در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلد هفتم / پارت ۹۵ تا ۱۰۰

باقیمانده‌ی زمانی که کنار هم بودند تقریبا در سکوت گذشت، چند باری کرالن خواست تابین را سوال و جواب کند ولی مدام در مسیر با افرادی مواجه میشدند که میخواستند به آنها تبریک بگویند! عاقبت هم هرکدامشان ناچار شدند برای کاری همراه کسی بروند، فقط از انجایی که تابین داماد بود هیچکس با او کار نداشت و به همین خاطر درنهایت هردو نفرشان به جایی رسیدند که گویا چادر مشترک بود!
تابین- بریم
او لبه‌ی چادر را برای ورود مدلین کنار زده بود. علیرغم میلش وارد شد و تابین نیز پشت سرش آمد. مریدا چند دقیقه پیش همراه میروتاش از آنها جدا شده بود، موقع رفتن حتی نگاهی هم به مدلین نینداخت! کاش میدانست تنها ماندن با تابین چقدر او را مضطرب میکند و زودتر می امد! بعلاوه وارد چادر که شدند تابین به وضوح کلافه بود! دستانش را به کمرش زده و بی هدف به اینطرف و انطرف قدم میزد! مدلین نسبت به اطرافش احساس غریبگی بدی داشت، آنجا یک چادر بزرگ و نو نوار بود. تشک و تشکچه های دور آتش با خز اعلاء سیاه پوشیده شده بودند که مخمل یکدستشان در رقص شعله‌ها برق میزد. نرده‌های بلند قطور چادر همه نقش برجسته‌هایی با طرح‌های زیبا و ظریف حکاکی شده بودند. فضا آغشته به عطری ملایم و خواستنی بود، در یکی از ضلع‌های چادر چند صندوقچه‌ی بزرگ و کوچک زیبا دیده میشد، حاشیه‌های طلاکوب شده ی صندوق ها در نور آتش درخشش داشتند. آنجا دنج و خواستنی بنظر میرسید، اما آیا مردم انتظار داشتند از این به بعد او با تابین اینجا زندگی کند؟ برایش غیر قابل هضم بود، این را نمیخواست! حتی از رفتار و حرکات تابین هم میدید که او هم چقدر از وضع موجود ناراضی‌ست!
میروتاش- تابین! چه خبره؟!
درحالی که مدلین مقابل اتش بود و تابین ده قدم انطرف تر، هردو بسمت صاحب صدا چرخیدند. مریدا و میروتاش بدون اجازه وارد شده بودند، اتفاقا آنها هم درست به اندازه‌ی تابین اشفته و سردرگم بنظر می رسیدند!
تابین- شنیدید که، گفت یه زن اجازه ی ورود میخاد و با من کار داره
مریدا نفسی از عصبانیت بیرون داد و با حرص گفت- گندش بزنن! اون فاحشه راه اینجارو از کجا میدونست!
تابین گفت- من بهش گفته بودم یکی از بومی‌های میروتاشم
میروتاش و مریدا نگاه تند و تیزی به تابین انداختند!
مریدا- اخه خاک بر سرت تابین!
میروتاش یک دستش را به کمرش زد و درحالی که با انگشتان دست دیگر موهای بلند خودش را بسمت بالا شانه میکشید با کلافگی گفت- مامان هرسه‌مون رو گردن میزنه!
تابین بخاطر حرف های آنها از قبل هم بیشتر کلافه شده بود- یه لحظه خفه شید شاید اصلا اون نباشه. از دو ماه پیش همه چیز بین منو اِدِن تموم شده چرا باید بیاد اینجا!
مریدا پوزخندی عصبی زدو گفت- جداً؟ جز اون کی میتونه باشه؟
پیش از اینکه تابین بتواند چیزی بگوید میروتاش کنایه زد- کسی چمیدونه شاید چن تا فاحشه‌ی دیگه هم هستن!
تابین پلک برهم گذاشت و نفسی از روی کلافگی بیرون داد سپس رو به آنها گفت- گمشید بیرون! واقعا الان حوصله‌ی زخم زبون شنیدن ندارم
مریدا با عصبانیت دستانش را از دو طرف بالا اورد و اصرار ورزید- حقت نیست؟! اصلا چرا تا اینجا اومده نکنه پولشو ندادی!
این بار دیگر تابین تلاش نکرد با زبان آنها را ساکت کند، بلکه ترجیح داد از آنجا برود و صدایشان را نشنود! با قدم‌های تند و عصبی بسمت خروجی رفت، منتهی هنوز پایش به بیرون نرسیده اتفاق بدتری افتاد چراکه در آستانه‌ی خروج با تائوس و کرالن مواجه شد! آنها نگاه معنا داری به تابین انداختند، او بالاجبار دوباره قدم به عقب برداشت و تائوس و کرالن نیز وارد شدند!
مدلین متوجه شده بود که لحظه به لحظه اوضاع بیشتر از قبل درحال متشنج شدن است. درواقع ترجیح میداد که در این شرایط اصلا آنجا نباشد! ولی به نوعی ناخواسته در مرکز ماجرا قرار گرفته بود و راه گریزی پیدا نمیکرد. تنها چاره‌ای که برایش ماند این بود که سرش را پایین بیندازد و اهسته و بدون جلب توجه بسمت دیگری قدم بردارد. آتش را دور زد و جایی دورتر از بقیه خم شد روی یکی از تشکچه‌ها نشست. حتی دیگر نگاهی به بقیه نینداخت، تظاهر کرد درحال باز کردن بندهای کفشش است! این میان متوجه نگاه های سنگین و معنادار تائوس و کرالن به بقیه بود، آنها منتظر توضیح دقیقی بودند.
تائوس گفت- شک داشتم ولی حالا که همه باهم جمع شدید دیگه مطمئنم که یه غلطی کردید
مدلین همانطور که کفش را از یک پایش در می آورد از میان نوارهای آویزان موهایش دید که کرالن قدم برداشت و از کنار تائوس جلوتر آمد. برخلاف شوهرش او آرام و دلسوز بنظر می رسید، مستقیم سوی تابین آمد و مقابلش ایستاد، سپس به او گفت- پسرم چیزی هست که لازم باشه بگی؟
سرش را کمی بالا گرفته بود و به صورت پسرش نگاه میکرد. تابین به زمین چشم دوخته بود، غرق فکر بود بنظر نمی رسید بخواهد جوابی بدهد. کرالن دست راستش را بالا اورد و بازوی کلفت او را لمس کرد، سپس با لحنی صبورانه که به تابین آرامش خاطر بدهد گفت- میخوای باهم تنها باشیم؟
مدلین نیمرخ تابین را میدید، او برای چند لحظه با خودش کلنجار میرفت، به صورت کرالن و چشمان صبورش نگریست، و درنهایت تصمیم گرفت که صادق باشد. اگرچه در لحنش کمی معذب بود اما محکم و بدون تپق حرف زد:
تابین- یه مدتی با یه نفر رابطه داشتم، خارج از قبیله
کرالن به او گوش داد، همینطور تائوس که دورتر ایستاده بود. هیچیک چیزی نگفتند. کرالن برای چند لحظه در سکوت به چشمان تابین نگریست و سپس درحالی که به آرامی بازوی او را مالش میداد گفت- خیله خب… اشکالی نداره عزیزم. کاش اینو زودتر میگفتی
تابین سر تکان داد و گفت- دو ماه پیش همه چیز بینمون تموم شد. دیگه همو ندیدیم نمیدونم چرا اومده اینجا
کرالن از او پرسید- چیز جدی بینتون بود؟ به هم علاقه داشتید؟
تابین برای این یکی کمی مردد شد، نگاهش را از چشمان کرالن گرفت و به زیر انداخت. سپس گفت- بهش علاقه داشتم، ولی اشتباهی کرد که از چشمم افتاد. نتونستم ببخشمش
مدلین فهمید که آنطرف قضیه میروتاش و مریدا درحال پچ پچ کردن هستند، نجواهایشان جوری بود که انگار باهم بحث میکردند! عاقبت مریدا قدمی به پیش برداشت و خطاب به تابین گفت- هی برادر، اصلا نمیخوام بهت فشار بیارم ولی بهتره اصل قضیه رو همین اولش بگی. قبل از اینکه مشکلات پیچیده تر بشه
بنظر می رسید که میروتاش با بیان این حرف موافق نبوده چراکه سرش را پایین گرفت و پلکهایش را برهم فشرد. صورتش کمی درهم رفته بود.
کرالن- ینی چی؟
نگاهش را بین مریدا و تابین میگرداند، منتظر توضیح درستی بود ولی هرکس به نوعی از بیانش شانه خالی میکرد!
تائوس- اصل قضیه چیه؟ چرا لال شدید؟
تابین برگشت و رو به میروتاش و مریدا اخم کرد. بنظر میرسید از دستشان دلخور است! مریدا رویش را بسمت دیگری کرد و میروتاش سرش را به طرفین تکان داد تا به او بفهماند چاره ی دیگری نیست!
تائوس- جای این چشم و ابرو انداختنا مرد و مردونه بگو چه غلطی کردی تابین!
تائوس یک دستش را به کمرش زده و لحنش جوری بود که نشان میداد صبرش درحال تمام شدن است!
کرالن- تائوس
توجه تائوس را بسمت خودش جلب کرد و از او خواست تندی نکند. کرالن همچنان نسبت به پسرش آرام و دلسوز بنظر می رسید. سپس باره دیگر به تابین نگریست و پرسید:
کرالن- چرا چیزی نمیگی پسرم؟ دختره اهل کجاست؟چطور باهاش اشنا شدی؟
کمی منتظر ماند ولی چون تابین تعلل میکرد دوباره گفت- امیدوارم دختر یه شخصیت سیاسی نباشه. شما باید بیشتر از اینا دقت کنید مسائل سیاسی بین میروتاش و زیباندو اونقدری حساسیت داره که خیلی از اونا میخوان به هر طریقی شمارو به دام بندا…
مریدا- مامان
دست راستش را بالا اورده و قدم دیگری جلو آمده بود. کرالن حرفش را نیمه تمام گذاشت و به سوی میروتاش و مریدا نگریست
مریدا- اون زن یه فاحشه‌ست
سکوت سنگینی پدید آمد. برای لحظاتی نگاه کرالن به مریدا خشک شده بود. میروتاش به زمین نگاه میکرد، تابین به نقطه‌ای نامعلوم در هوا و تائوس بدون اینکه غافلگیر شود سرش را به نشان تأسف تکان میداد!
کرالن- کدوم زن؟
کمی گنگ و ناباور بنظر می رسید، انگار دلش نمیخواست آنچه را که شنیده باور کند! ولی مریدا رک و مستقیم گفت- همونی که پسرت باهاش رابطه داشت
کرالن لب فرو بست، چشمان متلاطمش را از مریدا گرفت و به میروتاش دوخت. انگار به تایید دیگری نیاز داشت تا باور کند!
مریدا- درست شنیدی. یه فاحشه‌ی ۳۷ ساله
کرالن ناباورانه نجوا کرد-…فاحشه…
بنظر میرسید کاملا خودش را باخته! غرق در بهت و ناباوری بود! مدلین از خود میپرسید مگر فاحشه چه معنایی دارد که تا این اندازه باعث انزجار کرالن شده!
کرالن- شما…شما میرید فاحشه خونه ؟؟
و کم کم بهت و حیرتش با خشم آمیخته شد، باره دیگر که دهان گشود داشت داد میزد!
کرالن- پسرای من میرن فاحشه خونه؟؟
مدلین بااینکه کاملا دور از انها بدون جلب توجه گوشه‌ای نشسته بود کمی خودش را جمع کرد! اصلا انتظار نداشت کرالنی که در این روزها همیشه آرام و صبور و مهربان بنظر میرسید اینگونه جدی و خشمگین شود! حالا با قبل بسیار فرق کرده بود!
تابین- بزار توضیح بدم
او سعی داشت کرالن را کمی ارام کند!
کرالن- چه توضیحی؟!!!
اخم‌هایش درهم گره شده و پوست صورتش به سرخی میزد! چشمان سبز زیبایش اکنون بسیار وحشی بنظر میرسید، لحن کلامش قاطع و محکم بود! مدلین نیمرخ تابین را میدید، کرالن با خشم به او زل زده و تند نفس میکشید، تابین کاملا به دام افتاده بود و هیچ راه گریزی نداشت! آب دهانش را قورت داد و عاقبت اعتراف کرد- حدودا شش ماه پیش رفته بودیم به یه مهمون خونه تو غرب نوادین. اونجا یه رقاصه رو دیدم
به چشم‌های مادرش نمی‌نگریست. نگاهش را از او میدزدید، معلوم بود که از او شرم دارد!
تابین- درواقع، من فکر کردم که رقاصه ست. باهاش آشنا شدم خواستم بیشتر ببینمش. چند بار دیگه رفتم سراغش و…تازه اون موقع فهمیدم که چیکار میکنه
تائوس که تاکنون ساکت بود آن لحظه بالحنی مؤاخذه گرانه گفت- وقتی فهمیدی چیکاره‌ست دیگه چرا به رابطت ادامه دادی پسر؟!
تابین نگاه مرددی به پدر و مادرش انداخت، سپس باره دیگر چشم از انها دزدید و گفت- دست من نبود بهش علاقه پیداکرده بودم
کرالن- یه رقاص مهمون خونه آره؟
او هنوز تند و با برافروختگی نفس میکشید!
کرالن- منه احمق همیشه حواسم به کارای اون دوتا بود غافل از اینکه تو قراره قبل از بقیه گند بزنی!
درحالی که نگاه تند و تیزش را به تابین دوخته بود با دست به مریدا و میروتاش اشاره میکرد!
– تائوس؟
صدای مردانه‌ای از بیرون به گوش رسید، تائوس سرش را چرخاند و گفت- بله؟
از بیرون جواب امد- کالسکه رسید
تائوس به تابین نگریست و بلند گفت- اون زنو بیار اینجا
سکوت سنگینی پدید امد. مریدا و میروتاش نگاهی باهم رد و بدل کردند، سر به زیر انداختند و از گوشه‌ای راه افتادند، میخواستند از آنجا بروند ولی هنوز دو قدم برنداشته بودند که کرالن با تندی گفت- کجا؟ همه همینجا میمونید!
سپس درحالی که سعی میکرد خودش را آرام کند کمی از تابین فاصله گرفت و با حرص گفت- معلوم نیست وقتی باهم میرید بیرون چه غلطی میکنید و سراز کجا درمیارید
مریدا دستانش را کمی از طرفین بالا آورد و درحالی که تلاش میکرد حرفش باعث تشدید عصبانیت کرالن نشود گفت- من و تو هردو اینجاییم ینفر باید تو قصر باشه. من باید برم مامان!
کرالن تشر زد- گفتم الان نه!
مریدا لب فرو بست و ساکت شد، کرالن اشاره‌ی تندی به او و میروتاش کرد و گفت- شما هم شریک این افتضاح هستید باید جواب پس بدید!
و آنوقت مدلین چرا باید میماند؟ کرالن آنقدر عصبی بود که او جداً دلش میخواست از مهلکه بگریزد! جو سنگینی در چادر ایجاد شده بود، میروتاش و مریدا حتی دیگر پچ پچ هم نمیکردند و فقط هرازگاهی از گوشه‌ی چشم به هم می نگریستند. تابین که رازش را برملا شده میدید پشتش را به یکی از تیرک های چادر زده و به نقطه‌ای نامعلوم روی زمین خیره بود. کرالن همچنان تند نفس میکشید و اخم‌هایش درهم بود، سعی داشت با قدم زدن کمی خود را تسلی دهد ولی مؤثر واقع نمیشد! این میان فقط تائوس بود که مثل قبل آرام و مسلط بنظر می رسید، نگاه نافذش حرکات عصبی کرالن را دنبال میکرد، انگار بیشتر بفکر کرالن بود تا اتفاقی که رخ داده!
– باید برم… اینجا؟
صدای زنانه‌ای از بیرون چادر شنیده شد و توجه همه را به خود جلب کرد. صدایی نرم، مردد و البته تاحدود زیادی مضطرب!
– بله. بفرمایید
مردی این را گفت و بعد لبه‌ی چادر را کنار زد. زنی بیرون ایستاده بود، لحظه‌ای با تردید به داخل نگریست و سپس قدم به درون گذاشت. اوضاع ظاهری‌اش اصلا جالب بنظر نمی رسید! میشد گفت صدمات زیادی دیده! موهای قهوه‌ای تیره‌ی موج‌دارش پریشان روی شانه‌اش ریخته بود. زیر یکی از چشم‌های سیاهش کبودی داشت، گوشه‌ی لبش خون‌مُرده و توری یقه‌ی لباسش هم پاره بود! اصلا شبیه بقیه ی زنانی که مدلین در این چند روز دید بنظر نمی رسید، جدا از اینکه لباس‌هایش بسیار ساده بود در نگاهش هم اثری از نشاط و غرور دیده نمیشد. چهره‌اش خسته و شکسته بود ولی هنوز میشد سایه‌ای از زیبایی و جوانی را روی گونه‌های صورتی و لبهای خوش فرم پررنگش دید.
-..سلام..
از انجایی که همه به او خیره شده بودند باید چیزی میگفت. لحنش موقع بیان این کلمه بسیار ضعیف و معذب بود، سعی داشت اضطراب و ترس خودش را مخفی نگاه دارد اما حال و روزش حتی از چشم مدلین بی تجربه هم پوشیده نبود
تابین- اِدِن..
این را بی اراده زمزمه کرد و تکیه‌اش را از تیرک چادر برداشت، نگاهش بر صورت زن خشک شده بود، بنظر میرسید انتظار دیدن این همه صدمه و پریشانی را در زن نداشته!
تابین- ..چی شده
قدم برداشته بود و بسمت زن می رفت. اِدِن که تاکنون قدرت حرف زدن نداشت با دیدن تابین نفس هایش تند شد و جرأت گرفت که کمی راحت‌تر کلمات را بیان کند!
اِدِن- متاسفم که اومدم اینجا
به صورت تابین که درحال پیش آمدن بود می نگریست و سعی داشت زودتر توضیح دهد، انگار نگران بود تابین بخاطر حضورش در اینجا مؤاخذه‌اش کند
اِدِن- باید باهات حرف میزدم. یچیزه… ضروری بود. میشه تنها حرف بزنیم؟
تابین به مادرش رسیده بود و داشت از کنارش عبور میکرد اما کرالن همانموقع نگاه تندی به پسرش انداخت، اخم درهم کشید و به این ترتیب فرمان داد همانجا بماند و پیش تر نرود! قدم‌های تابین سست شد، ایستاد و نگاهش با مادرش تلاقی کرد، کرالن چشم غره‌ی غلیظی به او زد و تابین بهتر دید که از او اطاعت کند! باره دیگر رو کرد به اِدِن و گفت:
تابین- اینا پدر و مادرم هستن
به تائوس و کرالن اشاره کرد. ادن که پیدا بود فکر نمیکرد لااقل به این زودی با پدر و مادر تابین مواجه شود آب دهانش را به سختی قورت داد و چشمان تیره‌اش را بین تائوس و کرالن گرداند، میدید که نگاه آنها اصلا دوستانه نیست!
کرالن- اینجا چی میخوای؟
این را با اخم و جدیت پرسید. ادن مردد ماند ابتدا نتوانست چیزی بگوید، باره دیگر به تابین نگریست و سپس گفت- اگه ممکنه… میخوام تنها باهاش حرف بزنم
اما کرالن صریح و تند جوابش را داد- نه ممکن نیست. بگو برای چی اومدی
تابین رو به مادرش نجوا کرد- مامان..
سعی داشت با لحنی رام حرف بزند که عصبانیت کرالن تشدید نشود
تابین- من بچه نیستم
کرالن فوراً به او پرید- اگه بچه نبودی یه فاحشه تو شب ازدواجت نمی افتاد وسط زندگیت!
ادِن- ا..ازدواج؟..
لب‌های اِدِن نیمه باز ماند، کاملا سست و بی‌رمق شد! درحالی که چشم به تابین دوخته بود بنظر میرسید حتی رنگ و رویش هم کمی پریده!
کرالن- حرفتو بزن، بهتره نخوای از صبر ما سواستفاده کنی
اِدن که اکنون حلقه‌ی اشک در چشمانش جمع شده بود آب دهانش را به سختی قورت داد و درحالی که میکوشید بغضش را مهار کند گفت- میدونم که من لیاقت پسر شمارو ندارم.. حد خودمو میدونم
کرالن سرش را به نشان منفی تکان داد و گفت- اگه میدونستی الان اینجا نبودی!
ادِن باوجودی که مستأصل و مضطرب بود ولی برای ادامه‌ی حرفش سماجت ورزید و اینبار وقتی دهان گشود لحنش کمی محکم‌تر بود!
اِدِن- من هرگز نمیخواستم بیام دنبالش و زندگیشو بهم بریزم! چون میدونستم لایقش نیستم این رابطه رو بهم زدم، تابین قلب پاکی داره نمیخواستم احساسش رو خرج زنی مثل من کنه و بهم وابسته بشه.. اونو از خودم روندم کاری کردم ازم متنفر بشه اما…
جوری که انگار زبانش بگیرد سکوت کرد، لب زد ولی نتوانست ادامه دهد، انگار از بیانش واهمه داشت
کرالن- اما چی؟
ادِن به تابین نگریست، نفسی گرفت تا از پس بغضش برآید و سپس باحالتی که معلوم بود نگران واکنش بقیه است گفت- هفته‌ی پیش… متوجه شدم که باردارم
سکوت سنگینی پدید آمد، همه خشکشان زده بود. باردار دیگر چه بود؟ اینکه ادن با خودش بار داشته باشد اینقدر چیز بدی بود که همه خشکشان زد؟! مریدا اولین کسی بود که به خودش جنبید، سوی میروتاش چرخیدو کنار گوشش پچ پچ کرد- میخواد بچه رو بندازه گردن تابین !!
از انجایی که چادر غرق سکوت بود مدلین نجوای او را شنید!
میروتاش- عالی شد همینو کم داشتیم !
داشتند باهم پچ پچ میکردند! کرالن که تاکنون چشمانش بر ادن خشک شده بود کمی این پا و آن پا کرد، لبش را گزید، نفس کشید، به تابین و سپس باره دیگر به ادن نگریست. بسختی درحال کنترل خشم خود بود و تائوس آهسته به سویش می امد که از فوران احتمالی او جلوگیری کند!
کرالن- پس اومدی ادعا کنی که بچه‌ی پسر منو حامله ای!
ادن فهمیده بود که در برابر کرالن شانسی نخواهد داشت، از همین رو ملتمسانه به تابین نگریست!
ادن- تابین!
و همان موقع کرالن سرش فریاد کشید- اسسسم پسر منو نیار!!
تائوس که دیگر به کرالن رسیده بود بازوی او را لمس کردو آهسته گفت- عزیزم!
بعد جلوی کرالن ایستاد تا مانع از مواجه شدنش با ادن شود. دستش را بالا اورد موهای کرالن را نوازش داد و به او گفت:
تائوس- آروم باش..لطفاً!
کرالن کلافه بود، نوازش را پس میزد ولی تائوس دست بردار نبود
تائوس- آلن داری به خودت صدمه میزنی ممکنه سردردت برگرده
همچنان که او با کرالن کلنجار میرفت تابین مجالی یافت تا با ادن رو در رو شود، او عصبی نه اما گنگ و شوکه بنظر می رسید
تابین- چی داری میگی ادن؟
ادن شتاب زده و با صدایی که از بغض می لرزید گفت- بزارید حرفمو بزنم!
یک قطره اشک از همان چشمی که پایش کبودی داشت بر گونه‌اش ریخت اما اجازه نداد از آن فراتر برود، پلک برهم فشردو بغضش را فروخورد، بسمت جایی که کرالن پشت تائوس ایستاده بود نگریست و درواقع خطاب به کرالن گفت- از وقتی یه نوجوان دوازده ساله بودم مجبور شدم تن فروشی کنم، تا الان چند بار از مردای کثیف و حرومزاده باردار شدم و مثل تموم زنای بدبختی که توی اینکارن بچه هارو سقط کردم چون نه خودم و نه اون مردای پلید ارزشش رو نداشتن که بچه‌ای ازشون بجا بمونه. اما.. اما اینبار…
لبهایش جنبید ولی چیزی نگفت، جدیتی که در خودش جمع کرده بود باز تحت تاثیر بغض قرار گرفت، دست راستش را کمی بالا اورد و بر شکم خود گذاشت
ادن- هرکاری کردم.. هرجوری خواستم خودمو قانع کنم نتونستم…
چشمش را سوی تابین گرداند، هروقت به تائوس می نگریست قاب نگاهش رنگ حسرت و افسوس می گرفت
ادن- این بچه… این بچه مثل تو پاکه.. نتونستم بچه‌ای که خون تو توی رگاشه سلاخی کنم. ویلفرد صاحب فاحشه خونه ماجرا رو فهمید، وقتی راضی به سقط نشدم خواستن مجبورم کنن، باهاشون درگیر شدم و…
بی اراده دستش را از شکمش برداشت و بسمت سر و صورت زخمی خود اشاره کرد
ادن- اگه توی شهر میموندم منو پیدا میکردن مجبور شدم بیام اینجا. الانم تنها چیزی که میخوام بدونم خواسته‌ی خودته. من به خودم اجازه ندادم درباره‌ی مرگ و زندگی بچه‌ی تو تصمیم بگیرم، اما قسم میخورم دراینباره هرچی که تو بخوای بهش عمل میکنم
تحیر تابین رفته رفته با اخم آمیخته شده بود، سرش را به طرفین تکان داد و گفت- چطور ادعا میکنی بچه‌ی منه وقتی با دیگران رابطه داشتی و بهم خیانت کردی!
ادن فوراً گفت- بعد از تو با کسی نبودم بهت دروغ گفتم که ازم دلزده بشی و برگردی به زندگیت!
نگاه تابین کینه‌توزانه بود، انگار ضربه‌ی سختی که خورده بود را هنوز به یاد داشت
ادن- از پولی که بهم داده بودی… میدادم به چند نفر از زنا تا بدون اینکه ویلفرد بفهمه جای من به مشتری رسیدگی کنن
قدمی به جلو و درواقع سوی تابین برداشت و برای دفاع از خودش اصرار ورزید
ادن- اگه باورت نمیشه… تک تک اون زنا رو میارم که اعتراف کنن… حتی میتونی اون مردا رو هم پیدا کنی منو باهاشون رو در رو کنی شرط میبندم که یبارم منو ندیدن اصلا منو نمیشناسن! تابین… این بچه‌ی خودته من دروغ نمیگم!
پیش از آنکه کسی بتواند چیزی بگوید کرالن دستان تائوس را از خودش کنار زد، سرش را به نشان انزجار تکان داد و دیگر نتوانست ماندن در آنجا را تحمل کند، بدون اینکه چیزی بگوید با قدم‌های تند و محکم سوی خروجی رفت، از کنار ادن رد شد و از آنجا بیرون زد. پشت سر او بدون لحظه‌ای فوت وقت میروتاش بسمت بیرون دوید، به محض خروج صدایش به گوش رسید که بلند میگفت- مامان حالت خوبه؟.. مامان! یه لحظه صبر کن…
تائوس کلافه از وضع موجود دستانش را به کمرش زد و گفت- تابین
و تابین فوراً داد زد- یه لحظه بهم وقت بدید پدر!
بنظر می رسید فشار روحی زیادی را تحمل میکرد و نتوانسته بیش از این آرام بماند!
تائوس- برای چی وقت میخوای؟
این را با لحن معناداری پرسید و نگاهش را به پسرش دوخت. تابین از مواجه شدن با او شانه خالی کرد، به سمتی چرخید که چشمش به هیچکس نیفتد. تائوس بر سوالش اصرار نورزید و درعوض برای فراخواندن شخصی از بیرون چادر با صدای بلند گفت- ساکو بیرونی؟
جواب آمد- بله؟
تائوس گفت- این زن رو ببر پیش یکی از اطباء و بگو ازش مراقبت کنن
سپس رو کرد به اِدِن و گفت- با مردی که بیرون منتظرته برو
قبل از اینکه راه بیفتد به تابین نگریست ولی او سمت دیگری برگشته بود، به همین خاطر ادن هم بیش از این نماند و طبق خواسته‌ی تائوس از آنجا خارج شد. مریدا که تاکنون در سکوت گوشه‌ای ایستاده بود اهسته قدم برداشت و درحالی که نگاهش به قدم‌هایش بود درست به همان سمتی که مدلین نشسته بود آمد. درواقع از صورتش پیدا بود که فکرش مشغول است و شاید اصلا توجهی هم به مدلین نداشت ولی نزدیک شدنش باعث نوسانی در قلب او شد. نزدیک آتش که رسید توقف کرد و مقابلش خم شد، چند تکه هیمه درونش ریخت و سپس دوباره برخاست، درست سوی مدلین آمد و اگرچه اصلا به او نگاه نکرد ولی آرام روی همان تشک و در کنارش نشست!
تائوس- میدونی که برای من اصلا کاری نداره بفهمم بچه مال توء یا نه
مریدا به گفت و گوی پدر و برادرش می نگریست ولی مدلین بی اراده کمی خودش را جمع کرده بود و از گوشه‌ی چشم او را می پایید!
تابین- اون دروغ نمیگه
تائوس- بسیار خب، پس تصمیم گیری در اینباره برات سخت نیست. چرا سردرگمی؟
تابین درحالی که نفس عمیقش را همچون آه بیرون میداد گفت- من تموم این مدت… فکر میکردم قولشو زیر پا گذاشته و بهم خیانت کرده
تائوس- از کجا معلوم در اینباره راست گفته باشه؟
تابین در سکوت چشم به پدرش دوخت. اگرچه کرالن و حتی مریدا و میروتاش پرخاشگری زیادی نشان دادند و خود تابین هم بسیار سردرگم و آشفته بود اما تائوس مغلوب خشم و هیجان خود نشده و با تسلط و آرامش اوضاع را مدیریت میکرد
تائوس- کاره اون همینه تابین، اغفال کردن مردا. خصوصاً وقتی پای یه مرد با اصل و نصب و خوش قلب درمیون باشه
تابین سرش را به طرفین تکان داد و با اطمینان گفت- اون اینجوری نیست، دروغگو نیست
تائوس- تو فقط چند ماهه میشناسیش
تابین- من مطمئنم!
مریدا که از دور شاهد ماجرا بود هوفی کشید، همانطور که سرش را به نشان تأسف تکان میداد پاهایش را بسمت آتش دراز کرد و بقیه ی گفت و گو را شاهد شد!

Share:

نظرات

۲ نظرات

  • سلام، روزتون بخیر، بهتون تبریک میگم، این رمان واقعا عالیه، من جلد هفتم این مجموعه رو خریدم، بصورت زیپ فایله، ولی وقتی بازش میکنم، پیام no file میده ، میشه لطفا راهنماییم کنید؟

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها