در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

رمان عقاب های آزاد پارت 11 تا 15 | مجموعه وحشی

با چشم و ابرو باهم در جدل بودند که چه کسی شروع کننده‌ی نبرد باشد، هنوز کاری از پیش نبرده بودند که یک تن از مرزبانان قبیله بسمتشان آمد، با میروتاش و تابین کار داشت و میخواست آن دو را با خودش ببرد!

تابین– هی مرد این همه آدم اینجاست خب یکی دیگه رو ببر!

برادران به وضوح حالشان گرفته شده بود. مریدا دلش می خواست به حال و روزشان قهقهه بزند!

– پدرتون خواسته شما مسئول اینکار باشید!

مرزبان دست بردار نبود و عاقبت هم موفق شد. در آخرین لحظه با حرص و جوش به مریدا چشم غره زدند و رفتند، او نیز با نگاهش دور شدن دوقلوها را تعقیب میکرد که گرومین گفت– انگار فقط من و تو موندیم

مریدا به او نگریست، داشت یک نوار باریک پارچه‌ای را دور مچ و انگشتان خود می پیچید که موقع مشت زدن به زحمت نیفتد. مریدا کمانی به اَبرو دادو لبخند کجی زد:
مریدا– بهت سخت نمیگیرم

گرومین نیز جواب او را با لبخند کمرنگ جذابی داد! هردو گارد شروع نبرد را گرفتند، در دل به دوقلوها میخندید، حالا گرومین برای او مانده بود! موقع اولین ضربه حواسش به حالت چشم‌های او بود، نوارهای لَخت زیبایی که مقابل دیدگانش پراکنده میشد و وقتی موقع اجرای فنون به مریدا نزدیک میشد عطر خنک خوشبویی از او به مشام می رسید. محکم ضربه میزد ولی مریدا به موقع مهار میکرد، درواقع از اول فقط داشت دفاع میکرد و عاقبت باعث اعتراض گرومین شد!

گرومین– حمله کن!
هردو نفس نفس میزدند.
گرومین– مگه با بچه طرفی؟ چرا فقط دفاع میکنی؟
مریدا شانه‌ای بالا انداخت و گفت– میخواستم بهت راحت بگیرم ولی باشه

و پیش از اینکه جمله را تمام کند به گرومین هجوم برد! ضربات سریع و دقیق جوری که مهار را بشدت سخت کند چه رسد به اینکه مجال حمله به او بدهد، حرکات تندشان باعث شد گره موهای گرومین باز شود و مثل ابشار دلپذیری روان گردد، همین هم بلافاصله تمرکز مریدا را بهم زد، تا به خودش آمد دید گرومین مچ دستش را گرفته و کنار شانه‌اش قفل کرده، بعد سریع او را از پشت به خودش فشردو بازویش را دور او حصار کرد که نتواند دوباره حمله کند، اتفاق غافلگیر کننده‌ای افتاد، مریدا درحالی که وزش نفس‌های گرومین را کنار گوش خود حس میکرد متوجه مشت شدن یکی از دستان او بر یکطرف باسن خود شد!!
ابتدا تمام تنش سرد و فلج شد، گرومین موزیانه او را جوری گرفته بود که اگر کسی هم نگاهشان میکرد بنظر می رسید درحال مهار ضربات هم هستند نه چیز دیگری، ولی درواقع با دست چپش باسن او را به مشت گرفته بود! نفس داغ و تندش بر گوش و گردن مریدا حس قلقلک و حرارت را برانگیخته میکرد، مشت دستش او را درد نمی آورد ولی حس وسوسه‌انگیزی داشت! چند لحظه بعد تازه به خودش آمدو دید که چگونه از او نیرنگ خورده! از چنگش درامدو فوراً مقابلش ایستاد، با حیرت به صورت گرومین که حالتی عادی و کاملا بی دغدغه داشت نگریست، لب باز کردو من من کنان گفت:
مریدا–.. تو…تو…

نتوانست جمله‌ای بگوید، میروتاش راست میگفت که نباید گرومین را دست کم گرفت! معلوم بود او کاملا میدانسته معنی ایما و اشارات مریدا و برادرانش چیست، و حالا با رفتارش داشت نشان میداد احمق نیست!

گرومین– من چی؟
سرش را کمی کج کردو منتظر جواب مریدا ماند. چشمان براق و سرکشش خیره به مریدا بود، جوانک موذی حیله‌گر! او حتی از مریدا کوچکتر بود!

مریدا لب گزید و با سردرگمی دستی به موهای خود کشید، چیزی نگفت فقط با حواس پرت دوباره گارد حمله گرفت. اینبار کمی آسیب پذیر بود چراکه نمیتوانست تمرکز کند، تابحال در عمرش هیچ مردی به خودش جرأت نداده بود چنین رفتاری با او بکند، هرکس هم غیر از گرومین این کار را میکرد قربانی خشم و کینه‌ی مریدا میشد ولی درباره‌ی این پسر نمیتوانست واکنش تندی نشان دهد، دلیلش این بود که بطور غیر ارادی خودش هم خواهان رابطه با گرومین بود!
در یک حرکت جوری به زانوی گرومین زد که او از پشت زمین بیفتد، اما گویا این هم جزو نقشه‌ی این جوان چموش بود چراکه دست به کمر مریدا برد و او را هم همراه خود از عقب انداخت! درست روی خودش! تن پرحرارتش بستر سقوط مریدا شد، اینبار چون به پشت روی گرومین افتاد حتی برجستگی زیر شلوار او را لای باسن خود حس کرد! چه کسی به مرد بودن گرومین شک کرده بود؟! او عضو کلفت و داغی داشت که زبان مریدا را بند آورد! اینبار بدون هیچ حرف و تلاشی برای نبرد، فقط بلافاصله دست و پا زد که از چنگ او بگریزد! این یکی هم اولین بار بود، اولین بار که حرارت و سفتی یک عضو مردانه را مماس با خود حس کرد! عجیب بود که داشت جلوی گرومین نقطه ضعف نشان میداد، میتوانست با چند مشت پیاپی از خجالت صورت زیبایش دربیاید ولی اینکار را نمیکرد، از گستاخی داغ او خوشش آمده بود، به نوعی داشت خوش میگذراندو معترض هم نبود!

از گرومین جدا شدو روی چمن‌ها نشست، او هم کمر راست کردو نشست، پالتوی خز سیاهش از دو طرف باز شده بود، حالا میشد سینه‌ی برهنه، پاهای بلند و برجستگی عضوش را از زیر شلوار تنگش دید. موهایش روی سرشانه‌هایش کمی پریشان شده بود، حتی یک ذره از اضطراب و حیرت مریدا را در خود نداشت، فارغ از شلوغی اطرافشان چند لحظه به مریدا نگریست و سپس لبخند کج کمرنگی گوشه‌ی لبش را ذره‌ای بالا بردو بالحنی خاص گفت:
گرومین– از من خوشت میاد؟

دهان مریدا نیمه باز و چشمانش خیره به او ماند!
گرومین– هوم شاهزاده خانوم؟

گویا از مدتها پیش دستش برای گرومین رو شده بود، او کاملا میدانست که توجه مریدا را به خود جلب کرده!

گرومین– معمولا متوجه میشم که حواست بهم هست

نمی خواست او خیال کند وابستگی قلبی وجود دارد یا احساسی جدی که او را به خودش غره کند، از همین رو درحالی که می کوشید دستپاچه نباشد گفت‌:
مریدا– اشتباه میکنی. اونجوری که فکر میکنی نیست

گرومین جوری که انگار مریدا حرف بچه‌گانه‌ای زده نگاهش کردو گفت– مگه تو میدونی من چه فکری میکنم؟

تابی به گیسوان بلند خود دادو آنها را به حاشیه‌ی صورت فرستاد، سپس گفت:
گرومین– میخوای باهم بخوابیم؟

حرفی که مستقیماً بیان کرد باعث شد چشمان مریدا در حدقه گرد شود و در عین حال تپش قلبش به هزار رسیده بود!

گرومین– میدونم که بدت نمیاد
لبخند فریبنده‌ای چاشنی جمله‌اش کرد، بلافاصله حرارت و تماس برجستگی عضوش به یاد مریدا آمده بود و به نوعی دلش غنج میزد، بااینحال نباید جوری بنظر می رسید که مضحکه شود به همین خاطر بشکلی تصنعی صدایش را صاف کردو سپس گفت:
مریدا– اینم میدونی که ممنوعه

گرومین با حالتی فارغ از نگرانی گوشه‌ی ابروی خود را بالا دادو گفت– اینش دیگه به خودمون بستگی داره. باور نمیکنم که تو آدم قانون مداری باشی

لحظه‌ای مکث کردو بعد ادامه داد:
گرومین– منم قانون مدار نیستم. بعلاوه اون احمق ساده لوحی که فکرشو میکنی هم نیستم

مریدا کاملا در جواب دادن واماند! او همیشه با اشراف زادگان و سفیران خارجی سر و کار داشت، با آدم‌های زیرک، کسانی که فکر میکردند زرنگند! ولی هیچ وقت تاکنون اینطور دست و پایش را گم نکرده بود، شاید به این دلیل که برای اولین بار کسی چنین پیشنهادی به او میداد، انهم نه هرکسی، یک جوان خوش‌سیما، مرموز و وسوسه‌کننده که مریدا از قبل هم در فکر و خیال‌هایش خواهان رابطه با او بود. پس اکنون تعجبی نداشت که اینقدر دو دل و هیجان زده شود!

گرومین– امشب… وقتی خاموشی شروع شد، بیا سمت بیشه‌زار. اونجا متنظرتم

به بهانه‌ی اینکه میخواهد برخیزد بر زانو نشست و به جلو مایل شد، نگاهش خیره به صورت مریدا بود و لحظه‌ای آنقدر نزدیک شد که نفسش بر صورت او وزید

گرومین– بین خودمون میمونه‌. برملا شدنش بنفع هیچکدوممون نیست. اگه رازدار باشیم میتونیم اوقات خوشی رو باهم بگذرونیم

به مریدا چشمک زدو سپس از جایش برخاست. بعد از رفتنش هم او برای لحظاتی طولانی نشسته بود و با هیجان و حیرت خود دست و پنجه نرم میکرد. آنقدر لفتش داد که یکی از مربیان سراغش آمد و خواست که برخیزد، او هم بلند شد و بی سرو صدا از آن محل فاصله گرفت، یک ساعت بعد وقتی برادرانش برگشتند او هنوز هم در لاک خودش بود، تپش قلبش از آن لحظه تاکنون آرام و قرار نداشت و عطر خنک گرومین پیوسته زیر مشامش بود. چه میشد اگر کمی با او خوش می گذراند؟ به کجای این دنیا برمیخورد؟ او واقعا خواهانش بود!

میروتاش– هی دختر تو چته؟

به صورت میروتاش نگریست. هرسه نشسته بودند و حصیر می بافتند! او مدام گره‌ها را اشتباه میزد و بعلاوه امکان نداشت دوقلوها از حال و روزش نفهمند مشکلی دارد

تابین– اونجا بیتون چه اتفاقی افتاده که از صبح جوری رفتار میکنی انگار جن دیدی

میروتاش پوزخندی زدو درحالی که سبد نیمه کاره‌ی خود را چک میکرد کنایه زد– غلط نکنم پسره واقعا انگشتش کرده!

جوابی به آنها نداد، سرش را پایین گرفت و به کلاف‌های خشک طلایی رنگ زیر دستش نگریست. تابین با لحنی آرام پرسید– چیزی شده مریدا؟

اگر به آنها نمی گفت دیوانه میشد، آنها هیچ راز ناگفته‌ای بین هم نداشتند و همیشه یکدیگر را راهنمایی می کردند. تردید را کنار گذاشت، نفس عمیقی کشید و سپس گفت:
مریدا– بهم پیشنهاد داد… که باهم بخوابیم

مریدا– بهم پیشنهاد داد… که باهم بخوابیم

چشمان سیاه دو قلو ها متحیر و ناباور به او خیره ماند! در فضای باز بودند و گروه‌های زیادی از بافندگان اطرافشان نشسته بودند به همین خاطر پس از تحیر، اولین واکنش پسرها این بود که اطراف را از نظر گذراندند تا مطمئن شوند کسی صدایشان را نشنیده، سپس تابین سرش را کمی جلو اورد و آهسته گفت– واقعا؟!

مریدا پلک برهم فشرد و درحالی که نفس مضطربش را بیرون میداد گفت– خیلی… دو دلم!

اینبار میروتاش سرش را جلو آورد و درحالی که کمی اخم کرده بود گفت– مگه اینکه از روی جنازم رد بشی

مریدا فوراً واکنش نشان داد– چرا؟!

میروتاش بالحنی آمیخته به دلخوری و با چاشنی عصبانیت تند تند جواب داد– چطور ما حق نداریم به هیچ دختری نزدیک بشیم اونوقت تو بری خوش بگذرونی؟ امکان نداره!

هرسه کلاً کار را ول کرده بودند، سرهایشان را به هم نزدیک کرده و بالحنی محتاط که به گوش بقیه نرسد بحث میکردند

تابین– زیادی جدی گرفتین! چجوری میخواین اینکارو بکنین ریون از بوی تنتون میفهمه و به بابا میگه. اونوقت…

تابین با انگشت به زیر گلوی خودش اشاره کرد، جوری که میخواست خطر مرگ را به مریدا بفهماند! ولی او فکر همه چیز را کرده بود از همین رو گفت:
مریدا– خودت میدونی شست شو با آب بوشو از بین میبره

رودخانه از وسط بیشه‌زار می گذشت، میتوانستند پیش از اینکه به قبیله برگردند کاملا خودشان را بشورند!

تابین– مریدا نکنه خیال کردی وسط سرمای زمستون میتونی بری تو رودخونه آب تنی! اونم نصف شب که گاهی سطح رودخونه یخ میزنه!

مریدا ضربه‌ای به پیشانی خود زدو گفت– همه که مثل تو از سرما وحشت ندارن!

بحث بی فایده بود، همینطور هم ادامه یافت و ادامه یافت بدون اینکه به نتیجه‌ی مشخصی برسد. اصلی‌ترین دلیلی که باعث میشد رفاقت دیرینه‌ی او و برادرانش روز به روز محکم‌تر و قوی‌تر شود این بود که عادت نداشتند بجای یکدیگر تصمیم بگیرند، منع و یا اجبار کنند! آنها یکدیگر را راهنمایی میکردند و درنهایت هم هرکس با نتیجه‌ی اعمال خود مواجه میشد! خیلی‌های دیگر باهم خواهر و برادر بودند، باهم در یک خانواده بودند، از خون همدیگر بودند ولی نمی توانستند رفیق و سنگ صبور هم باشند. بین این سه نفر اما از این خبرها نبود، رابطه‌ای که بین مریدا و برادرانش وجود داشت یک رفاقت قدیمی و بسیار قوی بود، آنان خرابکاری‌های بسیاری را تاکنون به اتفاق هم انجام داده بودند و هیچ وقت هم پشت یکدیگر را خالی نمی گذاشتند. حتی با وجودی که حالا هم دوقلوها هردو با گرومین مخالف بودند ولی مریدا میدانست که ماجرا به هرکجا برسد آن‌دو بازهم پشتیبانش خواهند بود!
ساعات گذشتند، عصر به سر رسید و مغرب آغاز گشت، مریدا حس میکرد که دیگر از هیجان و اشتیاق افتاده و اکنون عاقلانه‌تر به اوضاع نگاه میکند. هوا سرد شده بود و وقتی بیرون چادر کار میکرد سخت بود گرمای نفس گرومین را به یاد بیاورد! هرسه در سکوت لب رودخانه مشغول شستن دست و پاهایشان بودند، مریدا و میروتاش شلوارهایشان را تا زانو بالا زده و در آب سرد ایستاده بودند، ولی تابین لب رودخانه زانو زده بود و محتاطانه دست به آب می برد!

– عزیــزم؟؟

بخاطر جریان خروشان آب ابتدا صدای کرالن را نشنیدند، ولی بعد که او تقربیاً فریاد زد متوجه‌ش شدند! هرسه به عقب چرخیدند، کرالن یک پالتوی بلند خز بسیار مجلل پوشیده بود و به آنها لبخند میزد، لباسش نشان میداد آماده‌ی برگشتن به قصر است. همگی از رودخانه در آمدند و به سویش رفتند. کرالن دستی بر موهای پریشان مریدا کشید و درحالی که انها را پشت گوش‌های او می فرستاد گفت– فردا باید برگردی قصر عزیزم

مریدا با نارضایتی گفت– آه… واقعا؟

کرالن سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– آره. من الان حرکت میکنم خیلی کار دارم

تابین اشاره‌ای به فضای تاریک اطراف کردو گفت– ولی تو شب به این سردی تنهایی سخته! بزار منم باهات بیام

کرالن لبخند پر عشقی به تابین زدو گفت– نه پسرم تو هم فردا بیا، میدونم که اینجا باشید خوشحال ترید

میروتاش گفت– ما هرجا که تو باشی خوشحالیم

پسرها همیشه کاری میکردند که کرالن برایشان ضعف برود، البته هرچه میگفتند از روی صداقت بود ولی آنقدر کرالن را شیفته میکرد که چشمانش می درخشید! هرسه‌ی آنها را بغل کرد و سپس به عقب قدم برداشت، هنوز خیلی دور نشده بود که بالحنی معنادار گفت– مریدا تو چادر پسرا نخواب!

مریدا مردمک چشمانش را در قاب چرخاند، پس از رفتن کرالن شام را همراه برادرانش صرف کردو بعد طبق معمول هرشب هرسه در یک چادر ماندند! موقعی که هریک در رخت‌خواب خودشان نشسته بودند و گیس موهایشان را باز میکردند میروتاش و تابین درباره‌ی مسائل عادی روزمره حرف میزدند، گاهی اینطور بنظر می رسید که میخواهند مریدا را هم با خود همراه کنند تا مبادا او دوباره هوای گرومین به سرش بزند! هدفی که درواقع بیهوده بود چراکه پس از خاموشی نه تنها خواب به چشمش نیامد بلکه فکر گرومین بیشتر و بیشتر در ذهنش پررنگ شد!
پتوی نرم پشمی را برخودش بالا کشیده بود، یک پهلو خوابیده با سرانگشتانش با خز بلند تشک ور می رفت و به صدای ترق تروق هیمه‌ی آتش گوش میداد. یعنی اکنون واقعا گرومین منتظرش بود؟… اهمیتی نداشت… به هرحال او که مجبور نبود برود… فشار مطبوع مشت دست او را بر باسن خود به یاد آورد… وزش نفس‌های داغش… صورت خوش‌سیما و نگاه خاص و مرموزش، حس برجستگی عضوش، آغوش گستاخش… چگونه میتوانست به این چیزها فکر کند و تپش قلبش تند نشود؟ او بی‌نهایت کنجکاو تجربه‌ی این لذت خاص بود! هر تفریح و یاغی‌گری که دلش میخواست را تا به آنروز تجربه کرده بود، حالا فقط این یکی را کم داشت! دلش نمیخواست ازدواج کند یا دربند عشق باشد، اما از طرفی اگر از این لذت محروم میشد حسرت میخورد!
با همین فکرو خیال‌ها در یک لحظه تصمیم گرفت و پتو را از خودش کنار زد، درحالی که سرجایش می نشست گفت– من دارم میرم

مروتاش و تابین نیز بلافاصله سرجا نشستند!
تابین گفت– هی هی دیوونه شدی؟! کجا؟؟

تا او زانو راست کرد و ایستاد میروتاش که درست رو به رویش آنطرف چادر خوابیده بود نیز از جا بلند شد، مریدا درحالی که بسمت خروجی چادر می رفت گفت– باهاش قرار دارم!

پیش از اینکه به ده قدمی خروجی برسد میروتاش بازوی او را گرفت و متوقفش کرد!

میروتاش– وای دختر تو پاک عقلتو از دست دادی!
مریدا لجوجانه بازویش را از چنگ او در آورد و گفت– گفتم که میرم!
تابین که با عجله درحال برخاستن بود تا به آنها برسد گفت– تیشا اینو بگیر تا واسمون بدبختی جدید درست نکرده!
اینبار مریدا از کوره در رفت و به هردو نفرشان اخم کرد– ای بابا به شما چه مربوط!
میروتاش دست به کمر زدو پرسید– حتی باهات قرار گذاشته؟ کجا؟
مریدا جواب داد– تو بیشه زار
میروتاش به برادرش که حالا درست جلوی مریدا ایستاده بود نگریست و گفت– خوبه که جاشو گفت، تابین اینو نگه دار تا من برم سرقرار
مریدا به بازوی او چنگ انداخت و عصبی شد– یکاری نکن بکشمت!

تابین برای اینکه او را قانع کند شروع به چیدن دلایل منطقی پشت هم کرد و گفت– مریدا تو شاهزاده‌ای نمیتونی همینطوری با هرکسی خواستی باشی!
مریدا از این حرف متنفر بود و بلافاصله از کوره در رفت– شاهزاده شاهزاده ولم کن! مگه من خواستم که شاهزاده باشم؟؟
سپس دستان خود را به نشان به تنگ آمدن بالا آورد، اوفی کشید و مردمک چشمانش را بالا فرستاد:
مریدا– منه احمق اصلا چرا به شما دوتا گفتم!
میروتاش گفت– مسخره بازی درنیار دختر، الان داغ کردی نمیفهمی! اگه بری فردا بدجوری پشیمون میشی
مریدا شانه بالا انداخت و مصررانه و بااخم گفت– اخه چرا پشیمون شم؟؟
میروتاش جای جواب دادن نگاهش را با چشم غره از او گرفت و بسمت دیگری از چادر رفت، تابین بازوی مریدا را گرفت و بسمت خود چرخاند سپس توضیح داد– شاهزاده خانوم وقتی ازدواج کنی و صداش دربیاد که باکره نیستی میدونی چه آبرو ریزی بزرگی میشه؟؟ مضحکه‌ی تموم کشور میشی!
مریدا اصلا نمیخواست به این چیزها فکر کند، ازدواج دیگر چه بود! او نمیخواست دربند قوانین خشک قصر باشد!

مریدا– به هرحال بازم میخوام برم…

و همان موقع یک عالم آب سرد روی سر و کله‌اش ریخت و نفسش را بند آورد! درحالی که قطرات از ریشه‌ی موها و صورتش بسمت گریبانش جاری بود به میروتاش نگریست، او کوزه‌ی آب را رویش خالی کرده بود!

میروتاش– خیله خب، حالا فقط چند تا نفس عمیق بکش!

از میان مژگان بلند خیس بهم چسبیده به برادرانش نگریست، به او زل زده و امیدوارانه منتظر بودند سرعقل بیاید! حس بسیار بدی داشت، حس کلافگی و یأس، قلبش تند میزد و گرمی شهوتش بی‌رحمانه توسط آب سرد شکسته بود. بی‌اراده بغض کرد، چشم‌های برادرانش مثل آینه‌ی حقیقت نما نشانش میداد که جایگاه و نوع زندگی‌اش مانع از این میشود که ازادانه بسمت چنین لذت‌هایی برود

بر نوارهای خیس موهای خود دست کشید، چشم از دوقلوها گرفت و مأیوسانه بسمت رخت خوابش رفت. موها، سرشانه‌ها و یقه‌ی لباسش خیس شده بود ولی آنقدر احساس کلافگی میکرد که نمیخواست آن را عوض کند، همانجا سرجایش نشسته و لجوجانه به تشکش زل زده بود. کمی بعد بالش را برداشت و با حرص و غصه بسمت دوقلوها که هنوز ایستاده بودند و نگاهش میکردند پرت کرد!

مریدا– از هردوتون متنفرم
با حرص و بغض میگفت.
مریدا– متنفرررررم

میروتاش زهرخندی زدو به کنایه گفت– خواهر مارو ببین!

بعد بشکل معنا داری گردن خودش را لمس کردو رو به مریدا گفت– این گردن به قدر کافی کلفت نیست که تو اینقدر بی حیایی

پیش از اینکه مریدا جوابی به میروتاش بدهد تابین چرخید و با دستان مشت شده بسمت خروجی رفت! میروتاش صدایش زد– هی کجا؟؟

تابین درحالی که خصمانه لبه‌ی چادر را کنار میزد جواب داد– میرم سروقت پسره، اون به چه حقی باهاش قرار میزاره

میروتاش نیز بلافاصله پشت سر برادرش رفت و بعد مریدا تقریباً از جا پرید! به دنبال آنها دوید، درحین خروج از قبیله هیچیک حرف نزدند چراکه همه جا ساکت بود و نمیخواستند کسی متوجه‌شان شود. تا از آن محدوده بگذرند تقریباً پانزده دقیقه طول کشید، چمن‌زار تاریک و خالی و سرد بود، به ندرت درختی درونش دیده میشد و مریدا از خودش می پرسید کجای این محل بی سر و ته قرار بوده با گرومین بخوابد!

میروتاش– ببین، اقا اونجا ایستاده

مریدا و تابین بسمت محلی که او اشاره میکرد نگریستند، جایی لب رودخانه یک درخت تنها دیده میشد که مرد جوانی به تنه‌اش تکیه زده و به انعکاس نور ماه بر سطح خروشان آب می نگریست

مریدا– لعنتیا بیاین برگردیم! اصلا واسه چی اومدین اینجا؟!
درحالی که همراه برادرانش بسمت گرومین می رفت بالحنی هول و دستپاچه این را گفت!
تابین جواب داد– باید به این پسره بفهمونیم نزدیک شدن به تو مثل نزدیک شدن به هردختری نیست، خودت که عقل نداری آخرش همه‌مون رو بدبخت میکنی!

تقریباً به ده قدمی گرومین که رسیدند خودش متوجه شد افرادی درحال نزدیک شدن هستند و برگشت. ابتدا وقتی هرسه را باهم دید کمی جا خورد ولی زود به خودش آمدو لبخند کجی زد. موهایش را بالای سرش بسته بود، دستانش را در جیب شلوارش فرو برده و درحالی که با قدم‌هایی ارام به سویشان می آمد گفت:
گرومین– اینجارو ببین

جلویشان ایستادو بالحنی بیخیال و بی‌دغدغه گفت:
گرومین– پس یعنی باید به همتون حال بدم؟

میروتاش اخم درهم کشید و بشکل تهدید امیزی پیشانی به پیشانی گرومین رساند

میروتاش– مثلا میخوای بگی خیلی خایه داری؟ یکاری نکن کیـ*تو به گردنت گره بزنم!

گرومین شانه بالا انداخت و درحالی که میخندید دو دستش را به نشان تسلیم جلوی خود گرفت. اصلا نترسیده بود، رفتارش جوری بود که انگار آنها زیادی شلوغش کرده اند!

گرومین– هی مرد کوتاه بیا! یه قرار دوستانه بود که مریدا میتونست قبول نکنه

به قدر نیم قدم از میروتاش فاصله گرفت و سپس به مریدا نگریست:
گرومین– قرار بود بین خودمون بمونه نه؟

مریدا درحالی که بازوی میروتاش و تابین را گرفته بود تا مانع واکنش تندشان شود سر تکان دادو گفت– اونا به کسی نمیگن

گرومین مردمک چشمانش را مأیوسانه در قاب چرخاندو گفت– فرقی نداره چقدر باهم خوبین، آدم چیزای شخصیشو به کسی نمیگه

مریدا چشم از گرومین گرفت و با بی‌قراری نگاهش را بین برادرانش چرخاند:
مریدا– خیله خب دیگه کافیه باید برگردیم!

میروتاش نگاه تندی به گرومین و مریدا انداخت و گفت– شما دوتا نادون باید مارو مطمئن کنید که دیگه همچین قراری درکار نخواهد بود!

گرومین– با یه پیشنهاد بهتر چطوری؟
هرسه به گرومین نگریستند، چشم‌های مرموزش زیر انعکاس نور ماه چه برق زیبایی داشت! خصوصاً با آن لبخند کجی که همواره گوشه‌ی لبش بود، او واقعا مریدا را هوایی میکرد!

گرومین– قرار من و مریدا سرجاش بمونه، درعوض دوتا دختر دیگه هم با خودم میارم. اینجا اونقدری نقطه‌ی کور داره که هرکدوممون یجاییش خوش باشیم
سکوت سنگینی ایجاد شد، گرومین تک تکشان را از نظر گذراند، واقعا او دخترانی را می شناخت که راضی به اینکار باشند؟ آنهم دختران قبیله‌ی میروتاش؟ تابین پس از مکثی کوتاه بالحنی آمیخته به تردید گفت– از دخترای قبیله؟!
گرومین با اطمینان جواب داد– پس از کجا؟میدونید که دخترا ازتون خوششون میاد. اگه اینو بروز نمیدن بخاطر قوانین

از قرار معلوم چه چیزها پشت پرده درجریان بود و آنها به این خاطر که شاهزاده و فرزند رئیس قبیله بودند سرشان بی کلاه می ماند!

گرومین– خب؟ نظرتون چیه؟

درواقع هرسه شوکه شده بودند، هنوز هیچیک فرصت نکرده بود چیزی بگوید که صدای مردانه‌ی آشنایی هرچهار نفر را منجمد کرد!

تائوس– که اینطور

مثل جن زدگان بسمت صدا چرخیدند! مرد بلند قدی که یک عقاب باشکوه سمت چپ شانه‌ی پهنش نشسته بود از چند قدم دورتر با تمأنینه بسمتشان می آمد!

تائوس– سر و صداتون برای یه قرار مخفیانه خیلی زیاده

برای دانلود رمان عقاب های آزاد کلیک کنید

Share:

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

دسته بندی ها.

  • No categories

ابر برچسب ها.

Recent Comments

    دسته بندی ها

    • No categories