در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت ۵۶ تا ۶۰ | مجموعه وحشی

کرالن اهی کشیدو جوری که انگار تائوس حرف عجیبی زده گفت– یعنی چی نمیزارم ما با این جلسات داریم سعی میکنیم دوباره روابط سیاسی بین دو کشور رو درست کنیم این برای ما خیلی مهمه…
تائوس یک دستش را به نشان سکوت بالا اورد و درحالی که تند نفس می کشید گفت– گفتم که نه! نمیزارم! حتی تو هم اونقدرا ساده لوح نیستی قطعا میفهمی چرا همش اصرار داره تنها باهم ملاقات کنید! چرا وزیر اعظم نباید توی جلسات باشه! چرا مشاور ارشدت نباید باشه؟!
کرالن با کلافگی لب گزید، لحظه‌ای پیشانی خود را مالید و درحالی که تلاش میکرد همچنان آرام بماند گفت– تائوس پنج نفر از عالی‌رتبه‌های اونا تو دربار ما کُشته شدن مجبوریم تا جای ممکن در مقابلشون انعطاف نشون بدیم این سیاسته نمیشه کاریش کرد…
تائوس با قطعیت حرف او را برید و درحالی که اخم‌هایش درهم بود گفت– با من بحث نکن! زنمو با اون کثافت تنها نمیزارم!
کرالن با ناچاری دستانش را از دو طرف باز کردو پرسید– تنها باشیم مثلا اوه میخواد چیکار کنه؟!
اخم‌های تائوس بیشتر درهم رفت و نگاهش رنگ حیرت گرفت– مگه قراره کاری هم بکنه؟؟؟
کرالن بلافاصله کمی بلندتر گفت– پس مشکلت چیه؟!
تائوس با تندی و بی‌قراری جواب داد– اون داره سعی میکنه بهت نزدیک بشه حتی طرز نگاه کردنش منو دیوونه میکنه!
تپش قلب مریدا ناخواسته تند شده بود، داشت از بالا گرفتن بحث آنها مضطرب میشد، تابین به ساعد دستش تکیه زدو درحالی که با تردید به پدر و مادرشان می نگریست سر جایش نشست. کرالن کمی دیگر به تائوس نزدیک شد و سعی کرد بالحنی نرم ارامش کند، اما مریدا به وضوح میدید که صبر و تحمل مادرشان هم دیگر به تار مویی بند است
کرالن– عزیزم، بیا باهم منطقی باشیم! درسته که زنتم ولی باید روابط سیاسی بین دوتا کشور رو مدیریت کنم این چیزا درباره‌ی آینده‌ی میلیون‌ها نفر آدمه شوخی نیست!
تائوس به هیچ وجه کوتاه نمی آمد– برام مهم نیست، گفتم دیگه نباید اونو ملاقت کنی یااینکه میکشمش!
کرالن لحظه‌ای لب برهم فشردو سپس با حرص گفت– تائوس منو عصبی نکن اصلا میخوام باهاش ملاقات کنم! چیکار میکنی؟! میخوای بزنی تو گوش آرابیت بگی این زنمه ازش فاصله بگیر؟؟ خودتم احمق نیستی میدونی این جلسات برای کشور خیلی مهمه
تائوس سرش را به نشان منفی تکان دادو با خشم گفت– اتفاقا خیلی احمقم، موقعی که گروگان پادشاه گُردن بودم پسر نماینده‌ی رسمی‌ش رو توی قصر خودش کُشتم، همون موقع نفهمیدی چقدر میتونم احمق باشم؟ مگه برام اهمیتی داشت نتیجه‌ش چی ممکنه بشه؟؟
کرالن پلکهایش را بست و شقیقه‌های خود را لمس کرد، با کلافگی لب گزید و سعی کرد خودش را آرام کند.
تائوس– من همونی هستم که میخواست بخاطر تو اصیل‌زاده ها و تموم قبیله‌ش رو وارد جنگ کنه! به خیالت از اینکه توی قصر جار بزنم زنمی میترسم؟؟
کرالن تند نفس می کشید ولی ساکت بود، به صورت تائوس نگاه نمیکرد، هم عصبی بود و هم کلافه، وقتی دست از شقیقه‌ی خود کشید با بغض و کینه به تائوس نگریست و بدون اینکه داد بزند گفت– ادعا میکنی حاضری بخاطر من جون خودت و مردمت رو به خطر بندازی.. ولی همش ادعاست! کاش یکم صادق بودی
تائوس زهرخندی زدو زیر لب گفت– اینطور بنظر میرسه؟
کرالن اخم کرده بود ولی بغض و اشک حلقه زده در چشمانش مشهود بود، درست به چشم‌های تائوس نگریست و با لحنی تند و تلخ گفت– اگه میتونستی بخاطر امنیت من تموم قبیله‌ت رو به خطر بندازی پس چرا وقتی ازت خواستن دوباره ازدواج کنی مقابلشون نایستادی؟؟ چرا اونموقع منو به قبیله‌ت ترجیح ندادی؟؟

نگاه تائوس بر چشمان پر از کینه‌ی کرالن یخ بست! چیزی در قلب مریدا تکان خورده بود، نفهمید کِی به دستانش تکیه زدو سرجایش نشست، نمی توانست چشم از پدر مادرش بردارد، آنها پیش از این اصلا به ندرت باهم دعوا می کردند چه رسد به اینکه چنین حرف‌هایی بزنند!

کرالن– ظاهراً ناراضی بودی ولی خیلی زود قانع شدی، هیچ مخالفتی نکردی حتی یذره! حتی سعی نکردی با مردم قبیله‌ت حرف بزنی شاااااااید راه دیگه‌ای واسه انتخاب جانشین وجود داشته باشه

بغض صدایش را لرزاند ولی چون خشمگین بود نگذاشت بر او غالب شود، با انگشت اشاره‌اش بشکل تحقیر امیزی به سینه‌ی ستبر تائوس زدو ادامه داد– تو احمق نیستی اتفاقا یه فرصت طلب سیاسمتداری، احمق منم که تموم عمرم رو صرف تو و دیگران کردم!

عجیب بود که کرالن چگونه تاکنون این همه بغض و کینه را درون خود نگاه داشته! او هیچ وقت از الارین بد نمی گفت، همیشه از زیبایی و مهربان بودنش برای پسرها تعریف میکرد، گرچه تائوس عموماً از حرف زدن درباره‌ی همسر دومش طفره می رفت ولی کرالن انقدر بی کینه و با تواضع از هوویش تعریف میکرد که بچه ها فکر میکردند آلارین را دوست دارد!
کرالن– بخاطر شرایطی که دارم بخاطر بچه دار نشدنم همیشه شرمنده بودم، منتظر نشدم برای ازدواج مجدد مقابل قبیله‌ت بایستی چون میدونستم که اینکارو نمیکنی!!
چقدر با حرص حرف میزد، انگار هرانچه ۱۸ سال در خودش حبس میکرد حالا او را به مرز انفجار رسانده بود و تعصب و زورگویی تائوس بهانه‌ای شد تا همه‌اش را بیرون بریزد!
کرالن– پیش قدم شدم… که لااقل منتظر روزی نمونم شوهرم شخصاً بیاد بهم بگه میخواد ازدواج کنه
اشکی بر گونه‌اش غلتید و با خشم و تنفر بیشتری تاکید کرد:
کرالن– بخاطر تو، بخاطر مردمت… روی قلب و غرورم پا گذاشتم! و در عوض تو اونقدر گستاخ و وقیح بودی که تو چشمم نگاه کردی و گفتی اجازه بده آلارینو نگه دارم! چرا؟! چون از اولم چشمت دنبال اون بود!!
تند نفس می کشید و فقط برای اینکه بغضش را فرو بخورد مکث میکرد، نمیخواست گریه کند و بازهم مجبور شود برای کنترل اشکهایش ساکت بماند.
کرالن– اونوقت به من که بخاطر نجات مردمم چند کلمه با سدریک حرف زدم سیلی زدی! منه احمق هنوزم هرکاری که میکنم برای خودت و بچه ها و مردمه اونوقت تو اینجا ایستادی برام تکلیف معلوم میکنی با کی ملاقات کنم با کی نکنم! اصلا به خودت شک راه نده بیا بازم سیلی بزن، ولی یادت نره تائوس، اونی که قلبش هرز رفت تو بودی نه من!
مریدا دست راستش را روی پیراهنش مشت کرده بود و با اضراب به آنها نگاه میکرد، واقعا آیا هیچ چیز در دنیا تلخ تر از تماشای دعوای پدر و مادر وجود داشت؟ لعنت بر انها چرا وارد این چادر شدند! کرالن تند نفس میکشید و چشم‌هایش تماماً کینه بود، تائوس که تاکنون در یأس و انجماد و ناباوری به همسرش نگاه میکرد لب گشود و با صدایی خفه گفت– بعد از اینهمه سال… هنوزم نبخشیدی…
چانه‌ی کرالن با وجود آنهمه خودداری لرزید، چقدر شکننده و اندوهگین بنظر می رسید، او چگونه در این سالها چنین قلب شکسته‌ای را پشت ظاهر یک پادشاه عبوث پنهان کرده بود؟
کرالن– خنجری که به قلبم زدی هنوز سرجاشه‌‌، هرکاری میکنم ازش خلاص نمیشم
تائوس مکث کرد، یک مکث طولانی سنگین، مریدا همیشه شاهد بود که او نسبت به ازدواجش با آلارین احساس شرم میکرد و دلش نمیخواست کسی یاداوری کند، او همیشه این اضطراب را در دل داشت که ممکن است کرالن هنوز نبخشیده باشد و دقیقا به همین دلیل بود که انشب در جمع فرزندانش گفت شک دارد کرالن هنوز به اندازه‌ی قبل عاشقش باشد یا نه! حالا از نیمرخ یخ زده و صدای خفه‌اش معلوم بود چه حالی شده وقتی اکنون میدید این شک حقیقت دارد!
تائوس– بخاطر درخواست نابجای اون شبم هزار بار ازت عذر خواستم.. من… من خودم میدونم اشتباه کردم…
کرالن بدون اینکه ذره‌ای از حرف او آرام بگیرد سرش را به نشان منفی تکان دادو گفت– باشه اون اشتباه بود،.. ولی چرا از اول پیشنهاد ازدواج مجدد رو قبول کردی؟ آرزو میکردم لااقل فقط یبار جلوی مردمت بایستی و بگی من برات مهم‌ترم! منی که برای مُردن همراه تو یه لحظه هم مکث نکردم!
شقیقه‌های خود را لمس کرد و با حرص بیشتری ادامه داد– آخه تو که میگی بخاطر من میتونی جون یه قبیله رو بخطر بندازی چرا درمقابل ازدواج مجدد هیچ مخالفتی نکردی؟؟ هیچ وقت حتی یبارم نه نگفتی!
تائوس مکث کرد، نگاهش را مأیوسانه پایین گرفت، کرالن هنوز خیره به او منتظر بود و تند نفس می کشید، چند لحظه بعد نفس عمیق و دردمندی کشید و زیرلب گفت:
تائوس– دلیل داشت
کرالن پرسید– خیله خب، چه دلیلی؟
تائوس لحظه‌ی دیگری مکث کردو سپس دوباره با ناامیدی به همسرش نگریست– طاقت دونستنش رو داری؟
کرالن با وجودی که نگاهش غرق بغض بود زهرخندی زدو گفت– بعد از پشت سر گذاشتن اینهمه بدبختی دیگه چیزی باقی مونده که تحمل نکرده باشم؟
تائوس با خودش کلنجار می رفت، باره دیگر مکث کردو سپس درحالی که قدمی به عقب برمیداشت گفت– یچیزی بپوش و بیا بیرون. باید باهم حرف بزنیم، کنار رودخونه منتظرتم
بعد چرخید و از چادر خارج شد، چرا بیرون رفت؟ چرا همانجا نگفت؟ شاید هم میخواست مجالی ایجاد کند که کرالن کمی آرام شود! اما او پس از رفتن تائوس اخم‌هایش حتی بیشتر درهم رفت، با حرکاتی عجول و عصبی چکمه پوشید، پالتوی بلند خود را نیز پوشید و پشت سر تائوس از چادر بیرون رفت!

بعد از رفتنشان تا مدت طولانی هرسه ساکت بودند، میروتاش خیره به پرزهای پتو، تابین خیره به جایی که چند دقیقه پیش کرالن ایستاده بود، و مریدا هم خیره به لبه‌ی کنار زده شده‌ی چادر!
قلبش برای برادرانش شکسته بود، آنها قطعا اکنون خودشان را مقصر و اضافی میدانستند. هربار که تائوس با شرم و نارضایتی از حرف زدن درباره‌ی آلارین طفره می رفت مریدا این احساس ناخوشایند را در قاب نگاهشان میدید. اگرچه چیزی از مادر واقعی‌یشان بخاطر نداشتند ولی این را می‌دانستند یک زمانی ناخواسته باعث و بانی ایجاد اختلافات بزرگی شده‌اند. مریدا جرأت نمیکرد چیزی بگوید یا نگاهشان کند، شاید باید کمی تنهایشان می گذاشت، ولی آنها که هیچ وقت عادت نداشتند موقع ناراحتی‌ها یکدیگر را تنها بگذارند. درحال کلنجار با افکار خودش بود که میروتاش از جا بلند شد، بدون اینکه چیزی بگوید از چادر بیرون رفت، به فاصله‌ی یک دقیقه بعد تابین نیز برخاست، با وجود انهمه سرمایی بودن نه پالتو پوشید و نه شال‌گردن، برادران هردو اندوهگین و سرد از چادر خارج شدند، او ماند و یک افسردگی تلخ که بخاطر خونریزی ماهانه تشدید هم میشد. ابتدا میخواست کمی دراز بکشد و به برادرانش فرصت تنهایی بدهد ولی دلش نیامد، تابین لباس نازکی پوشیده بود شاید سردش میشد. از همین رو با وجود درد و کوفتگی که داشت از جایش بلند شد برای تابین پالتو و شال برداشت و از چادر بیرون رفت. افتاب زمستانی طلوع کرده و مردم بیدار و فعال بودند، تعدادی از پسران جوان قبیله که گرومین هم جزوشان بود درحالی که از کنارش رد میشدند به او سلام کردند‌، مطمئناً همگی فهمیدند مریدا حال خوشی ندارد چراکه برخلاف سابق خیلی سرد جوابشان را داد. نمیدانست برادرانش کجا هستند، کمی دنبالشان گشت و عاقبت وقتی از صفوف منظم و بیشمار چادرها بیرون آمد آنها را آنسوی دشت دید. جایی بالای یک تپه‌ی کم‌شیب و زیبا که بالایش قبر تابینِ اول و مادرشان آلارین قرار داشت. میروتاش نشسته و تابین هم بالای سرش راست ایستاده بود، باد سرد موهای بلندشان را پراکنده میکرد، مریدا شک نداشت که تابین سرما خواهد خورد! بسویشان قدم برداشت، از شیب تپه بالا رفت و نزدیکشان شد، میروتاش عبوث و دمق با یک برگ خشکیده ور می رفت و تابین به پیش امدن او می نگریست. مریدا ابتدا بدون اینکه اشاره‌ای به اتفاق اخیر بکند لباس‌ها را بسمت تابین گرفت و بالحنی خواهرانه و مهربان گفت– بیا داداش
تابین درحالی که انها را از او تحویل میگرفت با صدایی خسته گفت– ممنون. چرا اومدی بیرون؟ باید استراحت کنی
مریدا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو اول به سطح برامده و پوشیده از چمن قبر آلارین و سپس به فرق باز موهای میروتاش نگریست. او درست بالای سر برادرش ایستاده بود، نور آفتاب روی موهای سیاهش برق میزد و وزش نسیم تارهای بلندش را جا به جا میکرد. مریدا با تردید جلوی او بر زانو نشست و نگاهش کرد، میروتاش نسبت کرالن وابستگی به مراتب بیشتری داشت و ذاتاً هم از لحاظ روحی زودتر شکسته میشد. مریدا دستش را جلو برد و دست او را که درحال ور رفتن با برگ خشکی بود گرفت، به صورتش نگریست و اهسته گفت:
مریدا– هی… مامان اون حرفا رو از ته دل نزد.. فقط عصبی بود… خودتونم میدونید!
موقع بیان جمله‌ی آخر درحالی که دست میروتاش را گرفته بود سرش را بالا اورد و به تابین هم نگریست. آفتاب کمی چشمش را اذیت میکرد ولی دید که تابین لبخند تلخی زدو با صدایی گرفته گفت– اتفاقا از ته دل بود، رک‌تر از هروقت دیگه‌ای
مریدا کمی دست میروتاش را فشرد و اصرار ورزید– اون.. بابارو بخشیده…
تابین چشم از مریدا گرفت، به آنسوی تپه و کرانه‌های رودخانه نگریست و گفت– تو هم باور داری ما یه اشتباهیم نه؟
مریدا لب فرو بست. دلش میخواست میتوانست چیزهای قاطع‌تری بگوید ولی حتی خودش هم شک داشت کرالن واقعا تائوس را بخشیده باشد. میروتاش که تاکنون ساکت بود باصدایی گرفته و مأیوس گفت– شاید مامان بخشیده باشه، ولی نمیتونه فراموش کنه
مریدا به صورت او نگریست، نگاهش هنوز به چمن‌های مقابل بود، چشم‌های وحشی بی‌حیایش اکنون تنها و ناامید بنظر می رسید.
میروتاش– اون سالهاست داره برای نتیجه‌ی خیانت شوهرش مادری میکنه. هربار چشمش به ما میفته تموم اون روزای تلخ میاد جلوی چشمش
مریدا دستش را برای نوازش صورت برادرش بالا برد، گونه‌ی برجسته‌اش را لمس کردو درحالی که تلاش میکرد او را قانع کند گفت:
مریدا– ولی اون ازدواج خیانت نبود!
میروتاش دست مریدا را روی صورت خود گرفت، آن را آرام پایین آورد و باصدایی مأیوس و لحنی تلخ گفت– اگه عاشق باشی میبینی که خیانته
مریدا به مرد جوانی که مقابلش نشسته بود نگریست، با آن گردن کلفت و شانه‌ی عریض، او این احساسات را از مریدا هم بهتر می فهمید. این میروتاش واقعی بود، یک قلب لطیف در قالب مردی کله‌خراب.

خیر سرش آمده بود کمی برادرانش را سرحال بیاورد، ولی عاقبت خودش هم دمق شد و مثل آنها به فکر فرو رفت. بااینحال نمیشد که تمام روز آنجا بنشینند، ساعتی بعد گرچه با اکراه و ناچاری ولی به هرحال برخاستند، در سکوت کنار یکدیگر قدم برداشتند و بسوی قبیله رفتند، هنوز به اولین صف نرسیده بودند که کرالن را دیدند درکنار دوست صمیمی‌اش سیمات به انسو می آمدند، بنظر می رسید کرالن دنبال انها می گشته چراکه وقتی سیمات با دست نشانشان داد از یکدیگر جدا شدند، سیمات برگشت و کرالن به راهش ادامه داد. بچه ها پیش از اینکه به اولین صف قبیله برسند ایستادند، با دیدن مادرشان به نوعی مضطرب شده بودند! کرالن دو لبه‌ی پالتوی بلندش را جلو نگه داشته بود تا لباس نازک زیرش معلوم نشود، موهای بلند خوش‌رنگش روی خز لطیف پالتو ریخته بود و با آن صورت روشن نسبت به باقی مردم کاملا متفاوت و منحصربفرد بنظر می رسید. درحالی که جلو می آمد مریدا در صورتش دنبال خشم و بغض می گشت، اگرچه نمی‌خندید و کمی گرفته بنظر می رسید ولی اکنون ارام بود، میشد امیدوار بود که مشکل را حل کرده اند؟ وقتی به فرزندانش رسید و ایستاد برای اینکه صورت پسرها را ببیند کمی سرش را بالا گرفته بود. تابین با تردید پرسید– حالت… خوبه؟
کرالن که بخاطر لحن تند و تیز دعوای ساعتی پیش صدایش کمی گرفته بود جواب داد– من خوبم
لحظه‌ای مکث کرد، لب سرخ و کلفت خود را به درون کشید و موهای پراکنده در نسیم خود را از صورت کنار زد، سپس با لحنی امیخته به شرم خطاب به پسرها گفت– اگه ازتون عذربخوام… مامانو می بخشید؟
مریدا که خبر از قلب برادرانش نداشت ولی از این حرف کرالن حتی قلب خودش هم لرزید!
کرالن– اون موقع عصبی بودم، میدونم ناراحتتون کردم
میروتاش پرسید– بابا چی بهت گفت؟
کرالن سرش را به نشان منفی تکان دادو گفت– نمیتونم بهتون بگم. یه رازه که به اجدادتون مربوط میشه، گفتنش به هرکسی غیر از نوادگان میروتاش برخلاف قانونه. الانم که به من گفت قانون شکنی کرد
تابین گفت– ما هم نواده‌های میروتاشیم
فارغ از تمام موضوعات، مریدا نگاه چپی به همگی‌یشان انداخت، یعنی چه که اینقدر به خون اهمیت میدادند به هرحال او هم جزو این خانواده بود!
کرالن– هرکدومتون که رئیس بعدی قبیله بشه میفهمه
میروتاش دست راستش را کمی بالا اورد تا نشان دهد تمایلی به اصرار در این مورد ندارد و گفت– واسه ما مهم نیست اون رازه کوفتی چی بوده
کرالن لب فرو بست و به میروتاش نگریست.
میروتاش– فقط بگو تورو قانع کرده یا نه؟
کرالن پرسید– در چه مورد؟
تابین جواب داد– بخشیدن بابا
کرالن چشم از پسرانش گرفت، لحظه‌ای به چمن‌ها و نقاطی نامعلوم نگریست، نفسی گرفت و بعد گفت– فکر کنم آره
چشمان زیبایش کمی باریک شد و درحالی که ارام سرش را تکان میداد اضافه کرد– هرچند بدجوری گیج و سردرگمم
همانموقع میروتاش گفت– دیگه حس بدی نسبت به ما نداری؟
کرالن از حرف او جا خورد، به چشمان میروتاش نگریست، پسرکش بی‌قرار بنظر می رسید، انگار تمام این حرف‌ها را زده بود تا به همینجا برسد!
– کرالن؟
صدای پدرشان بود، همگی بسمت او چرخیدند، فقط چند قدم فاصله داشت ولی انقدر حواسشان به کرالن بود که متوجه نزدیک شدن او نشده بودند. تائوس اکنون پیراهن پوشیده بود و گیس کلفتش از جلوی سینه‌اش آویزان بود، نگاهش مثل همیشه عمیق و مسلط بود، با این حال میشد فهمید که غمی در خود دارد.
تائوس– یه لحظه بیا. اونجا فرصت نشد یچیزی رو بهت بگم، شیگا بد موقع اومد دنبالم
کرالن درحالی که بسمت تائوس قدم برمی‌داشت گفت– فکر کردم چیزی باقی نمونده
تائوس جواب داد– درباره‌ی اون قضیه نیست
بعد کنار هم راه افتادند و بسمت مرتعی رفتند که محل کاشت سیب زمینی بود. بچه ها ایستاده بودند و به دور شدن آنها می نگریستند، تابین غرغرکنان گفت– از این کارشون متنفرم
بعد هم پشت سر آنها به راه افتاد، بدون رد و بدل شدن کلمه‌ی دیگری مریدا و میروتاش هم همراهی‌اش کردند. فاصله‌یشان تا پدر و مادرشان چیزی حدود بیست قدم بود، این بخش از مرتع اکنون بلااستفاده و میزبان بوته‌های بزرگ خار بود، درواقع فکری راجع‌به اینکه چگونه گوش بایستند نداشتند چراکه تائوس بشدت هوشیار بود ولی کمی بعد خیالشان از این بابت آسوده گشت. بخاطر دعوای بی‌سابقه‌ی انروز پدر و مادرشان آنقدر سردرگم بودند که اصلا توجهی به اطراف نکردند، همین که بخیالشان بقدر کافی از قبیله دور شدند، ایستادند. بچه ها نیز آرام قدم برداشتند و سر و صدا نکردند، درواقع پیچش باد و تکان برگها و بوته‌ها خودش به قدر کافی آنها را پوشش داده بود، جوری که نه نیاز شد خم شوند و نه خود را بپایند، پشت یک درخت ایستادند که بوته‌های خار زیادی از سر و رویش اویزان بود، میتوانستند به راحتی نیمرخ تائوس و کرالن را ببینند که مقابل هم ایستاده بودند

کرالن– دوباره دارم نگران میشم
با تردید به تائوس نگاه میکرد، باد از پشت سر کرالن می وزید و به همین خاطر مدام موهای بلندش از پشت بسمت صورت روشنش پراکنده میشد، نوارهای مواجش را با انگشتان سپیدش از دو طرف پشت گوش فرستاد و منتظر جواب تائوس ماند.
تائوس– راستشو بخوای…
چشم از کرالن گرفت و به زمین نگریست، سپس با لحنی سرد و بی‌روح ادامه داد– از اون موقع که سعی میکردم به زوره بستن با طناب و تهدید نگهت دارم خیلی گذشته
با شنیدن این حرف مریدا و برادرانش نگاه متحیری به هم انداختند، تائوس مادرشان را با طناب می بست؟!
تائوس– تموم این مدت وجدانم در عذاب بود که واقعا منو بخشیدی یا فقط تظاهر میکنی. امروز… دیدم که بعد از ۱۷ سال هنوز نتونستی باهاش کنار بیای
بعد از بیان این جمله مکث کردو نفس دردمندی کشید، بنظر می رسید از اینکه کرالن گذشته را فراموش کند کاملاً مأیوس شده.
تائوس– تصور اینکه تموم این مدت چطور خودتو وادار میکردی پسرامو دوست داشته باشی و بهم لبخند بزنی سخته، توی زندگی من… تو کاملا فدا شدی
دست تابین که تاکنون تکیه بر تنه‌ی درخت تکیه بود پایین آمد، رنگ نگاه پسرها باز هم عوض شد.
تائوس– اونقدر عاشقتم که چشممو روی این مسائل بستم و فقط خودخواهانه به هر روشی خواستم برای خودم نگهت دارم. اهمیت ندادم چقدر غرورت شکسته… چقدر تحقیر شدی… و من تموم مدت مجبورت میکردم توی زندگیم بمونی
کرالن ساکت بود، او در پس حرف‌های شوهرش مفهومی را یافته بود چراکه به وضوح میشد دید با خودش در کلنجار است.
تائوس– شاید الان دیگه اونقدر دیره که چیزی قلب و غرور شکسته‌ت رو تسکین نمیده، ولی اگه هنوزم توی این زندگی حس بدی داری، اگه دیدن من و پسرام قلبتو به درد میاره، اگه هنوزم فکر میکنی جدایی میتونه حالت رو بهتر کنه… من اینبار دیگه خودخواهی نمیکنم و جلوت رو نمیگیرم
مکث کرد و به صورت کرالن نگریست، کاملا معلوم بود که کرالن هم انتظار شنیدن این حرف‌ها را نداشته و اکنون همگی‌شان سردی زمستان را بیشتر از قبل حس میکردند.
تائوس– خودت میدونی آلن… میدونی چقدر میخوامت، ولی اگه این خواستن زورگویانه‌ست و داره اذیتت میکنه… همینجا تمومش میکنیم
کرالن شوکه بود، حتی دیگر تارهای پریشان موهای خود را هم کنار نمیزد، تائوس با حسرتی امیخته به ناامیدی نگاهش میکرد، دستش را با تردید بالا اورد، نوارهای زیتونی موهای همسرش را لمس کرد و درحالی که انها را با ملایمت پشت گوشش می فرستاد گفت:
تائوس– شرایط ما… با شرایط زن و شوهرای عادی فرق داره، اونا گاهی دل همو میشکنن ولی به مرور زمان جبران میکنن و اثرش رو از بین میبرن. ولی من مجبور به انجام کاری شدم که نمیتونم هیچ وقت اثرشو از زندگیمون پاک کنم، نمیتونم و نمیخوام که پسرامو از زندگیم پاک کنم
دستش را دوباره پایین آورد و ادامه داد– با این وجود… من نمیدونم هربار دیدن اونا چه لحظه‌های سختی رو برات یادآوری میکنه، پس دیگه مجبور نیستی ادامه بدی.. انتخاب با خودته، هر تصمیمی بگیری بهت حق میدم
سکوتی تلخ و طولانی بر هر پنج نفرشان غالب شد، تائوس مأیوسانه به کرالن نگاه میکرد و منتظر جوابی بود، مدتی گذشت تااینکه کرالن نجوا کرد– که اینطور..
نگاهی را که تاکنون خیر بر تائوس بود پایین کشید، نفسی گرفت و بالحنی سرد گفت– داری میگی میتونم برم
تائوس پس از چند لحظه مکث به ناچار لب گشود و گفت– همینطوره. اگه بخوای میتونی بری، من همه‌ی تلاشمو کردم که بخشیده بشم ولی تو هیچی رو یادت نرفت، پس اگه نمیتونی ببخشی… مجبور نیستی توی زندگی بمونی که برات رنج اوره
کرالن لب برهم فشرد و سرش را به نشان اینکه متوجه است تکان داد، عصبی شده بود، داشت خودخوری میکرد و این از نگاهش پیدا بود.
کرالن– اینبار دیگه تورو به غرورم ترجیح نمیدم
فک مریدا که نگاهش خیره بر مادر بود به پایین کشیده شد و دهانش نیمه باز ماند. جریانی سرد از سرتاپایش سرازیر شده بود! تائوس پلکهایش را بست، آخرین امیدش را هم از دست داده بود، شاید او هم مثل فرزندانش خدا خدا میکرد کرالن جواب دیگری بدهد، کرالنی که اکنون دوباره در قالب یک پادشاه عبوث و بی‌رحم فرو رفته بود، برای اخرین لحظه به تائوس نگریست و با صدایی گرفته اما کینه‌توز گفت:
کرالن– دیگه تمومه، اما اینو بدون بعد از مرگ آلارین دلیلی که منو اینجا نگه داشت تو نبودی
از مقابل تائوس چرخید تا برود ولی هنوز دو قدم برنداشته بود که او گفت:
تائوس– یچیزی رو یادت رفت
تائوس اصلا به کرالن نگاه نمیکرد، چشمش به سطح زمین بود، صدای بم مردانه‌اش خفه و ضعیف به گوش می رسید.
تائوس– متاسفم، باید اونو بهم برگردونی، متعلق به این قبیله‌ست
کرالن لبش را با حرص برهم فشرد و نفسش تندتر شد، لبه‌ی پالتوی خود را کنار زد گردن‌آویز باارزشی را که نشان پیوند و عشقشان بود و همیشه آن را زیر لباسش پنهان میکرد درآورد و با خشم و تنفر بسمت تائوس پرت کرد

برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها