در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلد هفتم / پارت ۶۸ تا ۷۳

با دانستن اینکه ازدواج نزدیک است اضطرابش دوچندان شد، هیچ چیز نخورد، با کسی حرف نزد، درواقع دلش میخواست حرف بزند ولی آن کسی که مدلین انتظارش را میکشید اصلا و ابداً سراغی از او نگرفت. طبیب و تائوس هرکدام در چند مقطع امدند، برایش غذا اوردند، آتش را مدیریت کردند و حالش را جویا شدند. اصرار داشتند چیزی بخورد، ولی این اصلا دست او نبود! بدن مدلین به هیچ وجه قادر نبود در شرایطی که احساس خطر میکرد غذا بخورد چراکه بلافاصله تمامش را بالا می آورد. در آن ساعات هیچ چیز جز انزوا نمی‌توانست تسکینش دهد، دلش نمیخواست صدایی بشنود و کسی نزدیکش شود. گل زیبایش با معصومیت کنارش دراز کشیده بود، مدلین او را نوازش میداد و رایحه‌ی خوشش را نفس میکشید. در دلش غصه و ناامیدی داشت، ولی میدانست که مثل همیشه باید تابع دستورات دیگران باشد چراکه چاره ای جز این نداشت. کم کم از فرط خستگی و ضعف خوابید، شب بسیار طولانی تر از دیگر شبها بود، او کابوس‌های بسیاری دید. کابوس هایی که درآنها همیشه درحال کشمکش بود، مریدا را از دور نگاه میکرد، انهم دزدانه. تابین سرورش شده بود و مدام به او امر و نهی میکرد، دستور میداد گریه کند چراکه اشکهایش زیباست، و گاهی هم کنار مدلین می نشست و او را همانطوری که ملازم آزار داد دستمالی میکرد. حس ترس و انزجارش آنقدر تلخ و آزار دهنده بود که مثل یک شوک ناگهانی به روح حساس او ضربه زد و درحالی که قلبش تند و بی قرار می تپید از خواب پرید. نفس نفس میزد، حسش جوری بود که انگار جای لمس دست ملازم و تابین را بر پوست خود حس میکرد، تلخی‌اش همانطور جا مانده بود. درحالی که صدای ترق ترق آتش را میشنید نگاهش به هواکش بالای چادر خورد، گویا شب به سر رسیده و اکنون سپیده دم بود. سکوت جریان داشت، این نشان میداد که مردم هنوز بیدار نشده‌اند. آرام به پهلو چرخید و درخودش جمع شد، دست دراز کرد تا با نوازش روهل کمی از حس تنهایی ترسناکی که در قلبش می لولید بکاهد. اما همانموقع با تصویر دلخراشی مواجه شد، او روهل زیبایش را کاملا پژمرده میدید! گلبرک‌های زیبای سپیدش مثل قلبی که شکسته است درهم فشرده و رو به سیاهی می‌رفت، دیگر هیچ عطری نداشت، شکوفه‌های آبی کوچک وسط گلبرهایش از حال رفته و غش کرده بودند. مدلین جوری شوکه شد که برای چند لحظه نتوانست هیچ حرکتی بکند. چرا اینگونه شده بود! چرا روهل معصومش داشت درد میکشید!
مدلین-..روهل…
انگشتانش را برای لمس روهل جلو برد ولی دلش نمی آمد دست بزند، میترسید او را درد بیاورد!
مدلین- چرا…اینجوری شدی…
این را با بغض گفت. سرجایش نشسته و با غصه و ناباوری به حال خراب روهل نگاه میکرد. دیروز در چمنزار یک گل صحیح و سالم بود! مدلین با خودش فکر میکرد شاید نباید روهل را از دوستانش جدا میکرد، او نمی خواست از چمنزار دور شود و به اینجا بیاید، برای همین هم اینگونه بیمار شده بود. از همین رو نخواست وقت تلف کند و آرام روهل را روی دستانش خواباند تا از انجا ببرد و به چمنزار برگرداند. گلبرگ‌های بیچاره‌ی روهل حالا بسیار بی‌جان شل و ول شده بودند، آنقدر نرم و ضعیف که شاید با کمترین فشاری پاره میشدند. مدلین با احتیاط فراوان از جایش برخاست، روی لباسش پالتو نپوشید چراکه دستش بند بود و وقت هم نداشت، حتی کفش هم به پا نکرد چراکه فکر میکرد روهل درحال درد کشیدن است و او نباید وقت تلف کند. ضعف ناشی از گرسنگی باعث شده بود که تمام استخوان هایش لرزشی خفیف داشته باشند، بااینحال خودش را وادار به راه رفتن کرد. وقتی از چادر خارج شد سوز سرما به صورتش خورد، هوا مِه‌آلود بود، چادرها را غرق در مه میدید. پابرهنه بر روی چمن‌های شبنم زده راه افتاد و مستقیم مسیر چمنزار را درپیش گرفت. سرشانه‌هایش از سرما جمع شده بود، دستش می لرزید و تمام تلاشش این بود که روهل را قبل از رساندن به مقصد پایین نیندازد. از صفوف متعدد چادرها خارج شد، به فضای خالی چمنزار که رسید محیط را یکپارچه در مِه میدید. انگار آسمان به زمین آمده و اَبر ها در یک متری چمنزار جا خوش کرده بودند. ساکن، خاموش، وهم‌انگیز. نسیم سردی نرم نرمک جریان هوا را جا به جا میکرد، عطر شبنم و مِه و خاک و چمنزار درهم آمیخته بود، بوی یک گم‌گشتگی ناب در عمق تنهایی بکر آسمان را میداد. مدلین نمیدانست که در این مه قادر خواهد بود جایی که روهل را از آن چید بیابد یا نه. اما حسی درحال هدایت او بود، نسیم سرد عطری آشنا را برایش می آورد، عطری در پیج و خم نسیم و مِه پنهان بود، عطر داغ شعله‌های آتش، عطر نفس‌های گرم یک شخص مبارک، عطری که برای او امنیت و آرامش معنا شده بود. نمی‌دانست تمامش یک وهم است یا حقیقت ، اما او قلبش را دنبال میکرد.
پیش‌تر و پیش‌تر رفت، در قلب مِه قدم برداشت و با اتکا به عطر آشنایی که لابه لای وزش‌های نسیم حس میکرد از تنهایی و خطر نترسید. وجودی مراقب او بود، وجودی نزدیک بود. حتی اگر مدلین را نمیدید و دوستش نداشت، ولی آنجا بود، و این یعنی همه چیز. بعد از گذشت دقایقی از دور دست سایه‌ای در مِه دید، سایه‌ای تنها که درحال تحرک بود، قدری پیش‌تر رفت، میدانست که قلبش اشتباه نکرده، مریدا آنجا تنها بود. در خلوت نابی که تقاطع اسمان و زمین ایجاد کرد، در میان ابرهای غلیظ سوار بر چمن‌زار، با حرکاتی محکم و مسلط درحال تمرین بود. قدم های مدلین سست شد و همانجا ایستاد، مریدا را کمی مِه‌الود ولی کامل میدید. نیم‌تنه‌ی تیره‌اش آستین نداشت، سینه‌هایش را محکم درخود گرفته و به بدن چسبانده بود، سینه‌های مریدا اصلا به درشتی مال او نبود. درعوض استخوان بندی سرشانه‌ و عضلات شکم و بازویش بسیار ورزیده و خوش‌تراش بنظر می رسید، شلوار سیاهش به ساق‌های بلند و قوی پاهایش چسبیده بود، مشت درهم گره کرده و با پا بسمت هدف نامعلومی در اسمان ضربه میزد، برعکس مدلین که حتی برای قدم زدن ساده هم دچار مشکل میشد ساق‌های درشت مریدا محکم و قدرتمند بودند. خلوت ناب سپیده دم بستری غرق در سکوت برای انعکاس آوای نفس‌های مریدا می‌ساخت، نفس‌های که بوی قدرت و جدیت میداد و با هر ضربه‌ی محکمی که میزد شکسته میشد. نفهمید چند لحظه را محو تماشا بود، ولی نسیمی که جسم رنجور روهل را روی دستانش تکان داد باعث شد به خودش بجنبد، به زمین نگریست، باید بوته‌ی روهل را پیدا میکرد، کمی به دور خود چرخید تااینکه درنهایت آن را یافت، چند بوته‌ی کوتاه کنار هم، جای روهل در کنارشان خالی بود! مدلین که پاهای برهنه‌اش درحال یخ زدن بودند بسختی زانوهایش را خم کرد و بر سطح سرد زمین نشست، دستهایش را بسمت بوته برد، روهل را بسیار آرام سرجایش گذاشت و به آن چشم دوخت. لحظاتی گذشت، حالش بهتر نشد، روهل زار و بی‌جان بود!
مدلین-… من .. من نمیخواستم اذیتت کنم..
تمامش تقصیر او بود، او باعث شد که گل بی‌گناه این چنین رنج بکشد. خودخواهی کرد، گل را برای خودش چید، اصلا فکر نکرد جدا شدن از بوته چقدر برای روهل سخت و دردناک است، فکر نکرد قلب کوچک گل چقدر حساس است و شاید دور از بوته جوری بشکند که باعث نابودی اش شود
مدلین- من نمیدونستم…
صدای ضعیفش از بغض لرزید، قلبش درحال تکه تکه شدن بود
مریدا- چرا اینجایی؟
صدای او را از پشت سر شنید، انتظار داشت که بالاخره مدلین را ببیند و علت امدنش را جویا شود، ولی انقدر قلبش برای گل درد میکرد که نمیتوانست از آن چشم بردارد و به مریدا بنگرد، لب زد و با نجوایی بغض آلود گفت:
مدلین-.. من فکر میکنم.. اون داره میمیره
مریدا که پشت سر او بود چند قدم دیگری پیش آمد- این گل؟
لحظه‌ای مکث کرد و سپس گفت- آره اون میمیره
صدایش مثل همیشه محکم بود، مثل همیشه که از هیچ چیز شوکه و ناراحت نمیشد.
مریدا- وقتی یه گل رو از ساقه بچینی میمیره
او روهل را از ساقه چید، او عذابش داد، حتما گل بیچاره از همان دیروز درحال درد کشیدن بود. مدلین فکر میکرد چون از تن کوچک او خون نمی آید پس چیزی حس نمیکند، اصلا فکر نکرد که شاید هم خون روهل به رنگ دیگری باشد
مریدا- لازم نیست عزاداری کنی، همه‌ی این گلا چند روز دیگه از بین میرن
مدلین به باقی بوته ها نگریست، آیا مریدا درست میگفت؟ آیا میتوانست ذره ای از عذاب وجدان خود کم کند؟
مدلین-..واقعا؟..آخه چرا؟
مریدا جواب او را داد- اونا خشک میشن و از ساقه میفتن، اما بعدها بذرشون دوباره از دل خاک درمیاد و رشد میکنه. دوباره شکفته میشن
کورسویی در دلش روشن شد، به گلبرگ‌های چروکیده ی روهل نگریست، پس میشد که او هم باره دیگر از دل خاک به روید!
مدلین- روهلم دوباره زنده میشه؟
مریدا جواب داد- تو اونو زودتر از موعد چیدی، دیگه نمیتونه بذر بسازه. اون میمیره
نور امیدی که در دلش روشن شده بود به سرعت باد از میان رفت، دوباره دلش بر سینه‌اش آوار شد، او نه تنها عمر طبیعی روهل را گرفت بلکه شانس تولد دوباره‌اش را هم از میان برد. حالا دیگر حتی روهل بیچاره نمی‌توانست باره دیگر زنده شود. چگونه توانست گلی را که درست به اندازه‌ی بقیه‌ی موجودات حق زندگی داشت از بوته‌اش بچیند؟ فقط به این دلیل که گل زبان اعتراض نداشت، قدرت دفاع از خودش را نداشت، نمیتوانست حقش را فریاد بزند، مدلین جان او را گرفت و عمر کوتاه اما عزیزش را کم کرد!
مدلین- من اونو..کشتم..
دیگر هیچ کنترلی بر حال خود نداشت، چشم‌هایش جوشید، سوخت و جاری شد. سردی اشک‌هایش مسیری دردناک بر گونه‌هایش ساختند، نتوانست مانع گریه‌اش شود، او مستحق این مجازات بود
مریدا- با لباس کم توی سرما نشستی و گریه میکنی. این برات خطرناکه
چه اهمیتی داشت؟ او مستحقش بود! مدلین نمی‌توانست خودش را ببخشید، او گل بی گناهی را کشته بود!
مدلین- ..من موجود بدی هستم…
تائوس راست میگفت، او نباید بدست سدریک می افتاد چراکه از او برای کارهای پلیدی استفاده میشد، مدلین حس میکرد که در ذات خود چیز پلیدی دارد. اگه این مردم می خواستند از او مراقبت کنند برای همین بود، چراکه اگر بدست سدریک می افتاد میتوانست باعث آسیب به دیگران شود
مدلین- هیچکس… هیچ وقت… منو.. برای خودم دوست نداره…
درحین گریه نجوا میکرد، درخشش اشک‌ها نمی گذاشتند چیزی ببیند، دیگر برایش مهم هم نبود.
در سردی و رخوت سپیده دم، در غلظت اَبرهایی که بر بستر چمنزار جا خوش کرده بودند، او روی زمین سرد و شبنم‌زده نشسته بود و برای به قتل رساندن روهل بی گناه می گریست، برای وجود خودش متاسف بود، برای چیزی که درباره‌اش حق انتخاب نداشت و نمی دانست باید از چه کسی شاکی باشد
مریدا- مدلین، باتوام
هنوز پشت سر او ایستاده بود، مدلین جوابش را نداد، گلویش پر از بغض بود و نمی توانست کنترلی بر خودش داشته باشد. مریدا قدم برداشت، با طمأنینه پیش آمد و بعد آرام جلوی مدلین زانو زد. از میان هوای مِه آلود پیدا شد، نگاه نافذش به اشک‌های روان مدلین بود، شبیه خواب و خیال بنظر می رسید!
مریدا- از اینجا بلند شو
از لا به لای پلک‌های اشک الودش به مریدا زل زده بود، شاید اگر کمی، فقط یک ذره! مریدا او را دوست میداشت، فقط ذره ای به او اهمیت میداد، دنیا را کاملا بشکل دیگری میدید! بسختی بغضش را فرو خورد و لب‌هایش را تکان داد:
مدلین- اونا گفتن… من امروز باید ازدواج کنم..
چشمانش پر از خواهش و التماس بود، حتی پلک نمیزد، تنها چیزی که میخواست این بود که مریدا از شنیدن این خبر لااقل ذره‌ای ناراحت شود، اما او مثل قبل ساده و با ارامش جواب داد- میدونم. این برای مراقبت از خودته
اصلا برایش مهم نبود، حتی ذره‌ای! او درباره‌ی ازدواج از قبل خبر داشت ولی هیچ اهمیتی نداده بود. نگاهش را با حسرت از مریدا گرفت و سر به زیر انداخت، گریه‌اش شدت گرفت، اشک‌هایش بر گونه‌های سردش جاری میشدند، آنقدر سرد بود که حس میکرد تمام سطح پوستش درحال زخم شدن است
مریدا- بس کن، همینجوری هم از شدت ضعف مثل شبح شده بودی حالا داری بلای بدتری سر خودت میاری
مدلین اهمیتی نداد، دست خودش نبود، دیگر حتی کمترین انگیزه‌ای برای برخاستن نداشت
مریدا- باید برگردی به چادر
دستی به سویش دراز شد، دست مریدا بود، یک مچ بند سیاه نیز بدور دستش دیده میشد. مدلین درحالی که از میان جوشش اشک‌هایش به دست مریدا نگاه میکرد نالید- …من نمیخوام اون شریک زندگیم باشه…
مریدا گفت- این واقعی نیست
او کاری نداشت که این ازدواج واقعی‌ست یا نه، تنها چیزی که می دانست این بود که مریدا را میخواهد!
مدلین- من..
مریدا فرصت نداد و گفت- بلند شو
دستش هنوز سوی مدلین دراز بود، گرچه بدخلقی نکرد ولی این را آمرانه گفت. لحن مسلط و خوش آهنگش، حالت دستوری که در بیانش داشت، آنقدر خواستنی بود که مدلین نمی‌توانست در برابرش مقاومت کند. اگرچه حتی نمی دانست با وجود این ضعف و سرما چگونه باید روی پاهایش بایستد ولی دست راستش را بلند کرد و بدست مریدا داد. او سرد بود و کمی می لرزید، اما دست مریدا گرم و قوی بود! وقتی دست مدلین را گرفت آن را کمی فشرد، چه فشردنی! قلبش تکان خورد! انگار حریمی بدور تمام تنش کشیده شد، در همان یک لحظه تنش یکپارچه از حس وابستگی و شوق فشرده شد و بعد رها گشت! مریدا آرام برخاست، مدلین را هم با احتیاط برای برخاستن بالا کشید، او قوی بود و مدلین با تکیه بر قدرت دستش به راحتی برخاست، اما چون تعادل نداشت هنگام برخاستن کاملا بسمت مریدا کشیده شد و کم مانده بود که به سینه‌اش بخورد. اگرچه این چنین نشد ولی آنقدر نزدیک مریدا بود که حتی وزش نفسش را حس کرد. مریدا دست او را رها کرد تا بتواند عقب برود، ولی مدلین عقب نرفت! او که اسیر چنگال سرما بود حس میکرد اکنون به خورشید رسیده است. مدهوشِ بوی گرم مریدا شد! بوی ملایمی از عرق بدنش، همراه گرما و عطر نفس‌هایش. او را همانجا گرفتار کرد! قدری نزدیک‌تر شد، وقتی دستهایش را برای لمس او بالا آورد کاملا از سرما می لرزید، یکی را روی شانه، و دیگری را سمت چپ گردن مریدا گذاشت، اجازه داد کف دست‌هایش و سرانگشتانش با پوست گرم او مماس شود، مریدا مانع نمیشد، او آرام و باوقار و صبور، در دسترس مدلین ایستاده بود. قدش بلندتر بود و به همین خاطر سرش را کمی پایین اورده بود تا صورت مدلین را ببیند، او نیز قدری سرش را بالا آورد، نفس او را بر صورت خود حس میکرد، چشمهای مقتدرش عمق چشم‌های معصوم مدلین را میکاوید، در او نفوذ کرده بود، نگاهش آنقدر عمق داشت که مدلین میخواست در آن غرق شود. مریدا زبان چشم‌های او را میدانست، او این را حس میکرد، با قلبش فهمیده بود، مریدا از نگاه او میدید که در قلبش چه خبر است، و این چیزی بود که هربار بیشتر از قبل مدلین را شیفته‌ی خود میکرد
مریدا- بریم
نجوایش باعث تکان خوردن لب‌هایش شد، و تکان خوردن لبها باعث بیرون خزیدن عطر مرطوب دهانش!
مدلین- نه
کمی بیشتر جمع شد، مگر میشد از مریدا دست بکشد و دور شود؟ چشم از او گرفت تا جدیتش را نبیند، میخواست همانجا بماند و جدا نشود! اما مریدا بیشتر از یک دقیقه به او فرصت نداد، آرام قدمی بسمت عقب برداشت، و به این ترتیب دستان نیازمند مدلین از او دور شد و عاقبت جدا گشت
مریدا- حالا برگرد
مدلین برای چند لحظه همانطور خیر به سرشانه و گریبان سبزه‌ی مریدا بود، همانجایی که لمس کرد و از آن گرما گرفت، دستانش را بسمت خودش جم کرد و به سینه فشرد، حس میکرد حالا دستان خودش را بیشتر از قبل دوست دارد، انگار گرمای مطبوع بدن مریدا در دستانش باقی مانده بود. به آنچه مریدا خواست عمل کرد، چرخید و بسمت دیگری برگشت، مقابلش هرچه میدید مِه غلیظ صبحگاهی بود. سرما دوباره او را در بر گرفت، نسیم سرد از مهره‌های کمرش بالا خزید و به دلش چنگ انداخت، چه حس تلخی! لحظه‌ای گذشت، گرمایی ملایم بر پشت خود حس کرد، نفسی سمت راست شانه‌اش وزید
مریدا- من نزدیکت میمونم
صدای او را کنار گوشش شنید، سینه‌ی سفتش به پشت شانه‌ی مدلین خورد، او را آرام بسمت جلو هل داد تا قدم بردارد، باره دیگر کنار گوشش گفت- بریم
مدلین قدم برداشت اما بسیار آرام، بسیار آرام که پشتش از سینه‌ی مریدا جدا نشود، میخواست همینطور قدرت کنترل شده‌ی او را که درحال هل دادنش بود حس کند. همین حالت آمرانه اما صبورانه‌ای که برای راه انداختن مدلین داشت، او را از شیفتگی کُشته بود! پاهای برهنه‌اش روی چمن‌های سرد کشیده میشد، نگاهش به جلو بود ولی تنها چیزی که در ذهنش میدید صورت مریدا بود، انگار او را در تمام ذرات هوا که احاطه اش کرده بودند میدید. برای یک لحظه حس کرد مریدا کمی فاصله گرفته، ایستاد، سینه‌ی مریدا دوباره با شانه‌اش مماس شد و چون سرش را خم کرده بود تا نیمرخ مدلین را ببیند نفسش به گوش و گریبان او وزید، تارهای موهایش را پراکنده کرد و پوستش را قلقلک داد
مریدا- چیشد
مدلین زمزمه کرد-..هیچی..
و بعد دوباره آرام‌تر از قبل قدم برداشت، نمیخواست این لحظات هیچ وقت تمام شود
مریدا- شنیدم که چیزی نمیخوری
او درست به آرامی مدلین قدم برمیداشت، پشت سرش، بدون اعتراض. محکم و مطمئن، اما آرام و صبور!
مدلین- نمیتونم.. اگه بخورم همشو بالا میارم
مریدا- لزومی نداره جایی که همه میخوان ازت مراقبت کنن تا این اندازه مضطرب باشی
مدلین- نمیتونم مضطرب نباشم
علت اضطراب مدلین بی چون و چرا مریدا بود، اگر او فاصله می گرفت مدلین مضطرب میشد! نمی توانست این را تغییر دهد!
مریدا- پدرم کسی رو فرستاد دنبالم. گفت فکر میکنه اگه من اینجا نباشم تو از گرسنگی میمیری
پس حتی تائوس این را فهمیده بود، با این حساب چرا از مریدا نخواست با او ازدواج کند و از تابین خواست؟
مریدا- چرا اینطور فکر میکنه؟
چیزی نگفت، چه میتوانست بگوید؟ حس میکرد مریدا جوابش را میداند اما عمداً دوباره از او پرسیده
مریدا- میخوام باهات رک باشم. برام اهمیت نداره که تموم عمرت اسیر بودی، اما حالا اینجایی. توی دنیایی که بی دست و پا بودن حد و اندازه ای داره
دلش گرفت، سرد شد. قدمش سست شد و کم کم ایستاد
مریدا- اینطور که داری پیش میری بیشتر از یک هفته دیگه زنده نمیمونی
هنوز پشت سر مدلین ایستاده بود، انگار میدانست که حرف‌هایش چه تاثیری در مدلین خواهد داشت. وقتی دید او هنوز نمیخواهد حرکت کند قدم برداشت و جلو امد، مقابلش ایستاد، مدلین سر بلند نکرد که صورتش را ببیند، چرا نمی فهمید که نباید این حرف ها را بزند؟ مدلین تحقیر شدن توسط تمام عالم را تحمل میکرد، بشرطی که مریدا تحقیرش نکند، مریدا به رویش نیاورد که چقدر بی دست و پاست!
مریدا- ترس، اولین چیزیه که باید پشت سر بزاری. من توی نگاهت میبینم. ترس از تنهایی، ترس از پرسیدن، ترس از احمق بنظر رسیدن
تمامش درست بود، اما چه سود؟ چگونه میتوانست تغییرش دهد؟
مریدا- ترس از مردا
شاید اشتباه میکرد، ولی انگار لحن مریدا موقع بیان این جمله عمیق تر از قبل بود، انگار میدانست که درست به بزرگترین نقطه ضعف مدلین اشاره میکند. سرش را کمی بلند کرد، به صورت مریدا نگریست، وزش ارام نسیم تارهای موهایش را روی چشمان نافذش که همیشه انگار کمی اخم داشت تکان میداد
مریدا- فکر میکنی من میتونم در برابر مردا ازت مراقبت کنم، برای همین میخوای کنارت باشم. تو میتونی ازشون بترسی، اما نمیتونی انکارشون کنی. ممکنه من همیشه پیشت نباشم، اما اونا همیشه همه جا هستن
چنین فکری میکرد، اما نه، ابداً اینگونه نبود! مدلین گرچه قدرت و تسلط او را می ستود ولی حتی اگر هم مریدا از او مراقبت نمیکرد بازهم میخواست درکنارش باشد. چه بسا اکنون هم او هنوز این احتمال را میداد که سرورش سدریک و ملازم به سراغش بیایند، هنوز هم این خطر را بشدت حس میکرد ولی باعث نشده بود نسبت به مریدا دلسرد شود. اگر اینگونه بود در غیبتش دلتنگ نمیشد، حسی که او داشت پیچیده‌تر از تصور مریدا بود. او واقعا دلتنگ میشد! دلتنگ لحن صدایش، نگاه عمیقش، طرز راه رفتنش، امر و نهی کردنش، دلتنگ تک تک حرکات عادی‌اش که شاید حتی به چشم بقیه نمی آمد! بخصوص حالا که بوی تنش و لمس گرمی پوستش هم به آن اضافه شده بود! برای لحظاتی طولانی در سکوتی یأس آور به مریدا می نگریست، موهایش در مهِ و نسیم در نوسان بود، چشم از مدلین نگرفت تا به او بفهماند که در گفته‌هایش جدی‌ست. حتی فکر اینکه باره دیگر برای مدت طولانی او را نبیند آزار دهنده بود، کاش مدلین هم میتوانست همراهش برود و درکنارش باشد. همه ی این چیزها را در دل خودش میگفت، عاقبت لب گشود و زمزمه زد:
مدلین- میخوای دوباره بری؟
مریدا که انگار منتظر این سوال بود، آرام پلک زد و گفت- بله. من امشب اینجارو ترک میکنم نمیتونم بیشتر بمونم
به همین زودی بغض زیر گلویش دوید و با صدایی خفه گفت-…منم با تو میام
مریدا جواب داد- خارج شدن از مرز این قبیله برای تو خیلی خطرناکه
خواست بگوید اهمیتی ندارد ولی نتوانست. حس کرد اگر خطری قرار است حوالی او باشد شاید مریدا را هم تهدید کند و او به هیچ وجه نمی‌خواست آسیبی به مریدا برسد. از طرفی با فکر اینکه مریدا امشب می رود آنقدر دلش گرفت که اندک رمق باقی مانده در زانوهایش را هم از دست داد، حس میکرد دیگر انگیزه‌ای برای راه رفتن ندارد
مریدا- بریم
با سر به مسیر مقابل اشاره میکرد، مدلین دلش نمیخواست مخالفت کند اما پس از تحمل سه روز گرسنگی و اضطراب، و همچنین سرمایی که اکنون احاطه‌اش کرده بود جداً دیگر رمق راه رفتن نداشت. حتی وقتی سرش را پایین گرفت تا پاهای یخ زده اش روی چمن‌های خیس را ببیند سرش گیج رفت، لب گشود و زمزمه کرد-…پاهام… جون ندارن
مریدا که لب فرو بسته بود و به او می نگریست نفسی بیرون داد و با لحنی که کمی مؤاخذه گرانه بود گفت- غیر از این بود تعجب میکردم
این چند روز آنها به هر طریقی که میشد از او برای خوردن غذا خواهش کردند ولی موفق واقع نشد. شاید برایشان قابل درک نبود، ولی مدلین اگر هم میخواست نمی‌توانست چیزی بخورد. این طبیعت بدن او بود! در موقع اضطراب هرآنچه خورده بود را پس میزد!
مریدا- اشکالی نداره
قدم برداشته بود و پشت سر مدلین می رفت
مریدا- من ‌می برمت
داشت خم میشد، دستش را سوی ران‌های مدلین دراز کرده بود. چند لحظه بعد درست همانطوری که یکبار تائوس انجام داد، مریدا تمام وزن او را روی دو بازوی خودش بلند کرد! پاهایش از زمین کنده شد و با هدایت مریدا روی بازوهای او دراز کشید. کمی شوکه شد. این حس نه ترس بود، نه اضطراب و نه شرم. بلکه به یکباره قلبش فرو ریخته بود! درست همان لحظه که بازوان مریدا با قدرت و احتیاط او را دربر گرفت و بسمت بالا کشید، قلب او با سرعت از سینه جدا شد و بسمت زمین سقوط کرد! با گرمی تن مریدا همجوار شد، با سفتی عضلاتش، با تپش قلبش!
مریدا- سنگینی!
این را زمزمه کرد و سپس راه افتاد. گرچه مدلین سنگین بود ولی حتی بازوهای او نلرزید! نگاهش به مسیر مقابل بود و چشمان مدلین خیره بر او. گریبانش، چانه‌اش، استخوان ترقوه‌اش، رگ‌هایی که بخاطر فشار وزن مدلین از روی عضلات متورم بازو و گردنش دیده میشد. شاهکار فوق العاده ای بود! چگونه توانسته بود این چنین جلوه‌ی قدرت را از جسم زنانه‌ی خود منعکس کند؟ چگونه توانسته بود هم به عنوان یک زن زیبا باشد و هم جذبه و اقتدار یک سرور را داشته باشد؟ شاید هم انچه به او یاد دادند اشتباه بود! شاید به او دروغ گفته بودند که زنان حساس و آسیب پذیرند، ولی سروران قدرتمند و باجذبه. شاید هم دروغ بزرگتری درکار بود؛ و آن اینکه مردها سرور هستند نه زنها!

Share:

نظرات

۷ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها