در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین / جلد هفتم – پارت ۷۹ تا ۸۵

صورت و گریبان او رنگ گندمگون گرمی داشت، نه به روشنی کرالن و مرد جوان، و نه به تیرگی تائوس و باقی مردم قبیله. چشم‌های قهوه‌ای اش زلال بود از میان مژگان بلند پرپشتش خودنمایی میکرد، همچنین بینی و گونه‌هایش میزبان خال‌های بسیار ریز و کمرنگ بیشماری بود که مدلین برای اولین بار در صورت کسی میدید. اما لب‌ و دهانش بیشتر از بقیه‌ی اعضا صورتش خودنمایی میکرد، لب‌های نرم و اَبری که کلفت بودند و وقتی پیوسته لبخند میزد ردیف دندان‌های سفیدش را به نمایش میگذاشتند. تمام حرکات و رفتارهایش ظرافت زنانه داشت اما آنچه در چشم مدلین جلب توجه میکرد این بود که او بسیار مسلط و پر از اعتماد بنفس بود! حتی با وجودی که بدنش مثل مریدا قوی بنظر نمی رسید، اخم نداشت و لباس‌هایش مثل کرالن مردانه نبود، با وجودی که اثری از خصوصیات مردانه در او دیده نمیشد او در نگاهش و رفتارش کمترین ضعف و دلواپسی نداشت. با صدایی مِه‌آلود و لحنی لطیف بی پروا میخندید، با تائوس شوخی میکرد، زبانش نمی گرفت، من و من نمیکرد، همه‌ی اینها از چشم مدلین جالب بود. ظاهر او مثل مدلین ظرافت زنانه داشت، همانطور که به او یاد دادند مراقب حرکات دستش و حرف زدنش باشد. او هیچ نشانی از قدرت مردها در ظاهر خود نداشت. بلکه در قالب یک زن، کاملا جسور و بی‌پروا بنظر می رسید.
مرد جوان- اون خانوم، عضو جدید خانواده‌ست؟
آنقدر به تک تک حرکات زن جوان زل زده بود که اصلا متوجه نشد شخص دیگری حواسش به اوست!
تائوس- بله. یجوری بی سر و صداست که آدم یادش میره معرفیش کنه
حالا هرچهار نفرشان داشتند به او می نگریستند و به همین خاطر معذب شد! چشم از آنها گرفت، بر موهای نامرتب خودش دست کشید، متوجه شده بود مرد جوان بسوی او می اید. یک مرد قد بلند برازنده بود که که موهایش مثل ابریشم طلایی سرشانه‌های کت مجللش برق میزد. از کنار آتش رد شد و وقتی به یک قدمی جایی که مدلین نشسته بود رسید آرام بسویش خم شد. عطر جدیدی با خودش اورده بود، عطری خنک و گَس!
– چه خانوم زیبایی
مقابل او زانو زده و نگاهش میکرد، صدایش محکم بود اما لحنی صمیمی و اغواگر داشت! چشمان سبزش مهربان و درعین حال نگاهی زیرک داشت. به مدلین گفته بود زیبا، درصورتیکه چشمان او کبود، موهایش شلخته و صورتش را نیز از اول صبح نشسته بود! زن جوان نیز بسوی آنها می آمد، بازهم توجه مدلین به او جلب شد، کنجکاو و بانشاط بنظر می رسید، فارغ از غم و دل مشغولی‌هایی که او حتی در کنج نگاه مریدا و کرالن میدید.
– سلام. اسم من سامیکاست
خم شد و درست کنار مرد جوان زانو زد. موهای خرمایی‌ تابدارش سُر خورد و جلو امد، قاب زیبایی دوطرف لبخند بی‌پروایش کشید
– میتونی بهم بگی میکا
دست راستش را جلو آورده بود تا دست مدلین را بفشارد. مدلین به دست او چشم دوخت ولی هیچ حرکتی نکرد، هربار با چنین آدم های آزاد و مسلطی مواجه میشد خودش را گم میکرد!
– عزیزم، فکر کنم ازت خوشش نیومد
این را مرد جوان با بدجنسی به سامیکا گفت!
سامیکا- از تو هم خوشش نیومد!
داشت دستش را عقب میبرد.
– نگاهش اینو نمیگه!
سامیکا را اذیت میکرد. بعد هم دوباره به مدلین رو کرد و گفت- من نولان هستم، اسم شما چیه؟
اگر جواب این را هم نمیداد خیلی بد میشد، به همین خاطر آهسته نجوا کرد- مدلین
لبخند نولان کمی پررنگ‌تر شد، نگاهش مهربان بود
نولان- چه اسم زیبایی، درست مثل چشمات
مدلین خجالت کشید، سرش را کمی پایین گرفت
مدلین- ممنون سرورم
چند لحظه ای در سکوت گذشت تااینکه سامیکا گفت-رنگ و روش پریده
تائوس از آنطرف جواب داد- دو سه روزه که چیزی نخورده. هنوز نتونسته با این تغییر ناگهانی زندگیش کنار بیاد خیلی مضطربه
کرالن- آه!!
صدایش توجه همه را جلب کرد، درواقع برای یک لحظه چیزی شبیه به صدای یک سیلی کوچک به گوش رسید و باعث شد همه بسمت او برگردند!
کرالن- پسرم! این کار بدیه!!
چشمان مدلین در حدقه گرد شد! مطمئن بود آن آدم کوچک بدجنس به کرالن سیلی زده از دستش که در هوا بود میشد فهمید!
سامیکا- اِمیل!!
از جایش بلند شد و با عجله و بداخلاقی بسمت انها رفت. تائوس و کرالن می خندیدند!
سامیکا- تو پادشاهو زدی بچه!
امیلیان را از کرالن گرفت و با شرمساری گفت- واقعا عذرمیخوام!
کرالن ناراحت نشده بود، او داشت لبخند میزد و به سامیکا گفت- وقتی بچه بودین تو همیشه بقیه رو میزدی. یادمه تابین همش ازت فرار میکرد
نولان درحالی که از مقابل مدلین برمیخواست گفت- من که گفتم به مادرش رفته!
مدلین با بدبینی به امیلیان نگاه میکرد. بنظر او این موجودات کوچک مرموز و بدجنس بودند، هرکاری هم که میکردند بخاطر کوچک بودنشان هیچکس آنها را تنبیه نمیکرد! درصورتیکه مدلین همیشه در زندگی بخاطر هر اشتباه کوچکی بشدت تنبیه میشد!
سامیکا گفت دلش برای دوستانش تنگ شده و میخواهد با آنها در دشت اسب سواری کند. کرالن و او بسمت خروجی می رفتند و باهم صحبت میکردند
کرالن- همش به مریدا میگم که باید بیشتر از اینا با پسر خونده‌ش وقت بگذرونه اما گوشش بدهکار نیست
سامیکا- اتفاقا میخواستم در اینباره باهاش حرف بزنم
پس آنها نزد مریدای او می رفتند، موجود بدجنسشان را هم با خودشان میبردند، مبادا که به مریدا هم سیلی میزد! چشمان مدلین تا لحظه‌ی اخر در تعقیب آنها بود، برای اولین بار دلش میخواست از این پناهگاه بیرون برود و دنبال مریدا بگردد، ببیند او کجاست، چکار میکند!
تائوس- بنظر میرسه بالاخره تونستی یکم بخوری
او و نولان کنار هم ایستاده بودند، تائوس به لیوان خالی شیرعسل که کنار مدلین بود اشاره میکرد
مدلین- مریدا ازم خواست بخورم
تائوس به او لبخند زد و گفت- بلند شو بریم بیرون، یکم قدم بزنیم
از این پیشنهاد استقبال کرد! درواقع با عجله و دستپاچگی سعی کرد برخیزد به همین خاطر کم مانده بود پتو زیر پایش گیر کرده و او را بیندازد، بااینحال نولان که به او نزدیک بود به موقع بازویش را گرفت و نگاهش داشت. برای یک لحظه ناخوداگاه بازوی مدلین را در مشت دستش فشرد تا مانع افتادنش شود، دستش بسیار قوی بود! حتی بازوی او را کمی درد آورد! مدلین به محض اینکه تعادلش را حفظ کرد خودش را کمی عقب کشید، از اینکه توسط مردها لمس شود متنفر بود!
تائوس- میبینی؟
او لبخند برلب به نولان که از واکنش مدلین کمی شوکه شده بود می نگریست
تائوس- تعجب نکن، اون فکر میکنه ما هیولاییم
نولان به تائوس نگریست و خنده اش گرفت، سپس گفت- دست کم این بازمانده‌ی زناییه که از مردا حساب میبردن. باید خوشبینانه بهش نگاه کرد
تائوس مشت صمیمانه‌ای به بازوی او زد و چیزهایی باهم پچ پچ کردند که مدلین نفهمید. برای خروج منتظر مدلین ماندند، تائوس چادر را کنار زد تا او و نولان خارج شوند. دیگر خبری از مِه نبود، آفتاب چتر افکنده بود و مردم درحال فعالیت بودند. در اولین قدم هایی که بین مردم برداشتند نسیم موهای آشفته‌ی مدلین را از قبل هم شلخته تر کرد! کمی پیش خودش خجالت کشید، کاش آنها را مرتب میکرد، حالا سعی داشت با دست‌هایش آنها را عقب بزند و پشت گوشش بفرستد
نولان- خب تو اولین زنی نیستی که به موهاش شونه نمیزنه
او کنار مدلین قدم میزد، تائوس از آنها جلوتر بود و راهنماییشان میکرد
نولان- زن منم ذاتاً با مرتب کردن موهاش مشکل داره
آنها بسمت چمنزار پهناوری میرفتند که در آن جمعیت سرسام آوری از مردم درحال پراکنده شدن بودند!
نولان- درواقع گاهی فکر میکنم ترجیح میده کچل باشه تااینکه موهاشو مرتب کنه
لباس آبی روشن سامیکا از دور جلب توجه میکرد، مدلین او را دید که همراه کرالن جلوی مریدا و تابین و میروتاش ایستاده بودند. او هم درست مثل مدلین تلاش میکرد که پراکنده شدن موهایش را کنترل کند!
نولان- البته خوش شانسیم اینجاست که با موهای شلخته هم قشنگه!
این را گفت و خندید. حواس مدلین به مریدا بود، کرالن امیلیان را از مادرش گرفت و خواست مریدا بدهد ولی او نپذیرفت! همین باعث شد سامیکا قهقهه بزند و ضربه‌ی آرامی هم حواله‌ی بازوی مریدا کند. مدلین حس میکرد چیزی در سازوکار عدالت دنیا ایراد دارد. عصبی و دلخور شده بود، شاید هم همه اش حسادت بود! از اینکه میدید سامیکا دستش را دور گردن مریدا می اندازد، آزادانه میخندد و با او صمیمی ست ناراحت بود. مریدا هم اگرچه قهقهه نمیزد و هنوز جدیت خود را حفظ کرده بود ولی از نگاهش و لبخند رامش میشد فهمید که سامیکا را دوست خود میداند و برایش ارزش قائل است. فاصله را طی کردند و به آنها رسیدند، گرد هم ایستادند، مدلین برای لحظات طولانی به رفتاری که سامیکا نسبت به مریدا داشت زل زده بود تااینکه سنگینی نگاه تابین را بر خودش حس کرد، بی اراده سوی او نگریست، تابین از شال گردن گرفته تا کت و دستکش همه جوره خودش را پوشانده بود! آنلحظه نگاهشان باهم تلاقی کرد و سپس تابین گفت:
تابین- وِواسش کَبه..
او جوری شال پشمی را دور گردن و بینی خود پیچیده بود که حتی نمی توانست حرف بزند! مدلین از خودش می پرسید چگونه مرد گنده‌ای چون او با وجود چنین بدن ورزیده‌ای اینقدر سرمایی‌ست! او همیشه فکر میکرد سرما فقط نقطه ضعف خودش است و دیگران مشکلی با آن ندارند!
نولان کمانی به اَبرو دادو رو به تابین گفت- درعوض لباس تو زیادیه، لااقل کتت رو بده به زنت!
این دیگر چه حرفی بود، باعث شد بقیه لب بگزند و سعی کنند لبخندشان را پنهان کنند. حتی مریدا هم پوزخند زد و قلب مدلین از این بابت شکست!
تابین- بُزخدف دَگو!
او چشم غره‌ی غلیظی به نولان زد! سامیکا که هنوز لبخند پررنگی بر چهره داشت دستانش را کمی بالا آورد و همانطورکه کت آبی رنگ روی لباسش را در می آورد گفت:
سامیکا- بیا مدلین. من سردم نیست
کت او آنقدر خوش دوخت و ظریف بود که تا همان لحظه هم مدلین فکر نمیکرد جدا از لباسش باشد. وقتی آن را درآورد معلوم شد که درواقع آستین لباسش کوتاه است و حالا بازوهای گندمگونش پدیدار شده بود. مدلین دست او را کوتاه نکرد و کت را گرفت، اما از انجایی که همه داشتند نگاهش میکردند کمی معذب شد و زیر لب گفت- ممنون
موقعی که کت را می پوشید هم به او نگاه میکردند، شاید هم خیالاتی شده بود اما در هر صورت دستپاچه شد!
میروتاش- های بچه!!..
امیلیان خودش را از آغوش کرالن آویزان کرده و داشت موهای بلند میروتاش را چنگ میزد!
میروتاش- پوست سرمو کندی!!
صورت میروتاش از درد چین خورد و کرالن هم کمی فاصله گرفت ولی امیلیان موهای او را رها نمیکرد! همانموقع مریدا هوفی کشید و درحالی که دستانش را بسمت امیلیان دراز میکرد با حرص گفت- این بچه هیچ تربیت نشده، بده به من
میخواست او را از کرالن بگیرد!
مریدا- مادرخونده باید نقشی توی تربیتش ایفا کنه
همانموقع فوراً نولان پادرمیانی کرد و درحالی که باعجله فرزندش را کرالن میگرفت تا بدست مریدا نیفتد گفت- آاا…هی رفیق زحمت نکش من هستم. پسرمو بدید سرورم..
بدون اینکه تندخویی کند مشت های کوچک امیلیان را از دور موهای میروتاش باز کرد و وروجک بدجنس خودش را تحویل گرفت
نولان- از لطفتون ممنون، خودم نگهش میدارم
بعد بوسه‌ای روی موهای کم پشت طلایی‌ای بچه زد و از میروتاش فاصله گرفت تا امیلیان نتواند موهایش را چنگ بزند!
میروتاش- چرا این بچه اینقدر پرخاشگری میکنه؟!
این را درحالی که سر خودش را با دست میمالید با تعجب و کلافگی پرسید!
مریدا سرتکان داد و پوزخند کمرنگی زد- مادرشو یادت رفته؟ همش مارو میزد
سامیکا به حرف او خندید. معلوم بود خودش هم میداند که این اخلاق امیلیان شبیه اوست! درحالی که بنظر میرسید برادران و مریدا کاملا شاکی باشند کرالن و تائوس نگاهی باهم رد و بدل کردند و لبخند زدند، سپس کرالن گفت- هرکدوم از بچه ها خلاصه به یه شکلی انرژی و هیجانشون رو تخلیه میکنن، بعضیاشونم همچین عادتایی دارن. کم کم درست میشه، اون فقط میخواد بازی کنه وگرنه پرخاشگری درکار نیست از خنده‌های شیرینش معلومه
به امیلیان نگاه کرد و لبخندش پررنگ تر شد چراکه او انگشتان کوچکش را به دهان پدرش فرو برده و لبش را بسمت پایین میکشید! وقتی هم که صورت نولان درهم میرفت امیلیان ذوق زده میشد و میخندید!
کرالن- هرچند رفتارش نادرسته شما باید مدام بهش گوشزد کنید وگرنه در اینده بقیه‌ی بچه‌ها ازش فراری میشن
دقایق بعدی درحالی گذشت که مریدا پیوسته درحال بحث و جدل با نولان بود. به اعتقاد او امیلیان بی‌نهایت بچه‌ی بی ادب و غیرقابل تحملی بود اما نولان سعی داشت با یاداوری خرابکاری هایی که خوده مریدا در کودکی انجام میداد روی شیطنت های پسرش سرپوش بگذارد! این جدل همچنان ادامه داشت تااینکه بقیه کلافه شدند و هرکدام به نوعی سر کردند از آنجا فرار کنند!
سامیکا- بریم اسب سواری
این را با اشتیاق خطاب به برادران گفت! میروتاش لبخندی به پهنای صورتش زد و چال‌های دوست داشتنی زیر گونه‌اش پیدا شد!
میروتاش- البته!
سه نفری در کنار هم راه افتادند، سامیکا بدون اینکه به عقب نگاه کند گفت- مریدا من یه دست از لباساتو قرض میگیرم! با دامن سخته!
تنها چند لحظه طول کشید تا دو نفر از زنان قبیله سراغ کرالن بیایند!
– آلن؟ یه لحظه میای؟
او نیز با کمال میل همراه زنان رفت! پیش از اینکه مریدا و نولان بحثشان را از سر بگیرند تائوس گفت- منم باید برم یه سری به نقل و انتقالات انبار آذوقه بزنم
نولان پرسید- اوضاع انبار زمستونه چطوره؟
تائوس فوراً گفت- عالی! میخوای ببینیش؟
بنظر می رسید میخواهد نولان را از مریدا دور کند تا بحث خاتمه پیدا کند!
نولان- درواقع میخواستم در اینباره ازتون مشورت بخوام
و بعد درحالی که رویش به تائوس بود قدمی سوی مریدا برداشت
نولان- مریدا، بچه رو نگه میداری؟
مریدا هوفی کشید، مایل به اینکار نبود ولی روی دوستش را زمین نینداخت. نولان درحالی که با احتیاط پسرش را دست او می سپرد گفت- لطفاً روش دست بلند نکن رفیق! من زود برمیگردم
به این ترتیب او هم همراه تائوس رفت تا مدلین و مریدا باهم تنها بمانند، غافلگیر شده بود! وقتی از چادر بیرون می امد انتظارش را نداشت مجالی شود او با مریدا تنها بماند! البته تنهای تنها که نه، یک نیم وجبی بدجنس هم درمیانشان بود! مدلین برای اینکه حرف بزند کمی معذب بود چرا که فکر میکرد حرفهایش از نظر مریدا ساده و احمقانه بیاید، به همین خاطر در سکوت کنار او قدم میزدو هراز گاهی هم از گوشه ی چشم به امیل نگاه میکرد. با ان موهای طلایی و لپ های تپل صورتی و آن چشمان درشت براق چه چهره ی معصومی داشت! انوقت چگونه میتوانست انقدر بدجنس شود که دیگران را بزند؟!
مریدا- میخوای تو بغلش کنی؟
هیولای کوچک را بسمت مدلین گرفت، میخواست از شر بچه خلاص شود!
مدلین- اوه! نه!
حتی یک قدم عقب رفت! هول شد! هیچ دلش نمیخواست توسط امیلیان چنگ گرفته شود! یا اگر او انگشتانش را در چشمان مدلین فرو میکرد چه؟!
مریدا- خیله خب… خودم نگهش میدارم
این را با نارضایتی گفت. امیلیان چشمان سبز درشتش را با کنجکاوی به مدلین دوخته بود، انگار داشت طعمه‌ی جدیدش را بررسی میکرد! مدلین با خودش میگفت این انسان‌های کوچک از بزرگترها هم خطرناک ترند! اگر بزرگترها آسیبی به کسی میزدند کسانی بودند که انها را بازخواست کنند ولی این نیم وجبی ها هربلایی هم سر دیگران می اوردند هیچکس بازخواستشان نمیکرد!
مریدا- این پسرخونده‌ی منه. اِمیلیان
درحالی که سعی داشت شیطنت های بچه را کنترل کند با بی‌میلی توضیح میداد، کاملا پیدا بود اصلا دلش نمیخواسته نسبتی با بچه داشته باشد!
مریدا- پدرش لُرد سرشناس منطقه‌ی رایولاست، مادرش سرپرست بزرگترین بنیاد خیریه‌ی کشور. اجداد این وروجک از چند نسل قبل جزو اشراف‌ زاده‌های کشور بودن، بعدها هم قراره جانشین من بشه. نسبت خونی دوری باهم داریم
حالا امیلیان داشت با دستان کوچکش روی صورت مریدا میزد و با آوازی نامفهوم ضرب میگرفت!
مریدا- اجدادش اونقدر خوش‌نام هستن.. که کسی تصورشو نمیکنه یه توله‌ی بی نزاکت مثل این ازشون بدنیا اومده باشه
مدلین میدید که مریدا چقدر کلافه شده! مدتی طولانی گذشت، چیزی بیشتر از یک ساعت، مریدا به بسمت چمن زار رفت و مدلین هم از او تبعیت کرد. همین که کنار مریدا قدم میزد برایش ارامش بخش ترین حس عالم بود ولی از اینکه میدید امیلیان او را خسته کرده و کاری از مدلین برنمی آید ناراحت بود. حتی یکبار مریدا اورا روی چمن ها گذاشت تا شاید کمی برای خودش معطل شود ولی او بلافاصله با پاهای کوچکش شروع کرد با نهایت سرعت دویدن و چیزی نماند بود روی چند سنگ زمین بخوردو اسیب ببیند. از انجایی که امانت نولان و سامیکا بود مریدا دوباره امیلیان را روی دستانش گرفت و دیگر پایین نگزاشت.
پس از مدتی سه سوار از انتهای دشت بسمتشان تاختند! تابین و میروتاش و سامیکا هرکدام روی یکی از آن حیوانات بزرگ چهارپا نشسته بودند! آیا نمی ترسیدند زمین بخورند یااینکه حیوان گازشان بگیرد؟! سامیکا جلوتر از بقیه می تاخت، قهقهه میزد و موهایش در هوا پراکنده بود، هرازگاهی پسرها از او سبقت می گرفتند و سامیکا باز سعی میکرد از آنها جلو بیفتد، مثل اینکه باهم رقابت داشتند. بالاخره وقتی راضی شدند نزدیکی آنها توقف کنند هرسه روی حیوانات بزرگشان نفس نفس میزدند! سامیکا پیراهن و شلوار پوشیده بود، یک دست از لباس‌های مریدا را. حیوانات خرناس میکشیدند، مدلین از تماشایشان کمی ترسید و پشت سر مریدا ایستاد!
مریدا- قصد نداری بچه‌ت رو تحویل بگیری؟
این را با کلافگی گفت اما سامیکا که بنظر میرسید از قبل انتظار چنین حرفی را داشت با نشاط و بی خیالی جواب داد:
سامیکا- آه مریدا این بچه در اینده بیشتر از اینکه بدرد من بخوره قراره در خدمت تو باشه!
سپس شانه‌هایش را کمی بالا داد و بالحنی حق به جانب اضافه کرد:
سامیکا- اونوقت عدالته که تموم زحمتش رو من بکشم ولی سودش برای تو باشه؟!
مریدا چشم غره‌ای زد و هوف بلندی کشید!
مریدا- پناه بر خدا!
میروتاش که بنظر می رسید از کلافگی مریدا خشنود نیست گفت- هی خواهر، پدرش رو اونطرف دیدم داره میاد سراغ بچه
مریدا به آنها پشت کرد و درحالی که به مسیر دیگری میرفت غرغرکنان گفت- خداروشکر
سامیکا از پشت سرشان داد زد- باور کن دستور پادشاه بود، ایشون گفتن تو باید بیشتر از اینا با پسرخونده ت وقت بگذرونیییی..
نماند که به توضیح سامیکا گوش دهد، عصبی بنظر میرسید و مدلین از این بابت ناراحت شد. از گوشه‌ی چشم به نیمرخ مریدا نگاه میکرد، حس میکرد که او دائم درحال کلنجار رفتن با خودش و خودخوری‌ست ولی هیچ چیز را بیان نمیکند
مدلین-..خسته شدی؟
این را اهسته گفت ولی میدانست که مریدا شنیده، او بدون اینکه به مدلین بنگرد گفت- از مصلحت خواهی مسخره‌شون خسته م
مدلین چندان مفهوم حرف مریدا را نفهمید ولی با وجود حالی که او داشت صلاح نمیدانست چیز اضافه‌ای بپرسد، درعوض دلش میخواست کمکی بکند که حال او بهتر شود.
مدلین-..میخوام کمکت کنم..
با تردید به بچه نگاه میکرد
مدلین-…ولی نمیدونم چجوری نگهش دارم
نگران بود که نتواند او را کنترل کند و عاقبت بچه را پایین بیندازد! مریدا همانطور که صورتش را از شر دست و پا زدن های بچه عقب میکشید با اخم گفت- حق داری، این تخم سگو نمیشه کنترل کرد
تخم سگ؟ این دیگر چه معنایی داشت؟ مدلین قبلا تخم خورده بود ولی آنها تخم حیوانی به نام مرغ بودند! آیا سگ هم تخم میگذاشت؟ سگ چگونه موجودی بود؟ امیلیان چگونه میتوانست تخم سگ باشد؟
مدلین- تخم سگ؟
این را بی اراده نجوا کرد، دلش میخواست مریدا حوصله میکرد و توضیح بیشتری میداد ولی او واقعا عصبی بود
مریدا- آره. یه تخم سگ تمام عیار!
دیگر چیزی نمانده بود که امیلیان گریه کند، حتی او هم کلافه شده بود!
نولان- مریدا
هردو نفرشان ایستادند و به پشت سر نگریستند، نولان و تائوس به سمتشان می آمدند، فقط چند قدم فاصله داشتند
نولان- عذرمیخوام که دیر شد، بده به من
مریدا با کمال میل قدمی سوی او برداشت و غرغر کنان گفت- عذرخواهیت رو ابداً باور نمیکنم نولان
نولان حرف او را نشنیده گرفت و بچه را با اشتیاق تحویل گرفت، به رویش خندید و با لحنی پر محبت گفت- پسرِ بابا!
امیلیان به پهنای صورتش لبخند زد و گفت- لولان!
لحن معصومش باعث شد نولان او را به خودش بفشارد و بخندد. او چقدر این هیولای کوچک را دوست داشت!
مریدا- اگه حضرات اجازه بدن مرخص میشم!
با حالتی تصنعی و کنایه آمیز سوی نولان و تائوس سر خم کرد و سپس قدم به عقب برداشت! زودتر از آنکه مدلین برای همراهی‌اش اجازه بخواهد رفت! آنقدر هم بدخلق شده بود که مدلین ترسید سرخود دنبالش برود و او را عصبی کند!
تائوس- دخترم؟ حالت بهتره؟
مدلین هنوز با چشمانش دور شدن مریدا را تعقیب میکرد- بله
تائوس- چیزی شده؟
مدلین بسوی او برگشت، انگار چیز گنگی در نگاه مدلین بود که آنها متوجه‌ش شده بودند
مدلین- نه
نگاهش را دزدید و موهایش را با خجالت پشت گوشش فرستاد. لبخند مهربان و نگاه اطمینان بخش تائوس او را دو دل کرده بود، اما درنهایت جرأت کرد و دوباره به آنها نگریست
مدلین- ببخشید…تخم سگ یعنی چی؟
لبخند تائوس کم کم محو شد. هم او هم نولان به مدلین زل زده بودند. چه شد؟ مگر خود آنها مدام تاکید نمیکردند اگر سوالی دارد باید بپرسد؟ عاقبت هم نولان به تائوس نگریست و گفت- شرط میبندم که اون به بچه‌ی من گفته تخم سگ
نولان- شرط میبندم به بچه ی من گفته تخم سگ!
تائوس از جواب دادن تفره رفت. صدایش را صاف کرد و جوری که انگار حرفهای انها را اصا نشنیده رو به مدلین گفت- خیله خب دخترم، فکر میکنم بهتره تو برگردی به چادر و کم کم برای مراسم حاضر بشی
مدلین گیج و گنگ به او خیره ماندو سپس گفت- چجوری…اماده بشم؟..من نمیدونم…
تائوس جواب داد- نگران نباش من مریدارو میفرستم که کنارت باشه
بعد دوباره به او لبخند زد و خیلی زود با اشاره ی دست راهی‌اش کرد. ایا او حرف بدی زده بود که آن سوال را پرسید؟! پس چرا عاقبت کسی به او نگفت سگ چگونه میتواند تخم بگذارد و این تخم چگونه می تواند تبدیل به امیلیان شود؟ به هر حال او چیزی اضافه تری نگفت و بی سرصدا به چادر برگشت، هیچکس انجا نبود آتش هم داشت خاموش می شد ولی مریدا خیلی زود امد، یک عالم وسیله با خودش اورده بود انقدر که در دستهایش جا نمیشد. بیشترشان هم لباس های پشمی کلفت بودند، مدلین حدس زد که انها را برای او اورده چرا که خودش ادم گرمایی بودو اینهمه لباس نمیپوشید.
مریدا- اینارو بپوش
لباس ها را روی رخت خوابها انداخت و نفسی گرفت.
مریدا- اونقدری کلفت هست که تا شب سردت نشه
مریدا انها را با شلختگی روی تشک انداخته بود. رنگشان سفید شیری بود. زیبا بودند ولی با لباس هایی که مدلین تاکنون میپوشید خیلی فرق داشتند حتی یک شلوار هم بینشان بود! او تاکنون شلوار نپوشیده بود!همانطور با تردید به لباس ها نگاه میکرد که مریدا گفت:
– قطعا خودت میتونی لباستو عوض کنی درسته؟
مدلین به او نگریست، داشت مقابل اتش زانو میزد. گرچه عصبی نبود ولی بنظر نمی رسید از اینکه آنجاست خوشحال باشد.
مدلین به ناچار گفت- بله. فقط اینارو …
به پشت چرخید تا بندهای پشت کمر لباسش را نشان دهد
مدلین – اینارو نمیتونم باز کنم
مریدا تکه چوبی را که در دست داشت درون اتش انداخت و سپس برخاست، به سوی مدلین امد، او همانطور به پشت ایستادو موقعی که دستان مریدا گرم باز کردن بندهای پشت لباسش بود تپش قلبش به هزار رسیده بود! مدلین هفده سال را در عمارت مردگان گذرانده بودو بدنش در انجا دائما توسط مربی ها برسی میشد. البته او همیشه از برهنه شدن مقابل مربی هایش ناراحت میشد ولی این ناراحتی کم کم برایش تبدیل به عادت شده بود. فکر اینکه بدنش توسط مریدا برسی شود و به بیان ساده تر، نگاه مریدا به بدن او مثل نگاه مربی ها باشد آزارش میداد. درست مثل قبل که هیچ ارزشی نداشت، حریم خصوصی‌اش هیچ احترامی نداشت، فقط یک جسم بود که باید تغذیه میشد. نمیخواست اینها تکرار شود آنهم توسط شخصی که حالا تبدیل به مهم ترین اتفاق تمام عمرش شده بود.
مریدا- یچیزی رو نمیفهمم
وقتی حرف زد نفس گرمش به پشت گردن او خوردو مو به تنش راست کرد! هنوز درحال کشیدن بندها و باز کردنشان بود
مریدا- تو چند روزه اینجایی ولی اصلا دسشویی نرفتی
انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشت و کمی خجالت کشید اما چون مریدا منتظر پاسخ بود گفت- من که هیچی نخوردم…
مریدا بعضی از بندها را محکم میکشیدو مدلین کمی تکان میخورد. آن لحظه کم مانده بود از پشت به سینه‌ی مریدا بخورد!
مریدا- تا چیزی نخوری دسشویی نمیری؟ پس اینجوری هستی
لباسش دو تکه و قسمت بالا از دامن جدا بود. بعد از باز شدن بندها تنگی و سفتی لباس از میان رفت و تنش راحت و شل شد. خجالت میکشید به پشت سرش و مریدا نگاه کند، بدون اینکه سوی او برگردد آرام آرام آستین‌هایش را از سرشانه بسمت پایین سر داد، پوست روشن و لطیفش پیدا شد، لباس را که پایین انداخت قبل از اینکه برگردد سینه‌هایش را میان دستانش پنهان کرد، یاد حرف کرالن افتاده بود که آنروز به بزرگی سینه‌هایش اشاره کرد، از خودش خجالت کشید، حق با کرالن بود او حتی نمی‌توانست این سینه‌ها را در دستانش پنهان کند
مریدا- مشکلی پیش اومده؟
از آنجایی که برای مدت طولانی همانطور پشت کرده ایستاده بود مریدا این را پرسید
مدلین-..نه
عاقبت مجبور شد برگردد. ابتدا جرأت نمیکرد سرش را بلند کند خجالت میکشید با مریدا مواجه شود، تپش قلبش بسیار تند بود، فکر میکرد مریدا حتما به سینه‌های سفید درشتی که او سعی دارد بین انگشتان دستش بفشارد خیره شده، اما کم کم متوجه شد که اوضاع جوره دیگری ست. مریدا برگشته بود پای آتش، زانو زده بود و با چوب و هیمه ور می رفت، اصلا کمترین توجهی بسمت او نداشت. مثل همیشه آرام و باوقار بود، درحالی که به گرم کردن چادر بخاطر سرمایی بودن مدلین اهمیت میداد اما چشمانش را از زل زدن به بدن برهنه‌ی او محفوظ نگاه داشته بود. درواقع این اولین بار بود که او برهنه میشد و کسی نگاهش نمیکرد! شاید هم فهمیده بود مدلین معذب است برای همین مراعات میکرد، چه منش و وقاری داشت، قلب او را برد!
مدتی همانطور با تردید و احساسات دوگانه مریدا را می پایید تااینکه مطمئن شود او اصلا نگاهش نمیکند، بعد بسوی لباس‌ها خم شد، چند تکه بودند شامل لباس زیر که پارچه‌ای بسیار لطیف داشت، شلوار، روپوش بلند، چکمه و پالتو پوست. بزرگترین خوبی‌یشان نیز این بود بند و لایه‌های فراوان نداشتند مدلین توانست بی دردسر آنها را بپوشد بااینحال وقتی به شلوار رسید کمی دو دل شد. از اینکه پاهایش زیر دامن نباشد خجالت میکشید، هرچند روپوشی داشت که تا روی زانو می رسید اما بازهم این سبک لباس پوشیدن برایش غریبه بود
مدلین- حتماً…باید شلوار بپوشم؟
بعد از دقایقی طولانی بالاخره زمانی که خوده مدلین اجازه داد مریدا برگشت و نگاهش کرد
مریدا- مجبور نیستی، اگه ناراحتت میکنه یچیز دیگه میارم. این سبک لباس پوشیدن مخصوص زنای میروتاش، من اینارو به دامن بلند ترجیح میدم، دست و پا گیر نیستن
حالا که او این لباس ها را قبول داشت پس مدلین همین را میپوشید. دامنش را هم در اورد و شلوار را پوشید. دو طرف روپوش از زانو بسمت بالا باز میشد، رانهایش را که درشلوار سفیدی بودند نشان میداد. ران‌ها و برجستگی باسنش به نمایش گذاشته شده بود خصوصا با وجود باریک بودنش کمرش. روی سینه‌ها و سرشانه‌هایش طرح‌های طلایی رنگ از پرندگان دوخته شده بود، این طرح ها با ظرافت روی چکمه‌های بلندش نیز دیده میشدند
– مریدا؟
صدای زنی از بیرون می آمد، مریدا اجازه‌ی ورود داد، دونفر وارد شدند که یکی با خودش سبد غذا آورده بود. برعکس مریدا که کاملا نسبت به ظاهر مدلین بی تفاوت بود آن دو با اشتیاق به او نزدیک شدند و لباس‌هایش را برانداز کردند، بنظر می رسید خوششان آمده، نگاهشان تحسین امیز بود. یک نفرشان با کمال بی ادبی به سینه و پایین تنه‌ی مدلین اشاره کرد و گفت- خیلی تو چشمه نه؟
این را گفت و خندید، زن دومی که همراهش بود جواب داد- خیاط اندازه‌هاشو نداره، شاید بهتر بود اینجاهاش یکم بازتر دوخته بشه
درحالی که آن دو درباره‌ی درشت بودن ران‌ها و سینه‌هایش حرف میزدند و مدام مدلین را بیشتر از قبل معذب میکردند مریدا گفت- اینجوری بهش زل نزنید، خجالت میکشه
او کمی دوتر درحال بیرون اوردن نهار از سبد و چیدنش در جای مناسبی بود. حتی به مدلین نگاه هم نمیکرد اما فهمیده بود چه حالی دارد، با تذکری که داد آن دو زن هم از مدلین فاصله گرفتند و سرگرم گفت و گو با مریدا شدند، مدتی بعد هم از آنجا رفتند
مریدا- مامان بهم سفارش کرد ازت بخوام یچیزی بخوری که رمق سرپا ایستادن داشته باشی
غذاهای زیادی آنجا چیده بود.
مریدا- اما اگه دلت نمیخواد نخور
سربلند کرد و به چشم‌های مدلین نگریست.
مریدا- اینکه وسط مراسم بالا بیاری جالب نیست
او میدانست که مدلین چقدر نسبت به این ازدواج حس بدی دارد، این را هم کاملا درک کرده بود که اگر مضطرب باشد بالا می آورد
مریدا- یکم دیگه اونا میان و گوشه‌ی چشمت یه طرح میکشن. بعدش دیگه آماده‌ی مراسمی

Share:

نظرات

۵ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها