در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت 46 تا 50 | مجموعه وحشی

دیگر مخفی شدن پشت دیوار شرم و غرور بی‌فایده بود، این مرد نمی خواست ذره‌ای کوتاه بیاید، مریدا پلکهایش را برهم فشرد و نفسی گرفت و دوباره به صورت بی‌نهایت غریبه‌ی ماروین نگریست، اینبار با لحنی آمیخته به خواهش و حتی ترس گفت– اگه این ازدواج صورت نگیره منو مجبور میکنن با یکی از برادرام ازدواج کنم

ماروین سرش را به طرفین تکان دادو گفت– اونا برادرت نیستن
مریدا– هستن!
اشک به چشم‌هایش دوید و چانه‌اش لرزید.
مریدا– اوه خدای من!
چرا نمی توانست به کسی بفهماند؟ چرا هیچکس نمی فهمید؟! لب برهم فشرد و بسختی بغضش را فرو خورد، ماروین نگاهش میکرد و میدید چگونه درحال خرد شدن است ولی ذره‌ای نرم نمیشد!
مریدا– خواهش میکنم! میدونم به همسرتون وفادارید، قلبتون مال اونه! من از شما انتظار عشق و علاقه ندارم، خودمم عاشق نیستم!

چشمان نافذ کشیده‌ی ماروین بی‌حس و سنگین بود، شاید با خودش فکر میکرد درحال نگاه کردن به لجاجت‌های یک بچه است! اما این بچه دیگر راهی جز او نداشت، چرا این را نمی فهمید؟

مریدا– من شاهزاده‌ی شما هستم میتونم بهتون دستور بدم!
عاقبت مجبور شد این را یادآور شود، با وجود بغض به روی ماروین اخم کرد، اما او هنوز هم ذره‌ای از موضع و سفت و سخت خود کوتاه نمی آمد!
ماروین– جداً؟ دستور به چی؟
میخواست مریدا اعتراف کند، میخواست تلخی ماجرا را به او گوشزد کند، مریدا عقب نشینی نکرد و درحالی که قلبش در سینه بلوا کرده بود جواب داد:
مریدا– به ازدواج! چون این… این فقط برای مصلحته. برای تولد جانشین، برای آینده‌ی کشور! واسه اینکار نیازی به قلبمون نداریم

لبخند محوی بر لب ماروین نشست، درحالی که نگاه عمیقش به چشمان آشفته‌ی مریدا بود بالحنی که انگار مریدا را به ساده‌لوحی محکوم میکرد گفت– اینطور فکر میکنی؟

مریدا از حرف خود مطمئن بود، بی توجه به لبخند معنادار او سر تکان دادو گفت– آره. ما فقط یه بچه میخوایم، هیچ‌کجای این ماجرا ربطی به قلب و احساس نداره

ماروین لحظه‌ای سکوت کرد، چشم از مریدا گرفت و نگاهی به در اتاق انداخت، سپس درحالی که با آرامش لبه‌های کت سیاه خود را باز میکرد گفت– باشه، اگه موضوع یه بچه‌ست، اگه ربطی به احساس نداره

کتش را آرام از سرشانه‌هایش بسمت بازو سُر داد، آن را در اورد و پایین انداخت، عضلات ورم کرده‌ی بدن ورزیده‌اش در پیراهن نازک تیره‌اش بیشتر جلب توجه میکرد، قدش هم از مریدا بلندتر بود، وقتی دوباره به او چشم دوخت و دست به دکمه‌های پیراهن خود برد مریدا خود را زیر چتر قدرت و غریبگی او کاملا بی‌دفاع و پریشان یافت!

ماروین– بچه رو بهت میدم، میشه هرچه زودتر با یه ازدواج صوری سر به همش آورد

دکمه‌های پیراهنش که باز میشد خط عضلات برنزی سینه‌اش به چشم می آمد، چشم به صورت رنگ پریده و پریشان مریدا دوخته بود و قدمی آهسته و در عین حال بی‌دغدغه بسویش برمیداشت

مریدا– اَ..اَالان؟…
این را گفت و یک قدم عقب رفت. ناباورانه به باز شدن دکمه‌های پیراهن ماروین نگاه میکرد، به بدن مردانه‌ی قوی، برجستگی عضوش که از روی شلوار تنگش معلوم بود. او خیلی غریبه بود! خیلی سرد بود! هیچ حسی درکار نبود! مریدا همیشه خیال میکرد این کارها بچه بازیست! ولی حالا که در موقعیتش قرار گرفته بود زانوهایش داشت سست میشد! قضیه اصلا آنطوری که فکر میکرد نبود!

ماروین– وقتی ربطی به قلب و احساس نداره چه فرقی داره زمانش کِی باشه؟
ماروین قدم دیگری جلو آمدو مریدا قدم دیگری به عقب برداشت ولی اینبار به بنبست خورد چراکه میز غذاخوری پشتش بود.
ماروین– بزار زمانش الان باشه، مراسم ازدواجی که به مردم نشون میدیم هم چند روز دیگه
آخرین دکمه‌های پیراهنش را باز می کرد، حالا که مریدا راه عقب رفتن نداشت او آنقدر نزدیک بود که مریدا حرارت بدنش را حس میکرد، سرش را پایین گرفته بود تا به چشم‌های مریدا نگاه کند و به همین خاطر او وزش نفس‌های گرم ماروین را حس میکرد…

سردی و کرختی را در سرانگشتان خود حس میکرد، دهانش نیمه باز، رنگش پریده و چشمانش پریشان بود. از آنهمه ادعایی که داشت حالا عملاً چیزی باقی نمانده بود! نگاه تیز و خیره‌ی ماروین، حرارت نفسش، عضلات برنزی سینه و شکمش، نزدیکی بیش از حدش، قد و بالای بلندش، حقیقت داشت جوره دیگری رخ می نمود! مریدا داشت نوع دیگری از ترس و دستپاچگی را تجربه میکرد، خودش را عقب میکشید و از پشت بیشتر به میز غذا خوری فشار میداد، ماروین ذره‌ی دیگری جلو آمد چیزی نمانده بود تنشان باهم مماس شود، مریدا لب زد تا چیزی بگوید ولی زبانش نچرخید به همین خاطر ناخوداگاه دست راستش را بالا اورد و روی قسمت پوشیده در پیراهن ماروین گذاشت، فشار ارامی داد تا به او بفهماند که جلوتر نیاید. یک ثانیه‌ی بعد دید که ماروین با فشار دست او متوقف شده و دیگر نزدیک‌تر نمی‌شود، درحالی که چشمانش همچنان بر صورت مضطرب مریدا بود آهسته گفت– دیدی؟
مریدا لب فرو بست و بسختی آب دهانش را قورت داد.
ماروین– نمیتونی بگی به قلبمون ربط نداره. اگه به قلب ربط نداشته باشه کثیف و منزجر کننده‌ میشه… اینجوری ترسناک میشه

مریدا چشم از او گرفت و درحالی که هنوز با تپش تند قلبش درگیر بود به دست خود بر سینه‌ی او نگریست. ماروین شاهد تشویش او بود، بالحنی آرام و اینبار آمیخته به مهربانی گفت– ترسیدی؟

دست گرم و مردانه‌ای آرام روی دست سرد مریدا نشست، آن را گرفت و از سینه‌ی خود جدا کرد، کمی عقب رفت، با ملاحظه دست مریدا را رها کرد و بالحنی محجوب گفت– معذرت میخوام دوشیزه مریدا

دست برد به دکمه‌های پیراهن خود و درحالی که نگاهش همچنان بر صورت مریدا بود ادامه داد– عادت ندارم دخترا رو بترسونم یا بهشون بی حرمتی کنم، ولی چیزی که الان بهت نشون دادم تورو برای بقیه‌ی زندگیتم آگاه میکنه

مریدا که تاکنون به میز نهار خوری چسبیده بود کمی به خودش آمد، کوشید نفس‌هایش را مرتب کند و بی‌هدف به اینطرف و انطرف نگریست

ماروین– درباره‌ی این ازدواج هم… شماها ازم چیزی رو میخواین که شدنی نیست
ماروین پس از بستن دکمه‌هایش هنوز به مریدا نگاه میکرد و اکنون لحنش آرام و بی سرزنش بود.
ماروین– من دیگه هیچی ندارم که بخوام به زن دیگه‌ای بدم. تمومش مال لاراست

این را میدانست، مریدا هیچ وقت خیال خامی درباره‌ی ماروین به خودش راه نداده بود، او فقط فکر میکرد ممکن است بتوانند به یک توافق دو طرفه برسند!
مریدا– میدونستم که مال لاراست… من فقط… با خودم فکر کردم… پدرم باوجودی که عاشق زن دیگه‌ای بود تونست بخاطر بدنیا اومدن جانشین دوباره ازدواج کنه… فکر کردم ما هم..

نتوانست جمله‌اش را کامل کند، نمیدانست منظورش را چطور بیان کند که قابل درک باشد، بااینحال ماروین او را به سختی نینداخت و گفت– آدما باهم فرق دارن. شاید پدرت دلیل قانع کننده‌ای برای قلبش داشته، ولی من ندارم

مریدا سر تکان دادو نگاهش را پایین کرد، مأیوس‌تر از آن بود که بیشتر اصرار کند، از همین رو باصدایی خفه گفت– باشه. دیگه اصرار نمیکنم

ماروین به پشت چرخید، قدم دیگری به عقب برداشت و سراغ کت سیاهش که بر زمین افتاده بود رفت. مریدا با تردید و دو دلی گفت– و… درباره‌ی برادرم… اون… اون اصلا آدم بی ادب و بدجنسی نیست، فقط این روزا ما خیلی تحت فشاریم

ماروین کتش را به تن کرد و درحال مرتب کردن لبه‌هایش گفت– میدونم. درک میکنم

بعد از اینکه سر و وضع خود را سامان داد آماده ی رفتن شد، پیش از خروج دوباره جلوی مریدا ایستاد و نگاهش کرد، این بار در فاصله‌ای مناسب و با نگاهی محجوب و باوقار

ماروین– برات آرزوی موفقیت دارم، خودتو باور داشته باش. یه روزی آدم بزرگی میشی

مریدا زهرخند کمرنگی زد، نفس دردناکی کشید و زمزمه کرد– از کجا میدونید؟
ماروین بااطمینان گفت– چون زمانی که تموم آدمای این قصر قتل عام میشدن، خدا جون تورو که یه بچه‌ی دو ساله بودی حفظ کرد. این قطعاً دلیلی داشت

چند لحظه بیشتر به صورت مریدا نگریست، سپس درحالی که قدم برمیداشت و از کنارش رد میشد ادامه داد– هیچ وقت فراموشش نکن

مریدا همانجا ایستاد، بی هدف به نقطه‌ی نامعلومی کف اتاق خیره ماندو به صدای قدم‌های ماروین گوش سپرد، در آرام باز و سپس بسته شد، دقایقی گذشت، او هنوز سرجایش ایستاده بود، در سرش احساس درد میکرد، سینه‌اش خالی اما سنگین بود، از امید تهی گشته بود و اضطراب به دلش نیش میزد

تابین– مریدا؟
سر بلند کرد، تابین در را گشوده بود و داخل می آمد، نگاهش گنگ و کمی نگران بود. مریدا با صدایی گرفته پرسید– رفت؟
تابین درحالی که چند قدم جلوتر می آمد جواب داد– اره. ولی نتیجه چی شد؟
مریدا سرش را به نشان منفی تکان دادو با یأس گفت– نمیتونم بیشتر از این بهش اصرار کنم

تابین لب فرو بست و نفس ارامش را بیرون داد، بعد نگاهش را پایین گرفت و دیگر چیزی نگفت. مریدا بسمت پنجره چرخید، ظاهراً چشمش به بیرون بود ولی بدبختی‌هایش را میشمرد! شاید بهتر بود سنگ‌ها را محکم‌تر به هری پرتاب میکردند تا همان دیشب کلکش کنده میشد! و یا آن مردک رابرت، چگونه میشد با یک دائم‌الخمر هوس‌ران ساخت؟ مریدا باید فرزند چنین شخصی را بدنیا می اورد و ولیعهد خود میکرد؟

دستی آرام بر شانه‌اش نشست و صدای بم مهربان تابین را از پشت سرش شنید که آهسته گفت– یه راهی پیدا میکنیم خواهر

مریدا نفس عمیقی کشید و درحالی که هاله‌ای از ناامیدی صورتش را پوشانده بود بسمت تابین برگشت. موهای سیاه لَختش از روی شانه‌های پهنش روان بود، چشم‌هایش با چشم‌های عقابی تائوس مو نمیزد، اما باقی اجزای صورتش از او رام‌تر و ملایم‌تر بود، وقتی پسربچه‌ی کوچکی بود لب زیرینش خیلی بزرگتر از بالایی بنظر می رسید و حالت بامزه‌ای داشت خصوصا وقتی میخواست لج کند و به گریه بیفتد، مریدا با دیدن صورت مردانه و جذاب او هنوز هم به یاد تابین نیم وجبی حساس می افتاد و دلش پر می کشید. روزهای خوش کودکی دیگر برنمی‌گشت و افسوس که حالا مریدا با بغض و یأس به او نگاه میکرد. تابین که مثل او به صورتش نگاه میکرد آهسته گفت– اینجوری نشو.. من با خنده‌های تو سرپام

این حرفش باعث شد مریدا از ضعف خود شرم کند، احساس میکرد از آن مریدای سرکش قبل خیلی فاصله گرفته، انگار قبلاً همه چیز در حد ادعا بود.

تابین– مامان و بابا… اونا همیشه بخاطر مسئولیتاشون از ما دور بودن، هروقتم که کنار هم بودیم بیشتر وقتمون به آموزشای سختگیرانه گذشت
دستش را بالا آوردو بازوی مریدا را بشکلی دلگرم کننده نوازش داد.
تابین– من و تیشا آزاد بودن و خوشحال بودن رو از کله‌شقی‌های خواهر بزرگترمون یاد گرفتیم، خنده‌های بی پروای تو موقع تنبیه شدن… مارو شجاع کرد
مریدا با وجود آنهمه حس سنگین و غصه که در دلش انباشته شده بود لبخند کمرنگی زد، پلکهایش داغ شده بود.
مریدا– من فقط ۹ ماه ازتون بزرگترم
تابین سرتکان دادو گفت– برای بزرگتر بودن زمان کمی نیست
مریدا نگاهش را پایین گرفت تا پرده‌ی اشک در چشمانش دیده نشود.
تابین– برای کسایی که تورو بچشم الگو میبینن قوی بمون

این یک حقیقت انکار نشدنی بود و مریدا از همان کودکی تاکنون می دید که چگونه دوقلوها برای هرکاری نگاهشان به اوست تا ببینند چکار میکندو آنها هم دنبالش کنند. همین چندماه بزرگتر بودن باعث شد او زودتر آموزش داده شود، زودتر یاد بگیرد، باهوش تر باشد، آزادی طلب‌تر باشد، وقتی هشت ساله بود برای تصاحب گله‌ی بزرگ اسب‌های وحشی نقشه کشید و کدام پسربچه‌ای بود که دلش نخواهد پیرو این نقشه باشد؟ هرچند که خرابکاری میکردند، هرچند هم تنبیه میشدند، دوقلوها نگاهشان به خواهر بزرگتر بود تا از آینه‌ی چشمان او ببینند آیا شکست خورده اند یا نه، چشمان یاغی و سرکشی که هیچگاه شکست و ناامیدی را از خود منعکس نمیکرد. اکنون اما همه‌ی آن شرارت های روزهای کودکی که زمانی نقشه‌های هیجان انگیزی بنظر می رسید رنگ باخته بودند، حالا که دنیای زشت بزرگتر ها پیش روی مریدا بود، او داشت ذره ذره آب میشد که خود را شکست خورده و تسلیم نیابد

تابین– میبینی تیشا چطور دیوونه شده؟ چون تورو اینجوری دیده خودشو گم کرده

مریدا پس از مکثی کوتاه سر بلند کرد، کوشید پی این بحث را نگیرد و از فکر ماروین بیرون بیاید، دوباره به تابین نگریست و پرسید– حالا تیشا کجاست؟

تابین سر تکان داد– نمیدونم، نرفتم دنبالش

همراه تابین از اتاق بیرون رفت، در سکوت همقدم شدند، عجیب بود که بشکل بی منطقی افکارش بسمت ماروین کشیده میشد، حتی بوی عطر او را هنوز زیر مشام خود حس میکرد

تابین– یعنی توی این بارون رفت؟

درحال قدم زدن در سالن، میدیدند که تندباد باران شدیدی را به لنگه‌های بزرگ پنجره می کوبد. مریدا مأیوسانه مردمک چشمانش را در قاب چرخاندو جواب داد– اون از من فراری بود بارون چه اهمیتی براش داره؟

با برادرش مقابل یکی از پنجره‌های سالن ایستادو به بارندگی چشم دوخت، بی‌اراده با دست چپ انگشتان دست راست را لمس میکرد، روی پوست دستش گرمای خاصی ایجاد شده بود، همان دستی که روی سینه‌ی ماروین قرار گرفت و توسط او لمس شد. نمیتوانست فکرش را از حرف‌های ماروین آزاد کند، واقعا چقدر انسانهای متفاوت در دنیا وجود داشت، یکی مثل رابرت عیاش و خوش‌گذران هیچ فرصتی را برای ور رفتن با زنان از دست نمیداد، یکی مثل گرومین دلبسته نمی‌شد ولی محض تفریح میتوانست با هرکسی باشد، یکی مثل پدرش با وجودی که عاشق بود راضی میشد زن دوم برگزیند، و یکی هم مثل این مرد جوان، آنقدر به همسری که سیزده سال از مرگش می گذشت وفادار بود که حتی رقبت نمی کرد با بقیه‌ی زنان هم صحبت شود!

مریدا– آدم عجیبی بود
این را زمزمه کرد. تابین اهسته سر چرخاندو به نیمرخ او نگریست.
تابین– بهت گفته بودم اون مرد خوبیه
به خودش امد، بسمت تابین برگشت و لبخند رام و پردرکی بر صورتش دید، مریدا کمی دستپاچه شد و برای رد گم کنی اخم کرد و فوراً گفت:
مریدا– گفتم آدم عجیبه، نگفتم که خوبه!
لبخند تابین پررنگ‌تر شد، چشم‌های زیبای عقابی‌اش را از مریدا گرفت و درحالی که دوباره به منظره‌ی پشت پنجره نگاه میکرد گفت– کاملا معلومه که فکرت رو مشغول کرده شاهزاده خانوم

اخم مریدا تند‌تر شد و دستانش را بر دامنش مشت کرد‌
مریدا– نه!
اصرار داشت به تابین بقبولاند اینطور نیست، هرچند که خودش هم شک داشت!
مریدا– هی باتوام!
تابین کاملا فهمیده بود او درحال تظاهر کردن است بااینحال این بحث را پی نگرفت و با همان لبخند کمرنگ اطمینان بخش برلبش گفت– باشه خواهر هرچی تو بگی
مریدا حالت عبوث و جدی به خودش گرفت و درحالی که از نگاه مستقیم تابین فرار میکرد گفت– خیله خب… حالا بریم… ببینم این تیشا کدوم گوریه
بعد جلوتر از تابین به راه افتاد و به او مجال بیشتر حرف زدن در اینباره را نداد، بسمت خروجی اقامتگاه رفتند، شدت باران کمتر شده بود ولی ملازمان در مصافتی که از اقامتگاه شاهزاده به عمارت پادشاه می رفتند روی سرشان چترهای بزرگی نگه داشته بودند. درواقع پس از گشتن جاهایی که احتمال میدادند میروتاش آنجا باشد حالا فقط اتاق پادشاه مانده بود. درواقع هنوز هرسه نفرشان بخاطر آن پیشنهاد از دست کرالن دلخور بودند ولی به هرترتیب میروتاش بی‌نهایت وابسته به مادر بود نمیشد این را تغییر داد!

مریدا– جناب میروتاش رو ندیدید؟
پیشکار ارشد پادشاه را میانه‌های تالار بزرگ گیر اورده بودند که داشت برای انجام کاری می رفت. به انها ادای احترام کرد و جواب داد– پیش عالیجناب پادشاه هستن

حدسشان اشتباه نبود! در این ساعت روز کرالن قطعا در اتاق کارش حضور داشت، انها نیز به همانجا رفتندو از ملازم خواستند حضورشان را اطلاع دهد. بعد از ورود نگاهی به میز کار مخصوص پادشاه که در فاصله‌ای دور ولی مقابل درب بود انداختند، کسی آنجا نبود بنابراین جلوتر رفتند و به اطراف نگریستند. آنجا جای بزرگی بود، آنسوی اتاق جلوی قفسه‌های بلند کتاب، کنار یک شومینه‌ی سنگی خوش‌نقش مبلمان مخمل اشرافی چیده شده بود، کرالن یک سمت کاناپه‌ی بزرگی نشسته بود و به آنها لبخند میزد. ابتدا نمیشد دید ولی وقتی جلوتر رفتند متوجه میروتاش هم شدند، روی کاناپه دراز کشیده و سرش را بر پای کرالن خوابانده بود. مریدا پوفی کشید و جوری که فقط تابین بشنود گفت– مثلا میخواستیم با مامان سر و سنگین بمونیم، این خرابکارو ببین

تابین سرش را پایین گرفت و پوزخند زد، درکنار هم جلو‌تر رفتند، میروتاش با آن قد بلندش کاملا در کاناپه جا نمیشد و پاهایش از روی دسته‌ی طلایی آن بیرون زده بود، بااینحال صورتش بسیار آرام بنظر می رسید و جوری چشمانش را بسته بود انگار به خواب راحتی فرو رفته. مریدا و تابین روی دومبل تک نفره جلوی مادرشان نشستند، از همان اول فقط نگاهشان به صورت میروتاش بود، کرالن با صدایی نه چندان بلند که آرامش میروتاش را بهم نزند گفت:
کرالن– شنیدم که به توافق نرسیدین
مریدا به صورت کرالن نگریست، تاج برسر نداشت و موهای مواج زیتونی‌اش را پشت سرش بسته بود. برخلاف آنها نه عصبی بود و نه خسته، با صبر و آرامش حرف میزد.
مریدا– از کجا شنیدی؟
کرالن جواب داد– قبل از اینکه بره فرستادم دنبالش، اومد اینجا و یکم حرف زدیم. بارندگی لباساشو خیس کرده بود، ازش خواستم تا بند اومدن بارون صبر کنه ولی راضی نشد

تابین و مریدا نگاهی باهم رد و بدل کردند، مریدا با تردید پرسید– تونستی…نظرشو عوض کنی؟
نفهمید چرا موقع پرسیدن این سوال تپش قلبش جوره خاصی تند شد، اینبار از روی اجبار نبود، تعجب میکرد که خودش هم بدش نمی آمد کمی بیشتر به ماروین نزدیک شود و او را بهتر بشناسد.
کرالن جواب داد– تلاشی برای اینکار نکردم. بهتره شما جوونا خودتون باهم کنار بیاین
سرشانه‌های مریدا شل شد، دهانش را با بی‌حوصلگی کج کردو زیر لب غر زد– این مردی که من دیدم با هیچکس کنار نمیاد
چند لحظه مکث ایجاد شدو بعد تابین آهسته گفت– خوابیده؟
نگاهش به صورت برادرش بود، کرالن موهای لَخت بلند میروتاش که روی ران‌هایش پخش شده بود نوازش داد و لبخند زد:
کرالن– تاحدودی
چشم‌های سبز درشتش را به میروتاش دوخت، با عشق و شیفتگی نگاهش می کرد و نوازشش میداد، چند لحظه بعد بدون اینکه چشم از میروتاش بگیرد خطاب به مریدا پرسید:
کرالن– نظر خودت درباره‌ی ماروین چیه

مریدا کمی داغ و دستپاچه شد، خودش را روی مبل جمع و جور کردو درحالی که تظاهر میکرد سرگرم تماشای گلدان روی میز است جواب داد– چه نظری میتونم داشته باشم؟
تابین که متوجه حالات مریدا و طفره رفتنش شده بود چشم غره‌ای به او زد و در جواب به کرالن گفت– از اون خوشش میاد. بخاطر این قضیه بدجوری گرفته و دمق شده
کرالن سرش را بلند کرد، نگاه امیدوارانه‌ای به مریدا انداخت و پرسید– واقعا؟

مریدا بااخم بسمت تابین برگشته بود و زیرلب ناسزا میداد. در همین حین میروتاش که تاکنون خودش را به خواب زده بود بدون اینکه چشم بگشاید با لحنی کسل و کنایه‌آمیز گفت– البته اینکه سه روز تا شروع خونریزی ماهانه‌ش مونده قطعاً روی دمق شدنش بی‌تاثیر نیست

هرسه برلحظه‌ای بر صورت میروتاش دقیق شدند، کرالن اولین نفری بود که خندید و بعد تابین. مریدا به همه‌ی آنها چشم غره زد و سپس سر جایش وا رفت. قطعاً نمیشد خونریزی ماهانه را از برادرانی که ۲۴ ساعت شبانه روز کنارش بودند پنهان کرد، درواقع خوده مریدا هم هیچ وقت تلاشی برای پنهان کردنش نمیکرد، دوقلوها میدانستند او همیشه قبل و بعد از خونریزی افسرده میشود و این عالی بود که لزومی نداشت مریدا هرماه برای بی‌دلیل بدخلق شدنش به کسی توضیح بدهد، چراکه خانواده‌اش میدانستند و درک میکردند!

تابین– پس بیداری
مریدا بالحنی تمسخر آمیز گفت– دوباره خودشو برای مامان لوس کرده
میروتاش به پهلو چرخید و به انها پشت کرد، سپس گفت–خفه شید
کرالن درحالی که لبخند میزد و همچنان درحال نوازش میروتاش بود به آن دو نگریست و گفت– فردا برگردید خونه. روحیه‌تون اصلا خوب نیست
میروتاش پیشانی‌اش را به شکم کرالن چسباندو گفت–من میخوام پیشت بمونم
تابین و مریدا به برادرشان نگریستند و لب فرو بستند، دلشان میخواست به قبیله بروند ولی بدون میروتاش که نمی توانستند! از همین رو مریدا با تردید گفت– خب… ماهم میمونیم
کرالن که میزان وابستگی آنها را میدانست دیگر اصرار به رفتنشان نکرد، درعوض برای اینکه از لحاظ فکری کمی آرامشان کند گفت– هنوز فرصت زیادی هست که بازم با ماروین حرف بزنیم، در اینباره نگران نباشید. اونم بالاخره میفهمه نمتونه تا اخر عمرش تنها باشه. درحال حاضر مهمترین چیز برای من اینه که روحیه‌ی قبلتون برگرده

بعد مکث کوتاهی کرد، لبخند کمرنگ و سردرگمی زد و جوری که انگار با خودش حرف میزند گفت– کشمکش سختیه.. اینکه یه پادشاه جدی و سختگیر باشم، یا یه مادر دلسوز. فقط میخوام اینو بدونید هیچی برای من سخت‌تر از این نیست که باعث ناراحتی‌تون بشم

حرف‌هایش و لحن مادرانه‌اش واقعا داشت مریدا را دلگرم میکرد، نمک‌هایی که در دلش رسوب کرده بودند نرم نرمک از میان می رفتند.
کرالن– شماها هنوز کم سن و بی‌تجربه‌اید، تظاهر می کنین یاغی و گردن کلفتین ولی درواقع روح خیلی شکننده و حساسی دارید. اما در آینده یه روزی میرسه که دلیل تموم تصمیمات سختگیرانه‌ی منو پدرتون رو درک کنید

که اینطور! پس در آینده می فهمیدند! اینهمه حرف زده بود که عاقبت آن پیشنهاد وحشتناک را توجیه کند! دوباره در کسری از ثانیه همان حس تلخ دور قلبش پیچید و مثل مار چمپاتمه زد، نفسش را با حرص و کلافگی بیرون دادو درحالی که چیزی زیر گلویش سنگ میشد گفت:
مریدا– پس داشتی مقدمه‌چینی میکردی که دوباره اون پیشنهاد رو تکرار کنی
این را گفت و از جا بلند شد، جوری داشت حرص میخورد که چیزی نمانده بود گریه کند، کرالن فوراً گفت– نه!
ولی مریدا گوش نداد، از نظرش کرالن داشت دروغ میگفت تا به یک طریقی او را شست و شوی مغزی بدهد و راضی کند، به همین خاطر پشت کرد و بسمت در خروجی قدم برداشت
کرالن– نه عزیزم اینطور نیست من که بهت گفتم بازم با ماروین حرف میزنم!
این را گفته بود ولی باعث نشد مریدا دست از لجاجت بردارد، با حرص و بغض از اتاق خارج شد، بی دلیل حس بسیار بدی داشت و شاید این واقعا بخاطر فرا رسیدن زمان خونریزی ماهانه اش بود!
برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

دسته بندی ها.

  • No categories

ابر برچسب ها.

Recent Comments

    دسته بندی ها

    • No categories