در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت 61 تا 65 | مجموعه وحشی

مریدا بی اراده لباسش را روی شکمش چنگ زده بود، با تحیر به پدر و مادرش نگاه میکرد، کرالن همیشه این گردنبند را بسیار باارزش می دانست، حتی آن را دوست داشت! حالا مثل یک چیز منفور درآورد و با کینه بسمت تائوس انداخت، بعد هم بی معطلی و با قدم‌هایی تند از او دور شد! بچه ها آنقدر شوکه بودند که دیگر حتی تلاش نکردند خودش را پنهان کنند، چه لزومی به پنهان شدن بود؟ پدر و مادرشان داشتند جدا میشدند! به محض اینکه کرالن از کنار درخت گذشت آنها نیز ناخوداگاه دنبالش به راه افتادند، قدم‌های کرالن سریع و قاطع بود، میروتاش پیش از بقیه سعی کرد به او برسد

میروتاش– مامان؟
کرالن نه ایستاد و نه جواب داد، میروتاش قدم‌هایش را تندتر کرد.
میروتاش– مامان!!
میروتاش وحشت خود را پنهان نمیکرد، کم مانده بود گریه کند! مشکل بزرگ این بود که پسرها میدانستند دلیل اصلی این جدایی هستند و از طرف دیگر اصلا طاقت بی مهری کرالن را نداشتند، بعلاوه حالا ترسی دیگر هم به جا مریدا افتاده بود. اینکه کرالن و تائوس بخواهند روابط فرزندان خود را هم محدود کنند! درمواقع عادی برای رفت و برگشت کرالن کالسکه‌ی مخصوص خبر میکردند چراکه نمیشد پادشاه با یک اسب به قصر برگردد بااینحال اینبار آنقدر آتشش تند بود که منتظر کالسکه هم نماند، مستقیم بسمت محل نگهداری اسب‌ها رفت و یک اسب تحویل گرفت، هرسه‌ی انها هول و دستپاچه بدنبال مادرشان بودند تا متوقفش کنند ولی فایده‌ای نداشت، عاقبت میروتاش پیش از اینکه سوار اسب شود بازویش را گرفت! کرالن نگاه تندی به او کرد، خدایا، با وجود انهمه اخم چشم‌هایش پر اشک بود و از بینی‌اش خون می آمد!
کرالن– ولم کن تیشا، اصلا وقت مناسبی نیست
تابین بریده بریده گفت– چرا… چرا داره خون میاد؟!
قلب هرسه نفرشان خالی شده بود، تابحال مادرشان را در این حال ندیده بودند! کرالن بازوی خود را از دست میروتاش بیرون کشید، بدون لحظه‌ای وقفه سوار اسب شد و افسار را گرفت، میروتاش که نفس‌هایش نا منظم بود گفت– منم باهات میام!
کرالن با قاطعیت گفت– نمیای. جای شما همینجاست‌، و تو مریدا…
مریدا یک قدم عقب رفت!
کرالن– تا شب برمیگردی به قصر
چیزی در دلش به هم پیچید، پس حدسش درست بود!
مریدا– نمیخوام!…
کرالن نوسانی به افسار اسب دادو حیوان تاخت، مریدا مضطربانه پشت سرش داد زد– نمیخوام بیاااام!
حیران و سردرگم به خاک و خل بلند شده از زیر ثم اسب کرالن چشم دوخت. قلبش زیر گلویش میزد، دهانش خشک شده بود، اصلا حتی اگر میخواستند از هم جدا شوند حق نداشتند بین او و برادرانش فاصله بیندازند!
تابین– چرا از دماغش خون می اومد
با سردرگمی به مسیر دور شدن کرالن می نگریست.
تابین– توی راه یه بلایی سرش نیاد
مریدا با کلافگی به دور خود چرخید، یکبار دیگر به مسیر دور شدن کرالن نگریست و سپس به برادرانش، با دیدن قطره اشکی که از گونه‌ی راست میروتاش پایین می غلتید تمام تنش شل شد و قلبش شکست! فقط خدا میدانست که آنها از سالها پیش تاکنون حتی در خلوتشان هم اشک نریخته بودند، گریه‌ی میروتاش از یک قطره اشک فراتر نرفت ولی مریدا و تابین تظاهر کردند همان را هم ندیده‌اند. مریدا بسمت مرتع نگریست و درحالی که چشمانش تائوس را جست و جو میکرد گفت– چرا بابا نیومد دنبالش
تابین با غرغر و کلافگی گفت– حتی گردنبند مادر بزرگو ازش گرفت اخه چه لزومی داشت اونو ازش بگیره!
مریدا که با فکر آینده بشدت حرص میخورد گفت– الان لابد منو هم توی قصر حبس میکنه اصلا شما جدا بشین به درک آخه به من چه!!
سرگشتگی و کلافگی‌یشان مدام بیشتر میشد، میروتاش در ساعات بعدی اصلا با کسی حرف نمیزد، تابین مدام به خودش لعنت می فرستاد که چرا بلافاصله پشت سر کرالن نرفته، او نگران بود خون دماغ شدن مادرشان ماجرایی جدی شود، مریدا هم با انواع و اقسام فکر و خیال ها درگیر بود پوست لبش را می جوید!
مریدا– اصلا معلومه بابا کجاست؟
درحال قدم زدن در قبیله بودند، در این چند ساعت هیچکاری جز اینطرف و آنطرف رفتن انجام نداده بودند!
– هی رفقا
بسمت صاحب صدا برگشتند، گرومین از پشت سر نزدیکشان میشد. سرمای هوا گونه و لب‌هایش را سرخ کرده بود، موهایش را پشت سرش جمع کرده و نوارهای باریکی از اطرافش رها بود، مثل همیشه زیبا و بی‌دغدغه بنظر می رسید!

گرومین– سرحال بنظر نمی رسین!
جلوی آنها ایستاد و یکی از آن پوزخند‌های فریبنده را تحویلشان داد، سپس با گوشه‌ی چشم به پشت سرش اشاره کردو گفت– رئیس خواست که مریدا بره پیشش
بعد زل زد به چشم‌های مریدا.
گرومین– تا اونجا همراهیتون کنم شاهزاده خانوم؟
حال و حوصله‌ی شوخی کردن با گرومین را نداشتند، تابین با دست راست به سینه‌ی گرومین زدو او را به عقب هل داد، چشم غره‌ی سنگینی هم نثارش کردو سپس همراه برادر و خواهرش به راه افتاد. به سمتی که گرومین اشاره کرده بود رفتند، از قبیله خارج شدند و کمی دورتر یک کالسکه‌ی سیاه دیدند که تائوس کنارش ایستاده بود، یعنی قصد داشت سراغ کرالن برود؟ خیال باطلی بود! کالسکه را خبر کرده بود که مریدا را به قصر برگرداند!
تائوس– برو لباساتو عوض کن
مریدا از کوره در رفت و جیغ و داد کرد– اوه خدای من چرا باید بخاطر دعوای شما دوتا من برگردم قصر؟!
تائوس نگاه محتاطی بسمت کالسکه چی انداخت، بازوی دخترش را گرفت و او را کمی دور کرد تا راحت‌تر حرف بزنند.
مریدا– اگه وقتی برگردم مامان دیگه اجازه نده بیام چی؟!
نگاهش را با حرص و دلخوری به تائوس دوخته بود. او گرفته و غمگین بنظر می رسید ولی برخلاف مادرشان آرام بود. بیشتر شبیه کسانی شده بود که درحال کنار آمدن با غم از دست دادن عزیزی هستند!
تائوس– اون فقط عصبیه، اینکارو باهات نمیکنه
پیش از اینکه مریدا جوابی به تائوس بدهد تابین گفت– تو چی؟
پسرها طلبکارانه به پدرشان نگاه میکردند.
تابین– عصبی نیستی نه؟ عین خیالتم نیست!
میروتاش بعد از چند ساعت سکوت، بالاخره لب گشود و پرسید– واسه چی گردنبند مادر بزرگو ازش گرفتی؟
تائوس پس از چند لحظه مکث جواب داد– چون میدونستم اگه رفتن رو انتخاب کنه دیگه برنمیگرده‌‌، و اون گردنبند میراث این قبیله‌ست
تابین جوری که انگار پدرش حرف بچه‌گانه‌ای زده با حرص گفت– برنمیگرده؟! خب تو باید بری دنبالش! اون از دستت دلخوره!
تائوس– اون ۱۷ ساله از دستم دلخوره و من ۱۷ ساله دارم عذرخواهی میکنم ولی فایده‌ای نداشته! تا کجا باید ادامه بدم؟ به زور زنم نشده که حالا به زور نگهش دارم!
کم کم رفتارها و حرکات تائوس هم رنگ کلافگی می گرفت و صدایش را کمی بالا برده بود. میروتاش بلافاصله گفت– ولی از قرار معلوم توی زورگویی حرف نداری هم کتکش زدی هم با طناب بستیش!
پلک تائوس از حرص و جوشی که سعی داشت درخود خفه کند پرید‌، لب برهم فشردو نفسی گرفت، سپس به آنها نگریست و بالحنی تند گفت–اینقدر منو قضاوت نکنید!
به تنگ آمده بود و شاید به خود میگفت با وجود اینهمه گرفتاری حتی فرزندانش هم دست از سرش برنمیدارند!
تائوس– موقعی که داشت ترکم میکرد میدونست همه چیزه منه، شک ندارم که میدونست! تموم زندگیمون اون کسی بود که میخواست بره و من کسی بودم که میخواستم به هر طریقی نگهش دارم… حالا یه بار… فقط یه بار چی میشد خودش بهم نشون بده که میخواد بمونه؟
هیچیک جواب ندادند چراکه تائوس عصبی بود و کسی تمایل نداشت با او بحث کند!
تائوس– مطمئن باشید اگه ۱۷ سال پیش با طناب نمی بستمش می رفت و پشت سرشو نگاه نمیکرد! قبل از ازدواجمون چون حمایت منو میخواست می اومد سراغم، اما به محض اینکه ازدواج کردیم به محض اینکه درگیر مشکلات زندگی مشترک شدیم اون همــــش میخواست ترکم کنه! هیچ وقت از این بابت ارامش نداشتم، میدونستم تموم مدت دارم به زور نگهش میدارم و هرجا بهش حق انتخاب بدم ترکم میکنه دیدین که همینکارم کرد!
بی اختیار با دست به مسیری که کرالن رفته بود اشاره زد، تند نفس می کشید و رگ گردنش بالا آمده بود.
تائوس– میدونم خسته‌ست، میدونم رنج کشیده…
بعد بسمت سینه‌ی خودش اشاره کردو ادامه داد– منم کشیدم، منم از این عذاب وجدان لعنتی خلاصی ندارم! باید ناله و شکایت میکردم باید زار میزدم که یکی هم منو بفهمه؟؟ دیگه دارم دیوونه میشم لااقل شما دست از سرم بردارید!
آخرین تلاش را هم برای اینکه داد نزند بخرج دادو سپس با عصبانیت از فرزندانش دور شد تا مجبور نشود به این بحث ادامه دهد. مریدا سردرگم بود، نمیخواست قضاوت کند او چیزی از مسائل خصوصی بین کرالن و تائوس نمیدانست، فقط پیش از اینکه سوار کالسکه شود از برادرانش خواست مثل همیشه همراهش بیایند ولی قبول نکردند چراکه فکر میکردند دیدنشان کرالن را ناراحت خواهد کرد، پس در نهایت خودش تنها راهی قصر سلطنتی شد!

.෴℘෴.

پیمودن مسیری چند ساعته تا قصر، بدون برادرانش، در رخوت و بی‌حالی و کمردرد، درحالی که فکر آشفته‌اش حوالی خون روان از بینی مادرش، بی‌قراری پدرش، بغض میروتاش و نگرانی تابین در گردش بود. در چنین شرایطی واقعا چه کسی حوصله‌ی قصر را داشت؟ هروقت فکر میکرد بالاخره روزی فرا می‌رسد که او ملکه شود و زیر بار اینهمه مسئولیت قرار بگیرد قالب تهی میکرد! دمای هوا در این ساعات شبانگاهی سردتر هم شده بود، اصلا عادت نداشت بدون برادرانش به قصر بیاید به همین خاطر وقتی از کالسکه پیاده شد و مورد هجوم باد سرد قرار گرفت ناخوداگاه به پشت سرش نگاه کرد، عادت کرده بود هرجا سرما حس کرد نگاهی به تابین بیندازد و مطمئن شود بقدر کافی لباس پوشیده. مستقیم به اقامتگاه خودش رفت، برای ملاقات با مادرش دو دل بود، می ترسید هنوز عصبی باشد و همه را روی او خالی کند. با این وجود لحظه‌ای که خون‌دماغ شدن او را دید از جلوی چشمش کنار نمی رفت و به همین خاطر نگران میشد، عاقبت هم معطلی را کافی دانست، از جا برخاست و بسمت قصر پادشاه رفت. این ساعت از شب نسبت به باقی اوقات روز خلوت‌تر بود ولی هنوز هم ملازمان و نگهبانان هرجایی دیده میشدند، از تالارطلایی عبور کرد و بعد از اینکه به اتاق شخصی پادشاه رسید خطاب به ملازمی که بیرون در ایستاده بود گفت:
مریدا– حضورمو اطلاع بده
ملازم جواب داد– عذرمیخوام سرورم، عالیجناب پادشاه اینجا نیستن
مریدا لحظه‌ای مکث کردو به صورت ملازم جوان نگریست، سپس پرسید– کجا هستن؟
ملازم جواب داد– به سالن جلسات رفتن. جلسه‌ی مهمی با سرکنسول آرابیت داشتن
لب فروبست. بلافاصله عصبی شده بود! درواقع داشت به غیرتش برمیخورد، مریدا تابحال با آرابیت ملاقات نکرده بود نمی‌دانست شک تائوس تا چه اندازه درست است ولی همین که میدید کرالن اصلا به حرف پدرش اهمیت نداده و پس از دعوای امروز بلافاصله با او به جلسه رفته حرصش را در می امد!
مریدا– در و باز کن. من توی اتاق منتظر ایشون میمونم
ملازم در را به رویش گشود و مریدا وارد شد. آنجا جای بزرگی بود، از چهارچوب بزرگ پنجره‌ای که آنطرف اتاق بود میشد حیاط وسیع و مجلل جلوی قصر را دید، پرده‌های ابریشمی را باز کرده بودند تا مانع سرما شود و تمام شومینه ها و مشعل‌ها که مریدا تعدادشان را نمی‌دانست روشن بود. بعد از اینکه جلوی پنجره ایستاد و لبه‌ی پرده را کنار زد درحالی که حرص و جوش میخورد به منظره‌ای بیرون خیره ماند. یک ساعتی طول کشید تا مادرش بیاید، در آن یک ساعت مریدا مدام در اتاق اینطرف و آنطرف می رفت! بالاخره وقتی کرالن برگشت لباس رسمی مردانه پوشیده، موهایش را پشت سرش بسته بود و تاج برسر داشت. صورت و نگاهش جدی بود، برخلاف تائوش که شکسته بنظر می رسید کرالن اصلا ضعف نشان نمیداد. تعدادی اسناد در دستش بود، پس از ورود نگاهی به مریدا انداخت و سپس درحالی که بسمت میزکارش می رفت پرسید– شام خوردی؟
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، درباره‌ی شام می پرسید!
کرالن– حالا که برگشتی وقتت رو به بطالت نگذرون، برو کار مفیدی بکن
مریدا درحالی که بسمت مادرش قدم برمیداشت و می کوشید لحنش کنایه‌دار نباشد پرسید– جلسه چطور بود؟
کرالن پشت میز کارش نشست و جواب داد– مؤثر!
جوابش مریدا را بیشتر عصبی کرد، سرشانه‌هایش لرزید و با اخم گفت– چطور میتونی اینکارو بکنی؟!
کرالن قلمش را برداشت و به روی اوراقی که با خودش اورده بود خم شد.
کرالن– باید به تو هم جواب پس بدم؟
مریدا بی‌صبر و بی‌قرار گفت– بابا اینهمه بهت اصرار کرد دیگه باهاش ملاقات نکنی!
کرالن سر بلند کردو نگاه تندی به او انداخت.
کرالن– دِمگات یه همسایه‌ی قدرتمنده که دنبال سُلطه‌ست! میخوای کشور رو با همین روابط شکرآب بهت تحویل بدم که یک ماه بعد از تاجگذاریت لشکر دشمن پشت مرز باشه؟
سکوت کرد و منتظر جوابی از مریدا ماند ولی از انجایی که از حرف او عصبی شده بود فرصتی نداد و باز بلافاصله اضافه کرد:
کرالن– چرا بزرگ نمیشی مریدا؟! تلاش کردم یه سیاستمدار تربیت کنم ولی یه تنبل راحت‌طلب شدی!
قلمش را روی میز کوبید. فقط با یک حرف مریدا برافروخته شده بود!
کرالن– چند روز از موقعی که توی مقر فرماندهی ارتش جلسه داشتیم گذشته؟
مریدا من من کرد– آااا…
اصلا برای این یکی جوابی نداشت، تنبلی کرده بود!
کرالن– درباره‌ی مسئولیتی که برعهده گرفتی برنامه ریزی کردی؟
داشت مچ مریدا را می گرفت و موفق هم شده بود، او اصلا دلش نمی خواست روی امور مربوط به قصر وقت بگذارد!
کرالن– تموم زندگی تو و پسرا شده ولگردی انگار نه انگار کارای مهمتری دارین!
بعد بلافاصله با دست بسمت درب خروجی اتاق اشاره کردو با جدیت گفت:
کرالن– برگرد به اقامتگاهت، تا دو روز دیگه یه برنامه‌ی جامع درباره‌ی رقابت بین گارد سلطنتی و ارتش باید روی میزم باشه فهمیدی؟
نماند که با او بحث کند، درواقع فرار را بر قرار ترجیح داد!

به خودش ناسزا می فرستاد که مسئولیت رقابت بزرگی بین دو جناح نظامی را برعهده گرفته. خودش میدانست شاهزاده است و باید مسئولیت پذیر باشد ولی واقعا دل کندن از زندگی آزاد و رهای قبیله برایش بسیار سخت و عذاب آورد بود! وقتی دوباره به اتاقش برگشت از قبل هم کلافه‌تر و بی‌حال‌تر بود، خودش را روی تخت انداخت و آهی کشید، حال و هوای آنروز مقر فرماندهی را با خودش مرور میکرد و دوباره مضطرب شده بود که بعنوان یک زن عاقبت مضحکه‌ی آنها شود. واقعا آیا از پس چنین کارهایی بر می آمد؟ او خیلی چیزها آموخته بود از فنون جنگی گرفته تا سیاست، ولی آموختن با اجرا کردنش در دنیای واقعی خیلی فرق داشت. خصوصاً درمیان مردمی که تا یک زن را مسئول کاری میدیدند چشمانشان در حدقه گرد میشد و فقط هرلحظه منتظر شکستش بودند. مریدا درست به همان اندازه که در قبیله اعتماد بنفس داشت، وقتی به قصر برمیگشت احساس ضعف و نگرانی میکرد. گاهی نسبت به کرالن احساس گناه میکرد، این مسئولیت سنگینی که مریدا از فکرش هم در فرار بود سالهای زیادی بر شانه‌ی کرالن قرار داشت، مسئولیتی که درواقع برای مریدا بود و کرالن داشت جور او را می کشید. میتوانست همانموقع که مریدا بچه‌ی کوچکی بود حقیقت را برملا کند، خودش را کنار بکشد، شاهزاده‌ی واقعی را معرفی کند و موقعی که حواس همه بر مریدا بود از مهلکه بگریزد، آنوقت چه بلایی برسر مریدا می آمد؟ حتی فکرش هم او را می ترساند! مریدایی که تمام عمر دو پشتیبان قوی مثل کرالن و تائوس داشت، کسانی که اوضاع را مرتب نگاه می‌داشتند تا او و برادرانش راحت کودکی و جوانی کنند، اگرچه سخت می گرفتند ولی درعوض بیشتر از هر پدر و مادر دیگری به آنها آزادی داده بودند. در کجای این دنیا یک شاهزاده خانوم میتوانست مثل او زندگی کند؟ منطقی این بود که همان ۱۲ سالگی شوهرش داده باشند ولی کرالن درمقابل تمام این فشارها ایستادگی کرده بود تا مریدا خوشحال و آزاد باشد!
دلش گرفت، اینبار احساس گناه میکرد، چرا اینقدر مادرش را مقصر دانسته بود؟ آنها جوری عادت کرده بودند از کرالن صبر و محبت و مهربانی ببینند که حالا فکر میکردند وظیفه‌اش است همه چیز را تحمل کند و بازهم به آنها لبخند بزند. هیچ وقت به تنگ نیاید، هیچ وقت عصبی نشود و روزی ده بار بگوید عاشقشان است. سرجایش غلت زد و لب تخت نشست، دیگر اخر شب بود، میدانست وقت خواب است ولی دلش هوای مادرش را کرد. هنوز اخم تند کرالن جلوی چشمش بود ولی بازهم او را میخواست، کاش جای بازخواست کردن درباره‌ی آن آرابیت لعنتی، فقط یک جمله میگفت و حالش را می پرسید! بالاخره برای دومین بار از اتاق بیرون آمد، مسیرهای طولانی بین قصر را پیمود و باره دیگر پشت در اتاق کرالن حاضر شد. ملازم کمی متعجب شد و گفت– سرورمون ممکنه خواب باشن
مریدا گفت– کاری که گفتم بکن. حضورمو اطلاع بده
ملازم در زد و به مریدا اجازه‌ی ورود داده شد، پادشاه هنوز بیدار بود ولی داشت آماده‌ی رفتن به تخت میشد. نیمی از مشعل‌ها را خاموش کرده بودند، کرالن لباس راحتی پوشیده و روی یک کاناپه نزدیک شومینه نشسته بود، همانجایی که دفعه‌ی پیش میروتاش را نوازش میکرد. مریدا جلوتر رفت، کمی دو دل بود که چگونه سر صحبت را باز کند، ولی کرالن کار او را راحت کرد و گفت– خوابت نبرد؟
وقتی در قصر بود لباس خواب مردانه می پوشید، حتی پارچه‌ی دور سینه‌اش را هم باز نکرده بود، مریدا مقابلش ایستاد، کرالن بدون دلخوری نگاهش میکرد.
مریدا– نه. نبرد…. ولی اگه میخوای استراحت کنی میرم
کرالن درحالی که گره پشت موهایش را باز میکرد گفت– نه عزیزم، مشکلی نیست
لحنش نرم و مهربان بود، قلب مریدا را آرام کرد، جلو رفت و کنار مادرش نشست، نگاهش کرد، چشم‌های سبز زیبایش تنگ و خسته بنظر می رسید.
مریدا– حالت خوب نیست؟
کرالن درحالی که ریشه‌ی موهایش را ماساژ میداد گفت– چیزی نیست، سردرد دارم
پلکهایش را بست و سرش را بر پشتی کاناپه خواباند، انگار سر دردش شدید بود.
مرید– به پزشک گفتی از دماغت خون اومد؟
کرالن با صدایی ضعیف جواب داد– این چیز جدیدی نیست، قبلانم اینجوری میشد، فشار عصبیه
مریدا درحالی که خاطرات خود را جست و جو میکرد با تردید گفت– ولی من تاحالا ندیده بودم
کرالن گفت– مدت زیادی بود تکرار نمیشد
مدت زیادی بود اینگونه نمیشد و امروز بخاطر دعوایش با تائوس تکرار شده بود. قلبش شکسته بود، قلب مریدا هم شکست. به نیمرخ روشن و خسته‌ی مادرش نگریست، نور آتش شومینه بر نوارهای مواج موهای بلندش برق می زد، بخاطر فشار پارچه‌هایی که دور سینه‌اش می بست عمیق و بلند نفس می کشید
مریدا– مامان
کرالن نجوا کرد– هوم؟
مریدا– ‌دوستت دارم
این را با شرم گفت، اینهمه خستگی‌ها و دغدغه‌ها باید مال مریدا می‌بود نه بر دوش او. کرالن بدون اینکه چشم بگشاید لبخند رامی زد، آغوشش را باز کردو زیرلب گفت– بیا اینجا

کرالن بدون اینکه چشم بگشاید لبخند رامی زد، آغوشش را باز کردو زیرلب گفت– بیا اینجا
مریدا کمی نزدیکتر آمد، به سویش مایل شد، بازوانش را دور کمر او حلقه کرد و سر بر شانه‌اش گذاشت. کرالن نیز او را بغل کرد و موهایش را نوازش داد، سرش را بوسید و آهسته زمزمه کرد:
کرالن– خواهر کوچولوی من
تن کرالن بطرز دل انگیزی عطر آغوش تائوس را میداد، مریدا دلیلش را نمیداست‌، شاید هردو از یک عطر استفاده میکردند، شاید هم فقط یکیشان عطر میزد و دیگری زیادی او را بغل میکرد به همین خاطر تنشان عطر و بوی یکسانی داشت. درحالی که سر بر شانه‌ی کرالن خوابانده و به شعله‌های فروزان شومینه می نگریست به صدای صمیمی و مهربان کرالن گوش میداد:
کرالن– اولین بار که دیدمت یه دخترکوچولوی ترسو و خجالتی بودی، اصلا فکر نمی کردم یه روزی همچین جونوری از آب دربیای
موقع بیان آخرین جمله آرام خندید و مریدا را کمی در بغل فشرد. سپس بوسه‌ی کوچکی برموهای او زد و آهسته گفت– متاسفم سرت داد زدم، عصبی بودم
مریدا صورتش را به گریبان او فرو برد و با شرم گفت– حق داشتی، من تنبلی کردم
آنجا مجاور با موهای نرم کرالن آرام گرفت، نفسش به پوست سفید گردن او میخورد و معطر برمیگشت، خودش آنجا بود ولی فکر و ذکرش جای دیگر، مدتی گذشت و بعد کرالن درحالی که پشت کمر او را نوازش میداد زمزمه کرد– چرا ساکتی؟
مریدا لب زد– من…
کرالن کمی منتظر ماند و وقتی او جمله‌اش را کامل نکرد دوباره پرسید– تو چی؟
مریدا سرش را از گریبان او درآورد، کمی فاصله گرفت و با تردید به چشمان باز و براق مادرش نگریست.
مریدا– مامان… فکر میکنی من از پس ملکه بودن برمیام؟
کرالن با سرانگشتان دست راستش گونه‌ی او را نوازش دادو با اطمینان گفت– خودتو باور داشته باش مریدا
مریدا نگاهش را به زیر انداخت و سرش را به طرفین تکان داد– نمیتونم
کرالن نفس عمیقی کشید، خسته و با کسالت روی کاناپه جا به جا شد، دست مریدا را گرفت و روی پای خود گذاشت سپس برایش تعریف کرد– موقعی که تاجگذاری کردم هیچکس جز تائوس و لردهکتور پشتم نبود. توی دربار همه مثل هیولا بودن‌، منتظر یه بهونه برای پایین کشیدنم. اوضاع واقعا سختی بود تا بتونم جایگاهم رو محکم کنم
درحالی که با یک دستش دست مریدا را گرفته بود با دیگری موهای او را نوازش کردو ادامه داد– ولی تو مثل من تنها نیستی، تو خانواده‌ای داری که تا لحظه‌ی مرگ کنارتن. ما تنهات نمیزاریم، من تا وقتی تورو اینجا اثبات نکنم از قدرت کنار نمیرم، بعد از اونم هنوز اونقدر نفوذ دارم که هواتو داشته باشم
مریدا همچنان سرش پایین بود و به دست سفید کرالن و لباس روشن خوابش می نگریست.
کرالن– توی این مسیر، ترس یعنی شکست. از این بابت نگران نیستم چون تو ذاتاً بی‌پروا و سرکشی، فقط باید بتونی این بی پروایی رو برای هدف درستی مدیریت کنی. نه اینکه شبونه از قصر بزنی بیرون، مست کنی و همه چیزو بهم بریزی
مردمک چشمانش ناخوداگاه بالا جنبید و به صورت مادرش نگریست که به او لبخند میزد!
کرالن– فکر کردی هواسم نیست شما سه تا حقه‌باز چیکار میکنین؟
اینبار خودش هم خنده‌اش گرفت و دوباره به آغوش مادرش فرو رفت.
مریدا– میتونم امشب پیش تو بخوابم؟
کرالن جواب داد– چراکه نه، برو یچیز راحت بپوش
از مادرش جدا شد و برخاست، اینجا محلی نبود که لباس‌های زیادی نگهداری شود ولی در کمد میتوانست لباس خواب مردانه پیدا کند. درحالی که کمی دورتر درب کمد را باز میکرد پرسید:
مریدا– این جلسه آخری بود؟
کرالن نیز از روی کاناپه برخاست و درحالی که بسمت تخت خواب بزرگش می رفت جواب داد–آره. خدا میدونه چند ساله دارم تلاش میکنم بهشون بفهمونم مرگ اون پنج تا سفیر حادثه بوده. درواقع اون افراد اصلا براشون اهمیتی ندارن ولی فرصتی شده که سواستفاده کنن
مریدا درحالی که بلوز و شلوار راحت و نرمی برمیداشت گفت– چجوری با آرابیت به توافق رسیدی؟
کرالن بی تخت نشست و جواب داد– یسری حقوق تجاری بهشون دادم که سود زیادی براشون داره. بااینحال هنوز روی حق استفاده از پل فورنِل اصرار دارن
فورنِل؟ آنها مرزهای وسیع و هموار زمینی داشتند، چرا پادشاه دِمگات به پل فورنل طمع کرده بود؟ مریدا درحالی که لباس‌های راحتی را بغل گرفته بود و بسمت تخت می رفت پرسید– تو تابحال پادشاه دِمگات رو دیدی؟
کرالن پاهایش را از لب تخت بالا کشید و همانطور که پتو را کنار میزد تا بتواند دراز بکشد جواب داد– آره. الان دیگه خیلی پیره، من ۱۹ سالم بود که دیدمش. یک مرد خوش مشرب زبون باز، سیاستش اینه، خیلی زود اعتماد همه رو جلب میکنه ولی ذاتاً از یه مارم پلیدتره
مریدا تخت را دور زد تا در یک کنج تاریک لباسش را عوض کند و در عین حال بتواند کرالن را هم ببینید.
مریدا– پسراشو چطور؟ اونارو هم دیدی؟

برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

دسته بندی ها.

  • No categories

ابر برچسب ها.

Recent Comments

    دسته بندی ها

    • No categories