در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلد هفتم / پارت ۸۶ تا ۹۴

مدلین چیزی نگفت، فقط به چشم‌های مریدا می نگریست و حرف‌هایش را گوش میداد، هرچه او میخواست اطاعت میکرد. لحظاتی کوتاه نگاهشان باهم تلاقی کرد، تازه آنموقع بود که برای اولین بار مریدا به ظاهر جدید او نگریست، مردمک‌هایش با آرامش و دقت سرتاپای مدلین را از نظر گذراندند، ولی نوع نگاهش هیچ تغییری نگرد، نه اشتیاق نه تحسین و نه حتی علامتی که نشان دهد از این ظاهر جدید بدش آمده. به راستی هیچ چیز را نمیشد از نگاه او فهمید!
مدلین- فقط یکم آب میخورم
چشم از مریدا گرفت و به غذاها نگریست، جداً نمی‌توانست بخورد.
مدلین- اگه ممکنه لطفاً
خوشبختانه مریدا هیچ اصراری برای غذا خوردن نکرد، به او کمی آب داد و بعد هم مدتی طولانی در سکوت گذشت. مریدا دراز کشید و پلک هایش را روی هم گذاشت، مدلین گوشه‌ای نشسته و به او زل زده بود که شخص جدیدی آمد. همانطور که مریدا گفت امده بود تا طرحی کنار چشم او بکشد، البته پیش از اینکار به موهای او شانه کشید و آنها را بافت. سپس گفت که برای لحظاتی چشم‌هایش را ببندد، مدلین سردی قلموی نازک و لطیف او را کنار ابرو و روی پلکش حس میکرد
مریدا- اون طرحو زیاد نزدیک چشمش نکش، پلکاش آسیب دیده
امروز جوری حواسش به مدلین بود که داشت تک تک استخوان‌های او را سست میکرد! شاید او هم از ازدواج مدلین با شخصی دیگر ناراحت بود ولی نمیخواست این را اعتراف کند. اما نه، امکان نداشت. بین او و مدلین فاصله زمین تا آسمان بود. مریدا بسیار سرتر از آن بود که بخواهد با مدلین ازدواج کند، اگر هم اکنون چیزی میگفت از روی ترحم بود
– تموم شد، چشماتو باز کن دخترم
صورت خندان زن را مقابل خودش میدید، با ذوق زدگی به آنچه از مدلین ساخته بود نگاه میکرد
– چه عروس زیبایی! مریدا ببین
مریدا اصلا تکانی نخورد هنوز دراز کشیده و چشمانش را بسته بود
– عروسمون اونقدر زیباست که مطمئنم این ازدواج مصلحتی باقی نمیمونه
بعد هم به مدلین چشمک زد و با صدای بلند خندید. او متوجه منظور زن نشد، ولی مریدا که تاکنون درلاک خودش بود چشم گشود و سرش را سمت انها چرخاند، نگاه سنگینی به زن انداخت که باعث شد خنده از صورتش کنار برود
– آه دختر چقدر امروز بداخلاقی بلند شو تو هم باید اماده بشی!
سپس از جایش بلند شد و درحالی که درباره‌ی بی ذوق بودن و رفتارهای تند مریدا غر میزد از آنجا بیرون رفت! مریدا کم کم از سطح تشک بلند شد و نشست، بدون آینکه به مدلین بنگرد کش و قوسی به خودش داد، مدلین محو تماشای بدن سفت و خوش تراش او حین کش و قوس دادنش بود که ناگهان از صدای مهیبی جا خورد! باره دیگر بر تبل‌ها ضرب گرفته بودند، اینبار تعدادی بیشتر، با ریتمی خاص که پیوسته تکرار میشد و بنظر میرسید درحال نزدیک شدن به چادر است!
مدلین-…بازم
این را زار و پریشان گفت. سر و صدا و شلوغی او را دیوانه میکرد!
مریدا- چند ساعتی باید این هیاهو رو تحمل کنی
داشت از جایش برمی‌خواست و روی پاهایش می ایستاد، مدلین نیز بلافاصله از جا بلند شد! تا مریدا قدم برداشت او هم پشت سرش رفت!
مریدا- تو اینجا میمونی تا داماد بیاد دنبالت
این را گفت تا او سرجایش بماند اما مدلین متوقف نشد، مریدا تقریبا به خروجی رسید، مدلین هنوز پشت سرش بود
مدلین- نرو
از او خواهش کرد، صدایش بغض آلود بود.
مدلین-…مریدا
مریدا حتی بسویش برنگشت، قدم‌های مدلین کم کم سست شد و ایستاد، درحالی که چشم‌های زخمی‌اش دور شدن مریدا را تعقیب میکرد بی اراده دست راستش را سوی او دراز کرد، جوری که انگار انگشتانش قادرند از آن فاصله بازوی مریدا را لمس کنند، و لمس انگشتانش قادرند خواسته‌ی قلبش را به او بفهمانند. اشک به چشمانش نشست، قدم‌های مریدا کُند شد، آرام‌تر و آرام‌تر، تااینکه قبل از رسیدن به خروجی ایستاد. مدلین به او نگاه میکرد و او به نقطه‌ای نامعلوم در مقابلش. برای لحظاتی فضای بزرگ چادر به اندازه‌ی حضورشان کوچک شد، مدلین با چشمان به اشک نشسته به قد بلند و سرشانه‌های مریدا می نگریست. دستی که به سوی او دراز کرده بود را بسمت سینه‌ی پراندوه خودش عقب کشید. چیزی نگفت، ولی حس میکرد مریدا بهتر از هرکسی در دنیا زبان سکوت را میفهمد. حریمی گرم به دور خود حس میکرد، گرمایی که بعد از هفده سال درحال ذوب کردن قلب یخ زده‌اش بود. هیچگاه در عمرش چنین گرمی مطبوعی را در شریان‌های بدنش حس نکرده بود. بودن در حریم مریدا برای جسم اسیر سرمایش شبیه درآغوش گرفتن آتش بود. در ازای هر قدمی که مریدا فاصله میگرفت، گرما هم قدمی دور میشد..
نفهمید لحظات چگونه گذشت، طولانی بود یا همه‌اش چند ثانیه شد، زمانی به خودش آمد که صدای تابین را از بیرون شنید
تابین- مدلین؟
آرامشی که از حضور مریدا گرفته بود در اضطراب گم شد، قدمی عقب رفت، بنظر می رسید دیگر زمانش رسیده. مریدا که تاکنون پشت به او غرق سکوت ایستاده بود و به نقطه‌ای نامعلوم می نگریست نیمرخش را بسمت عقب چرخاند و به مدلین گفت- اون پالتو رو بپوش
از آنجایی که نزدیک خروجی بود تابین صدایش را شنید و گفت- مریدا اونجایی؟
مریدا دوباره به لبه‌ی برهم امده‌ی چادر نگریست و این بار خطاب به تابین گفت- صبر کن
تابین دیگر چیزی نگفت و منتظر ماند، مریدا از مقابل ورودی کنار نرفت، مدلین حس میکرد نمیخواهد اجازه دهد تابین پیش از اینکه او پالتو بپوشد وارد چادر شود. نتوانست معنای درستی برای این حرکت او بیابد ولی به انچه گفته بود عمل کرد و پالتوی سفید را که خزی بسیار نرم و زیبا داشت روی لبا‌س‌های روشنش پوشید. از انجایی که مریدا به او نگاه نمیکرد بعد از اتمام کار گفت- پوشیدمش
و بعد مریدا شخصاً لبه‌ی چادر را کنار زد، مردجوانی که بیرون منتظر ایستاده بود وارد شد. چقدر تغییر کرده بود! موهای بلندش را بسمت بالا جمع کرده و محکم بسته بود، گوشه‌ی چشم کشیده‌اش طرحی از بال‌های افراشته‌ی یک پرنده دیده میشد، اون نیز مثل مدلین سرمایی بود، خز های پرپشت پالتوی تیرش روی سرشانه و دور گردن رنگی طلایی و خیره کننده داشتند، بااین لباس ها وسعت بین شانه‌اش بیشتر بنظر می رسید و ظاهری مردانه‌تر گرفته بود!
مریدا- همه اومدن؟
تابین سر تکان دادو گفت- آره. بهتره بری پیش بقیه منتظرن
و بعد مریدا بدون اینکه چیز دیگری بگوید قدم برداشت و از آنجا خارج شد، پس از رفتنش نگاه مدلین همانطور به خروجی دوخته شده بود که صدای تابین را شنید:
تابین- خوشگل شدی
رو گرداند و به تابین نگریست، نگاهشان باهم تلاقی کرد، تابین به او لبخند میزد، لبخندش از جنس لبخندهای تائوس بود. همانقدر مهربان و امن.
تابین- نمیدونم چقدرش رو برات توضیح…
همانموقع یک نفر که گویا درست پشت خروجی چادر ایستاده بود محکم به تبل کوبید! صدایش آنقدر نزدیک و گوش خراش بود که حتی صورت تابین درهم رفت و بی اراده به پشت سرش نگریست سپس داد زد- چه مرگتونه!؟
صدای خنده‌ی چند مرد از بیرون شنیده شد و سپس شخصی گفت- خوب نیست زیاد با عروس تنها بمونی!
تابین هوفی کشید و سپس به مدلین اشاره زد که پیش بیاید
تابین- اونا ظاهر قضیه رو یکم شلوغش کردن ولی نگران نباش. فقط کافیه همینجوری اروم باشی، خب؟
مدلین جوابی نداد چراکه مضطرب بود و نمیدانست تاکی میتواند همینطور ظاهرش را حفظ کند!
تابین- بریم
به ناچار راه افتاد. تابین منتظر ماند تا او برسد و سپس به اتفاق هم بیرون رفتند، مدلین انتظار داشت با جمعیت زیادی مواجه شود ولی خبری نبود، درعوض هشت مرد جوان که هم سن و سال تابین بودند را میدید، آنها لباس‌هایی شبیه تابین پوشیده و هرکدام اجسام بزرگی را با ریسمان به خودشان بسته بودند. مدلین فهمید آنها تبل هستند!
– با وجود همچین عروسی حق داریم تورو بپاییم!
یکی این را گفت و بقیه خندیدند! همگی‌یشان به مدلین نگاه میکردند و بعد اشاراتی به تابین میزدند، مدلین خجالت کشیده بود!
تابین- جای مزخرف گفتن راه بیفتین!
و با کمال تأسف ضرب گرفتن روی تبل ها آغاز شد! نوع حرکتشان جوری بود که مردان جوان کاملا به دور آنها پراکنده شده و هرکدام با چیزی بیشتر از ده قدم فاصله درحالی که بطور مرتب بر تبل ها می کوفتند هم مسیر با آنها حرکت میکردند. صدایشان بسیار افسارگسیخته بود، آنهم برای مدلین که بشدت نسبت به سر و صدا حساسیت داشت!
تابین- حرکت این تبل زناااا یجور نمااااد…
داشت کنار گوش مدلین فریاد میزد!
تابین- نماد اینکه داماد میخواااد تموم مردمو برای این وصلت خبردار کنه… که همه…شاااهد باشننن
آرام‌تر از حد عادی راه میرفتند، مدلین فهمیده بود تمام اینها حرکاتی نمادین است. چه بسا لزومی نداشت با طبل کسی را خبر کنند چراکه خالی بودن اطراف نشان میداد مردم در جای دیگری جمع شده اند
تابین- میریم یجاییی… بین بزرگای قبیلهههه… من میون جمع جلوت زانو میزنمممم…سوگند ازدواج رو میخونم و دستت رو میبوسمممم..
آنقدر سر و صدا آزارش میداد که شانه‌هایش را جمع کرده بود و اصلا توجهی نمیکرد معنی حرف‌های تابین چیست! هربار که بر طبل میزدند انگار استخوان‌هایش میلرزید!
تابین- توووو…لازم نیست هیچ کاری بکنییی، فقط موقعی که به زبون بومی ازت سواااال پرسیدم… باید بگی بلهههه
کم کم داشت دور و برش افراد عادی میدید، هرچه پیش میرفتند تعدادشان بیشتر میشد. داشتند از میان چادر ها عبور میکردند و به فضای آزاد وارد میشدند
تابین- بعدش همه چی تموم میشهههه، به همین سادگیییی
ساده؟ حتی همین حالا هم ابداً ساده نبود سر و صدا داشت به مغز استخوانش تیغ میکشید! آخرین صف چادرها را که رد کردند با جمعیتی شوکه کننده از مردم مواجه شد! جمعیتی غیرقابل شمارش که از تمام چمنزار گذشته و تا روی تپه‌ی بلندی که خورشید از بالایش می تابید ادامه می یافتند! وحشتناک ترین نکته‌ی ماجرا هم این بود که تمام این جمعیت سرگیجه آور اکنون برگشته و به او می نگریستند! برای یک لحظه دست و پایش شل شد! طبل زن ها پیش افتادند و مردم بطوری منظم راه را برایشان باز کردند، جاده‌ای کاملا صاف تا روی تپه باز شد، همچنان که آنها از این جاده رد میشدند تمام مردم به نشان احترام سرشان را سوی آنها خم میکردند، مدلین مضطربانه نگاهشان میکرد، همگی لباس‌های روشن پوشیده و خوشحال و ذوق زده بودند!
تابین – هی ناااااس
بسوی یکی از طبل زنان که از همه نزدیک تر بود می نگریست
تابین – کافیه دیگهههه… صدا اذیتش میکنههه
طبل زنان اطاعت کردند و دست از ایجاد سر و صدا برداشتند! مدلین سپاسگذار بود! حالا صدای همهمه‌ی مردم را میشنید، درحال خنده و گفت و گو بودند، همگی درباره‌ی آنها حرف میزدند!
– ببین چقدر زیباست!
– خدای من! تابین چه مرد برازنده ای شده
– اون درست شبیه پدرشه!
– فقط چشمای عروسو ببین!
جوری در مرکز توجه قرار گرفته بود که حالا فقط به زیر پاهایش نگاه میکرد تا مبادا زمین بخورد! مریدا کجا بود؟ کاش او را میدید، قلبش درست زیر گلویش چسبیده بود! درست همانموقع تابین که درکنار او قدم میزد با صدایی به بلندی فریاد رو به جمع گفت- رآ آرسیندا هِـ مِثتودو
این دیگر چه بود! مدلین حتی معنایش را نفهمید! ناگهان زنی از میان جمعیت بلند گفت- عروس باید متوجه متن پیمان بشه وگرنه ازدواج صحیح نیست تابین، به هردو زبان تکرار کن!
و تابین رو به جمع گفت- قراره تا صبح فردا پیمان رو قرائت کنم آره؟! هیچ فکر حنجره‌ی منو کردید؟؟
چند صد نفری که حوالی آنها بودند به حرف او خندیدند! جمعیت آنقدری بود که صدا به بقیه‌یشان نمی رسید!
تابین- این بانوی من اااست، به شما معرفی میکنممم
اینبار به زبانی گفت که او هم بفهمد! همچنان همقدم با یکدیگر از میان جمعیت پیش میرفتند
تابین- رآ آرسیندااا هِـ مِثتودو
بعد باره دیگر تکرار کرد
تابین- این بانوی من است، به شما معرفی میکنمممم
تا موقعی که به نزدیکی تپه برسند او چندین بار دیگر همینکار را تکرار کرد! درنهایت موقعی که قرار بود پا به شیب آرام تپه بگذارند تابین ایستاد و مدلین نیز تبعیت کرد. نمیتوانست به بالا نگاه کند چراکه آفتاب به چشم هایش میزد ولی این را میدانست که جمعیت زیادی بالای تپه منتظر ایستاده اند
– ‌دِ لوهِن؟
صدایی کلفت از بالای تپه بلند گفت!
– ‌تو کیستی؟
و سپس به زبانی که مدلین هم بفهمد تکرار کرد!
تابین نیز بلافاصله با صدایی محکم و رسا جواب داد- تابین رامِستا تائوس، نائوما میروتاش. من تابین پسر تائوس، و نواده‌ی میروتاش هستم
صدا باره دیگر از بالای تپه گفت- دِ آرسیندو
و باره دیگر تکرار کرد- بانوی تو کیست؟
تابین مکث کرد، برگشت و به مدلین نگریست، احتمالا به این فکر میکرد که مدلین را چگونه معرفی کند، او نه پدری داشت و نه پیشینه‌ای! در نهایت دوباره رو به تپه کرد و بلند گفت- مدلین، ناهه تاسکارِن
انتهای بیان این جمله خندید، و پشت سرش مردم هم خندیدند!
تابین- مدلین، اهل سرزمین ناشناخته!
مردم هنوز می خندیدند! مدلین لب فرو بسته و همانطور نگاهشان میکرد! درحال تمسخر نبودند، بنظر میرسید از نوع معرفی تابین خوششان آمده اما مدلین ناراحت شده بود!
تابین- دِ نیرو سِهِن واریته رابون‌کا. اِتا ریبونا اِتا ایراهِل
مدلین متوجه شد که نگاه‌ها بیشتر از قبل سوی او چرخیده و همه بی چون و چرا لبخندهای پررنگی بر چهره دارند!
تابین- او را با چشمانش به خاطر خواهید سپرد! یکی خورشید و یکی ماه
به چشم‌های او اشاره کرده بود که همه اینطور نگاهش میکردند، حس میکرد آنقدر نگاه بسویش چرخیده که درحال بلعیده شدن است!
معنای نگاه آنها را درک میکرد، تمسخری درکار نبود آنها کنجکاو و مشتاق بودند بااینحال تعداد سرگیجه‌آورشان و اینکه مدلین اصلا به چنین تجمعی عادت نداشت باعث میشد تحمل نگاه هایشان برایش سخت شود. کاش در این ازدحام لحظه ای مریدا را میدید و کمی دلش آرام می گرفت!
– رانن هِم
نگاه مرددش را از جمعیت گرفت و به بالای تپه نگریست، آنجا هم افراد زیادی ایستاده بودند ولی خورشید از پشت سرشان میتابید و چشم را میزد
– نزد ما بیا
تابین سرش را کمی سمت او خم کرد و گفت- من میرم بالا، تو باید بعد از من بیای. نماد اینه که عروس با میل خودش دعوت داماد رو برای زندگی مشترک پذیرفته
و سپس قدم برداشت و از شیب تپه بالا رفت. مدلین تنها ماند، به دور شدن تابین نگریست، پرتو آفتاب خز طلایی پالتو را روی شانه‌های پهنش به درخشیدن وا داشته بود. همچنان که درحال بالا رفتن بود با صدایی بلند و رسا گفت- میروتاش مَگنیسِت هارابِلِ ییرنا، زِلاندِ رانِن
شیب تپه آرام و پست بود، وقتی تابین به بالایش رسید چشمان مدلین دیگر قادر به دنبال کردنش نبودند، او چشمان حساسی داشت.
تابین- بزرگان قابیل متحد میروتاش، پیوند مارا بپذیرید
او هنوز بلند و محکم حرف میزد- این بانوی من است، به شما معرفی میکنم
چند لحظه بعد همان صدایی که تاکنون آنها را فراخوانده بود بلند گفت- مدلین، آهِن دِ ناموری مِستِ رانن هِم
آیا اکنون باید بالا میرفت؟ دست و پایش را گم کرده بود!
– اگر خواهان این مرد هستی نزد ما بیا مدلین
باز هم در مرکز نگاه ها قرار گرفت! حالا بیشتر از هر زمان دیگری ترسید قدم هایش موقع بالا رفتن از تپه بلرزد! جلوی پالتو را نگه داشت تا کنار نرود و پاهایش دیده نشود، سپس درحالی که سرانگشتانش سرد و کرخت بود قدم برداشت. در همان اولین قدم اتفاق غافلگیرکننده ای افتاد و درست مثل اینکه تمام جمعیت منتظر اولین قدم او بودند همه یکصدا فریاد زدند- ریبوناااا
مدلین ایستاد! شوکه شد! برگشت و به اطرافش نگریست! میخواستند بااین همه سر و صدا او را بکشند! اما همگیشان میخندند!
تائوس- ادامه بده دخترم نگران نباش!
صدای او از بالای تپه امد، بنظر میرسید او هم درحال خندیدن است! قدم دوم را برداشت..
– نامیداااا..
باره دیگر جمعیت یک صدا فریاد زدند! بعضی‌هایشان حتی دهانشان را نبسته و چشم به قدم های مدلین دوخته بودند تا بابت قدم بعدی که سوی داماد برمیداشت چیزی را فریاد بزنند!
– ایراهیللل
– گارینووو
– کاراااا
او فقط به جلوی قدم‌هایش نگاه میکرد! هربار که داد میزدند مو به تنش راست میشد، چگونه میتوانستند در اینهمه سر و صدا خوشحال باشند!
– پرسیموووو
– آرِواتهههه
دیگری چیزی نمانده بود برسد، دست تابین بسویش دراز شد تا برای آخرین قدم کمک کند ولی او تظاهر کرد برای مرتب نگه داشتن پالتو به دستش احتیاج دارد و به همین خاطر دست تابین را نگرفت!
– مرانی کو هـ مته دِددد…
یک صدای مردانه‌ی سرخوش از جمعیت پایین این را فریاد زد و باعث شد همه بخندند! حالا که بالای تپه بود به اطرافش نگریست، محوطه‌ی بزرگ پوشیده از چمن بود، در صف اول کسانی که بالای تپه بودند آشنا ها را دید. تائوس، کرالن، نولان، سامیکا و هیولای کوچکشان، همچنین مریدا و میروتاش را آنجا میدید که ده قدم دورتر کنار هم ایستاده و به او و تابین نگاه میکردند. همگی‌یشان لباس‌هایی به سبک مردم قبیله پوشیده بودند، ترکیبی از رنگ‌های روشن سفید شیری و طلایی. تائوس پشت سر کرالن ایستاده و بازوان کلفتش را بدور او حلقه کرده بود، سرش را سوی او پایین می آورد، در خیل موهای مواج زیتونی‌اش چیزهایی میگفت و هردو میخندیدند. درواقع هرکسی انجا بود لبخند میزد و خوشحال بود، مریدا دستانش را روی سینه گره کرده و به بازوی راست میروتاش تکیه زده بود، هردو داشتند به تابین نگاه میکردند و پوزخند میزدند!
– تورالنته پی‌ین آنِندا
این را مرد مسنی رو به جمع بیشمار پایین تپه فریاد زد
– همگی شاهد باشید!
مدلین که حالا روی تپه ایستاده بود و از آن بالا به جمعیت غیرقابل شمارش پایین نگاه میکرد تقریبا سرگیجه گرفته بود!!
تابین- مدلین
این را آهسته کنار گوش او گفت، مدلین برگشت و نگاهش کرد، بسوی سه مرد مسنی میرفت که چند قدم دور تر جدا از بقیه کنار هم ایستاده بودند. مدلین نیز پشت سر تابین رفت، او چند کلمه‌ای با آنها صحبت کرد که البته مدلین معنایش را نفهمید
تابین- همینجا بمون
او که درست مقابل مدلین ایستاده بود چیزی به اندازه‌ی یک قدم عقب رفت و سپس جلوی او زانو زد! لحظه‌ی عجیبی بود، بیشتر از هرزمان دیگری شوکه شد که بطرز بی سابقه ای در مقام احترام قرار گرفته بود! دست و پایش را گم کرد، به خودش، بقیه و تابین که مقابلش زانو زده و سر خم کرده بود نگریست، حس میکرد چیزی اشتباه شده و جایگاه‌ها باهم قاطی شده اند! طبق انچه که تمام عمرش به او یاد دادند یک سرور نباید مقابل او زانو میزد آنهم درحضور یک جمعیت بی شمار! مضطرب و سردرگم برگشت و به مریدا نگریست، او هنوز فکر میکرد چیزی غلط است و میخواست با نگاه کردن به مریدا جواب شکش را بگیرد. مریدا آرام بود، به برادرش می نگریست با میروتاش پچ پچ میکرد، بااین‌حساب از نظر مریدا هم همه چیز درست پیش میرفت!
سامیکا- حواست باشه به هردوتا زبون بخونیش!
این را با بدجنسی گفت و بلافاصله زنی از پایین تپه داد زد- و همینطور بلند!
صدای خنده‌ی آرامی از جمعیت بلند شد، همگی به بالا نگاه میکردند! تابین چشم غره‌ای بسمت جمعیت زد اما خوده او هم خنده اش گرفته بود!
تابین- حتی الانم گلو درد گرفتم
یکی از مردان مسنی که شاهد ماجرا بود خطاب به تابین گفت- سیلا نادوت
تابین لبخندش را فرو خورد و کمی جدی شد، بنظر میرسید در این مرحله باید از خنده‌ی بیهوده بپرهیزد! سپس باره دیگر سرش را سوی مدلین به نشان احترام خم کرد و درحالی که زانو زده بود گفت:
مهاسه دوریتو کارا
مهاسه دامی ریبونا
مهاسه آرتیبو نامیدا
دِ لابین آربیگادو تاسکاری رآ پرسیمو
رآ پاروم باتیک سِ گاردینو بن ناهمو سامکای؟
نسیم پرزهای طلایی پالتو را روی سرشانه‌هایش نوازش میکرد، چشمان کشیده‌اش با وقار خاصی به زمین دوخته شده بود. اینبار دیگر فریاد نمیزد، صدایش انقدری بود که جمعیت بالای تپه بشنوند
تابین- سوگند به بارش بارور کننده‌ی باران
سوگند به گرمی پرورش دهنده‌ی آفتاب
سوگند به جریان هستی‌بخش جاری در هوا
که خداوند به برکت وجود شما مرا سرور زمین گرداند
دست راستش را به آرامی سوی مدلین بالا اورد، جوری که انگار منتظر بود مدلین هم دست او را بگیرد!
آیا همراه من، در فراز و فرود آسمان زندگی… پرواز خواهید کرد؟
پس از سکوت او مدلین همانطور دو دل و مردد باقی مانده بود! علاوه بر تابین، تمام این جمعیت چند هزار نفره منتظر بودند او دستش را بدست تابین بدهد، واقعا اکراه داشت! از لمس دیگران بدش می آمد!
تابین- مدلین..
آهسته میگفت که فقط خودشان بشنوند!
تابین- باید دستمو بگیری و بگی بله!
اگرچه اصلا دلش نمی‌خواست ولی خودش را تحت فرمان هزاران نگاه میدید! این چیزی بود که از او انتظار میرفت، اگرچه در جایگاه احترام قرار گرفته بود ولی حق انتخاب نداشت!
لب زد و نجوا کرد- بله
از او پرسیده شد- لطفا بلندتر بگو دخترم
مدلین باره دیگر جواب داد- بله
اینبار بلند تر گفته بود. تابین دوباره آهسته گفت- دستت!
نتوانست شانه خالی کند، دست یخ زده‌اش را پیش برد و به دست تابین داد. چه حس بدی داشت، با گرمی دست تابین بسیار احساس بیگانگی میکرد. خصوصا وقتی تابین دست او را گرفت، گرمی تماس دستش و فشردن ارامش گرچه از روی بی ادبی و سواستفاده نبود ولی به او حس انزجار میداد. لحظه‌ای بعد سرش را پیش اورد، سوی دست مدلین خم کرد، گرمی و لطافتی پشت انگشتانش نشست، این لبهای تابین بود!
برای ذهن غرق در جهل او که عمری در تاریکی زیسته بود مفهوم اینکار تابین بسیار گنگ بنظر میرسید! گرمی لب تابین را بر پشت انگشتانش حس میکرد، بی اراده اندکی خودش را جمع کرد، اگه میتوانست دستش را عقب میکشید ولی همه داشتند نگاه میکردند، اصلا از این تماس عجیب بی مقدمه خوشش نیامده بود! لحظات کوتاهی بعد، درحالی که هنوز حتی فرصت نکرده بود شوکه شدن خودش را مدیریت کند هیاهوی جمعیت بیشمار مردم به هوا رفت! بالا پریدند، فریاد زدند، خندیدند، انهایی که بالای تپه بودند بسمت تابین شتافتند تا تبریک بگویند و این شلوغی آنقدر ناگهانی بود که او تقریبا از جا پرید! قدمی عقب رفت و با چشمان متحیر به دور و برش نگریست، مردم شادمانه بسویشان می شتافتند، به شانه‌ی تابین میزدند، با او شوخی میکردند، در آغوشش میگرفتند. چشمان مدلین در پی مریدا می دوید، سینه‌اش ناآرام بود. درواقع دور و برش آنقدر شلوغ شده بود که نه تنها مریدا بلکه تائوس و بقیه را هم نمیدید. هنوز این آشفتگی آرام نگرفته بود که ناگهان اتفاق رعب انگیزی افتاد! پرندگان بزرگی درست بالای سرشان در پهنه‌ی آسمان ظاهر شدند! پرندگانی که وسعت بال‌هایشان شاید بیشتر از سه قدم بود! صدایی تیز و ممتد داشتند که گویی از همه جا به گوش می رسید، بشکلی دایره وار در آسمان می چرخیدند و بالای سرشان سایه کرده بودند!
– ناهِمو سِمْکااای!
مردی از میان جمعیت فریاد زد و به دنبالش این صدا همه گیر شد! آنان شادمانه و یکصدا فریاد میزدند!
– ناهمو سمکای ناهمو سمکای ناهمو سمکای…
دستی بازویش را کشید و تابین را درکنار خود دید
تابین- لعنت به همتووووون!…
او اگرچه میخندید ولی در تلاش بود ناسزا گفتنش بر صدای جمع قالب شود!
تابین- چی از جون من میخوااااین…
به مدلین نگاه نمیکرد ولی هنوز بازوی او را نگه داشته بود انگار فکر میکرد ممکن است او را گم کند
– ناهمو سمکای ناهمو سمکای ناهمو سمکای…
آنها هنوز یکپارچه فریاد میزدند، مدلین از شدت و وحدت صدایشان قالب تهی کرده بود!
تابین- ‌مدلین!
بسوی او برگشت، تابین خم شد و کنار گوشش داد زد- باید چند دقیقه با من بمونی اینا دست بردار نیـ…!
نتوانست جمله‌اش را کامل کند، یکی از پرندگان زیادی پایین آمده و حرکت بالهای بزرگش مثل وزش باد تمام موهایشان را بهم ریخته بود! تابین دیگر چیزی نگفت درواقع فرصتی برای حرف زدن و اعتراض کردن نماند، بی مقدمه و بی هیچ توضیحی بازوان تابین به دور کمر او حلقه شد! مدلین را بسوی خودش کشید و به سینه چسباند، نفهمید چه شد اما لحظه ای بعد پاهایشان از زمین کنده شده بود!
مدلین- کُ..کجا؟؟.. چه خبره؟؟
حالا خودش هم دو دستی به تابین چسبیده بود! زیر پاهایش خالی بود و از ترس اینکه بیفتد مشت‌هایش را از لباس تابین جدا نمیکرد! باد شدیدی موهای او و تابین را در صورت و چشم‌هایشان می ریخت نمی توانستند چیزی ببینند!
تابین- ‌نتررررس!
هنوز آنقدر هیاهو بود که تابین داد میزد تا صدایش برسد
تابین- یه پرواز اجباااری اما کوتاه..
به اندازه‌ی تمام عمرش یکجا وحشت کرده بود! هم از هیاهوی جمعیت و هم این اتفاق غیرقابل باور! بازوان تابین به دورش محکم بود، اگر رهایش میکرد او می افتاد! ابتدا هیچ ایده‌ای درباره‌ی اینکه چگونه پاهایشان از زمین کنده شده نداشت، کاملا به سینه‌ی تابین چسبیده بود! زمانی توانست نظری به اطراف بیافکند که حس کرد کمی از هیاهو فاصله گرفته اند و به نوعی از سطح زمین بالاترند! درحالی که هنوز مشت هایش بر پالتوی تابین گره بود به صورت او نگریست، نوارهای بلند موهایش در هوا پراکنده بود، پرنده‌ای غول پیکر چنگال های بزرگ پاهایش را بر خز پرپشت سرشانه‌های تابین فرو کرده و هربار که بال های وسیعش را باز و بسته میکرد جریان تندی از باد به سر و صورتشان می وزید!
تابین- فقطط دور و برت رو ببین… این تجربه ی قشنگیهههه
دیوانه شده بود؟! وسط آسمان بودند کجا را باید نگاه میکرد؟ اینها دیگر چه قومی بودند؟ اسم اینکار را ازدواج میگذاشتند؟ اگر سقوط میکردند چه؟! قلب مدلین همین حالا هم درحال ایستادن بود چه رسد به اینکه پایین را نگاه کند!
تابین- اینجا سرزمین ماست!
سرش را سمت چپ چرخانده بود و فریاد میزد که مدلین بشنود، آن بالا حسابی سرد بود! او نیز سردرگم و مضطرب از آنجایی که چاره‌ی دیگری هم نداشت خط نگاه تابین را تعقیب کرد
تابین- از شرق تا غرب دور، درست همون کوهستانی که اونطرف میبینی
افق را میدید، جایی دور دست، پس از چمن‌زارها و تپه‌های هموار، پشت دشت ها و جنگل‌ها، فرسنگ‌ها دورتر خورشید درحال غروب کردن از پشت کوهستانی مِه‌آلود بود! چیزی در سینه‌اش تکان خورد، تاکنون گستره‌ای این چنین پهناور و باشکوه را از چنین زاویه‌ای ندیده بود!
تابین- قشنگه نه؟
چشم از افق گرفت و به نیمرخ تابین نگریست، با این همه مویی که روی صورتش موج میزد چگونه میدید؟ چقدر هم مدلین را محکم گرفته بود، کمرش داشت درد میگرفت! اما از انجایی که پالتوی زخیمی به تن هردو نفرشان بود اصلا گرمی تن او یا تپش قلبش را حس نمیکرد و به همین خاطر هم حس انزجار نداشت. بعلاوه حالا که در آن ارتفاع بودند و سقوط هم در کمین، همان بهتر که در گره تنگ بازوان او باقی میماند!
مدلین- چرا اومدیم این بالا؟!
تابین سرش را کمی خم کرد و به صورت مضطرب او نگریست
تابین- خب این… یجور رسم. نگران نباش ریون مارو پرت نمیکنه پایین!
این را گفت و از تماشای اضطراب مدلین خندید!
تابین- فقط کمی این بالاها میگردیم! شاید اطراف اون کوهستان
کوهستان؟! اما تا انجا یک دنیا راه بود! مدلین میخواست پایش را روی زمین بگذارد میخواست درکنار مریدا باشد!
مدلین- ولی…ولی میخوام برم پایین!!
این را مضطربانه و با تحیر گفت! پیش از اینکه تابین جوابی به او بدهد صدای بلندی از پایین به گوش رسید
تائوس- ریوووون!
فریاد تائوس بود که از میان هیاهو به گوش رسید! تابین و مدلین بسمت پایین نگریستند. فاصله و جمعیت بیشماری که زیر پایشان دیده میشد سرگیجه اور بود! آنقدر که مدلین ترجیح داد باز هم به پرزهای آشفته‌ی پالتوی تابین چشم بدوزد تا آن پایین! بااینحال اندکی بعد متوجه شد که پرنده درحال فرود است، این را از نزدیکتر شدن هیاهوی مردم فهمید. داشتند پایین می رفتند و مدلین به خودش میگفت بازهم قرار است در جمعیت غرق شوند!
– آخرش بین منو تو جنگ میشه ریون!
صدای مریدا هوش و حواس مدلین را به خود جلب کرد!
– کی بهت گفت اون دخترو ببری بالا؟!
لحنش تند و طلبکارانه بود. مدلین سر گرداند و بدنبال او گشت، درست زیر پایشان درکنار تائوس ایستاده و با اخم به بالا نگاه میکرد. جمعیت زیادی نیز آنها را دوره کرده بودند و می خندیدند!
تابین- انتظار داشتی چیکار کنه؟ مدلین عروسه!
مریدا بی توجه به حرف تابین دو دستش را بسمت بالا دراز کرد و درحالی که فاصله‌ی آنها نیز تا زمین بسیار کم شده بود گفت- اونو بده به من
دستانش را برای تحویل گرفتن مدلین دراز کرده بود! مشت‌های او که تاکنون سفت و سخت به سینه‌ی تابین گره بود حالا بی اراده و بی واهمه باز شد! بااینکه هنوز بیشتر از قد یک انسان تا سطح زمین فاصله داشتند ولی حالا که دستان مریدا را بسمت خودش دراز شده میدید دیگر حتی از سقوط هم ترسی نداشت! با پایین تر امدن ریون مردم کمی فاصله گرفتند، مدلین که هنوز بین بازوان تابین بود بسمت مریدا چرخید و حتی کمی به پایین خم شد، پرنده او را نزدیک‌تر برد تا جایی که دستان او روی سرشانه‌های مریدا نشست و دستان مریدا نیز دو طرف پهلوی او را گرفت. تابین در زمان مناسب رهایش کرد، مریدا او را از کمرش گرفت و آرام به پایین آورد. چند لحظه بعد دوباره پاهایش سطح زمین را لمس کرد، زانوهایش سست و لرزان بود و تند نفس میکشید! هنوز دستانش روی سرشانه‌های مریدا بودند، سرش را بالا گرفته و به صورت او می نگریست، به چشمان جدی‌اش و اخم‌هایی که کم کم باز میشد
مریدا- خوبی؟
مدلین نتوانست جوابی بدهد. غافلگیر و شوکه بود! مریدا فهمیده بود که او در ارتفاع خواهد ترسید و به همین خاطر خیلی زود از آن بالا نجاتش داد. هیچ کدام این مردم اهمیتی به تشویش و درخواست او نداده بودند، همگی‌یشان ترس او را بچشم شوخی و خنده دیدند، اما مریدا واقعا اهمیت داد. او نمیخواست اجازه دهد چیزی باعث ترس مدلین شود! و حالا حتی نگاه عمیق و مقتدرش، چشمان سبز تیره‌اش در عین آرامش و تسلط گوشه گوشه‌ی صورت مدلین را میکاوید تا مطمئن شود که او حالش خوب است.
تابین- هی هی پس من چی!
صدای تابین باعث شد مریدا چشم از او بگیرد و به سمت دیگری بنگرد، مدلین نیز بالاجبار دستانش را از دوش او برداشت و کمی فاصله گرفت. پرنده با بدجنسی تابین را دوباره بالا میبرد! تائوس دستانش را به کمرش زده و درحال تماشای آنها می خندید! مردم درحال پایکوبی بودند، صدایشان سرسام آور بود! مرد جوان تنومندی از میان جمعیت بسمت آنها آمد، میروتاش بود، سرش را به گوش مریدا نزدیک کرد و با خنده فریاد زد- الانه که تابین خایه‌هاشو قورت بده!
خایه؟ این دیگر چه بود؟ مدلین سر بلند کرد و مثل بقیه به تقلای تابین در آسمان چشم دوخت. او که چیزی با خودش نبرده بود، خایه چه بود که او بخواهد وسط آسمان قورت بدهد؟! آیا در جیبش بود که مدلین ندید؟ یا این هم جزو رسم بود که در آسمان خایه قورت بدهند؟ یعنی اگر مریدا او را پایین نمی اورد مدلین هم باید آن بالا خایه‌های تابین را قورت میداد؟ این رسم های بیخود و مسخره دیگر چه بود؟ مگر وسط آسمان جای قورت دادن چیزی بود؟ مدلین روی زمین هم به محض غذا خوردن بالا می اورد چه رسد به اینکه آن بالا وسط وحشت و هیجان خایه‌ی تابین را قورت بدهد!
تابین- پدرررررر
داشت از آن بالا فریاد میزد!
تابین- فکر کنممم این میخواد یه غلطی بکنههههه
پرنده‌های زیادی در آسمان بودند، سایه‌ی بالهای بزرگشان مدام از بالای سرشان رد میشد، جمعیت بی وقفه درحال فریاد و سرخوشی بودند و آسمان را رصد میکردند! تااینکه ناگهان اتفاق هولناکی افتاد! پرنده تابین را درست بالای جمعیت رها کرد!!
تابین- نهههههههههههههه !!!
درحال سقوط نعره میزد! برای لحظه‌ای تمام تن مدلین یخ زده بود! نگاهش با بهت و حیرت به سقوط تابین خشک شد! با خودش گفت که حتما تابین خواهد مُرد! مردم هوار می کشیدند، همگی سرخوشانه آواز نامفهومی میخواندند! داشتند شیب تپه را بسمت پایین می دویدند، جمعیت بیشماری یکپارچه در لباس‌هایی به رنگ روشن! لحظاتی بعد برای مدلین که بالای تپه ایستاده بود قابل دیدن شد، آنها داشتند تابین را بالای دستانشان حمل میکردند و همانطور درحال پایکوبی بسمت قبیله می دویدند! آواز یکصدای هزاران حنجره از تمام دشت منعکس میشد! تابین بیچاره گرچه هنوز درحال دست و پا زدن تقلا بود ولی هیچ راه خلاصی از بستر این جمعیت غیرقابل شمارش نداشت مثل یک مورچه بود در زمین پر از چمن!
کرالن- تائوس!!
صدای تند کرالن از پشت سرشان می آمد!
کرالن- اگه دست و پاش می شکست؟!
با ناخوشنودی مقابل تائوس ایستاده بود. حالا که جمعیت دور میشدند فقط آن چند نفر بالای تپه باقی مانده بودند. آخرین پرتوهای افتاب مغرب روی امواج زیتونی گیسوان کرالن برق میزد و او با اخم چشمان سبزش را به تائوس دوخته بود!
تائوس- تابحال دست و پای هیچکس اینجوری نشکسته!
کرالن هوفی کشید و با حرص گفت- همه رو که از اون بالا پرت نمیکنن!!
تائوس خندید و شانه بالا انداخت- دست بردار زن! همش از روی شادی و صمیمیته!
کرالن چشم غره‌ای زد و از جلوی او کنار رفت، سمت دیگری ایستاد و در سکوت به سرازیر شدن جمعیت مابین چادرها زل زد! مدلین داشت نفس راحتی میکشید که از شر این اجتماع سرسام آور خلاص شده!
میروتاش‌- زنت کجاست؟
این را خطاب به نولان که هیولای کوچکش را بغل کرده بود گفت. چشمان درشت امیلیان کمی متحیر بنظر می رسید در آغوش پدرش هیچ تقلایی نمیکرد. معلوم بود دیوانگی مردم حتی او را هم غافلگیر کرده!
نولان- قاطی جمعیت! اونو که میشناسید!
درحالی که لبخند کجی بر چهره داشت سرش را به نشان تأسف به طرفین تکان داد. نولان نیز مثل مردم قبیله لباس بومی پوشیده بود. لباسی به رنگ سفید شیری منقوش به طرح‌هایی زرین از عقاب‌ها. این لباس با توجه به پوست روشن و موهای طلایی که داشت او را بسیار فریبنده نشان میداد!
نولان- حالا تهش قراره چه بلایی سر تابین بیارن؟ یک راست پرتش میکنن تو حجله؟!
موقع بیان این حرف خودش و میروتاش می خندیدند!
کرالن- سوال خوبیه
برعکس بقیه که می خندیدند کرالن با جدیت به سوی تائوس می نگریست
کرالن- اگه اشتباه نکنم داشتن یه چادر مشترک آماده میکردن
تائوس سرشانه‌هایش را بالا داد و بالحنی حق به جانب گفت- ظاهر کار باید حفظ بشه. حرفای عجیب و غریب نزنید! نکنه انتظار دارید عروس و داماد تو چادر جداگانه بخوابن؟
کرالن هوفی کشید و گفت- هیچ نسبت به این ماجرا خوشبین نیستم تائوس
میروتاش که تمام مدت لبخند کجی بر چهره داشت گفت- اما من فکر میکنم برای تابین توفیق اجباری شده!
تائوس به پسرش نگریست و یک تای ابرویش را بالا انداخت- چرا تو این توفیقو نخواستی؟
این حرف ها چه بود؟ چرا همه داشتند پوزخند میزدند؟مدلین دستپاچه شده بود! کمی بیشتر به مریدا نزدیک شدو درحالی که قلبش در سینه بی تابی میکرد اهسته پرسید- توفیق چیه؟ مربوط به منه؟
مریدا سر چرخاند و به او نگریست، نگاهشان باهم تلاقی کرد، مدلین با ناراحتی پرسید- من باید تو یه چادر دیگه بمونم؟
قبل از اینکه مریدا چیزی بگوید تائوس جواب او را داد- آره دخترم. یه مدتی قراره همخونه‌ی تابین باشی
مدلین چشم از مریدا نگرفت، خودش را به او نزدیک تر کردو بالحنی امیخته به خواهش نجوا کرد- میخوام پیش تو بمونم!
مریدا یک لحظه به او و سپس به پدرش نگریست. انگار با نگاهش از تائوس سوال میکرد، و درنهایت سرش را به نشان منفی تکان داد و رو به مدلین گفت- دست من نیست
سپس از مدلین فاصله گرفت و در کنار میروتاش و نولان از شیب تپه پایین رفت.
کرالن- قراره چی بشه؟
بعد از اینکه دید کرالن و تائوس نیز پشت سر مریدا و تابین و میروتاش راه افتاده اند، او هم با آنها همقدم شد
تائوس- قطعا پاتناس سدریک برمیگرده. اما اینبار شانسی برای بردن مدلین نداره
نمیدانست از شنیدن این خبر خوشحال است یا بخاطر ازدواج با تابین ناراحت! قلبش در سینه بی قراری میکرد و مدام با خودش کلنجار میرفت که مریدا اینجاست و همه چیز به هرحال مرتب خواهد شد پس نباید بترسد! نیمی از مسیر را که پیمودند تابین نیز سر و کله‌اش پیدا شد. بنظر می رسید که بالاخره توانسته از میان مردم فرار کند! وقتی هم که امد حسابی دلخور و شاکی بود!
کرالن- صدمه ندیدی؟!
او سرتاپای تابین را برانداز میکرد، ظاهرش که سالم بنظر می رسید فقط موهایش کمی بهم ریخته بود! همه حواسشان به تابین بود که مریدا گفت- یه سوار داره میاد
از سمت شرق حیوانی تیزپا درحال تاختن بود و مردی را روی خود حمل میکرد. اتفاقاً مستقیم نیز به سوی آنها می آمد، کمی بعد در ده قدمی‌یشان ایستاد و سوار از روی حیوان پایین آمد. مردی بود همسن و سال تائوس، مثل او محکم و جدی بنظر میرسید، البته برخلاف بقیه مردم لباس مخصوص مراسم جشن نپوشیده بود.
– از نگهبانای بخش شرقی هستم. یه کالسکه اجازه‌ی ورود میخواد
چه کسی میتوانست باشد؟ چیزی در سینه‌ی مدلین سقوط کرد! آیا سرورش سدریک بازگشته بود؟ تائوس برای لحظه‌ای متفکرانه به صورت مرد نگریست و سپس گفت- انتظار نداشتم به این زودی بیان
مرد سرش را به طرفین تکان دادو گفت- کالسکه اشرافی نیست، هیچ خدم و حشمی نداره. بهش اجازه‌ی ورود بدیم؟
تائوس جواب داد- پس احتمالا راه رو اشتباه اومده، راهنمایش کنید که برگرده
این را گفت و چرخید تا دوباره به آنها بپیوندد ولی هنوز یک قدم برنداشته بود که باره دیگر مرد گفت- تائوس
تائوس باره دیگر ایستاد و به او نگریست. مرد گفت- میگه باید تابین رو ببینه، یه زن که چندان ظاهر درستی نداره
اینبار لحن و نگاهش حالت خاصی داشت، انگار میخواست بدون حرف زدن چیزی را به تائوس بفهماند.
مریدا و میروتاش نگاه گنگی با تابین رد و بدل کردند، تائوس نیز بسوی تابین برگشت و پرسید- میشناسی؟
تابین جوابی نداد، درعوض باره دیگر به برادر و خواهرش نگریست!
کرالن- تابین؟
پدر و مادر هردو منتظر جواب درستی بودند. اما درنهایت سکوت تابین باعث شد تائوس تصمیم نهایی را بگیرد
تائوس- بیارش اینجا
نگهبان سری به نشان تایید تکان داد و به عقب برگشت. آنها تا زمانی که مرد سوار حیوانش شود و برود با نگاهشان تعقیبش میکردند و سپس تائوس نگاه معناداری به تابین انداخت:
تائوس- فقط امیدوارم گند نزده باشی

Share:

نظرات

۳ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها