در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت 21 تا 25 | مجموعه وحشی

سپه‌سالار گومادرا مرد پنجاه ساله‌ی با تجربه‌ای بود که شانزده سال پیش به فرمان خوده کرالن در این جایگاه قرار گرفت، یک مرد تنومند، جدی و کاردان که ریش بلند و نگاه نافذی داشت. از معتمدان کرالن بود ولی مریدا نه از او خوشش می امد نه از سازمان ارتش. آنان در جامعه قشر گستاخی بودند!

کرالن– اوضاع اسلحه‌خونه چطوره سپه‌سالار؟

پادشاه این را درحالی پرسید که بدون وقفه درحال گذر از ایوان بلندو طویل عمارت مرکزی مقر بود. مریدا در سمت راست و سپه‌سالار در سمت چپش قدم برمیداشتند، سرداران، افسران و ملازمان نیز پشت سرشان می آمدند. حضور در این محیط وسیع حس خاصی داشت، آمیخته‌ای از بوی سنگ، سرما، فلز و عرق حاصل از نبردهای تن به تن مردان قدرتمند. آنجا برای ذات زنانه‌ی مریدا بسیار غریبه بود و اگرچه ظاهر محکم و مسلطی داشت ولی در درون نسبت به لیاقت خود تردید میکرد. تردیدی که در میان میروتاش‌ها اصلا و ابداً سراغش نمی آمد، ولی اینجا، اینجا به واسطه‌ی زن بودنش او را ضعیف و نامناسب می پنداشتند به نوعی ناخواسته درحال تحمیل این باور بودند که جای او اینجا نیست!

سپه‌سالار جواب داد– تغییراتی روی نیزه‌های پرتابی انجام شده که بررسی بیشتری میخواد سرورم
کرالن– امیدوارم لی‌جین (Leejeen) بازم مارو غافلگیر کنه!

لی‌جین رئیس اسلحه خانه و در خصوص طراحی سلاح‌های نوین یک نابغه بود! درحالی که پادشاه و سپه‌سالار درحال گفت و گو و تبادل نظر بودند نگهبانان ورودی عمارت درب را به رویشان گشودند و همگی پا به درون تالار طویلی گذاشتند. تمام مستخدمین آنجا مرد بودند و محیط اغلب با اساسیه‌ی سنگی و مجسمه‌های به نقش جنگجویان اسطوره‌ای کشور چیده شده بود. سپه‌سالار آنان را بسمت اتاق گفت و گو هدایت کرد، ملازمان و افسران بیرون ایستادند و پادشاه، شاهزاده، سپه‌سالار و سه سردارش وارد شدند. شومینه‌ی اتاق آتش می افروخت، باوجود بزرگی محیط، هیچ پنجره‌ای وجود نداشت چراکه ارتش محافظه‌کار بود حتی در خصوص نیروهای خودش. میز دایره‌ای فرم بزرگی در مرکز قرار داشت که پوستینی منقوش به نقشه‌ی کشور بر رویش گسترده بود، با ورود آنها چهار مردی که پشت میز نشسته بودند برخاستند و ادای احترام کردند، مریدا انتظارش را نداشت ولی سردار بالرین که فرماندهی گارد سلطنتی را برعهده داشت همراه دو تن از فرماندهان ارشدش آنجا بود. بالرین مردی سی ساله بود، زیرک، خوش‌سیما و البته جاه‌طلب!
با نگاهی سطحی به کسانی که گِرد میز نشسته بودند میشد تفاوت‌های دو جناح را دید. عالی‌رتبگان گارد سلطنتی ظاهری اشراف گونه، موجه و البته اخمو داشتند. درمقابل، سرداران ارتش درشت جسه‌تر بودند، ریش داشتند و همیشه زره سنگین به تن می کردند، روی صورتشان جای زخم دیده میشد و اگر قرار بود این دو دسته از لحاظ ظاهر باهم قیاس شوند مثل این بود که فرماندهان گارد سلطنتی آماده‌ی رفتن به یک ضیافتند درحالی که سرداران ارتش تازه از جنگ برگشته‌اند!

کرالن– خب آقایون
پادشاه درحال نشستن بر صندلی مخصوص ریاست که پشتی بلندی داشت بود و مریدا نیز در سمت راستش می نشست.
کرالن– بگید ببینم بحث به کجا رسید
سپه‌سالار بر نزدیک‌ترین صندلی سمت چپ پادشاه نشست چراکه او اینجا صاحب‌خانه بود این امتیاز را داشت که کنار پادشاه بنشیند. صندلی کنار مریدا خالی ماند، دلیلش این بود که نظامیان از نشستن کنار یک زن شرم داشتند و فکر میکردند بی‌احترامی است، خصوصاً که آن زن یک شاهزاده بود! پادشاه به پشتی بلند صندلی خود تکیه زد و به بقیه نگریست. پنج ارتشی و سه تن از گارد سلطنتی، مریدا حدس میزد که یک جدال در پیش است.

سپه‌سالار گومادرا گفت– متاسفانه سردار بالرین نسبت به قضیه دیدگاه مغرضانه‌ای دارن

سردار بالرین بشکل متکبرانه‌ای به اَبرویش کمان دادو گفت– مغرضانه؟! تجدیدنظر کنید سپه‌سالار گومادرا! ما سالهاست که در اینباره عقب کشیدیم!

داشت به قلدری‌های ارتش کنایه میزد. یکی از سرداران حاضر درجمع جواب بالرین را داد– اگه عقب کشیده بودید ما تا الان سپاه شَهسواران رو تجهیز کرده بودیم. مسئله اینجاست که شما واقعا موضع خودتون رو معلوم نمی کنید!

اکنون دیگر بیشتر از سه سال میشد که ارتش و گارد سلطنتی بر سر دریافت امتیاز تجهیز لشکر شهسواران پادشاه در جدل بودند. هر یک از دو جناح معتقد بود بهتر از دیگری قادر به تشکیل این لشکر است. شهسواران، سواره نظام زره‌پوش سنگین‌اسلحه متشکل از بهترین جنگجویان بودند که نیروهای ویژه‌ی شخص پادشاه محسوب میشدند و از همین رو جایگاه محکمی بدست می اوردند

یکی از فرماندهان ارشد سردار بالرین به حمایت از مافوق خود دهان گشود– موضع مشخصه! این گاردسلطنتی بود که از اول پیشنهاد ایجاد سپاه شهسوار رو مطرح کرد، اما ارتش بشکل غیرمنصفانه‌ای سعی در تصاحب این امتیاز…

یکی از سرادران ارتش که جوان و متعصب بود بااخم به جلو مایل شدو درحالی که دستش را روی میز مشت میکرد حرف رقیبش را قطع کردو گفت– اِفترا نزنید سردار نادوک! این بدیهی که همه جای دنیا ارتش مسئول تجهیز سپاه شهسوار پادشاست!

سردار بالرین که مغرور بود و سردار جوان را هم‌شأن خودش نمی دانست رو به سپه‌سالار با تندی گفت– موضوع سر صلاحیت انجام این مسئولیت بزرگه بشکلی که بودجه‌ی کشور به یغما نره!

بازهم کنایه‌ی دیگری به مبلغ بالای بودجه‌ی دریافتی ارتش زد! سپه‌سالار خصمانه جواب داد– صلاحیت؟! گارد سلطنتی کجا بود وقتی شانزده سال پیش در روز تاجگذاری پادشاه کرالن اون فاجعه رخ دادو صدها نفر از صاحب منصبان کشور سر به نیست شدن؟ مگه گارد سلطنتی مسئول مدیریت اغتشاشات داخلی نیست؟ شما که از پس تأمین امنیت قصر سلطنتی در چنین روز مهمی بر نیومدید چطور حرف از صلاحیت میزنید؟

همه فکر میکردند در آن روز یک توطئه‌ی داخلی صورت گرفته و موزدوران به درون قصر راه یافته بودند، از انجایی که در روز تاجگذاری درب‌های اصلی ورودی و خروجی قصر اعظم بسته میشد تا روز بعد که پس از وقوع حادثه درب‌ها را از داخل گشودند و بجز گروهی از گارد سلطنتی که در بخش‌های داخلی قصر پراکنده بودند و همگی کشته شدند بقیه که حوالی قصر نگهبانی میدادند اصلا متوجه اغتشاشات درونی نشده بودند! درواقع پس از گذشت ۱۶ سال کشور هنوز از زیر مشکلات بیشمار سربه نیست شدن آن‌همه اشراف زاده کمر راست نکرده بود، خصوصاً که آنروز ۲۵ سفیر خارجی نیز آنجا بودند بخاطر کشته شدن آنان روابط سیاسی زیباندو با همسایگان خارجی‌اش خراب شد.
سردار بالرین که از پیش کشیده شدن دوباره‌ی این موضوع به تنگ امده بود با پیشانی چین خورده و صدایی که بلندتر از قبل بود تاکید کرد– شانزده سال پیش من هنوز به ریاست گارد سلطنتی منصوب نشده…
سپه‌سالار حتی فرصت نداد او حرفش را تمام کندو بالحنی تند و قاطع گفت– گارد سلطنتی از بنیان ضعیفه و این ضعف هنوزم به قوت خودش باقیه سردار بالرین!

بحث داشت بالا می گرفت، صداهای قرص و زمخت مردان درحال بحث و جدل، مشت‌های بزرگی که بر روی میز فشرده میشد، اَخم، خشم، خطر و بوی زره و فلز. مریدا به صندلی‌اش تکیه زده بود و به آنان می نگریست، در دلش آشوب بود ولی پنهان می کرد، نمی ترسید ولی بازهم اضطراب ضعیف بودن به دلش چنگ انداخته بود، اگر میخواست در این جدل وارد شود صدای نازکش چگونه قرار بود بر این صداهای خشن و بلند غالب گردد؟ گرچه بخاطر مقامش همان صدای نازک هم میتوانست این مردان را ساکت کند، ولی چه فایده؟ آنها مجبور بودند به او احترام بگذارند حتی اگر صلاحیت و شایستگی‌اش را باور نمیکردند. مریدا این را در نگاهشان میدید و به همین خاطر خود را می باخت! با همین فکرهای آشفته درگیر بود که پادشاه با کلافگی گفت– کافیه دیگه!

کرالن مسلط و با آرامش به صندلی خود تکیه زده بود و اکنون با نگاهی آمیخته به سرزنش مردانش را از نظر می گذراند. سرداران به زوره فرمان پادشاه لب فرو بسته بودند و حالا نفس‌های عصبی‌ خود را بیرون میدادند

پادشاه– سرداران باتجربه‌ی من هنوز مثل جوانان خام تحت تأثیر هیجانات قرار میگیرن و به هم پرخاش میکنن! ارتش و گارد سلطنتی باید باهم متحد و هم‌سو باشن نه اینکه در مقابل هم قرار بگیرن!

نصیحتی که البته بی‌فایده بود! این رقابت تمامی نداشت و مریدا نسبت به پایان آن ناامید بود. چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و کرالن به جمع فرصت داد تا بر هیجانات خود مسلط شوند، سپس درحالی که آرام و موقرانه بر صندلی خود جا به جا میشد گفت:
پادشاه– نظر شما در اینباره چیه شاهزاده مریدا

این اولین بار نبود که کرالن در چنین جمع‌های مردانه و سنگینی از او نظر می خواست و توجه همه را بسمتش جلب میکرد! بدون اینکه از قبل با او هماهنگ کرده باشد مریدا را در مرکز چالش های مختلف قرار میداد تا برای اثبات خود راهی بیابد. انگار حتی کرالن هم میخواست مطمئن شود او توانایی مدیریت شرایط اینچینی را دارد یا عقب نشینی میکند. گرچه اگر به میل خود مریدا بود تازه عقب نشینی هم میکرد! اما معمولا چیزی در ذاتش مانع میشد، چیزی در درونش تقلا میکرد تا خودی نشان دهد و با اضطرابش می جنگید. کرالن میگفت این روحیه را از پادشاه گردن به ارث برده، چراکه او هم نمیتوانست شکست را بپذیرد و همیشه به هر راهی چنگ می انداخت تا قدرت خود را ثابت کند!

چون قبلا تجربه‌ی قرار گرفتن در چالش‌های ناگهانی کرالن را داشت خودش را گم نکرد و فقط مدتی به اندازه‌ی چند ثانیه به نقشه‌ی پوستی گسترده بر میز زل زد، میدانست نگاه پرتردید سرداران بر اوست و اگر حرف کوته‌فکرانه‌ای بزند صلاحیت خود را بیش از قبل زیر سوال میبرد بااینحال در ذات، آدمی بود که از ریسک نمی‌ترسید و افکار خود را پنهان نمیکرد از همین رو پیشنهاد خود را قاطع و جدی بیان کرد:
شاهزاده مریدا– حالا که رقابت برای امتیاز تشکیل سپاه شهسواران اینقدر بالاست چطوره ازش استفاده‌‌ی مفیدی ببریم؟

درحالی که نگاه خیره‌اش در قاب زنانه‌ی چشمانش صورت یک یک مردان حاضر در جمع را می کاوید ادامه داد– میتونیم مسابقات بزرگ چند مرحله‌ای تشکیل بدیم، رقابتی بین نیروهای ارتش و گارد سلطنتی برای برگزیدن زبده ترین جنگجوها. برنده‌های این رقابت میتونن شهسوارهای اینده‌ی ما باشن

پیش از هرکسی خوده پادشاه به پیشنهاد او انتقاد کرد و گفت– برگذاری چنین رقابتی میتونه تنش و درگیری بین ارتش و گارد سلطنتی رو بالا ببره و این بنفع ما نیست

مریدا به پادشاه نگریست، مصررانه بر نظر خود ایستادگی کردو گفت– این بستگی به عملکرد خودمون داره. اگه مدیریت درستی داشته باشیم با این رقابت هم توانایی نیروهامون سنجیده میشه و هم میتونه باعث نزدیکی و صمیمیت بین نیروهامون بشه

پشتش را از صندلی برداشت و کمی به جلو مایل شد، سپس درحالی که ناخوداگاه انگشت اشاره‌اش را به نشان تاکید و قاطعیت بر سطح میز عمود کرده بود و نگاهش را بین چشمان نافذ سپه‌سالار و سردار بالرین می گرداند گفت– دیدگاه غالب بر این مسابقات نباید دیدگاه تعیین برنده و بازنده باشه، هدف ما درواقع تبادل فنون و تجربیات جنگی مابین ارتش و گارد سلطنتیه که سالهاست از هم جدا افتادن

پادشاه گفت– شما مسئولیت اجرای این طرح رو برعهده میگیرید شاهزاده مریدا؟
لب فرو بست و به کرالن نگریست، باز داشت مریدا را در چاه جدیدی می انداخت! او یک مادر سخت‌گیر و بی‌رحم بود!
کرالن– ضمانت می کنید که نتیجه معکوس نشه؟
مریدا پس از مکثی کوتاه با قاطعیت جواب داد– بله.

حاضرین گرچه به زبان مخالفتی نکردند ولی تردید از نگاهشان پیدا بود، سپه‌سالار به وضوح ناراضی بنظر می رسید و سردار بالرین نگاهش را با مردانش رد و بدل میکرد. مریدا میدانست که امکان برد و باختش در این ریسک کاملا مساوی‌ست و شاید حتی تبعات بدتری هم پشت سرش باشد ولی حالا دیگر مجال عقب کشیدنش نبود. کرالن هم اصلا بنظر نمی رسید از قرار دادن او در چنین شرایطی ناراضی باشد!
بعد از اتمام جلسه برای خروج از عمارت بدرقه شدند و دوباره بر اسب‌هایشان نشستند. با وجود دامن بلند سوار شدن بر اسب از پیاده شدنش سخت‌تر بود! افسار را گرفت و در کنار پادشاه آهسته به راه افتادند، کرالن درحالی که نگاهش به مقابل بود و انگار با خودش غرغر میکرد گفت:
کرالن– رویای یکپارچه کردن این نظام افسار گسیخته رو به گور میبرم

مریدا به بهانه‌ی اینکه برگشته تا نیم رخ پادشاه را ببینید نگاهی دزدانه به صفوف بلند جنگجویان انداخت، همه قد بلند و ورزیده و جدی. دنیا هنوز زیبایی‌های خود را داشت!

مریدا– فکر میکردم به قدر کافی یکپارچه هست! به هرحال این اختلافات طبیعیه

کرالن سخت می گرفت، مگر میشد در یک کشور بزرگ با وجود اقوام و فرهنگ‌های مختلف هیچ تفاوت و اختلافی نباشد؟ مهم این بود که تمام اقشار جامعه با وجود اختلافات گوناگون تحت حاکمیت یک پادشاهی بودند و نظامی منسجم داشتند.

کرالن– منم فکر میکردم یکپارچه‌ست، تااینکه اجتماع میروتاش ها رو از نزدیک دیدم. اونا متحد و غیرقابل نفوذن، مثل یه خانواده. و این یعنی قدرت!

مریدا چشم از مردان جوان گرفت و اینبار واقعا به نیم رخ کرالن نگریست

کرالن– کشور ما در ظاهر یکپارچه ولی از درون تکه تکه‌ست. کشمکش بین تمام اقشار شدیده، چه نظامی، چه مذهبی و چه سیاسی. این اختلافات بالاخره یجایی باعث فروپاشی پادشاهی ما میشه مگر اینکه چاره‌ای براش پیدا کنیم

مریدا گفت– چیزی که تو سرته زیادی بلندپروازانه نیست؟
کرالن نیز متقابلا به او نگریست، تاج زرینش بر موهای زیتونی مواجش با وجود آن چشمان زبرجدی گیرا چه جلوه‌ای داشت!

کرالن– یه پادشاه همیشه باید بلندپرواز باشه. باید ایده‌آل ترین شرایط رو برای کشورش بخواد

درب‌های بزرگ و سنگین مقر را گشودند و پادشاه به اتفاق شاهزاده و ملازمانش خارج شدند، هوا سرد اما آسمان آفتابی بود، درحالی که افسار اسب‌هایشان را بدست گرفته و با تمأنینه در محوطه پیش می رفتند کرالن گفت– بازدید عالی بود دخترم، همیشه باید قاطع باشی و اعتماد بنفست رو نشون بدی

کرالن در جهت نور مستقیم آفتاب بود و مریدا برای اینکه به نیمرخ او نگاه کند صورتش جمع شد:
مریدا– فکر نمیکنی علت خصومت بین این دوتا جناح توجه بیش از حد خانواده‌ی سلطنتی به ارتش باشه؟ گارد سلطنتی فکر میکنه زحماتش نادیده گرفته میشه. شما هم بودجه‌ی بیشتری به ارتش اختصاص میدید و هم نفوذ! ارتش گستاخ شده و به خودش اجازه میده توی هر حوضه‌ای دخالت کنه

به نشان تأسف سرتکان دادو درحالی که دوباره به رو به رو می نگریست با خودش غرغر کرد– در ازای گستاخی تازه حقوق بیشتری هم میگیرن!

کرالن بخاطر حرف او لبخند کمرنگی زد و گفت– یه روزی هم من برای همین موضوع به پادشاه سابق اعتراض کردم. تو بی‌تجربه‌ای ولی باید اینو بدونی اونا با ورود به ارتش درواقع زندگیشون رو معامله میکنن

به حیاط مجلل عمارت زرین خیزران که رسیدند از اسب‌ها پایین آمدند و بسمت پله‌های سنگی ورودی قدم برداشتند، مریدا درحالی که دامنش را می پایین و از پله‌ها بالا می رفت گفت– حالا میتونم برگردم به اقامتگاهم؟
کرالن جواب داد– نه عزیزم
پلک‌هایش را با حسرت برهم فشردو در دل آهی کشید، حدس میزد که اینبار موضوع چه باشد!
کرالن– باهات یکم کار دارم، باید به یه جلسه‌ی دیگه بریم
درحالی که کنار هم قدم میزدند مریدا نیم نگاهی به پشت سرشان انداخت تا ببنید فاصله‌ی ملازمان آنقدری هست که بشود راحت حرف زد یا نه. سرش را کمی بسمت مادرش نزدیک کردو با یأس و ناامیدی گفت– نگو که درباره‌ی ازدواجه

بخاطر لحن ملتمسانه‌ی مریدا، نقشی از یک لبخند کمرنگ بر نیمرخ کرالن نشسته بود:
کرالن– درست فهمیدی. درواقع دو سه ساله که میخوام صحبت کنم و تو فرصت نمیدی

کرالن با ارامش و حوصله در اینباره حرف میزد، چگونه می توانست؟ انگار که یک چیز عادی بود!مریدا که نهایت سعیش را میکرد هول و هیجان زده نباشد و صدایش را بالا نبرد گفت– ولی خودت میدونی، من اصلا دلم نمیخواد ازدواج کنم! چه لزومی داره دربارش حرف بزنیم؟

کرالن کمانی به اَبرو دادو گفت– حرفی که الان زدی برای یه دوشیزه‌ی ۱۲ ساله عجیب نیست ولی یه شاهزاده خانوم ۱۹ ساله نباید همچین چیزی بگه

مریدا مردمک چشمانش را در قاب چرخاندو نگاهش را با کلافگی بسمت دیگری کشید

کرالن– من تابحال هیچ فشاری در اینباره بهت نیاوردم. چون خودمم قبلا این شرایط رو تجربه کردم نمی‌خواستم برای تو هم تکرار بشه. اما تو الان دیگه یه دختر ۱۵ ساله نیستی که بگم برات زوده به ازدواج فکر کنی!

همانطور در حین صحبت داشتند به انتهای سالن و محل جلسه نزدیک میشدند

کرالن– اگه بخوام درست حساب کنم… بیشتر از… اره بیشتر از هشت ساله که دارم درمقابل اصرار مقامات ایستادگی میکنم. دیگه واقعا بهانه‌ای باقی نمونده. و جدا از این، من خودمم فکر میکنم دیگه زمانش رسیده که…

مریدا مأیوس و کلافه حرف مادرش را کامل کرد– به جایگاه خودم برگردم

کرالن سرتکان دادو حرف او را تایید کرد– بله، همینطوره

و بعد سرش را از کناره به مریدا نزدیک کردو با صدایی نجوا گونه گفت–جایگاهی که من به نیابت از تو تا الان حفظش کردم

کاش میتوانست فریاد بزند که این جایگاه را نمیخواهد! مریدا شاهزاده‌ی حقیقی و جانشین برحق پادشاه سابق بود. دیر یا زود او باید به تخت می نشست و گویا هیچ راه فراری هم از این وضع وجود نداشت! درواقع باید هر روز هزار مرتبه بخاطر وجود کرالن خدارا شکر میکرد وگرنه از خیلی پیش‌تر باید با پیچیدگی‌های این جایگاه مواجه میشد

کرالن– لازمه‌ی اینکه تورو بعنوان ولیعهد بپذیرن اینه که ازدواج کنی و بچه داشته باشی

مریدا بالحنی حق به جانب گفت– ولی تو وقتی ولیعهد شدی بچه نداشتی.. حتی.. ازدواجم نکرده بودی!

کرالن تاکید کرد– مسئله‌ی وراثت مطرحه و درباره‌ی تو نسبت به شاهزاده‌های قبلی حساسیت بیشتری هست، چون تو یه زنی!

دیگر به چند قدکی درب سالن جلسه رسیده بودند و به همین خاطر گفت و گو را پایان دادند، نگهبان کنار در پس از ادای احترام آن را گشود، ابتدا پادشاه و پشت سرش شاهزاده وارد شد. این سالن برخلاف مقر فرماندهی، جای پر زرق و برق و مجللی بود. گرم، روشن و معطر! بر پشت میز مستطیلی گفت و گو که پایه‌های طلایی و صندلی‌های روکش شده از مخمل قرمز داشت ده مرد جا افتاده از پشت میز برخاسته و بسمتشان ادای احترام کرده بودند. آنها وزراء ارشد کابینه‌ی پادشاه بودند. پوشش‌هایشان برحسب پیشینه و احزابی که از آن ریشه میگرفتند فرق میکرد چراکه در واقع هرکدام نماینده‌ی اقوام مختلفی بودند. پادشاه درحالی که بسمت جایگاه خود در صدر میز می رفت گفت– امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشید

مریدا مثل دفعه‌ی قبل سمت راست پادشاه نشست و وزیر اعظم درحالی که همراه باقی وزراء در سمت چپ میز می نشستند گفت– خیر سرورم

در این جمع ده نفره، پنج وزیر نماینده‌ی احزاب محافظه‌کار مخالف پادشاه بودند. هرکدام از این احزاب به تنهایی توان قد علم کردن مقابل خانواده‌ی سلطنتی را نداشتند اما اگر باهم متحد و یکصدا میشدند میتوانستند مشکل‌ساز شوند با اینحال خوبی ماجرا این بود که درست به همان اندازه که با خاندان سلطنتی مشکل داشتند با یکدیگر هم در جدال بودند و همین باعث میشد خطر توطئه ‌گری‌یشان خنثی شود. وزیراعظم کاتورِل معتمد پادشاه و طرفدار خانواده‌ی سلطنتی بود، یک پیرمرد ۷۸ ساله‌ی کم‌حرف اما قدرتمند و زیرک. نَصَب او از ریشه به مردی بنام کاسترین می رسید که از سرداران نامدار ارتش پادشاه رامونا بود و گفته میشد دوستی بسیار نزدیکی باهم داشتند

پادشاه–جلسه رو شروع کنیم؟

پادشاه به ردیف وزراء خود نگریست، همگی بشکلی رسمی نشسته و دست راست خود را میزبان انگشتری مختص حزب و مقامشان بود بشکل نمادینی بر میز گذاشته بودند. این جزو آداب حضور در جلسات اینچینی بود، چراکه نشان میداد هرکدام از افراد حاضر مقام و مرتبه‌ی لازم برای اظهارنظر و تصمیم‌گیری درباره‌ی موضوع موردنظر را دارند. وزیر اعظم که موهای بلند سفیدش را با گره‌ای شل پشت سرش بسته و بخاطر کهولت سن چهره‌اش خسته و بی‌رمق بنظر می رسید سرش را به نشان احترام کمی خم کرد و درحالی که تومار لوله شده‌ای را مقابل کرالن می گذاشت گفت:
وزیراعظم– برای مقدمه طبق درخواست شما درباره‌ی اولاد ذکور خاندان سلطنتی تحقیق کردیم و نتیجه رو مکتوب در این گزارش به شما تحویل میدیم

کرالن تومار را تحویل گرفت و گشود، درحالی که چشمان براقش درحال دنبال کردن خطوط بودند وزیر اعظم توضیح داد– شاهزاده رابرت کوچکترین پسرعمه‌ی پادشاه گُردن، ایشون پسر شاهزاده لیزا دختر ارشد پادشاه لوییس هستن. 26 ساله…

آهسته به پشتی مبل خود تکیه زد و بالحنی آمیخته به تأسف ادامه داد– عیاش، سبک‌سر و البته دائم‌الخمر.

ادامه‌ی توضیحات را وزیر دیگری دنبال کرد، آلفونسو مردی از اقوام شمال غربی و عضو حزب مخالف بود.
وزیر آلفونسو– دومین مورد، مارکیبو پسر دوک آنتوان. مطلع هستید که پدر ایشون برادر ناتنی پادشاه گُردن بودن. ۳۸ ساله، همسر اولشون فوت کرده و یه پسر ۱۲ ساله دارن

وزیر اعظم بالحنی ناراضی و سنگین گفت– ایشون مورد اتهام قتل همسرشون قرار گرفتن ولی کسی قادر به ثابت کردنش نبود. جاه‌طلب، خشن و همینطور همیشه در معرض انواع اتهام‌ها قرار میگیرن

وزیر دیگری از جناح موافق آخرین شخص را یاداوری کرد– و آخری، ماروین پسر لردهکتور. ایشون نوه‌ی عموی پادشاه لوییس هستن. ۳۰ ساله، بدون زن و فرزند، و همینطور پرونده‌ی بی‌نقص و شایسته‌ای دارن که…

آلفونسو که معلوم بود بسختی تاکنون سکوت کرده حالا بهانه‌ای گیر آورد و حرف او را برید– عذر میخوام وزیر آرسن

وزراء و پادشاه به آلفونسو نگریستند، موهایش کوتاه و شقیقه‌هایش کمی سفید بود، در نگاهش کمی اخم داشت و از آن جلساتی بود که می کوشید نظر خود را بر جمع غالب کند چراکه پای منافع یک حزب درمیان بود!
وزیر آلفونسو– اگرچه جناب ماروین از سمت پدر دارای خون سلطنتی هستن ولی مادرشون یک زن بی‌اصل و نصبه که درجه‌ی اجتماعی بسیار پایینی داره

سپس مستقیماً به وزیر اعظم نگریست و ادامه داد– از نظر من شما نسبت به شاهزاده مارکیبو بسیار مغرضانه عمل می کنید ایشون مرد کاردان و زیرکی هستن که بر امور مدیریتی کشور تسلط دارن

وزراء بلافاصله در برابر آلفونسو گارد گرفتند:
– جناب مارکیبو اصلا شاهزاده محسوب نمیشن !
– ایشون پیشینه‌ی خرابی دارن و به هیچ وجه در شأن خاندان سلطنتی نیست که ولیعهدش از خون چنین شخصی باشه!

وزیراعظم بی هیچ اِبایی نگاه نافذ و سنگینش را به آلفونسو دوخت و گفت– آیا دفاعتون به این خاطر نیست که جناب مارکیبو به سمت حزب شما گرایش دارن؟ همه مطلعیم که مادر جناب مارکیبو نوه‌ی سِر ویلبرت هستن و ایشون ریاست یک حزب مخالف پادشاهی رو برعهده دارن

اخم آلفونسو بیشتر درهم رفت. در این جلسه هم کار درحال گره خوردن بود!
وزیر آلفونسو– حزب ما به هیچ وجه مخالف با مصالح خاندان سلطنتی نیست که اگر اینطور بود من الان اینجا نبودم. ما اینجاییم که بهترین پیشنهاد هارو مطرح کنیم. دقت کنید که به تاکید شخص پادشاه، پس از تاجگذاری هم ملکه قدرت اول کشور خواهند بود

وزیراعظم بلافاصله گفت– و البته با علم به اینکه بعد از ازدواج با جناب مارکیبو، ولیعهد بعدی کشور از خون مردی طرفدار حزب محافظه‌کار شما خواهد بود

سکوتی پدید آمد. موافقین و مخالفین کمی بر مبل‌های خود جا به جا شدند، مریدا با سردرد و بغض شاهد بحث و جدل افرادی بود که می کوشیدند برای آینده‌ی او تصمیم بگیرند

کرالن– من میخوام دو شخص دیگه رو هم به این افراد اضافه کنم
برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

دسته بندی ها.

  • No categories

ابر برچسب ها.

Recent Comments

    دسته بندی ها

    • No categories