرگم و نگران شده بود، سرش را به نشان منفی تکان داد و گفت– نه. چند لحظه صبر کن باهات میام
سپس از مقابل تائوس چرخید و بسمت کمدش رفت، مجالی شد که اینبار مریدا جلو بیاید، به پدرش نزدیک شد و سرش را کمی بالا گرفت تا صورت او را ببیند سپس پرسید:
مریدا– نولان چش شده؟
تائوس جواب داد– باید بریم و ببینم اوضاع چطوره
مریدا– منم میام
تائوس بازوی او را لمس کرد و گفت– نه عزیزم
مریدا اصرار ورزید– اون دوست منه!
تائوس– ممکنه معذب بشه. به پسرا هم اجازه ندادم بیان
مریدا لب فروبست. اصلا نمیدانست چه شده، چه بر سر نولان آمده! پدر و مادرش قبلا به او و دوقلوها حقایقی درباره‌ی گذشته گفته بودند، حقایقی تاریک و غیرقابل باور! این را می‌دانستند که چه بلایی بر سر خانواده‌ی نولان آمده و اتفاقا مادر خونی دوقلوها هم قربانی همان واقعه بود، طبق قولی که به تائوس و کرالن دادند هیچ وقت درباره‌ی گذشته چیزی به نولان نگفته بودند، و حالا شاید مشکل نولان ربطی به آن ماجرا داشت! مریدا دنباله‌ی حرف را نگرفت، در سکوت به سمت مادرش نگریست که پشت در باز کمد پناه گرفته بود و لباسش را عوض میکرد. بعد دوباره به پدرش نگریست و درباره‌ی برادرانش پرسید:
مریدا– اونا باهات نیومدن؟
تائوس درحالی که پشت به کمد، سمت دیگری قدم برمیداشت جواب داد– نه.
وضع مأیوس کننده‌ای بود، مریدا مدام مردمک چشمانش را از سمت مادرش به پدر و از پدرش به مادر می گرداند. بعد از اینکه کرالن آماده شد خیلی خشک و رسمی باهم از اتاق خارج شدند و او تنها ماند، پوفی کشید، مردمک چشمانش را در قاب چرخاند و باره دیگر روی تخت وا رفت. مدتی طولانی همانجا افتاده بود و به چیزهای مختلف فکر میکرد، از این پهلو به آن پهلو غلت زد، سعی کرد بخوابد، بالشت را روی سر خود فشرد، مگر میشد؟ هروقت برادرانش کنارش نبودند کلافه و سردرگم میشد! شاید دو ساعتی گذشت تااینکه از روی تخت ماندن خسته شد و برخاست. پوشش را عوض کردو دوباره لباس بلند رسمی پوشید، وقتی از اتاق خارج شد ملازم با تعجب به او نگریست. اکنون تقریباً نیمه شب بود، حتی قیافه‌ی ملازم و نگهبانان خوابالود بنظر می رسید بااینحال خانواده‌ی سلطنتی مدام در جنب و جوش بودند!
از آنجا بیرون رفت و به بسمت اقامتگاه خودش برگشت، لااقل تا بیدار بود کمی تلاش میکرد شاید میتوانست برنامه‌ی مناسبی برای رقابت‌ گارد و ارتش اماده کند.
پا به اقامتگاه خود گذاشت و آنجا هم همه درحال چرت زدن بودند بااینحال آنچه انتظارش را نداشت این بود که برادرانش را پشت در اتاقش ببیند! دلش پر کشید! اگر در قصر نبود و این همه نگهبان گوشه و کنار نایستاده بودند حتماً بسمت‌شان می دوید! همانجا در سالن مقابل درب اتاق مریدا قدم میزدند چراکه تا شاهزاده خانوم حضور نداشت نگهبانان اجازه‌ی ورود آنها به اتاقش را نمی‌دادند.

درحالی که به سختی می کوشید لبخندش را کنترل کند و سنگین باشد کمی تندتر قدم برداشت و به آنها رسید، هرسه ایستادند، تابین که در شال و پالتو پیچیده بود و فقط چشم‌هایش دیده میشد، میروتاش یه پیراهن نازک پوشیده بود و صورتش بسیار خسته و بی‌حوصله بنظر می رسید، حتی موهای سیاهش هم کاملا باز بود و حوصله نکرده بود آنها را ببافد
مریدا– بابا گفت نیومدید!!
مریدا نگاهش را بین آن دو چرخاند. تابین با صدایی که از زیر شال بسختی قابل فهم بود جواب داد– ما با یک ساعت تأخیر پشت سرش اومدیم
مریدا با اشاره‌ی دست از نگهبان خواست در اتاقش را بگشاید و هرسه به اتفاق هم بسمت چهارچوب رفتند. اینکه در این ساعت از شب شاهزاده و پسران رئیس تائوس باهم به اتاق می رفتند نگهبانان را کمی متعجب کرده بود!
مریدا– چرا با خودش نیومدید؟
این را درحالی که پس از ورود درب را پشت سرش می بست پرسید، پسرها کمی بیشتر در اتاق جلو رفتند تا صدایشان به گوش نگهبانان پشت در نرسد، تابین درحالی که شال را از دور صورت خود باز میکرد جواب داد– می‌خواستیم مطمئن بشیم مامان مارو نمی‌بینه
مریدا آهی کشید و درحالی که با قدم‌های آرام از مقابلشان می گذشت گفت– اخه چرا اینکارو می کنید؟
روی یک کاناپه‌ی طلایی سمت راست شومینه نشست.
تابین– شاید واقعا همونطور که بابا گفت تموم این سالا دیدن ما دوتا مامانو یاد روزای سختش مینداخت
میروتاش نیز روی کاناپه‌ای که درست مقابل کاناپه‌ی مریدا بود نشست. تابین ولی ترجیح داد روی فرش زانو بزند و دستش را بسمت آتش شومینه دراز کند. مریدا به هردوی آنها نگریست و پرسید– یعنی قراره اینجوری ادامه بدیم؟ شما میدونید که مامان عاشقتونه!
تابین چیزی نگفت، ماشه را برداشت و کمی آتش را جابجا کرد، میروتاش که تاکنون ساکت بود به نجوا گفت– من شک کردم
مریدا مأیوسانه به او نگریست و بعد گفت– پس چرا اومدید؟
هردو برادر جوری که انگار او حرف احمقانه‌ای زده نگاهش کردند. تابین گفت– تو دلیل کمی هستی؟
در دلش ذوق زده شد و دیگر چیزی نگفت. کاناپه بزرگ بود، پاهای خود را بالا کشید و بعد از اینکه چند بالشتک ابریشمی را در سمت دیگر روی هم چید کاملا دراز کشید.
مریدا– شما میدونید نولان چش شده؟
درحالی که رو به بالا دراز کشیده بود سر چرخاند و به برادرانش نگریست.
مریدا– بابا جواب درستی به من نداد
تابین همانطورکه به نشان خستگی گردنش را به طرفین مایل میکرد جواب داد– گویا.. مرض گائیدن گرفته
چشم‌های مریدا در حدقه گرد شد و گردنش را کمی بالا آورد تا تابین را دقیق‌تر ببیند.
مریدا– چی؟!
تابین آهسته آهسته به عقب مایل شد و همانجا روی فرش جلوی شومینه دراز کشید.
تابین– بابا میگفت. یجوری شده که ممکنه اختیارشو از دست بده و به زنا تجاوز کنه
مریدا لب فرو بست، حدقه‌ی چشمانش هنوز گرد و متعجب بود.
مریدا– تو دنیا همچین مرضی هم داشتیم و من نمیدونستم!؟
تابین ضربه‌ای به پیشانی خود زد و گفت– هوووف! احمق تاثیر اون نفرینه!
مریدا با هیجان و سردرگمی روی کاناپه به پهلو چرخید تا هم میروتاش و هم تابین را ببیند.
مریدا– پس چطور اونشب تو باغ به سامیکا تجاوز نکرد؟
تابین درحالی که رو بالا خوابیده و پلک‌هایش را بسته بود جواب داد– هنوز اونقدری رو خودش کنترل داشته که اومده سابجیک
چشمان مریدا ناخوداگاه باریک شده و درحالی که سعی داشت وضعیت نولان را برای خودش تجزیه و تحلیل کند به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود. در همین حین میروتاش با صدایی که انگار با خودش حرف میزد گفت– چطور ممکنه کسی بتونه تجاوز کنه. اصلا نمیفهمم… حتی حیوونا هم اینکارو نمیکنن
مردمک چشم‌های مریدا بسمت میروتاش جنبید، پاهای بلندش بشکلی خسته و بی‌ملاضه از لب مبل برزمین رها بود، موهای سیاه لختش روی سرشانه‌های عریضش ریخته بود و در درستش با چیزی ور می رفت که مریدا تازه آنلحظه متوجه‌ش شد. یک نوار باریک از موهای سیاه براق که صاف و مرتب دایره شده و با ریسمان باریک بسته شده بود. نگاه مریدا رنگ غم گرفت و قلبش سنگین شد. آنچه میروتاش در دست داشت مقداری از موهای آلارین بود، یادگاری که کرالن در روز تولد ده سالگیشان به آنها داد.
تابین– آاااااه احمق نشو تیشا، اون بدبخت نفرین شده
میروتاش درحالی که چشم‌های کشیده‌اش بر موهای مادرش بود و سرانگشتانش نرم و ارام تارهای سیاهش را لمس میکرد زیرلب گفت– بقیه‌ی مردم که نفرین نشدن
حواس مریدا کاملا از نولان پرت شده و فقط در سکوت به حرکت دست میروتاش روی موهای مادرش خیره بود. چه در سر و قلب او می گذشت؟ تابین که درحال مالاندن چشمان خسته‌اش بود نفسی گرفت و به برادرش نگریست، بعد بلافاصله نگاهش را با یک چشم غره از او گرفت و گفت– داداش
میروتاش اهسته گفت– هوم
تابین بالحنی شبیه غرغر گفت– منو دیوونه نکن. اون کوفتی رو بنداز کنار
بعد سرش را سمت مریدا چرخاند و برایش گلایه کرد– از همون وقت که تو و مامان رفتین یه بند بهش زل زده! آخه که چی؟!

غرغرهای تابین باعث نشد میروتاش موهای آلارین را کنار بگذارد. او حتی مثل آن دو دراز هم نکشیده بود، بعد از اینکه چشمان خسته‌ی تابین و مریدا درپناه آرامش و گرمای اتاق داغ شد، میروتاش هنوز هم در سکوت به نوار موهای مادرش زل زده بود و خدا میدانست در سرش چه می گذرد. مریدا چشم‌هایش را بست، تازه پلکهایش گرم شده بود و داشت میخوابید که نجوای آرام میروتاش را شنید:
میروتاش– تابین
تابین که مثل مریدا خوابالود بود با صدایی کسل و کشدار جواب داد– ..هومممم
پس از چند لحظه مکث، میروتاش با صدایی ضعیف پرسید– تو از آلارین خوشت میاد؟… اصلا دوسش داری؟
پلک‌های مریدا ناخواسته گشوده شد، رو بالا خوابیده و نگاهش به تاریکی‌های سقف بلند اتاق خیره ماند.
تابین– آخه من از اون چی یادمه که دوسش داشته باشم؟
تابین لحنی کلافه داشت و بنظر می رسید به سوالی تکراری جواب می دهد.
تابین– جز اینکه تنها دلیل جر و بحث مامان و باباست، هروقتم که مامان حرف خوبی ازش میشه بابا سرشو میندازه پایین و میره
بعد نفسی گرفت و با صدایی نجوا گونه غر زد:
تابین– ترجیح میدادم هیچ وقت ندونم همچین شخصی وجود داشته
میروتاش چند لحظه‌ای ساکت بود و بعد با تردید گفت– ولی مامان همیشه ازش تعریف میکنه
تابین با لحنی سنگین گفت– اون اینجوری میگه که ما حس بدی نداشته باشیم، وگرنه خودتم دیدی با یاداوریش چقدر بهم ریخت
پسرها همان‌ قدر درباره‌ی آلارین میدانستند که مریدا می دانست. فقط چند خاطره‌ی کوتاه که کرالن و دایی‌هایشان بازگو کردند. حتی همان خاطرات هم چندان ارتباطی با دوقلوها نداشت چراکه آلارین فقط یک سال مادرشان بود! در اینباره او کاملاً برادرانش را درک میکرد، مریدا هم هیچ چیز درباره‌ی مادر خونی خود به یاد نمی آورد و هیچ حسی به او نداشت. گرچه هیچ وقت اعتراف نکرد ولی حتی از ملکه ماندا بدش هم می آمد! کرالن از او بدگویی نمیکرد ولی چون صادقانه حقایق را گفته بود مریدا ملکه ماندا را یک زن خودخواه و بی‌لیاقت می‌دانست. او هم مثل برادرانش ترجیح میداد اصلا هیچ وقت نمی‌فهمید توسط زن دیگری بدنیا آمده!
تابین– محض رضای خدا اونو بزار کنار و یکم آروم بگیر
بالاخره با اصرارهای تابین، میروتاش موهای آلارین را در جیب گذاشت و با اکراه روی کاناپه دراز کشید. زمان زیادی تا صبح باقی نمانده بود، شاید فقط سه یا چهار ساعت، علیرغم آنهمه پریشانی و بی‌خوابی ساعتی پیش، اکنون که هرسه درکنار هم بودند فقط چند دقیقه طول کشید تا خوابشان ببرد. خوابی عمیق و آرام که البته زمانی پایان یافت که مریدا غلت زدو از کاناپه درست بر تابین که روی فرش مابین دو کاناپه خوابیده بود افتاد! درواقع خودش از تابین بیشتر شوکه شد! برادرش درحالی که او را کنار میزد و سمت چپ شانه‌ی خود را مالش میداد با صورت از درد درهم رفته نالید:
تابین– پناه برخدا!.. آخه چرا اینقدر بدخوابی!
مریدا درحالی که با چشمان نیمه باز خودش را جمع و جور میکرد خمیازه کشید. دیشب لباسش را عوض نکرده بود و حالا با آن دامن لایه لایه و بلند بسختی می توانست از روی زمین بلند شود. میروتاش نیز از سر و صدای آنها برخاست و نگاهی انداخت، اتاق پر از نور بود ولی نمیشد حدس زد چه ساعت از روز است، شاید زیاد خوابیده بودند!
مریدا– ظهره؟!
پایه‌ی کاناپه را گرفته بود و بسختی برمی‌خاست.
میروتاش– جلوی چشم اینهمه نگهبان و ملازم… تموم شب اینجا موندیم
تابین درحالی که با دستش موهای نامرتب خود را بسمت بالا شانه می کشید گفت– امیدوارم مامان هنوز نیومده باشه
بعد چشم‌های عقابی خوابالودش را از میروتاش به مریدا، و دوباره از مریدا به میروتاش چرخاند و بعد ناله کنان دوباره روی فرش وا رفت!
تابین– شما دوتا تموم شب چکمه پاتون بود؟؟ خدایا پناه میبرم به تو!
مریدا باوجودی که کسل و خوابالود بود به حرف او خندید، میروتاش هم لبخند میزد، هردو بی سر و صدا بسمت سرویس رفتند. میروتاش نیم نگاهی به او انداخت و پرسید– میتونی بیای داخل؟ این یکی انگار خیلی بلنده
به دامن مریدا اشاره میکرد. خودش با دست کمی آن را بالا گرفته بود ولی چون خمود و کسل بود بسختی تعادلش را حفظ میکرد.
مریدا– مجبورم بتونم
سرویس بزرگ و براق بود و جا برای نشستن داشت، مریدا روی یک سکو نشست ولی پیش از اینکه بسمت پاهایش خم شود میروتاش مقابلش زانو زد، او نیز از خدا خواسته دامن خود را تا زانو بالا اورد و میروتاش شروع کرد به باز کردن بند چکمه‌ی زمستانه‌‌اش. اولین بار نبود که اینکار را میکرد، برادران گردن کلفتش برای خواهرشان بی‌نهایت مهربان بودند.

مریدا– هنوز بخاطر مامان ناراحتی؟
به پیشانی بلند و موهای لخت سیاه برادرش نگاه میکرد.
میروتاش– چطور ناراحت نباشم؟
ساق پای مریدا پر از مو بود و به محض اینکه از چکمه درامد انگشتان کوتاه و بلندش را تکان داد، انگار داشت دوباره نفس می کشید!
مریدا– داری… سخت میگیری…
به خودش کش و قوس دادو دوباره خمیازه کشید. میروتاش درحالی که با تاس طلایی روی پای او آب می ریخت آهسته گفت– تو جای ما نیستی
مریدا خودش را بسمت حوضچه‌ی آب آویزان کردو درحالی که مشتی آب به صورت خود می ریخت گفت– تو خیلی دل نازکی تیشا. برات نگرانم
همانموقع تابین هم برای شستن صورتش از چهارچوب وارد شد و نگاهی به آنها انداخت. مریدا دوباره کمر راست کردو درحالی که صورت خودش را با استین پاک می کرد پای دیگرش را بالا اورد تا میروتاش بشوید.
مریدا– زن که بگیری مطمئنم تا یکم ناز کنه تو هرکاری براش میکنی. اونجاست که من باید برنامه‌ی قتل عروسمو بچینم!
تابین که دست به کمر بالای سر میروتاش ایستاده بود رو به مریدا گفت– کاش قبل از اون یه برنامه‌ی کوچیکم واسه چیدن پشمات بریزی!
بعد با دستش اشاره‌ای به ساق پای مریدا کردو ادامه داد– با این وضع ماروین راضی که نمیشه هیچ، تازه فرارم میکنه
مریدا کمانی به ابروی خود داد و طلبکارانه گفت– حالا مثلا تن ماروین هیچ مویی نداره؟
تابین بلافاصله جواب داد– من و تیشا چن بار با ماروین و نولان به گرمابه رفتیم. رک بهت بگم که هیچ کدوممون به اندازه‌ی تو پشمالو نبودیم
چشم‌های مریدا برق زد!
مریدا– شما ماروینو لخت دیدین؟؟
بعد لبخند گشادی زد و با هیجان پرسید– چجوریه؟ بزرگه؟؟
با دست هایش اندازه‌ای بقدر دو وجب نشان میداد و منتظر جواب بود. تابین پوزخندی زد و درحالی که بسمت دیگری می رفت زیر لب گفت– خواهر مارو.
تابین بسوی حوضچه خم شد، مریدا به میروتاش نگریست که داشت از جلوی او برمیخاست، حتی او هم با آن حال گرفته‌اش نتوانست لبخند نزند.
مریدا– خب جواب بدین! منم یسری معیار دارم!
میروتاش کنار مریدا روی سکو نشست و درحالی که بند چکمه‌های خودش را باز میکرد گفت– معیارت اینه؟ خوبه مثلا معیار پسرا هم صورتی بودن دور سوراخ دخترا باشه؟
مریدا لب فرو بست. مال خودش که صورتی نبود! واقعا دختر بودنش باید با چنین چیزهایی سنجیده میشد؟ بعد ناگهان چیزی یادش آمد و حدقه‌ی چشمانش روی میروتاش تنگ شد!
مریدا– هی هی! صبر کن ببینم! تو از کجا میدونی واسه دخترا رنگای مختلفی داره؟
معلوم بود که میداند! اما تابین و میروتاش که هیچ وقت رابطه‌ی نزدیکی با هیچ دختری جز او نداشتند! او اصلا چه میدانست عضو دخترها میتواند صورتی و سرخ و قهوه‌ای باشد!
مریدا– تو که مال کسی رو ندیدی!
کاملا بسمت میروتاش چرخید، او لنگه‌ی شلوارش را بالا زده و درحال ریختن آب بر آنها بود. موهای پایش بسیار کم‌پشت تر از مریدا بود! اصلا هم جوابی به حرف مریدا ندادو تظاهر کرد روی شستن پاهایش متمرکز است. مریدا با اخم بسمت تابین چرخید که داشت پوزخند میزد.
مریدا– شما دوتا جونور دور از چشم من یکارایی میکنین آره؟؟
تابین دستانش را به نشان بی گناهی کمی بالا آورد و گفت– شلوغش نکن! خب پسرا درباره‌ی این چیزا باهم حرف میزنن، ما از دیگران شنیدیم!
همانطور با اخم برای لحظاتی به تابین خیره ماند تا مطمئن شود راست گفته. سپس درحالی که هنوز گاردی جدی به خودش گرفته بود گفت– خوبه!
برادرانش جانش بودند! شاید داشت زیاده روی میکرد ولی اصلا نمی توانست تحمل کند زنی از بدن ورزیده و محبت انها برخوردار شود و لذت ببرد، فکر میکرد همه میخواهند از برادرانش سو استفاده کنند و هیچکس در حد آنها نیست، غیرتی شده بود!
از سرویس که بیرون آمدند پابرهنه بودند، بعد از مرتب کردن سر و وضعشان از ملازم خواستند میز نهار را درهمان اتاق آماده کند. پیشکار بلافاصله پریده بود داخل و به همه چیز با بدبینی نگاه میکرد، سوال‌های بیخود درباره‌ی اینکه آیا راحت خوابیده‌اند یا نه می پرسید و درتلاش بود سر در بیاورد آنها چرا تمام شب باهم بوده اند. شاید فکر میکرد پسران رئیس تائوس درحال اغوای شاهزاده‌اش هستند!
میروتاش مقدار بسیار کمی غذا خورد و زود از پشت میز برخاست، بسمت پنجره رفت و در سکوت زل زد به بیرون، او و تابین هم آنقدر فکرشان درگیر این بود که کرالن چه زمانی برمیگردد نفهمیدند چه خوردند. هیچکس بر زبان نمی آورد ولی هرسه امیدوار بود پدر و مادرشان در این مدتی که بالاجبار در کالسکه تنها مانده‌اند باهم حرف بزنند و آشتی کنند!
برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

دسته بندی ها.

  • No categories

ابر برچسب ها.

Recent Comments

    دسته بندی ها

    • No categories