در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم از مجموعه ی وحشی / پارت ۶ تا ۱۱

برای لحظاتی طولانی به رانهای درشت خود زل زده بود، به پوست روشن و لطیفش، احساس میکرد چیزی در قلبش دریده شده، هیچ وقت فکر نمیکرد قرار باشد سرورش با او کار بد و بیشرمانه‌ای انجام دهد یااینکه مثل مربی‌ها به حریم خصوصی‌اش سرک بکشد، تمام رویاپردازی هایش تحت الشعاع قرار گرفته بود و حالا حس بسیار بدی داشت، به لگن خودش نگاه میکرد و از خودش میپرسید واقعا اگر سرورش بخواهد در او فرو برود باید چکار کند؟ بسیار منقلب بود! سرش را کمی به جلو خم کرد و بیشتر به لگنش نگریست، لباس زیر پوشیده بود، از فکر اینکه قرار است چکار کند بیشتر مضطرب شد، حس میکرد کم مانده قلبش از دهانش بیرون بیفتد! آخر او تاکنون سمت چنین کارهایی نرفته بود، درواقع اصلا فکر نمیکرد کسی غیر از شست و شوی بعد از ادرار برای کار دیگری این قسمت را برهنه کند! سرمای بدنش دو چندان شده بود و داشت حالش را بد میکرد، نفس عمیقی کشید و با دست سینه‌ی خود را لمس کرد، قلبش نا آرام تر از آن بود که بتواند ادامه دهد، در نتیجه وقتی دامنش را پایین می آورد و از جایش بر می‌خواست از اینکه چرا اینقدر ترسو و تنهاست دوباره بغض کرده بود. از حمام بیرون آمد، با چشمان داغ و قدم هایی که هیچ اشتیاقی برای پیش بردن او نداشتند بسمت تخت رفت‌، لب تشک نشست و در لاک خودش فرو رفت. روبه رویش چند قدم جلوتر آینه‌ی بزرگ نصب بر دیوار را میدید، دختر تنهایی در قاب نشسته بود و به تصویر مغموم خودش می نگریست. خیلی تلاش کرد که به افکار نا به سامانش نظم دهد و حواسش را با چیز دیگری پرت کند، ولی او که اینجا هیچ سرگرمی نداشت تا بتواند حواسش را پرت کند، خودش بود و این اتاق و فکر و خیال هایش. از لب تخت برخاست و به آینه نزدیک شد، با سرانگشتانش آن را لمس کرد، قلبش هنوز تند میزد، چیزی درونش در تقلا بود که لااقل به نتیجه‌ای برسد! با خودش گفت میتواند بدنش را در آینه نگاه کند، ببیند اصلا جایی برای فرو رفتن لوله‌ی به آن کلفتی هست یا نه! به در نگاه کرد، میدانست مربی ها به این زودی نمی آیند ولی هنوز مضطرب بود. برای چند لحظه همانطور با خودش کلنجار میرفت ولی در نهایت تصمیم گرفت کمی بجنبد و پیش از اینکه نظرش عوض شود انجامش دهد. میتوانست فقط یک لحظه خودش را در آینه ببیند و بعد فوراً لباس زیرش را بپوشد… درحالی که این فکر ها را با خودش مرور میکرد خم شد و با اضطراب شلوارک سفید و نرم زیر دامنش را پایین کشید، آن را از مچ پاهایش درآورد و یک قدم آنطرف تر کنار آینه انداخت. از خودش خجالت کشیده بود! اولین بار بود که به قصد تماشای جاهای خصوصی خودش جلوی آینه‌ی روی زمین می نشست، درواقع وقتی در حمام یا دستشویی خودش را میشست نگاه کوتاهی به بدنش می انداخت ولی نه از این زاویه و با این جزئیات! دامنش را تا روی شکم بالا آورد و به پاهایش را کمی باز کرد، تمام تنش از آنچه میدید شل شد و ریخت! واقعا چرا اینقدر زشت بود؟ چه تیرگی‌های چندش آوری، یا آن لب‌های سرخ چروکیده و مرطوب! چقدر شرم آور بود! اگر میخواست جلوی سرورش در این حالت باشد از خجالت میمرد! آیا برای همه‌ی دختران اینقدر زشت بود یا فقط مال او؟ پس حفره‌اش کجا بود؟ از کجا ادرار میکرد؟ چیز به آن کوچکی؟ تصویری که در کتاب دید با آن قطر که در این حفره‌ی کوچک فرو نمی رفت! چقدر همه چیز منقلب کننده بود! داشت صدای نفس ها و تپش قلب خودش را می شنید!
-…آخه برای چی!
با شنیدن صدایی از بیرون‌، تقریباً از جا پرید! برای یک لحظه انگار سینه‌اش خالی و منجمد شد!
-…فکر میکردم ماه آینده زمانشه
روی راه پله بودند، داشتند بالا می آمدند! مدلین حتی جرأت نمیکرد بسمت در نگاه کند! درحالی که دست و پایش کرخت شده بود سعی کرد هرچه سریعتر برخیزد و لباس زیرش را از وسط اتاق بردارد!
– من همین چند دقیقه پیش نامه رو دریافت کردم
– به هرحال برای ما بد نمیشه…
قفل در داشت میچرخید، مدلین روی پایش ایستاد ولی از پشت به دیوار که پوشیده از آینه بود چسبید! جوری نفس نفس میزد که انگار قرار بود خفه شود، دستگیره‌ی در چرخید و آنها درحالی که باهم حرف میزدند وارد شدند، مطمئن بود که رنگ و رویش پریده!
او هیچ وقت یاد نگرفته بود که بتواند چیزی را پنهان کند، هروقت میخواست تودار باشد و احساساتش را بروز ندهد شکست میخورد، مخصوصاً اگر در موقعیت غیرمنتظره‌ای قرار میگرفت یا مربی‌هایش اشاره‌ای به آنچه در ذهنش می چرخید میکردند او بلافاصله ناخوداگاه خودش را لو میداد! حالا هم بااینکه دامن بلندی پوشیده و درست روی لباس زیرش ایستاده بود بازهم جوری مضطرب و رنگ پریده به مربی‌هایش نگاه میکرد که خیلی زود خودش را لو داد!
– مدلین!
آنها که تاکنون با خیال راحت درحال گفت و گو باهم بودند اکنون با سوءظن نگاهش میکردند
– چیزی شده؟
در همان آستانه‌ی ورود ایستاده و منتظر جواب بودند! مدلین من من کنان گفت- نـ…نه!
مربی‌هایش نگاهی بین هم رد و بدل کردند، بعد یکی‌شان پرسید- پس چرا رنگت پریده!
آن یکی که عبوث تر و بدخلق تر بود درحالی که بسوی او قدم برمیداشت کمی اخم کرد و گفت- چیزی قایم کردی؟
حالا هر دو نفرشان داشتند نزدیک‌تر می آمدند، قلب مدلین درحال ایستادن بود!
مدلین- من… من هیچکاری نمیکردم
مربی‌هایش جلویش ایستاده بودند، این جمله را بی اختیار بیان کرد و زود هم فهمید با گفتنش خرابکاری کرده! بعلاوه اینکه از جایش تکان نمیخورد عقب نمی‌رفت شک آنها را بیشتر کرد!
– مدلین! همین الان برو کنار!
سرش را به طرفین تکان داد، لب فرو بست و حتی نتوانست چیزی بگوید!
– چی قایم کردی؟ گفتم برو کنار!
نتوانست قدم از قدم بردارد، عاقبت یکی از مربی‌هایش بازوی او را گرفت و کنار کشید، خیلی زود نگاهشان به لباس زیر او افتاد!
– هااااا…
مربی‌هایش با حیرت نگاهش میکردند، جوری که انگار خطای بزرگی مرتکب شده، حالا حتماً مجازاتش میکردند!
– چی کار داشتی میکردی نکنه با خودت ور میرفتی؟؟
معنی حرف آنها را نفهمید، با چه چیز ور برود؟ حالا که خشم و حیرتشان را میدید خودش را بین بازوانش مخفی کرد و یک قدم عقب رفت
مدلین- چی؟؟… چرا… چرا ور برم…
نگاهش را ملتمسانه از این مربی به آن مربی کشاند، آنقدر خجالت کشیده بود که نمی دانست چکار کند!
– بد کردی دختر خانوم! بد کردی!
دو سمت بازوهای او را گرفتند و به دنبال خود می کشیدند!
– راه بیفت، باورم نمیشه بعد از اینهمه تعلیم و تربیت چنین اشتباهات زشتی مرتکب میشی!
اشک به چشمانش دوید، بدون اینکه رمق مقاومت کردن برایش مانده باشد با اجبار مربی‌هایش بسمت در خروجی اتاق می رفت
مدلین-…عذر… عذرمیخوام… دیگه تکرار نمیکنم… خواهش میکنم!..
قرار بود تنبیه شود، از تصورش قالب تهی میکرد! قرار نبود از درب اتاق بیرون بروند، آنجا با چند قدم فاصله یک دریچه‌ی فلزی زیرزمینی وجود داشت که رو به بزرگترین کابوس مدلین باز میشد! یک شکنجه گاه به تمام معنا، جایی که بابت کوچکترین اشتباهی مجازات میشد!
مدلین- خانوم… خانوم لطفا نه!.. من.. من فقط می..خواستم…
هنوز وارد آنجا نشده زبانش داشت میگرفت، میدانست مطابق همیشه به او رحم نخواهند کرد ولی همچنان بی اراده تقلا میکرد
– تو دیگه هفده سالته چطور میتونی همچین خطایی مرتکب بشی مدلین؟
– هنوز یاد نگرفتی فرمان بردار باشی؟ چقدر دیگه باید مجازاتت کنیم؟؟..
آنقدر سرش داد میزدند که دیگر نتوانست کلامی بگوید، دریچه را باز کردند و راهپله‌ای رو به تاریکی نمایان شد، از همان لحظه‌ی اول سرمایی شدیدی که بسمت بالا وزید استخوان‌هایش را منجمد کرد!
مدلین-..نه…نه..
دردها جزو اولین مفاهیمی بودند که مدلین با آن آشنا شد. حتی پیش از اینکه قوائد درست حرف زدن را یاد بگیرد این را فهمید که بخاطر هر اشتباه کوچکی در معرض درد و شکنجه قرار خواهد گرفت، موقعیت سخت و تلخی که مربی هایش تنبیه نام نهادند.
نمیدانست بقیه ی ادم ها هم مشکل او را دارند یا نه، اما سرما بزرگترین و بدترین نقطه ضعف مدلین بود! او در سرما به معنی واقعی کلمه فلج می شد! زنده بود اما خشک و کرخت، انگار جسمش جوابش میکرد، ذهنش بهم ریخت و کنترلی بر اعمالش نداشت، اندام‌های درونی‌اش در سرمای شدید درست عمل نمیکردند، میلرزید و تقلا میکرد ولی بعد از چند دقیقه حتی اگر رهایش میکردند هم نمی توانست خودش را بیرون بکشد چراکه جسمش دیگر از او فرمان نمیبرد. به همین خاطر برای تنبیه کردن مدلین جای بخصوصی وجود داشت، در بهار و تابستان زیر زمین، و در پاییز و زمستان در ارتفاع سقف عمارت! او از راهپله‌ا‌ی تاریک و سنگی عبور داده میشد، مسیری طولانی که به یک سرداب متروک زیر زمینی می رسید، در فصل های گرم آنجا مثل زمستان سرد بود! مکانی وسیع اما با سقف کوتاه و بدون هیچ نوری! وسطش یک حوض عمیق بزرگ قرار داشت که تمام سرمای محیط را در خودش زخیره کرده بود، و این سرما برای مدلین بدترین شکنجه‌ی ممکن بود! به محض ورود به سرداب نفس‌هایش از سرما و ترس می لرزید، هنوز در تقلای عقب رفتن بود ولی مربی‌هایش او را جلو می کشیدند
– چقدر بهت گفتم مدلین! اگه میخوای از اینجا دور باشی حواست رو جمع کن!
– تا کی باید این چیزا رو تکرار کنیم ها؟ تو بزودی به خریدار تحویل داده میشی، اگه نافرمانی کنی چی در انتظارته هیچ میفهمی؟
– زودباش‌، برو پایین!
لبه‌ی حوض رسیده بودند ولی راضی نمیشد پا به درون آب بگذارد
مدلین- نه… نـــه… خوا… خواهش… میکنم…
مثل همیشه صدایش را نشنیدند و او را با خشونت به درون امواج ظلمانی آب پرت کردند! در امواج تاریک سردی غوطه ور شد، انگار روحش از تنش گریخت و برای لحظاتی قلبش ایستاد!حتی نتوانست دستو پا بزند، بدنش بی جان به سطح آب کشیده شد و نفس هایش مثل شوک سنگینی به جسمش برگشت. بی هیچ تحرکی شناور ماند، انچه پیش رویش میدید تاریکی محض سقف تاریک سرداب بود، نمی توانست تن یخ زده اش را تکان بدهد، دستو پاییش فلج شده بود
– ..اینجا میمونی …تا….فهمیدی؟
نمیتوانست صدایشان را پردازش کند، انعکاس های نامفهمومی میشنید…
-… یاد بگیری…فرمان بردار….درد در انتظار توست…
لحظاتی بعد صداها خاموش گشت‌، تنهایش گذاشتند تا ساعت ها در سرما غوطه ور بماند، ارتعاشات نرم آب بخاطر سرما در ذهنش امواجی سهمگین معنا میشد، اراده میکرد که پلک بزند ولی بدنش فرمان مغز را نمیفهمید و در عوض لب می گشود، ذهنش در حبابی حبس شده بود که از دنیای حقیقی فاصله زیادی داشت، از گوشه و کنار سرداب نجواهای مبهمی میشنید، انگار کسانی در تاریکی ایستاده و باهم پچ پچ میکردند، آنقدر میترسید که آب را فراموش میکرد و میخواست بگریزد، پاهایش فرمان را دریافت نمیکردند، درعوض دستهایش بیهوده از سطح آب بالا می آمد و بعد دوباره شل میشد، میخواست فریاد بزند، دهان می گشود ولی جای اینکه آوایی از حنجره بسازد بیهوده هوای سرد و نم‌دار سرداب را به ریه می کشید. بدنش یکپارچه رگ بود، درد با جریانی تند و تیز در تمام انشعابات ریز و درشت بدنش می دوید، فقط منتظر بود زمان بگذرد و تنبیه‌ش تمام شود ولی هرلحظه به درازای یک سال میگذشت!
کم کم تصاویری از گذشته در ذهنش ردیف میشد، هیچ تصویر زیبایی نبود، همه جا خودش را درحال درد کشیدن میدید، همیشه سایه ها او را تحت نظر داشتند و درحال پچ پچ بودند، صدای چکیدن قطرات آب بر سطح حوض در همه جا منعکس میشد، هر قطره که می چکید بر روح و روانش خطی می انداخت، خواست دستش را حرکت دهد تا خودش را به لب حوض برساند، اما لعنت بر او مگر میشد؟ دست راستش بی اراده بازوی چپش را میفشرد، مغزش قادر به فرستادن فرمان‌ها نبود، سرما تمام عملکردهای بدنش را مختل کرده بود!
مطابق هربار با خودش سوگند میخورد اگر از اینجا دربیاید دیگر هیچ وقت نافرمانی نکند، او که در زندگی‌اش کمترین امید و دلخوشی نداشت پس بهتر بود با این کارها درد بیشتری برای خودش ایجاد نکند!
مدت زیادی گذشت، فکر میکرد حتی سالهاست که در سرما گرفتار شده، آنقدر کرخت بود که دیگر حتی جریان درد را حس نمیکرد، غیر از مردمک هایش هیچ یک از اعضای بدنش تکان نمیخورد! ضعیف‌تر از آن بود که صداها را تجزیه و تحلیل کند ولی زمانی رسید که از نوسانات امواج آب متوجه شد کسانی درحال بیرون کشیدن اویند، نمیتوانست روی پاهایش بایستد، مربی‌ها زیر بغلش را گرفته بودند، از آنجایی که تمام تنش خیس بود وقتی از آب درآمد از قبل هم بیشتر مورد هجوم سرما قرار گرفت! درد تا مغز استخوانش رخنه کرد! حتی وقتی نفس میکشید قفسه‌ی سینه‌اش به قلبش فشار می آورد و سوی چشمانش می رفت! با مربی‌هایش همراه شده بود بدون اینکه چیزی از اطرافش بفهمد، مثل یک حیوان شرطی شده که راه نجات خود را صاحبش بداند، او را اینگونه تربیت کرده بودند! پله ها را پیمودند، مدلین پیوسته در خطر سقوط بود و به همین خاطر مربی هایش رهایش نمیکردند، گیج و گنگ به دور و برش نگاه میکرد و تنش از سرما می لرزید، دریچه‌ی اتاق باز بود و از آن نور می آمد، وقتی به آخرین پله ها رسیدند مدلین گرما را حس میکرد، گرما و بوی امیدبخش آتش شومینه! بدن او بصورت بالقوه قدرت گرم کردن خودش را نداشت، در چنین مواقعی با وجودی که بهار بود باید شومینه را روشن میکردند تا او بتواند گرم شود. وقتی به حریم گرم اتاقش برگشت بخاطر نور دید چشمانش دوتایی شد، از سر و رویش آب می چکید و مربی هایش درحال حرف زدن بودند ولی مدلین چیزی از حرف‌هایشان نمی فهمید. پتویی به دورش پیچیدند و او را جلوی شومینه نشاندند. هیچ چیز شفابخش تر از حس کردن گرما نبود!
– متوجه شدی مدلین؟
بالای سرش ایستاده بودند و تهدیدآمیز خطابش میکردند
– برای رفاه و امنیتی که داری سپاسگذار باش. در ازای این آرامش تنها چیزی که ازت خواسته شده فرمان بردار بودنه. میفهمی؟
مدلین بریده بریده و از بین لبهای لرزانش جواب داد- ب..بله…
یکی از مربی هایش جلوتر آمد، سمت راستش زانو زد و با جدیت گفت- گوش کن دختر
مدلین با غصه و اضطراب به صورت سرد و بی‌مهر او می نگریست
– تو فقط یک هفته دیگه اینجایی! سرورت قراره به زودی بیاد. مارو مأیوس نکن، تو ۱۷ سال منتظر چنین روزی بودی!
مدلین لب زد-…چشم.. خا..خانوم
درواقع آنقدر بخاطر سرما شوکه بود که آنلحظه درست معنی حرفشان را نفهمید، مدتی گذشت و مربی‌هایش رفتند، لرزش تنش آرام گرفت، توانست روی دستانش تسلط داشته باشد، پتوی گرم و نرمش را بیشتر دور خودش پیچید، هنوز وقتی نفس می کشید سینه‌اش درد می گرفت ولی دیگر بحران را پشت سر گذاشته بود و داشت بهتر میشد! به شعله های فروزان درون شومینه زل زد، به صدای ترق تروق هیمه‌ی آتش گوش داد و حرف‌های آنها را با خودش مرور کرد، گفته بودند فقط یک هفته دیگر اینجاست و بعد به سرورش تحویل داده میشود! احساسات مختلفی به او هجوم آورده بود! هیجان، ترس، اضطراب! این قرار بود بزرگترین اتفاق زندگی اش باشد، قرار بود با کسی که ۱۷ سال تمام برای خودش خیال پردازی میکرد مواجه شود!

********

او مانده بود و هزاران سوال بی جواب! در طی روزهای بعد همواره دختر خوب و تسلیمی بود. به این امید که شاید به سوالهایش جواب بدهند هر تلاشی میکرد! داشت از اضطراب و فکر و خیال جان به لب میشد کاش لااقل کمی برای سوالاتش وقت می گذاشتند! سرورش چگونه آدمی بود؟ مهربان یا بدجنس؟ بدخلق بود یا لبخند میزد؟ اصلا او را برای چه میخواست؟ برای اینکه دوستش باشد؟ سرورش میدانست که این زنها با مدلین بیچاره چکار میکنند؟ میدانست چقدر تنبیه ش میکنند؟ آیا ممکن بود او هم با مدلین همینکار را بکند؟ آیا نقطه ضعف مدلین را می دانست؟
یک دنیا نگرانی داشت ولی کسی اهمیت نمیداد، تنها کاری که انجام میدادند حمام بردن و رسیدگی به ظاهرش بود، اندازه‌گیری دقیق بدنش و خلاصه هرچیزی که اضطراب او را دو چندان کند!
مدلین- ایشون شخصاً میان؟ یا…
– صاف بایست!
داشتند بندهای پشت لباسش را می بستند، کمرش را صاف کرد و ادامه داد- خودشون میان دنبال من؟ یا فرستاده دارن؟
یکی از مربی‌ها که مقابلش ایستاده و سرشانه‌هایش را مرتب میکرد گفت- هنوز مشخص نیست
آن روز، مهم ترین روز زندگی اش بود! مدلین یک لحظه آرام و قرار نداشت! مربی‌هایش گفته بودند به احتمال خیلی زیاد امروز به دنبال او می آیند! آیا نباید به حد مرگ مضطرب میشد؟!
– این یکی بهتره
داشتند از آینه‌ی قدی اتاق به مدلین نگاه میکردند، لباسی به رنگ صورتی ملایم تنش کرده بودند که یقه‌‌ای باز داشت و شیب لطیف و روشن سینه‌های درشتش را به نمایش می گذاشت. نوارهای بلوطی موهایش را از دوطرف به عقب هل داده و پشت گوشش سنجاق زده بودند تا در قاب صورت و روی گریبان روشنش نریزد. کفش به پا نداشت، همیشه پوشیدن کفش را به تعویق می انداخت، دلش میخواست پاهایش آزاد باشد
– کفشاتو حاضر کن عزیزم
بندهای پشت لباسش تا انتها بسته شده و حالا آزاد بود. مدلین مطیعانه نجوا کرد- چشم
مربی‌ها داشتند تکه‌های لباس قبلی اش را که کف اتاق افتاده بود جمع میکردند، مدلین درحالی که بسمت کمدش می رفت با تردید گفت- خانوم
یکی جواب داد- بله؟
در کمد را گشوده و به کفش‌هایش که مرتب کنار هم جفت شده بودند می نگریست، تمام حواسش به اتفاق آنروز بود درواقع اصلا به انتخاب کفش اهمیت نمیداد
مدلین- بنظر شما… سرورم از من خوششون میاد؟
یکی از مربی‌ها با نرمی جواب داد- البته عزیزم!
نزدیک‌ترین کفش را برداشت و دوباره بسمت مربی‌هایش برگشت
– تو دختر خوبی باش، امکان نداره ازت خوشش نیاد
یکی از آنها هنوز مشغول تر و تمیز کردن اتاق بود، اما آن یکی که داشت لبخند میزد نزدیک شد و کفش را از او گرفت چراکه از نظرش مناسب نبود، به همین خاطر خودش بسمت کمد رفت
مدلین- ایشون… میدونن که من از سرما…
مربی‌اش که حالا جلوی کمد ایستاده بود جواب داد- ایشون خودش به ما گفت!
چیزی از کنج قلبش جدا شد و به عمق زمین سقوط کرد. چه حال بدی شد! سرورش به مربی‌ها یاد داده بود چگونه تنبیه ش کنند، پس او اهمیتی به درد کشیدن مدلین نمیداد، بیخودی اینهمه خیال پردازی کرده بود
– اون راه کنترل تورو خیلی خوب بلده مدلین، پس فراموش نکن که فرمان بردار باشی
سرش را پایین گرفت و نتوانست چیزی بگوید، بغض سنگینی در گلویش داشت، میدانست که تمام ترس‌هایش درست است و بیهوده به خودش امید میدهد. صدای قدم های مربی را شنید، با یک جفت کفش سفید جلوی او ایستاد. مدلین با ناراحتی گفت- ایشون… منو دوست ندارن نه؟
مربی دست او را گرفت و جلو آورد، کفش را بدستش داد و در همین حین گفت- ببین دختر، هیچ وقت نباید از مردا انتظار محبت خالصانه داشتی. اونا اگه بهت لبخند میزنن یا توجه میکنن، در ازاش چیزی میخوان
مدلین کفش را از او گرفت و نگاهش کرد- در ازاش چی میخوان؟
مربی اش نگاه معناداری به او انداخت و گفت- تو جز جسمت چی برای دادن به مردا داری؟
بعد هم از جلوی مدلین رد شد تا بسمت همکارش برود
مدلین- بقیه‌ی زنا… چیز دیگه ای دارن؟
داشت پشت سر مربی می رفت
مدلین- چیزی که از جسمشون باارزش تره؟
مربی اش بدون اینکه بسویش برگردد سرد و جدی جواب داد- اگر هم داشته باشن بدرد مردا نمیخوره. اونا فقط جسم زنارو میخوان
باره دیگر بغض در گلویش جمع شد، واقعا دلش نمی خواست برود! نمی خواست با نوع جدیدی از آزار و شکنجه مواجه شود! ایستاد و در سکوت به کفش هایش نگریست، اشک در چشم‌هایش حلقه زده و دلش بی تاب بود
– آه… بنظر میرسه دارن میان
توجهش جلب شد، این را همان مربی عبوثی که تاکنون درحال مرتب کردن اتاق بود گفت، مقابل پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد
– جداً؟
درحالی که دومی هم بسمت پنجره می شتافت گفت- مدلین کفشت رو بپوش و حاضر باش
۸
درحالی که به مربیانش زل زده بود تپش قلبش به هزار رسید! داشتند از پنجره بیرون را تماشا میکردند، نمی توانست آرام شود، تنش داشت سرد میشد، حتی کمی هم می لرزید! قرار بود آدم های جدید ببیند، قرار بود از اینجا بیرون برود! همیشه فکر میکرد چنین روزی باید هیجان انگیز ترین روز باشد ولی حالا بشدت ترسیده بود و احساس ناامنی میکرد!
– ما به استقبالشون میریم
این را خطاب به مدلین گفتند، داشتند به سویش می امدند
– یادت نره که وقتی اومدیم با ادب و احترام رفتار کن
وقتی از کنارش رد میشدند و بسمت در اتاق میرفتند اشاره ای هم به کفش کردند
– کفشت رو هم بپوش!
بعد از رفتنشان مدلین اولین کاری که کرد پوشیدن کفش و نگاه کردن به خودش در آینه بود. اگر به اندازه‌ی کافی زیبا نبود و سرورش عصبی میشد چه؟ اگر او را نمیخواست چیکارش میکردند؟ یا اگر برای همیشه در سرداب زندانی میشد؟ آب دهانش را مضطربانه قورت داد و نفس عمیقی کشید، سعی کرد خودش را آرام کند، به چشم‌های خودش زل زد، مگر نه اینکه مربی هایش همیشه میگفتند چشم هایش با ارزش است؟ پس نباید اینهمه می ترسید!
درحالی که بی اراده با انگشتان دستش ور می رفت به سمت همان پنجره ای که چندی پیش مربی ها مقابلش ایستاده بودند رفت، مقابلش ایستاد و با تردید به بیرون نگریست، منظره آن بیرون چیزی نبود جز یک دشت سرسبز وسیع بی انتها، یک درخت پیر تنها و یک چاه که درست کنار درخت بود، مثل همیشه! چشم‌هایش را گرداند و کمی جلوتر رفت، متوجه شد که نزدیک دیوار عمارت چیزی وجود دارد! خودش را از پنجره آویزان کرد، حیرت کرده بود! یک اتاقک سیاه رنگ میدید که روی چرخ هایی سوار میشد و توسط چندین ریسمان بلند به سه حیوان زنده وصل بود! حیواناتی عجیب و غریب بودند! درواقع اولین بار بود که یک چهار پا را از نزدیک میدید! هیکل های کشیده و چهار پاهای بلند داشتند، همچین روی گردن درازشان موهای لختی رشد کرده بود! با چشم های متحیر به حیوانات می نگریست! آیا اینها اسب بودند یا الاغ؟ تصویر آنها را قبلا در کتاب دیده بود، مربی ها به او گفته بودند برای حمل و نقل از اسب و الاغ استفاده میشود! باورش نمیشد دارد آنها را میبیند! موهای تنش راست شده بود، چقدر موجودات خارق العاده ای بودند! تن سیاهشان برق باشکوهی داشت، قوی بنظر می رسیدند، کمی هم ترسناک بودند! آیا ممکن بود به کسی حمله کنند یا لگد بزنند؟ آیا حرف میزدند؟ یا اگر کسی چیزی به آنها میگفت متوجه میشدند؟
-…آماده حرکت؟
با شنیدن یک صدای کلفت و غریبه از راه پله، تقریبا از جا پرید! حیرت زده بسمت در اتاق نگریست، قدم‌هایشان را می شنید، همچنین یک صدای متفاوت! این صدای یک مرد بود! لحنی محکم و تند داشت!
مربی- بله. هرچند ما انتظار داشتیم خودشون شخصاً بیان
قلبش زیر گلویش می تپید، چیزی نمانده بود به درب اتاق برسند!
– درواقع تا آخرین لحظات برنامه این بود که خودشون بیان ولی کاری پیش اومد و مجبور شدن ببمونن
در عین اینکه بخاطر شنیدن صدای یک مرد شوکه شده بود این را فهمید که سرورش نیامده و شخصی را جای خودش فرستاده. نمی توانست چشم از در اتاق بگیرد، نه تنها ملاقات با آدم های جدید بسیار شگفت آور بود بلکه دیدن انسانی از جنس مرد او را بیشتر و بیشتر هیجان زده میکرد!
– بفرمایید
بعد از باز کردن قفل، درب گشوده شدو مربی‌اش با اشاره ی دست او را بسمت داخل راهنمایی کرد. کسی که از چهارچوب وارد شد یک شخص سیاهپوش قد بلند بود، شانه‌ی پهن داشت و سینه‌اش صاف بود، بعلاوه لباسش بسیار فرق میکرد چراکه شلوار پوشیده بود! صورتش نیز با آنچه مدلین تصور میکرد تفاوت بسیاری داشت! ظرافتی درکار نبود، میشد گفت پوستش زمخت است، اَبروهایش پر پشت و نگاهش بسیار جدی و نافذ بود! مدلین به بدترین شکل ممکن به او زل زده بود، باور نمیکرد یک مرد مقابلش ایستاده!

Share:

نظرات

۲۳ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها