در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه شیاطین – جلد هفتم / پارت ۷۴ تا ۷۸

قبیله هنوز سوت کور بود، وقتی به چادر رسیدند در مسیر با کسی برخورد نکردند، مریدا همانطور که او را حمل میکرد با آرنجش لبه‌ی چادر را کنار زد و سپس وارد شدند. از سردی فضا معلوم بود که آتش خاموش شده. مریدا او را بسمت تشک برد و آرام خم شد، ماتم گرفت که قرار است از تن مریدا جدا شود، او این گرما را میخواست نه آتش را. بالاخره مدلین را روی تشک نشاند، جلویش بر یک زانو نشست و پتوی پشمی را روی پاهایش کشید، سپس نگاهش کرد، به چشمان تابه تایش که بخاطر گریه‌ی دقایقی پیش کمی ملتهب بود. بعد هم بدون اینکه چیزی بگوید برخاست بسمت آتش رفت، چوب های جدیدی درونش گذاشت، کمی آن را باد زد تا شعله‌ها باره دیگر قوت بگیرند و افروخته شوند. مدلین نشسته بود در سکوت تماشایش میکرد، بوی تن او هنوز زیر مشامش بود، همین حالا هم دلتنگ آن بوی ملایم و گرم بود
مریدا- نگفتی
درحالی که مقابل آتش زانو زده و نگاهش به شعله ها بود این را گفت. هنوز با تعدادی تکه چوب ور می رفت
مدلین- چی رو؟
آنقدر حواسش پرت تماشای او بود که با آن سوال ناگهانی کمی جا خورد
مریدا- چرا از مردا میترسی
چیزی در سینه‌اش جمع شد، انتظار این سوال را نداشت. گرچه رفتار مریدا کاملا عادی بود و حتی به صورت او نگاه نمیکرد ولی ناگهان به یاد ملازم افتاد و حال بدی شد!
مدلین- نمی..ترسم
برای اینکه از جواب دادن فرار کند این را گفت، مریدا همانطور که باره دیگر بادبزن حصیری را برمیداشت گفت- اصلا دروغگوی خوبی نیستی
البته که نبود، بازهم خودش را مأیوس کرد!
مریدا- تو که گفتی تموم عمرت با دوتا مربی زن گذروندی، پس کدوم مردی اذیتت کرده
مثل اینکه دست بردار نبود، خوب فهمیده بود که مدلین در برابر خواسته هایش مقاومت نخواهد کرد! کافی بود دستور دهد تا او بلافاصله اجرا کند. آنلحظه هم لب زد و علیرغم میلش زمزمه کرد- ملازم
مریدا- کی؟
اتفاق منحصربفردی رخ داد. دست مریدا که درحال تکان دادن باد بزن بود متوقف شده و به مدلین خیره ماند! درواقع این اولین بار بود که میدید چیزی توانسته روی ارامش مریدا اثر بگذارد
مدلین- ملازم سرورم سدریک
قلبش کمی تپش گرفته بود، میدید که این برای مریدا اهمیت دارد! به حرف‌های مدلین دقت کرده و با تمرکز نگاهش میکرد!
مدلین-…توی اون اتاقکی که حرکت میکرد… منو اذیت کرد
سایه‌ی تندی از اخم بر نگاه نافذ مریدا نشست، او همچنان به مدلین می نگریست تا توضیح بیشتری بگیرد
مریدا- چیکار کرد؟
مدلین- بهم دست زد
ابتدا برای بیانش اکراه داشت ولی حالا با کمال میل میگفت! باورش سخت بود ولی میدید که آزار دیدن او مریدا را عصبی کرده!
مدلین- دستشو به تنم می‌مالید، من حال بدی میشدم
ناخوداگاه داشت بازوها و گریبان خودش را لمس میکرد، به یاد اوردن رفتار کثیف ملازم و چیز هایی که گفته بود باعث شد باره دیگر انزجاری که از مردها دارد شدت بگیرد
مدلین- فکر کنم… میخواست لوله‌ش و توی من فرو کنه
نگاه مریدا کمی رنگ سردرگمی گرفت، لحظه ای مکث کرد و سپس پرسید- لوله؟
مدلین سر تکان داد و گفت- آره
هنوز بخاطر داشت موقعی که ملازم کنارش نشست و خودش را به او چسباند، لوله‌اش چگونه به زیر شلوارش فشار می آورد تا بیرون بیاید!
مدلین- من از شلوارش میدیدم.. اون تو جا نمیشد
این را با هیجانی آمیخته به شرم گفت و بعد دستهایش را روی دهان خودش فشرد!
مریدا یک لحظه دیگر به او خیره شد و بعد درحالی که دوباره به آتش می نگریست خندید. خنده‌اش کوتاه بود، آهنگ آرام اما گوش نوازی داشت. اگرچه در رفتارش تمسخر نبود ولی مدلین فهمید جایی را اشتباه گفته اگرنه مریدا وسط اخم و عصبانیت خنده اش نمی گرفت. خجالت کشید، درواقع او از قبل هم میدانست آن چیز اسمش لوله نیست و قطعا باید چیز دیگری باشد، اما به هرحال هیچکس به او نگفته بود این عضو بدن اقایان چه اسمی دارد!
مریدا- خیله خب. میرم یچیزی برات بیارم بخوری
بادبزن را پایین گذاشت، آتش آماده بود. از جا برخاست و با طمأنینه بسمت خروجی رفت. لباس کمی پوشیده بود، کمر و شکم و بازوهایش در معرض سرما قرار میگرفت، مبادا آن گرمی مطلوب از بین میرفت. برای چند دقیقه تنها بود، گرچه هنوز کمی احساس خجالت زدگی میکرد ولی انتظار مریدا را میکشید و نمی توانست چشم از ورودی بگیرد. آتش کم کم همه جا را گرم کرد، مدتی بعد مریدا برگشت، برخلاف تصورش هیچ سبد صبحانه ای همراه نداشت. یک لیوان بزرگ چوبی آورده بود. مدلین حدس زد که شیر باشد و از این بابت ماتم گرفت!
مریدا- بگیرش
بسمت مدلین خم شد
مریدا- فقط شیر و عسل. تو چند روزه چیزی نخوردی بهتره به معده ت فشار نیاری، این برات بهتره
مدلین دستهایش را بالا آورد و لیوان را گرفت، گرم بود.
مریدا- من میمونم تا مطمئن بشم خوردی
با کمی فاصله روی تشک می نشست و پاهایش را سمت آتش دراز میکرد
مریدا- نمیخوام بعد از رفتنم از هوش بری و پدر دوباره بفرسته دنبالم
حس عجیبی شد که او کنارش نشسته بود، البته کمی فاصله داشت ولی به هرحال کنارش بود! او که پاهایش را زیر پتو جمع کرده بود کمی بسمت مریدا چرخید تا بهتر نیمرخش را ببیند، داشت به آتش نگاه میکرد و مدلین به او. لیوان را کمی بالا آورد، به لبش رساند و بوی شیر گرم را حس کرد، حالا که ارام و خاطرجمع بود گرسنگی را بخاطر می آورد. بوی شیر وسوسه‌اش کرد، جرئه‌ای نوشید، شیرینی ملایم عسل به او قوت داد. مریدای او هم صبحانه نخورده بود، دلش میخواست او هم این شیرینی را حس کند و قوت بگیرد. لیوان را کمی پایین آورد و نگاهش کرد، کمی دو دل بود ولی دستش را پیش برد و با تردید بسمت مریدا بالا گرفت
مدلین- ‌لطفاً..تو هم بخور
مریدا نگاهش را از اتش گرفت و به چشمان او نگریست، چقدر آرام و باوقار بود، انگار تمام اطمینان و امنیت عالم را در قاب نگاهش داشت. آنقدر عمیق که تا عمق استخوان های مدلین را از شیفتگی شل میکرد. درحالی که انتظار داشت او با دستش لیوان را از مدلین بگیرد مریدا سرش را کمی پیش آورد و خم کرد، لبهایش بر لب لیوان نشست و به آرامی جرئه ای نوشید. نفس گرمش به مچ دستان مدلین خورد، برای یک لحظه قلبش درست در مچ دستش پدیدار شد، همانجا تپید و از همانجا فرو ریخت، جوری که لیوان کمی در دستش لرزید! مریدا پس از نوشیدن دوباره سرچرخاند و به آتش زل زد. مدلین می دانست او گرسنه نبوده، فقط جرئه ای نوشیده بود تا خیالش را راحت کند. و اکنون گوشه‌ای از لیوان به طعم دهان او آغشته بود، درحالی که چیزی در سینه‌اش غنج میزد لیوان را بسمت خود آورد و نگاهش کرد، بعد آن را از همان قسمتی که مریدا نوشیده بود به لب رساند، برای اولین بار در عمرش نوشیدن شیر اینقدر لذت بخش شده بود!
مریدا- چشمات درد داره؟
با شنیدن صدای او تازه به خودش آمد، لحظات طولانی بود که داشت به لبه‌ی لیوان شیرش نگاه میکرد!
مدلین- نه
مریدا چوب باریک بلندی برداشته و هیمه‌ی درون آتش را جا بجا میکرد. مدلین جرعه‌ی دیگری از شیرش نوشید و به او چشم دوخت
مریدا- ظاهرش خوب بنظر نمیرسه
کبودی چشمانش هنوز برطرف نشده امروز دوباره گریسته بود و خودش هم میدانست که پلک‌هایش اکنون التهاب دارد. کمی هم میسوخت ولی این برایش تازگی نداشت از همین رو جواب داد- عادت کردم
مریدا- چرا به مقاومت عادت نمیکنی؟
سر چرخاند و لحظه‌ای به مدلین نگریست، نگاهشان باهم تلاقی کرد
مریدا- به گریه نکردن
جوابی نداشت! از آنجایی که یک عمر به او آموختند تسلیم باشد، مقاوت کردن برایش مفهومی بسیار غریب و تعریف نشده بود! مریدا باره دیگر رو به سوی آتش کرد و درحالی که به کارش ادامه میداد گفت- آخرین باری که گریه کردم دوسال پیش بود
انعکاس شعله ها روی نیمرخ آرامش می رقصید، چوب را پایین گذاشت و سپس درحالی که خودش را روی دستانش عقب میکشید ادامه داد- از اون به بعد دیگه اجازه ندادم هیچی منو به زانو دربیاره. هیچ حسرتی، هیچ اشکی
درحالی که به دستانش تکیه زده بود نفس عمیقی کشید و سکوت کرد، نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم در مقابل بود، انگار خاطراتش را به یاد می آورد. شاید همان چیزی که دوسال پیش او را به گریه انداخته بود. برای مدلین بسیار سخت بود که چشمان جدی و نگاه نافذ او را گریان تصور کند. همیشه جسور و مسلط بود، چه چیز می‌توانست او را به زانو درآورد؟ اما تصورش چقدر تلخ بود، اینکه اخم و جدیت این نگاه کنار برود و غم جایش را بگیرد. اینکه قلبی در این بدن سبزه‌ی قوی شکسته باشد. حتی فکرش مدلین را آزرده میکرد، او نمیخواست هیچ وقت مریدا غمگین باشد، تحملش دشوار بود.
مدلین-…دوسال پیش… برای چی گریه کردی؟
مریدا لحظه‌ای مکث کرد و سپس زیر لب گفت- برای خیلی چیزا
حس میکرد قلبی آسیب دیده در قالب سفت و سخت جسم مریدا وجود دارد. شاید به همین خاطر اکثر مواقع در لاک خودش بود و بسیار کم حرف میزد، غمی در سینه‌اش پنهان کرده بود، دردی داشت که نشان نمی‌داد، قوی شده بود که بتواند آن را پنهان نگاه دارد. چقدر ناراحت شده بود، حتی در گلویش بغض داشت، کاش می‌توانست بجای مریدا غصه بخورد ولی او غمی نداشته باشد، یا دست کم کاری از او برمی امد، کاش میتوانست قلب مریدا را تسکین دهد، جوری که هیچ اندوهی باقی نماند.
مریدا که سنگینی نگاه مدلین را حس کرده بود سر چرخاند و به او نگریست، بغضش مشهود بود، مریدا متوجه شد و به همین خاطر پرسید- چیشد
مدلین نگاهش را از او دزدید و درحالی که آرام سرش را به طرفین تکان میداد نجوا کرد- هیچی
از آنجایی که مدلین همیشه خیلی زود احساساتش را لو میداد شک نداشت که مریدا علت بغض او را فهمیده، ولی چیزی نگفت و اشاره‌ای به آن نکرد. در عوض روی تشک دراز کشید و رو به بالا خوابید. پلک‌ برهم گذاشت، نفس آرامی کشید. خوب شد که چشم‌هایش را بست، حالا دیگر نگاهش مدلین را معذب نمیکرد و او یک دل سیر به مریدا زل میزد. به پوست سبزه‌ی تنش و نفس‌های آرامی که سینه‌اش را بالا و پایین میبرد. درحالی که کم کم شیرش را می نوشید ذره ذره تمام بدن او را تماشا میکرد، شکمش و نافش بسیار زیبا بود، منحصر بفرد بنظر می رسید. درحالی که تنها صدای محیط آوای سوختن هیمه آتش و نفس‌های مریدا بود، نور گرم شعله‌ها پوست سبزه‌ی تن او را جلوه‌ی چشم نواز تری میداد، روی شکمش با هر نفسی که می کشید خطوطی نقش زده میشد، خطوطی نرم که عضلات دور نافش را چند تکه میکرد و بعد از هر نفس به آرامی محو میشد. و آن پایین‌تر، جایی که کمر شلوار تیره‌اش شروع میشد و ران‌هایش را درخود میفشرد، مدلین برای تماشایش حتی شیر نوشیدن را از یاد میبرد. آنجا هیچ لوله‌ای از زیر شلوار ورم نکرده بود و این چقدر عالی بنظر می رسید!
مریدا- مدلین
زمزمه‌اش بسیار آرام بود ولی آنقدر او را دستپاچه کرد که چیزی نمانده بود لیوانش را بیندازد!
مدلین- ببخشید…
سرش را پایین گرفت و لب گزید، مریدا هم دیگر چیزی به او نگفت! داشت به این فکر میکرد که دراز بکشد و کمی کنار او بخوابد، شاید بعدها دیگر این فرصت نصیبش نمیشد. احساس میکرد آن لحظات بهترین لحظات عمرش هستند
هنوز برای دراز کشیدن دو دل بود که صدایی او را از جا پراند! صدای کوبیده شدن یک چیز سنگین! مدلین نسبت به سر و صدا بسیار حساس بود، برای یک لحظه کاملا قالب تهی کرد! صدا باره دیگر تکرار شد، مریدا چشم گشود، نه متعجب شد و نه شوکه. آهسته از جا بلند شد و نشست، مدلین درحالی که دستش را روی قلبش میفشرد با وحشت پرسید- صدای چیه!
قلبش درست زیر گلویش می تپید و چشمانش در حدقه گرد شده بود!
مریدا جواب داد- صدای طبل. دارن مردم رو خبر میکنن که برای مراسم امروز اماده بشن
طبل پیوسته کوبیده میشد، شخصی درحین حرکت این صدا را ایجاد میکرد چراکه با دور شدنش صدا هم کمتر میشد
مدلین- مراسم؟؟
او نفس نفس میزد!
مریدا با آرامش جواب داد- بله. امروز روز بزرگیه
مدلین پرسید- برای چی؟!
مریدا به او نگریست- ازدواج پسر رئیس قبیله
قلبش فرو ریخت! آیا ازدواج این چنین رخ میداد؟ با صداهای مهیب؟ در جمع بزرگی از مردم؟
مریدا- نگران نباش، این واقعی نیست
مدلین که حدس میزد رنگ و رویش هم پریده باشد مضطربانه پرسید- پس چرا دارن اینکارارو میکنن
مریدا با آسودگی دستانش را از دو طرف باز کرده و کش و قوسی به خود میداد- چون باید واقعی بنظر برسه
چرا اینقدر بیخیال بود؟ مدلین فاصله‌ای تا سکته نداشت! آنجا شهربزرگی بود شاید هزاران نفر انسان درونش زندگی میکردند، آیا قرار بود همگی‌یشان خبردار شوند؟ چکار میخواستند بکنند؟ مگر کرالن نگفته بود ازدواج یعنی انتخاب شریک زندگی برای ادامه‌ی عمر؟ پس این صداهای مهیب و این شلوغی برای چه بود! اصلا چرا ازدواجی را که قرار نبود واقعی باشد اینهمه جدی میگرفتند!
مریدا- اونا دوباره میان دنبالت، اگه رسماً بعنوان عضوی از جامعه‌ی میروتاش شناخته نشی قانون بهشون اجازه میده که تورو با خودشون ببرن
میدید که مدلین چقدر آشفته شده، سعی داشت با این توضیحات کمی آرامش کند
مریدا- ما میدونیم که دفعه‌ی بعدی با نماینده‌های بیشتری برمیگردن تا تحقیقات کاملی انجام بدن. تک تک مردم قبیله باید آمادگی اینو داشته باشن که شهادت بدن تو همسر تابین هستی و عضوی از این جامعه‌ای
چه میتوانست بگوید؟ او ناچار به اطاعت بود چراکه قدرت محافظت از خودش در برابر سدریک و ملازم را نداشت. اما کاش اینهمه سر و صدا و شلوغی ایجاد نمیکردند، او از سر و صدا می ترسید!
کرالن-…هنوزم باید سرش بحث کنیم؟
صدای او را از بیرون چادر می شنید، انگار با کس دیگری حرف میزد ولی بدون اینکه منتظر جواب بماند بلند گفت- مدلین؟
اجازه‌ی ورود میخواست، مریدا گفت- بیاید داخل
کرالن و تائوس به اتفاق یکدیگر وارد شدند. سرحال بودند! کرالن میخندید، بنظر می رسید درحال بحث هستند و کرالن نمیخواست زیر بار برود
تائوس- انکار نکن! تو نذاشتی یه مراسم درست و حسابی داشته باشیم
از آنسوی چادر درحال پیش آمدن بودند
کرالن- تو که جای یکی دوتا داشتی!
درحالی که لبخند میزد این را با کنایه گفت، تائوس یک تای ابرویش را بالا داد و نگاه چپی به او انداخت
تائوس- دومی برام دست کمی از مجلس عزا نداشت، من میخواستم توی اولی پادشاهی کنم که حسرتشو واسه همیشه به دلم گذاشتی
کرالن جوری که انگار او حرف غیرقابل باوری زده چشمانش را گرد کرد و گفت- پناه برخدا! تائوس!
هم متعجب بود و هم میخندید!
کرالن- بدت نمیاد یباره دیگه ازدواج کنیم نه؟
تائوس لبخند کجی زد و بلافاصله گفت- البته که نه!
شانه‌های پهنش را کمی بالا داد و اضافه کرد- یه شبِ ازدواج به من بدهکاری اونشب چقدر اذیتم کردی! تازه اونموقع موهاتم اینجوری قشنگ نبود
کرالن هوفی کشید و سرش را به نشان تاسف تکان داد!
کرالن- خدای من. خفه شو!
موهای زیتونی مواجش از روی شانه تا سینه‌اش رها بود، هرچه پشت چشم نازک میکرد تائوس که پوزخند محوی بر چهره داشت بیشتر با شیفتگی به او چشم میدوخت! دیگر به مدلین و مریدا رسیده بودند اگرنه شاید همانطور به بحثشان ادامه میدادند!
کرالن- بازم گریه کردی؟!
وقتی چشم‌های مدلین را دید خنده‌اش از میان رفت، او و تائوس آنطرف آتش مقابل آنها ایستاده بودند
کرالن- اتفاقی افتاده مریدا؟
مریدا سر تکان داد و گفت- نه، چیز مهمی نیست. دارن برای مراسم آماده میشن؟
تائوس جواب داد- درسته، تشریفات تا عصر تموم میشه
مریدا پرسید- برادرام بیدار شدن؟
داشت از کنار مدلین برمیخواست، او با حسرت به بلند شدنش می نگریست
کرالن- بیدارن، آماده‌ی تمرین عمومی میشن
مریدا از کنار آنها گذشت و گفت- منم میرم
بسمت خروجی میرفت، چشمان مدلین در تعقیبش بود. او بسیار اضطراب داشت کاش مریدا کنارش میماند!
کرالن- مدلین
چشم از تعقیب مریدا گرفت و به کرالن نگریست
کرالن- دلت میخواد حمام کنی؟
مدلین لب فرو بست و به او و تائوس خیره ماند
کرالن- اصلا رو به راه بنظر نمیرسی، شاید آبگرم کمکت کنه که یکم آروم بشی
کمی شوکه شد. از خودش میپرسید آیا ظاهرش آنقدر وضع افتضاحی دارد کرالن شخصاً از او میخواهد به حمام برود! ولی کدام حمام؟! در این چادرها که حوضچه و گرمابه وجود نداشت!
مدلین- حموم؟
درحالی که به کرالن چشم دوخته بود این را با تردید زمزمه کرد! او سرش را به نشان مثبت تکان دادو گفت:
کرالن- بله. فکر کنم برات خوبه
تائوس که تاکنون ساکت بود لبخندی تصنعی زد و درحالی که قدمی به عقب برمیداشت خطاب به کرالن اهسته گفت- عزیزم
کرالن برگشت و به او نگریست، تائوس گفت- یه لحظه میای؟
چیزی حدود ده قدم دورتر رفتند، مدلین فهمید که تائوس میخواهد چیزی را از او پنهان کند ولی کرالن همچنان ظاهری عادی داشت. بالاخره وقتی مقابل یکدیگر ایستادند تائوس سرش را خم کرده بود که بتواند تا جای ممکن با صدایی آرام حرف بزند، ولی مدلین که میدانست موضوع درباره‌ی اوست بی اراده دهانش را باز کرد تا بشنود!
تائوس- دارم از خودم میپرسم که دقیقا چی تو سرته!
کرالن گیج و گنگ به او می نگریست
کرالن- منظورت چیه؟
تائوس گفت- من میخوام خوشبین باشم ولی این روزا تو نسبت به این دختر بیچاره گارد عجیبی داری
کرالن لحظه ای مکث کرد و بعد با حالتی که انگار تازه متوجه منظور تائوس شده سایه‌ای از تعجب و تحیر بر چهره اش نشست و کمی هم اخم کرد!
کرالن- اوه تائوس! دیوونه شدی؟! من هیچ منظوری نداشتم!
بعد درحالی که نگاهش به تائوس بود با دست سوی مدلین اشاره کرد و گفت- عقلت کجا رفته؟ با لخت دیدن اون مگه چیزی تو ماجرا عوض میشه؟
تائوس برای لحظاتی همانطور در سکوت به کرالن نگریست، انگار میخواست مطمئن شود او با صداقت حرف میزند!
کرالن- برات متاسفم چطور میتونی همچین فکری درباره‌م بکنی!
اگرچه کرالن اخم تندی داشت اما صورت تائوس کم کم باز شد، بنظر میرسید خیالش راحت شده است که منظور کرالن از حمام، لخت کردن مدلین نبوده است!
تائوس- خیله خب، ببخشید! من بهت گفتم اون انسانه ولی حس میکردم هنوز شک داری. واسه همینم همش میخوای با راه‌های مختلف اونو بررسی…
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنانه‌ی غریبه‌ای از بیرون چادر بلند گفت- سرورم؟
تائوس سر بلند کرد، هم او و هم کرالن بسمت خروجی نگریستند
– رئیس تائوس؟
این یکی صدای یک مرد بود. کرالن گفت- بیاید داخل
مدلین دهانش را بست و کمی خودش را جمع و جور کرد، مواجهه با افراد جدید او را دستپاچه میکرد! چند لحظه بعد لبه‌ی چادر توسط مرد جوانی کنار زده شد، زنی جوان که یک آدم کوچک را در بغل داشت پیش امد و وارد چادر شد، مرد جوان نیز پشت سر او داخل امد. مدلین با تعجبی آمیخته به کنجکاوی به آنها می نگریست چراکه با بقیه‌ی مردم قبیله بسیار فرق داشتند! خصوصا مرد جوان که پوست روشن و موهای کاملا طلایی داشت! زنی که همراه او بود نیز باتوجه به موهای خرمایی مواج و دامن بلند لباس آبی رنگش کاملا متفاوت با دیگر زنان قبیله بنظر میرسید!
کرالن- هی! سلام!
کرالن و تائوس از دیدن آنها خوشحال و کمی هم متعجب شده بودند!
کرالن- کی بهتون خبر داد؟
آنها به محض اینکه مقابل کرالن و تائوس رسیدند سرشان را به نشان احترام کمی خم کردند
تائوس- من به لوریانس گفته بودم
او داشت با مردجوان دست میداد. کرالن گفت- خوش اومدید
هرچهار نفرشان آنقدر از ملاقات یکدیگر خوشحال شدند که کاملا یادشان رفت او نیز آنجا حضور دارد.
– سلام لالِن
صدای نازک و لطیف آدم کوچکی که روی ساعد دست زن جوان نشسته بود توجهش را جلب کرد. موهای او هم طلایی بود و پوست بسیار روشنی داشت، همچنین روشنی چشمان درشت سبزش از آن فاصله نیز جلب توجه میکرد!
– لالِن میخوام! میخوام!
دستان کوچکش را بسمت کرالن دراز کرده و خودش را سوی او می کشید! زن جوان اخم ریزی کرد و گفت- اِمیلیاَن! ایشون سرور ما هستن!
[ اِمیلیَن/اِمیلیان/ emilian ]
کرالن خندید و با اشتیاق او را از زن جوان گرفت، جسه‌ی کوچکش را بر دست خود نشاند و موهای طلایی‌اش را بوسید.
مرد جوان گفت- باید ببخشید اون مثل مادرش بی ادبه!
تائوس یک تای ابرویش را بالا داد و گفت- اتفاقا به پدر بزرگش نیکولاس کشیده
حرفی که زد باعث شد همگی‌یشان بخندند. برای چند لحظه‌ای به سرخوشی آدم کوچک روی دست کرالن نگریستند و سپس مردجوان گفت- وقتی میکا از سرکشی ماهانه برگشت رفتیم سابجیک که تعطیلات رو پیش پدر و مادر باشیم. اونجا متوجه شدیم که یه خبراییه
زن جوان گفت- راستش من با تابین خیلی کار دارم! انتظار داشتم بهمون خبر بده!
کرالن چشم از مهمان کوچکش گرفت و به زن جوان نگریست، سرش را آرام تکان دادو گفت- ازش دلخور نشو، قضیه خیلی اتفاقی رخ داد و اینم درواقع یه مراسم صوری
زن جوان خندید و درحالی که نگاهی با مرد رد و بدل میکرد گفت- مامان اینو گفت، اما ماهم دنبال بهونه ای بودیم که بیایم اینجا

Share:

نظرات

۴ نظرات

  • سلام خانم نویسنده ی عزیزم.واقعا از شما ممنونم بابت نوشتن مجموعه ی بسیار زیباتون و خدا را شکر که دوباره تونستم برگردم به مجموعه ی وحشی.یه جورایی میشه گفت که شما را گم کرده بودم و نمیتونستم وارد کانال تلگرامتون بشم.ولی بلاخره بعد از مدتها شما را از طریق سایتتون پیدا کردم.ومیخواستم بپرسم که جلد هفتم واسه فروش آماده هستش؟و اینکه میشه لطف کنید و هرشب توی سایت پست بزارید؟؟؟بی نهایت دوستتون دارم،وعاشق وحشی عزیزم هستم😊😍عاشق تمام شخصیتهاشم.

    • سپاس فراوان مخاطب عزیز. جلد هفت فعلا اماده نیست زمانش که رسید در سایت اعلام میکنیم. کانال تلگرام هنوز پا برجاست میتونید به کانال wildempire مراجعه کنید. چشم پارت میزارم

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها