در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت 16 تا 20 | مجموعه وحشی

حس میکرد قلبش را یک دور بالا آورد و دومرتبه قورت داد! هم بی نهایت خجالت کشید و هم از ترس یخ زد! نگاهش روی چشمان تیز و نافذ پدرش میخکوب مانده بود، درواقع هرچهار نفر برای لحظاتی همانطور خشکشان زد! تائوس با آرامش و تسلط پیش امدو در یک قدمی‌یشان ایستاد، صورت هرچهار نفر را از نظر گذراند و گفت– چیز ترسناکی هست؟

مریدا نمیدانست نور مهتاب تا چه حد او را لو میدهد ولی مطمئن بود رنگش پریده، آیا تمام حرف‌هایشان را شنیده بود؟ آیا فهمیده بود دخترش به یک قرار مخفیانه برای هم اغوشی آمده؟ پناه بر خدا او را می کُشت!

میروتاش– خب.. نه…
میروتاش اولین نفری بود که به خودش آمد و سعی کرد من من کنان اوضاع را جمع و جور کند!
میروتاش–…ما… درواقع…
درحالی که سعی داشت دستپاچگی‌اش را پنهان کند به گرومین اشاره زدو ادامه داد:
میروتاش–با این پسره اصلا نمی‌سازیم.. قرار بود یه زهر چشمی بگیریمو خب…
زبانش نچرخید و سکوت کرد، بااینحال تابین به موقع به دادش رسید و ریسمان را بدست گرفت:
تابین– دعواهای بین پسراست دیگه
بعد هم یک لبخند عصبی تصنعی چاشنی دروغش کرد، تائوس مستقیماً به چشمان مضطرب مریدا نگریست، تابین بلافاصله گفت– مریدا دنبال ما اومد…که مثلا مانع بشه…

یعنی باور میکرد؟ یعنی چیزی نشنیده بود؟ مریدا مردمک چشمانش را به ریوِن دوخت‌، عقاب خبرچین لعنتی! او چشم و گوش تائوس بود، همیشه دوقلوها و مریدا را می پایید و بعد به تائوس گزارش میداد، همه چیز زیر سر او بود!

تائوس– تو گرومین
بالحنی جدی و تند گرومین را مخاطب قرار داد، مریدا و تابین با کمال میل کمی به حاشیه رفتند تا گرومین بجای آنها با تائوس مواجه شود!
تائوس– ازت نمی‌پرسم اون کسایی که باهات قاطی قرارای شبونه هستن اسمشون چیه، نمیخوام حرمتی که بینمون هست بشکنه و مجبور بشم جوونای قبیله‌م رو مجازات کنم. اما از قول من بهشون بگو از این به بعد حواسم بدجوری جمعِ، و خودت خوب میدونی وای به روزی که چشم و گوشم رو باز کنم

پس او همه چیز را شنیده بود! چیزی در درون مریدا فرو ریخت و نگاهش رنگ ماتم گرفت! نمیدانست وقتی تائوس او را مخاطب قرار دهد چگونه باید جوابگو باشد!

تائوس– برو، اما به پدرت بگو بیدار بمونه. وقتی برگردم خیلی باهاش کار دارم
لحن تهدید آمیزش گرومین گستاخ را کاملا خفه کرده بود، بدون اینکه کلمه‌ای جواب بدهد سرش را پایین گرفت و از آنها دور شد. بعد از رفتنش مریدا جرأت نمیکرد چشم از سطح زمین بگیرد و به صورت تائوس بنگرد، قلبش زیر گلویش میزد!

تائوس– شما دوتا هم برگردین. من و مریدا بعداً میایم

اینبار بی‌اختیار سربلند کردو به برادرانش نگریست، هروقت کسی میخواست آنها را حتی برای مدتی کم جدا کند احساس خطر می کردند. تابین بریده بریده و بالحنی آمیخته به خواهش گفت–..بابا… خواهش میکنم سخت نگـ…
تائوس با لحنی جدی و تمام کننده حرف او را برید– زودباشین!

اخم و جدیت تائوس بالاخره دوقلوها را هم پس از اندکی این پا و آن پا به راه انداخت. مریدا با غصه به دور شدن دوقلوها نگریست، انها هم با تردید درحال رفتن بودند و هرازگاهی به عقب نگاه میکردند. صدای افراشتن بال‌های ریون به گوش رسید و باد سردی از زیر بال‌هایش به صورت مریدا وزید، او نیز به پرواز درآمد و پشت سر پسرها رفت

تائوس– درباره‌ی زندگیت چه فکری کردی مریدا؟

پدرش اخم تندی به او کرده بود، نگاهش سرزنش آمیز بود و مریدا را خجالت زده تر کرد.
تائوس– فکر کردی میتونی هرجوری که بخوای زندگی کنی؟
سنگینی بغض را زیر گلوی خود حس کرد، پلکهایش داغ شده بود‌، قلبش از حرف تائوس شکست.
تائوس–جایگاه ملکه، تورو در مقام مادر یه ملت قرار میده. مادر!
کلمه‌ی مادر را با تاکید بیشتری بیان کرد.
تائوس– شایسته‌ست جوری رفتار کنی که شأن و منزلت این مقام رو زیر سوال بره؟

مریدا با بغض و دلشکستگی گفت– شاید من نخوام ملکه باشم، مگه این انتخاب من بوده؟

تائوس لحظه‌ای لب فرو بست، سرش را با تأسف به طرفین تکان دادو گفت– نگو که این حرفو بخاطر چن تا پسر میزنی

مریدا فوراً جواب داد– نه! برای اینه که چون شاهزاده‌ام هیچ آزادی ندارم!
این را با غصه و گلایه گفت تا شاید تائوس کمی او را درک کند!

تائوس– واقعا اینطور فکر میکنی؟
از نگاهش معلوم بود که اصلا به مریدا حق نداده، همچنان درحال توبیخ و سرزنش او بود.
تائوس– تو از هر دوشیزه‌ای که توی این عصر زندگی میکنه آزادی بیشتری داری مریدا. اونقدر ناسپاسی که نمی بینی مادرت توی این مدت متحمل چه فشاری شده تا این آزادی ازت گرفته نشه و بتونی خوشحال زندگی کنی

مکث کردو در این مکث کوتاه نگاه عمیق و پرمعنایش به چشمان مریدا بود، جوری نگاهش میکرد که او مجبور میشد سر به زیر بیندازد

تائوس– من و کرالن هیچ وقت به اندازه‌ی شما سه نفر آزادی نداشتیم. ما همیشه دربند بودیم

مریدا لب گزید و سعی کرد بغض سمجش را فرو دهد، عادت به گریستن نداشت و از اشک بیزار بود

تائوس– نمی‌خواستیم بچه‌هامونم همون فشار و حس تلخ رو تجربه کنن، برای اینکه آرامش داشته باشید همیشه از بی مسئولیتی و یاغی‌گریتون چشم پوشی کردیم. از وقتی ۱۱ سالت بود دربار تلاش میکرد مقدمات ازدواجت رو فراهم کنه و رفت و آمدت به اینجا ممنوع بشه. من و مادرت حتی اجازه ندادیم تو بفهمی پشت پرده چه خبره

این را میدانست و به همین خاطر از قصر فراری بود، آنجا اصلا نمی‌توانست مریدای واقعی باشد و همش باید تظاهر میکرد، تبدیل به یک مرده‌ی متحرک و سرد میشد و رهایی را از یاد میبرد

تائوس– و حالا برای بهم خوردن قرار شبونه‌ت معترضی و میگی آزادی نداری؟ بچه بودن دیگه تموم شده مریدا، تو یه آدم بالغی که مسئولیت بزرگی روی دوشته! سرتو بالا بگیر، به من نگاه کن

مریدا آب دهانش را مضطربانه قورت دادو نگاهش را ذره ذره بالاگرفت. تائوس قاطع و جدی بود، جدی‌تر از هرزمان دیگری!

تائوس– فردا برمیگردی به قصر، و دیگه وقتشه که با سرنوشتت مواجه بشی. این چیزیه که براش تعلیم دیدی

مشتی قلبش را فشار داد، یأس در گلویش مچاله و تمام تنش سِر شد، حس بدی داشت، دلشوره به تمام شریان های تنش رسوخ کرد آنهم ظرف یک لحظه!

مریدا– یعـ…یعنی چی؟…
ملتمسانه به پدرش می نگریست.
تائوس– تفریح و سرکشی دیگه تموم شد، باید برگردی به جایگاهت
مریدا– ولی من…
تائوس دستش را بالا آورد تا او را وادار به سکوت کند.
تائوس– کافیه. همین الان برگرد، فردا صبح باید حرکت کنیم

ادامه‌ی بحث را نگرفت، با تندی او را به قبیله فرستاد و خودش به محل دیگری رفت. مریدا همواره با بغضش کلنجار می رفت، هرآنچه تاکنون از آن فراری بود را اکنون نزدیک به خود حس میکرد، قصر، جانشینی، ازدواج، مسئولیت و تمام شدن هرچیزی که به او حس زندگی میداد. فقط یک ماه به ۱۹ سالگی‌اش مانده بود، بنظر می رسید همه چیز در شُرُف تغییر باشد!
آنقدر مأیوس و ناراحت بود که نای حرف زدن نداشت، وارد چادر که شد بدون اینکه چیزی بگوید بسمت تشکش رفت، به پهلو چرخید و خودش را زیر پتو جمع کرد، دوقلوها بیدار و منتظر او بودند ولی وقتی با آن حال برگشت برای چند لحظه فقط در سکوت نگاهش میکردند

میروتاش– چی بهت گفت؟
جلو آمدند و هردو بالای سرش ایستاده بودند، مریدا جواب نداد، پتو را تا روی دماغ بالا کشیده و مردمک چشمانش را به پرزهای نرم تشک دوخته بود. تابین بسویش خم شد، مقابلش به زانو نشست و بالحنی نرم گفت– هی خواهر؟

میروتاش که کمی عصبی بنظر می رسید اصرار ورزید– بگو مریدا، بگو چی بهت گفت! امیدوارم جوابشو داده باشی!

تابین پوفی کشید و با کلافگی گفت– تیشا تو دیگه تمومش کن!

میروتاش از کوره در رفت– یعنی چی؟ هم سن ما بود تموم زنای حرمسرا میشناختنش الان که نوبت ما رسید اینجوری میکنه!
میروتاش بشدت حرص میخورد!
میروتاش– یا اصلا خوده مامان چی؟؟ من از سیمات شنیدم قبل از ازدواجشون باهم تو یه چادر می خوابیدن، یعنی هیچکاری نمیکردن؟! چرا این چیزا فقط واسه ما ممنوعه؟

تابین و میروتاش بالای سرش غر میزدند، مریدا داشت از غصه میمرد! او ملکه میشد و دوقلوها هم رهبری قبیله را برعهده می گرفتند، برای همیشه جدا از هم غرق در مسئولیت، چه بر سر گروه سه نفره‌یشان می آمد؟ آنها یک روز هم بدون هم دوام نمی آوردند!

مریدا–… داداش
این را با صدایی گرفته زمزمه کرد، درواقع خطاب به هر دونفرشان گفت. دوقلوها ساکت شدند و به او نگریستند، این لحن را می‌شناختند
مریدا– بابا گفت باید فردا برگردم قصر

پسران چند لحظه مکث کردند و فقط به او نگریستند، بعد میروتاش با صدایی که کمی تردید در خود داشت گفت– خب… اینکه چیز جدیدی نیست

مریدا بیشتر زیر پتو جمع شدو صورت خود را بسمت تشک چرخاند، پلکهایش را برهم فشردو با بغض و ناراحتی زمزمه کرد– اینبار یجوره دیگه گفت… گفت باید برگردم به جایگاهم

لحظاتی طولانی هیچیک حرفی نزدند، تابین که مقابلش بر زانو نشسته بود از روی پتو دست بر شانه‌ی او گذاشت سپس گفت– عصبی شد و یچیزی گفت، نگران نباش

بجای مریدا میروتاش جواب تابین را با ناامیدی داد– خودتم میدونی اینطور نیست تابین. اون دیگه داره ۱۹ سالش میشه، انگار معجزه‌ست که تاالان مجبورش نکردن ازدواج کنه

صدای آه گلایه مند تابین را شنید که به برادرش گفت– حالا یه امشب دلشو خالی نکن
میروتاش جواب داد– اینکه بی‌خودی امید بدی بدتره

مریدا با صدایی ضعیف ملتمسانه نالید– بس کنید

برادرانش ساکت شدند و کمی بعد همانطور که انتظارش را داشت دوقلوها طرفینش دراز کشیدند. خودش را کاملا زیر پتو دفن کرده بود ولی بازوهای قوی میروتاش و تابین را بر شانه و کمر خود حس میکرد که از دو طرف بغلش کرده بودند

– وحشیا ما توی این جلد اهداف خیلی بزرگی داریم و قرار نیست دائم روی شیطنت این سه تا جوون یا مسائل رمانتیک متمرکز باشیم! پس لطفاً به این قسمتای کلیدی و مهم کتاب دقت داشته باشید. عقاب‌های آزاد داره اسکلت بندی دنیای وحشی رو به شما نشون میده، صبور باشید و دقت کنید.
.෴℘෴.

زیباندو یک پادشاهی تازه تأسیس نبود، از زمانی که اولین پادشاه این کشور رامونا(Ramona) پرچم پیروزی را برافراشت ۲۸۰ سال می گذشت، اقوام ساکن در این مناطق از قرنها پیش هریک از نقاط مختلفی مهاجرت کرده بودند و فرهنگ‌های مختص خود را داشتند اما درنهایت مغلوب مردی شدند که از نژاد مردم غرب بود و آیین مسیحیت را همراه خود آورد. هنوز هم پس از گذشت ۲۸۰ سال میشد ناهمگونی و تفاوت فرهنگ‌ها را در گوشه گوشه‌ی کشور دید، تفاوتهایی چه در لباس، چه در اعتقادات، چه در آداب و رسوم و چه در لهجه‌‌ی گفت و گو. پس از گذشت این مدت توانسته بودند به توافقی نسبی برسند و با وجود بسیاری تفاوت‌ها یکدیگر را هموطن بدانند. علیرغم ضعف‌ها و چالش‌های پیچیده‌ای که پادشاهان در صدسال ابتدایی تأسیس این حکومت باآن مواجه گشته بودند تا بتوانند شیوه‌ی درستی برای مدیریت این ناهمگونی‌ها بیابند اکنون در کشور آرامش و امنیت وجود داشت و همه چیز سرجای درست خود بود. هشت حزب قدرتمند که هریک نماینده‌ی فرهنگ‌های متفاوت درون کشور بودند در دربار نفوذ داشتند، وزراء به جناح‌های مختلفی پایبند بودند و این میان درایت و سخت‌گیری سلسله پادشاهان زیباندو بود که مانع هرج و مرج و چندگانگی در کشور میشد. در این ۲۸۰ سال بعد از اعلام پادشاهی رامونا، رؤسای احزاب، وزراء، سیاستمداران و حتی سفیران خارجی همواره چشم به عملکرد خاندان سلطنتی دوخته بودند تا جایی نقطه ضعف مناسبی بیابند و پادشاه را به زیر بکشند. این قائده‌ی همیشگی بود، هر حزب و جناحی بدنبال فرصتی میگشت تا جنگ داخلی به راه بیندازد و پس از سرنگونی خاندان سلطنتی، نماینده‌ی قوم و نژاد خودش را به رأس حکومت بنشاند.

خاندان سلطنتی که از ریشه به پادشاه رامونا منصوب میشد دارای قدرت و ثروت بی‌ حد و حسابی بود، یک خاندان با اصل و نصب که در این سالها با عملکرد بی‌نقص خود احزاب را سرجا نشانده بود، رامونا از همان ابتدا چهار نفر از معتمدان اصلی خود را تحت عنوان «لُرد» مسئول مدیریت کشور کرد که همگی تحت فرمان مستقیم شخص خودش بودند. لردها ارتباط نزدیکی با پادشاه داشتند و وفاداریشان اولین و اصلی‌ترین دلیلی بود که پادشاهی رامونا و فرزندانش را تثبیت کرد. هنوز هم پس از گذشت سه قرن، قائده بر این بود که مقام لرد موروثی جا به جا میشد تا این ریسمان وفاداری پادشاه و چهار بازوی قابل اعتمادش گسسته نشود. به هرحال پس از گذشت مدتها اکنون نیز دوره‌ی جدیدی در زیباندو درحال آغاز شدن بود، پادشاه کرالن در طول سلطنت ۱۶ ساله‌ی خود به خوبی بر همه چیز حراست داشت، فارغ از وجه مهربان و بی ریایی که در قبیله و نسبت به خانواده‌ی خود نشان میداد در قصر و به چشم درباریان انقدر سخت‌گیر و بدخلق بود که اگر کسی میگفت پادشاه را درحال خندیدن دیده امکان نداشت درباریان باور کنند! انتقادات نسبت کرالن در سطح کشور بسیار زیاد بود که این البته نه بخاطر ضعف مدیریتی بلکه درباره‌ی شیوه‌ی زندگی‌اش بود. تمام کشور کرالن را مَرد میدانستند و این یک گناه بزرگ بنظر می رسید که او ملکه نداشت! دومین و وحشتناک‌ترین گناهش نیز این بود که میخواست شاهدختش را به جانشینی برگزیند! مریدا بعنوان آخرین شاهزاده‌ی این سلسله، وارث تمام این ثروت و قدرت و تاج و تخت بود. یک سنت شکنی بزرگ و بی‌سابقه در زیباندو که اصولا در آن زنان نقش‌های اجرایی یا سیاسی مهم نداشتند و به حاشیه فرستاده میشدند. بزرگان و سیاستمداران زیباندو نه تنها زنان را قادر به مدیریت جایگاه پادشاه نمیدانستند بلکه نگرانی بزرگتری نیز از جهت مسئله‌ی وراثت داشتند چراکه با ازدواج مریدا معلوم نبود قدرت خاندان سلطنتی به چه خاند‌انی منتقل خواهد شد و این میتوانست خود آشوب بزرگی به دنبال داشته باشد

– خوش آمدید شاهزاده خانوم
پیشکار ارشد به اتفاق جمعی از ملازمان بسویش تعظیم کردند، مریدا و برادرانش تازه از کالسکه پیاده شده بودند، در حیاط وسیع و مجلل قصر سلطنتی که چیزی شبیه شهرکی سازمان یافته از عمارت‌ها و بناهای باشکوه بود.
پیشکار ارشد– علیحضرت پادشاه منتظر شما هستن

مریدا بالحنی سرد و جدی پرسید– کجا؟
پیشکار ارشد جواب داد– امروز روز بازدید از مقر فرماندهی سرورم

موقع حرکت از خانه لباس‌های سنتی را دراورده و لباس رسمی اشراف زادگان را پوشیده بود، دو قلوها نیز لباس‌های رسمی پوشیده بودند تا بدون حرف و حدیث فقط بتوانند خواهرشان را همراهی کنند.

تائوس و دوقلوها برای اینکه بتوانند در کنار کرالن و مریدا بمانند خیلی چیزها را رعایت میکردند و گاهی توهین های زیادی هم می‌شنیدند. وقتی مریدا بسمت ورودی عمارت زرین خیزران که درواقع عمارت اصلی و اقامتگاه شخص پادشاه بود قدم برداشت بردارنش یک قدم عقب‌تر پشت‌سرش می امدند و پس از آنها نیز صف ملازمان درحال مشایعت کردنشان بودند. یکی از هزاران موضوعی که مریدا را از شاهزاده بودن متنفر میکرد! هروقت که میخواست در قصر اینطرف و انطرف برود دوجین آدم پشت سرش ردیف میشدند! اینجا انگار همیشه تحت نظر بود، هر حرکتی که میکرد، هر حرفی که میزد، هر لباسی که می پوشید، صدها نفر بودند که او را می پاییدند!
درحال گذر از تالار بزرگی که سقف طویل گنبدی منقوش به طرح‌های برجسته‌ی طلایی بود نگهبانان و دیگر افراد حاضر در محل تک تک بسویش تعظیم می کردند، او نیز با نگاهی سرد و خیره به مقابل فقط درحال گذر بود. لباسش دامن بلند چند لایه داشت که سخت‌گیرانه دوخته شده بود! بالاتنه‌اش سفت و محکم کمر و شانه و بازو را دربر می گرفت تا بدن حالتی کشیده و باوقار در حین راه رفتن داشته باشد، بالباس‌های راحت و آزاد میروتاش خیلی فرق میکرد، در این لباس‌ها بسختی میشد نفس کشید! موهایش را پشت سرش مرتب کرده بود و نیم تاج الماس نشان بر سر داشت، جواهرات نمی پوشید، این برای درباریان عجیب و ناخوشایند بود چراکه شاهزاده باید مزین به گران‌ترین و زیباترین جواهرات می بود، بااینحال مریدا خوشش نمی آمد و آنقدری هم بداخلاق بود که بقیه ترجیح میدادند اصراری در اینباره نداشته باشند

دو نگهبانی که مقابل درب اتاق پادشاه بودند پس از ادای احترام آن را گشودند، مریدا و دوقلوها وارد اتاق شدند، اتاق کار پادشاه با استراحتگاهش فرق داشت با اینحال وسعت هریک به اندازه‌ای بود که اگر از اینسوی اتاق کسی حرف میزد صدایش به فردی که انتهای اتاق ایستاده بود نمی رسید. تمام اساسیه‌ی اتاق ترکیبی زرین و اشرافی داشتند و پادشاه کرالن بعنوان تکمیل کننده‌ی این مجموعه با ردای بلند مخملین و موهای مواج زیتونی و تاج طلایی باشکوه بر سرش، با وقار خاصی درحال قدم برداشتن بسمت پنجره‌ی بلند آنسوی اتاق بود. هرسه منتظر ماندند تا درب پشت سرشان بسته شود و سپس از آن گارد خشک و رسمی و خسته کننده درآمدند، چند قدم از در اتاق دور شدند و بسمت کرالن رفتند، او بعد از دیدن فرزندانش داشت لبخند میزد

کرالن– عجیبه که امروز اصلا تأخیر نداشتین

آنها نمی‌توانستند مثل کرالن سرحال باشند، هنوز بخاطر اتفاق دیشب دمق بودند، تائوس قرار بود کمی دیرتر به قصر بیاید و نگران بودند پس از آمدن همه چیز را برای مادرشان برملا کند! کرالن بعنوان کسی که هرسه‌ی آنها را بزرگ کرده بود تنها با یک نگاه فهمید اتفاقی افتاده ولی آنقدری درک داشت که اشاره‌ای به آن نکند و چیزی نپرسد

کرالن– من و مریدا باید بهم به چندتا کار برسیم
این را خطاب به دوقلوها گفت، میروتاش نگاهی بسمت میز کار کرالن انداخت و گفت– خب تو این مدت کاری هست که ما انجام بدیم؟

کرالن سرتکان دادو گفت– اگه اون رسیدها رو سروسامون بدید ممنون میشم

تابین لبخند ملایمی زد– چشم مامان
پسرها به خوبی از پس کارهای اداری و مدیریتی قصر بر می آمدند، کرالن با وسواس به آنها یاد داده بود، وسواسی که گاهی برای مریدا عجیب بنظر می رسید! از سوی دیگر تائوس نیز مریدا را در آموزش‌های قبیله سهیم میکرد و حتی زبان بومی‌یشان را نیز به مریدا آموخته بود

کرالن– دخترم یچیزی بکش رو لباست تا زودتر بریم

سرکشی و نظارت بر مقر فرماندهی ارتش یکی از کارهای مهم پادشاه بود، در اینباره بازهم کرالن یک سنت شکنی دیگر صورت میداد و شاهزاده خانوم را هم همراه خود میبرد! اوایل خیلی‌ها مخالفت میکردند، سربازخانه پیش از این رنگ زنان را به خود ندیده بود چه رسد به زنی از جنس اشراف زاده‌گان! خیلی‌ها معتقد بودند حضور مریدا در یک چنین فضای مردانه‌ای شأن شاهزاده خانوم را زیر سوال میبرد ولی کرالن همچنان بر این کار مُصر بود. او تاکید داشت که مریدا را به عنوان جانشین فرمانده کل قوا به همه بشناساند، او را همراه خود به سربازخانه‌ها میبرد تا همه از سرداران و فرماندهان گرفته تا سربازان، چهره‌ی مریدا را دیده باشند و او را خوب بشناسند تا احتمال توطئه‌گری پس از تاج گذاری به حداقل برسد! اگر مریدا برای همیشه شاهزاده‌ای منزوی و پشت پرده‌ی حجاب می‌ماند، زمانی که کرالن از دنیا می رفت خیلی‌ها میتوانست خود را جای او بگذراد آنهم با وجود خیل عظیم دغلکارانی که دربار را پُر کرده بودند!

بالا تنه‌ی لباس مریدا تنگ و قالب تنش بود، به همین خاطر به توصیه‌ی کرالن شنلی ابریشمی که تا زیر کمرش می رسید پوشید و موهایش را پشت سرش جمع کرد تا رها نباشد. موقع رفتن درحالی که پشت سر مادرش بسمت در اتاق قدم برمیداشت نیم نگاهی بسمت برادرانش که آنسوی اتاق کنارهم بودند انداخت. میروتاش درحالی که کتش را از تن در می آورد به او چشمک صمیمانه‌ای زد و تابین که روی مبل نشسته بود بالبخند بدرقه‌اش کرد، به همین راحتی موجی از دلگرمی و خاطرجمعی سینه‌ی سردش را گرم کرد. به خودش گفت نباید ماتم بگیرد، حتی اگر تائوس ماجرای دیشب را به مادرشان بگوید، حتی اگر موضوع ازدواج را پیش بکشند و حتی اگر همین فردا او را بر تخت شاهی بنشانند، برای همیشه و همیشه جایی بین برادرانش خواهد داشت. حتی اگر آنقدر گند میزد که تمام دنیا بی‌مسئولیتی‌اش را فریاد بزنند، برای برادرانش او هنوز مریدای سابق بود. آنها هیچ وقت پشتش را خالی نمی گذاشتند، آنها او را میفهمیدند و برای همیشه همانطوری که بود دوستش میداشتند. دنیا میتوانست روی سرشان ویران شود، آن سه تا اَبد در کنار یکدیگر بهانه‌ای برای لبخند زدن داشتند.

از عمارت زرین خیزران تا مقر فرماندهی نیروی کل ارتش پانزده دقیقه راه بود که سوار بر اسب پیشاپیش ملازمان و محافظان پیمودند. نیروی نظامی زیباندو یکپارچه و منسجم بود، سرداران جنگی در کشور قدرت و نفوذ بالایی داشتند و همین باعث میشد رقابتی همیشگی بین گارد سلطنتی و ارتش وجود داشته باشد. درواقع میشد گفت حساسیتی که فرماندهان گارد سلطنتی نسبت به ارتش داشتند حساسیت بجایی بود چراکه خوده مریدا هم درک نمیکرد چرا ارتش باید نسبت به سایر نهاد ها اینهمه بودجه دریافت کند و حتی قدرت اجرایی هم داشته باشد!
حوالی مقر همه چیز شکل دیگری داشت، دیگر خبری از پرچین‌های حرص شده و بوته‌های گل در محوطه نبود، نه اشراف زاده‌ای دیده میشد نه ندیمه‌ی طنازی با موهای روبان زده. اینجا همه چیز خشک و جدی بود، محیطی خلوت و کم تردد اما وسیع و به نوعی جدا افتاده از باقی قصر. بعد ازاینکه حضورشان خبر داده شد دو لنگه درب غول پیکر مقر توسط پانزده سرباز زره پوش باز گردید، سه فرمانده به همراه چند افسر جوان به استقبالشان آمده بودند، محوطه‌ی درونی مقر یک محیط چند کیلومتری سنگفرش شده بود که به بخش‌های مختلفی تقسیم می گشت، اکنون نیز تعداد زیادی از نیروها درحال هجوم و تمرین و فعالیت دیده میشدند. تنها با یک نگاه کوتاه میشد فهمید این محیط اصلا مناسب حضور یک زن نیست، مردان جوان درحال تمرین نیمه عریان بودند‌، با ورود پادشاه و شاهزاده یکی از فرماندها بلند فریاد زد

– نیروهااااااا به خط شیییید…

صدای بلند و محکمش در محیط منعکس شدو همه‌ی نیروها را هوشیار کرد، مریدا با فاصله‌ای اندک پشت سر پادشاه درحال حرکت بود. نگاهشان سرد با چاشنی اخم فقط به پیش رو توجه داشتند و درحالی که نیروها فوراً درحال به خط شدن بودند بسمت عمارت سنگی بزرگ مدیریت مقر می رفتند. خیلی زود حضورشان به اطلاع سپه‌سالار گومادرا رسید. او فرماندهی کل ارتش را برعهده داشت و تنها در نِوادا دوازده‌هزار نیروی پیاده و سواره تحت‌الامرش بودند.

– به علیحضرت پادشاه و شاهزاده مریدا ادای احترام کنید

جمعیتی چند هزار نفره از مردان جنگی بستمشان تعظیم کردند، تعداد و هماهنگی‌یشان باعث میشد هر حرکتی که انجام میدادند بشکل آوایی مبهم به گوش برسد. سپه‌سالار گومادرا، سه سردارش و ردیفی از افسران نیز به آنان ادای احترام کردند. پادشاه و شاهزاده از اسب‌هایشان پایین آمدند، مریدا بخاطر دامن بلندش بسیار محتاطانه پایین آمد! چند باری از کرالن خواسته بود به او اجازه دهد لااقل موقع حضور در چنین مکان‌های لباس‌های پرچین و بلند را کنار بگذارد ولی کرالن مخالفت میکرد، میگفت نیروها لازم است درک کنند که باید یک هوییت زنانه را بعنوان مافوق خود بپذیرند و از همین رو مریدا باید قالب زنانه‌ی خود را آمیخته به اقتداری شایسته‌ی احترام به آنان نشان دهد. هنوز راه زیادی تا تثبیت این شرایط وجود داشت، آنهم درباره‌ی نیروهایی که اموزش نظامی یک زن را برنمی تابیدند! هیچیک از درباریان و سرداران نمی دانستند مریدا قادر به جنگیدن است، تائوس به دور از چشم انها دخترش را تعلیم داده بود. مردم زیباندو جنگیدن را برای یک زن چیز ننگینی میدانستند چراکه متناقض با ذات لطیف زنانه بود. و در اینباره آنقدر اعتقادات سفت و سختی وجود داشت که کرالن با وجود آنهمه سنت شکنی هنوز بستر را مناسب بیان این حقیقت که شاهزاده خانوم جنگجوی قابلی‌ست، نمی دانست!
برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

دسته بندی ها.

  • No categories

ابر برچسب ها.

Recent Comments

    دسته بندی ها

    • No categories