در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم / پارت ۵۷ تا ۶۰

و تابین درحین خنده بسیار آرام نجوا کرد- خفه شو نکبت!
هنوز میروتاش فرصت نکرده بود جوابی به تابین بدهد که شخص دیگری نیز وارد شد، تائوس بود
تائوس- پسرا
میروتاش بلافاصله نجوا کرد- هیس!
مدلین نمیدید ولی احتمالا به او اشاره میکردند
میروتاش- اون خوابیده
تائوس- خواب؟
لحنش جوری بود که انگار باور نکرده. صدایش را هم پایین نیاورد و با حالتی عادی گفت- مدلین؟ بلند شو دخترم باید باهم حرف بزنیم
کاملا پیدا بود که میداند او خواب نیست، تظاهر معنی نداشت، چه بسا مدلین در اینکار بسیار ناموفق بود و دلیل اینکه پسرها متوجه نشدند او بیدار است پتوی پشمی بود که روی خود کشید. در هرصورت انلحظه بالاجبار پتو را کنار زد و خسته و کسل به خودش تکانی داد، آرنج‌هایش می لرزید، ولی هرطور که بود سرجایش نشست. موهایش نامرتب، پلک‌هایش کبود و رنگ و رویش پریده بود. ضعف جسمی و دلشکستگی او را تبدیل به یک مرده‌ی متحرک کرده بود. میروتاش و تابین که دو سمت اتش نشسته بودند از گوشه‌ی چشم نگاهی باهم رد و بدل کردند. تائوس بالای سر آنها ایستاده بود و به وضع مدلین می نگریست. آتش روشن بود، هرکدام از پسرها هنوز تکه‌ای چوب را در دست داشتند، میروتاش صدایش را کمی صاف کرد و رو به پدرش گفت- امیدوارم متوجه شده باشی که تصمیم خیلی عجولانه‌ای گرفتی
مدلین بعید می‌دانست چنین باشد چراکه تائوس مثل همیشه قاطع و مطمئن بنظر می رسید.
تائوس- راه دیگه‌ای نیست. اینو خودتونم میدونید
میروتاش هوفی کشید و چوب را در آتش انداخت
تائوس- اگه نخوایم بجنگیم باید به وصلت تن بدیم
اینبار تابین هم با کلافگی نگاهش را از او برداشت و به آتش چشم دوخت!
تائوس- شما قراره این جامعه رو رهبری کنید یکم منطقی باشید، گاهی اوقات باید برای محافظت از دیگران احساسات خودتون رو قربانی کنید
تابین که دستش نیمه‌ی راه گذاشتن چوب در اتش بود برای اینکه جواب پدرش را بدهد باره دیگر دستش را عقب کشید و با حرص گفت- درحال حاضر موضوع اینه که با اینکار احساسات یه نفر دیگه هم قربانی میشه
اینبار منظورش به مدلین بود و تائوس هم این را می‌دانست. از نگاهش پیدا بود.
تائوس- اومدم که درباره‌ی همین موضوع صحبت کنم
میروتاش- پدر
داشت از جایش برمی‌خواست
میروتاش- میخوام باهات رک باشم
قدم آرامی برداشت تا مقابل تائوس بایستد، او نیز به پسرش نگاه میکرد
میروتاش- همین الان بگو قراره کدوم مارو قاطی این ماجرا کنی
تائوس که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود سرشانه‌های پهنش را اندکی به بالا مایل کرد و گفت- امیدوار بودم خودتون در اینباره به توافق برسید!
تابین پوزخندی عصبی زد و همانطور که چوب را به آتش می انداخت گفت- دست بردار! سر چی به توافق برسیم؟
این را جوری گفت که انگار پدرش انتظار عجیب و غریبی از آنها دارد.
تائوس- این ازدواج درواقع یه ازدواج صوری. ما این نمایش رو ترتیب میدیم که سدریک باور کنه مدلین دیگه جزو مردم ماست. مدتی که بگذره، یک سال یا دوسال، شماها میتونید زندگی شخصی خودتون رو داشته باشید. هم شما و هم مدلین
مدلین نمی‌دانست معنی این حرف چیست! کاش آنها از کلمات ساده تری استفاده میکردند! تنها چیزی که میخواست بداند این بود که آیا یک ازدواج صوری ازدواج او با مریدا را به خطر نمی‌اندازد؟ یااینکه چرا اصلا بجای پسرها ازدواج با مریدا را پیشنهاد نمی‌داند؟ شاید به این خاطر که مریدا مشغله‌های زیادی داشت، نمی‌دانست!
میروتاش- خیله خب. منطقی بنظر میرسه. البته من باید یچیزی رو همین اول ماجرا روشن کنم
تائوس چشمانش را روی پسرش باریک کرد- مشکلت چیه؟
میروتاش بدون تردید جواب داد- من هنوزم بخاطر بلایی که دوسال پیش سرم آوردید ازتون شاکی هستم
لحنش جوری بود که انگار مدتها منتظر بدست اوردن چنین فرصتی بوده
میروتاش- یادتون که نرفته؟! منو بیهوش کردید و صدتا نگهبان برام گذاشتید که اگه تو جنگ کشته شدید براتون تولید مثل کنم!
تائوس درحالی که به او گوش میداد چشم‌غره‌ای زد و نگاهش را بسمت دیگری کشید
میروتاش- رو همین حساب هیچ حقی بهتون نمیدم که یباره دیگه منو تو عمل انجام شده قرار بدید
تائوس غرغر کنان گفت- بچه نشو تیشا!
ولی میروتاش همچنان سماجت می ورزید- حرفام تموم شد!
سپس با دست بسمت تابین که نشسته بود اشاره کرد- کارا رو با همین پسرت پیش ببر! همین که با خودت بردی تا کنارت بجنگه. گویا عرضه‌ش از من بیشتره پس الانم از همین استفاده کن
بعد هم بدون اینکه منتظر حرف یا پاسخی بماند قدم برداشت تا از آنجا برود!
تابین- هی!
او داشت با دستپاچگی بر می‌خواست!
تابین- هی تیشا! لعنت به تو!
شوکه شده بود! معلوم بود انتظار نداشته که میروتاش او را در این شرایط قرار دهد، میخواست در پی او برود ولی تائوس بازویش را گرفت و مانع شد!
تائوس- تابین!
او که هنوز شوکه و گیج بود من من کنان گفت- من… من نمیتونم!
تائوس به او چشم دوخته بود- چرا؟
بازوی تابین را رها کرد تا باهم صحبت کنند، نیم‌رخشان چقدر شبیه هم بود!
تائوس- به کسی علاقه داری؟
تابین- آ…
نتوانست حرف بزند. پس از چند لحظه مکث در نهایت پلک برهم فشرد و آهی از روی ناچاری کشید
تابین- نه
تائوس بالحنی کاملا منطقی و صمیمانه گفت- اگه چیزی هست بگو، حلش می‌کنیم
اینها را با ارامش میگفت، بنظر می رسید که آماده‌ی شنیدن دلایل پسرش و درک اوست. بااینحال تابین سرتکان داد و درحالی که ناچاری و نارضایتی در لحنش مشهود بود گفت- چیزی نیست. فقط… آمادگی این قضیه رو نداشتم
تائوس- برادرت خیلی احساساتیه لااقل تو منطقی باش پسرم
تابین اهسته سرش را به نشان تایید تکان داد و پس از اینکه نفسی گرفت کمی جا به جا شد تا بجای مواجه شدن با پدرش به وضعیت آتش نگاه کند!
تائوس- مدلین
او تاکنون سرگرم بررسی حرفها و رفتارهای دیگران بود به همین خاطر با شنیدن نام خودش کمی جا خورد
تائوس- بدجوری ضعف داری هنوزم نمیتونی چیزی بخوری؟
البته که نمی‌توانست! همین حالا هم از فکر ازدواج با یک مرد آنقدر مضطرب و منزجر بود که احساس تهوع میکرد! تائوس به او نگاه میکرد ولی پیش از اینکه دهان بگشاید و جوابی بدهد لبه‌ی چادر برای ورود افراد جدیدی کنار رفت. مردبلند قامت سیاه‌پوشی بود که موهای لَخت سیاه داشت، سدریک چادر را کنار زده بود تا کرالن پیش‌تر از او وارد شود. آنها درحالی که با طمأنینه قدم برمیداشتند و پیش می امدند درحال گفت و گو بودند. سدریک یکی از دستانش را به رسم ادب پشت کمرش نگه‌داشته بود و حرکات و لحن کلامش بسیار محترم بنظر می‌رسید، به محض ورودش رایحه‌ی بسیار خوشبو در فضا پیچیده بود!
سدریک-…درواقع بعد از حوادث دوسال اخیر رؤسا میدونن تداوم بقاء احزاب مستلزم یک ریسک بزرگ در بهبود روابطشون با خاندان سلطنتی قرار گرفته. اما باید معترف بشم بنابر دیده‌های من اونچه که قرن حاضر رو از قرون گذشته متمایز کرده تغییر سطح نگرش مردم نسبت به حاکمیت‌های قومیتی…
تائوس- عذرمیخوام
سدریک و کرالن درحین پیش امدن به تائوس نگریستند
تائوس- اینجا ما دغدغه‌ی دیگه ای داریم
بنظر می رسید از اینکه آنها موضوع مهم فعلی را به حاشیه فرستاده و درباره‌ی چیزهای دیگر حرف میزدند ناراضی بود. هرچند که مدلین یک کلمه‌ از حرف‌های سدریک را هم نفهمیده بود!
سدریک- البته.
بعد از اینکه همراه کرالن به تائوس رسید ایستادند و سدریک به مدلین نگاه کرد
سدریک- حالت چطوره دخترم؟
مدلین لب گشود و با صدای کم‌جانی گفت- خوبم
سدریک درحالی که نگاهش بر او بود به تائوس گفت- خیلی ضعیف شده
تائوس- چیزی نمیخوره. هرچی هم که خورد بالا آورد
سدریک- فکر میکنم بدنش نسبت به سرما و اضطراب بشدت اسیب‌پذیره
تائوس- منم همین فکر رو میکنم، وقتی مضطربه نمیتونه چیزی بخوره همشو بالا میاره
همانطور که آن دو درحال صحبت بودند کرالن به تابین نگاه میکرد که کلافه و کمی هم عصبی بنظر می رسید
کرالن- برادرت کجاست؟
تابین با نارضایتی جواب داد- فلنگو بست
کرالن فهمیده بود که پسرش حال درستی ندارد، به سمت او قدم برمیداشت
کرالن- اشکالی نداره پسرم، فقط کافیه برای مدتی ظاهر قضیه رو حفظ کنید باشه؟
جلوی او ایستاد و از انجایی که قدش کمی کوتاه تر بود سربلند کرد تا صورت تابین را ببیند. دست راستش را بالا آورد، گونه‌ی تابین را با سرانگشتان روشنش لمس کرد
تائوس- این موضوع لطمه‌ای به زندگی خصوصی شما نمیزنه، من حریم شخصیتون رو ضمانت میکنم نگران نباشید
سدریک که کنار تائوس ایستاده بود گفت- بااین حال یچیزی رو باید در نظر بگیرید، من اینو رک به همتون میگم
حرفش توجه کرالن را جلب کرد و به این ترتیب همه منتظر ماندند ادامه دهد
سدریک- این ازدواج حتی اگر هم صوری باشه به هرحال این دوتا جوون رو بهم نزدیکتر میکنه، و چناچه در اینده وابستگی بینشون شکل بگیره و بخوان به زندگی باهم ادامه بدن ممکنه نتونن بچه دار بشن
بچه‌دار؟! همان آدم‌های کوچک پر سر و صدا را میگفت؟ یعنی مدلین باید بچه‌دار میشد؟! اما چگونه؟
سدریک- ما خیلی چیزارو درباره‌ی اون دختر نمیدونیم باید این احتمال رو درنظر بگیری
تائوس داشت با اخم به سدریک نگاه میکرد، بنظر میرسید که دلش نمی‌خواست سدریک به این موضوع اشاره کند!
کرالن- تائوس
با سرزنش به شوهرش نگاه میکرد، شاکی بود!
تابین- نگران نباشید
دستش را کمی بالا آورد تا جو را آرام کند!
تابین- قرار نیست از یه ازدواج صوری فرا تر بریم
کرالن با کلافگی سر تکان داد و گفت- این چیزی نیست که بتونی با اطمینان بگی پسرم
تابین با خیال جمع تاکید کرد- اونقدر خودمو میشناسم که مطمئن باشم
بعد دلیل دیگری را هم اضافه کرد- جدا از این، تیشا هم خانواده تشکیل میده و بچه دار میشه
کرالن گفت- موضوع جانشینی نیست، زندگی و خوشبختی شماست!
بعد رو کرد به تائوس و با لحنی تند گفت- هیچ دلم نمیخواد زندگی بچه‌هام یه زندگی آشفته مثل ما بشه
تائوس که بنظر می رسید از این اصرار و انکار به ستوه آمده عاقبت نتوانست آرام بماند او نیز با تندی گفت- تو همه چیزو باهم میخوای آلن؟ من بهت گفتم باید کلک اون مردک رو بِکنم ولی پای مصلحت کشور رو پیش کشیدی، خیله خب اینم دومین راه! فقط اینجوری بدون خونریزی و دردسر میشه این دختر رو نگه داریم! اگه راه بهتری میدونی پس چرا نمیگی؟!
و کرالن دیگر حتی آنجا نماند و با قدم‌هایی تند بسمت خروجی رفت. بنظر می رسید از اینکه تائوس چنین چیزی را از او پنهان کرده ناراحت شده است! خروجش مساوی شد با خروج تابین، او نیز بیشتر از این آنجا نماند. پیش چشم مدلین تائوس و سدریک مانده بودند که درکنار یکدیگر مقابل اتش ایستاده و به شعله ها می نگریستند!
تائوس نفس عمیقی کشید و گفت- بازم بی‌موقع دهنتو باز کردی سدریک
سدریک که برعکس لحن مبادی آداب چند لحظه پیش اکنون پوزخند کجی برچهره‌ی روشن بی‌نقصش داشت بالحنی آمیخته به کنایه و شوخی گفت- باید بیشتر از اینا با زنت صادق باشی مرد!
سدریک- باید بیشتر از اینا با زنت صادق باشی مرد!
تائوس به او چشم غره زد ولی چیزی نگفت، بنظر می رسید به شوخی‌های او عادت دارد!
سدریک- اما از شوخی گذشته، فکر کنم بهتره چند روزی زمان بدی
تائوس نفس عمیقی کشید و درحالی که نگاهش به آتش بود گفت- متوجه‌م. تموم نگرانی من اینه که اون مردک سدریک زودتر از انتظارم با مأمورای مخصوص پادشاه برگرده، ما نمیتونیم دست به اقدام خاصی بزنیم کرالن میگه روابط سیاسی زیباندو با میلنتا خیلی مهمه
همانطور که درحال توضیح دادن بود چشم از آتش برداشت و به نیمرخ سدریک نگریست
تائوس- بااینحال هروقت که پای پسرا درمیون باشه کرالن نمیتونه منطقی تصمیم بگیره
سدریک که اکنون دست از شوخی و کنایه برداشته بود بالحنی محجوب و با درک حرف میزد- تو حق داری، اونا فقط یکم زمان میخوان تا وضعیت رو درک کنن. کرالن سالها یه کشور رو اداره کرده مطمئن باش اونم خیلی زود میفهمه راهی جز این نیست
تائوس سرش را به نشان تایید حرف‌های او تکان داد ولی چیزی نگفت. هردو در سکوت به آتش نگریستند، درست مقابل مدلین. آنقدر غرق افکارشان بودند که گویا اصلا یادشان نبود او هم آنجا حضور دارد! مدلین حس میکرد که سرش سنگین است. پلکهایش می سوخت و انقدر از گرسنگی ضعف کرده بود که آرام و عمیق نفس می کشید. قلبش تپش تندی داشت، انهم درست زیر گلویش. استرس رهایش نمیکرد.
سدریک- اون مردک سدریک، موکل داشت؟
انگار این سوال را از قبل در ذهن داشت ولی تازه انموقع به خاطر آورده بود
تائوس جواب داد- نه. خبری از موکل نبود اما یه مدیوم با خودش آورده بود
سدریک نیمرخ تائوس را از نظر گذراند، کمی متعجب شده بود.
سدریک- که اینطور! پس اگه ببینمش متوجه میشم، بوی خون مدیوم ها با مردم عادی یکم فرق داره. مدیوم بودن تورو هم همینجوری تشخیص دادم
بنظر می امد که موضوعی جالب برای گفت و گو پیدا کرده بودند، چراکه کم کم از آتش رو برگرداندند و مقابل یک دیگر ایستادند تا درحین صحبت به صورت هم بنگرند
تائوس- درواقع من اون زن رو میشناختم. موقعی که خیلی کوچیک بودم و از شرایطی که داشتم وحشت کرده بودم پدر و مادرم منو با اون آشنا کردن
سدریک پرسید- مگه اهل این حوالی بودن؟!
کاش این حرف‌ها را بیرون از چادر میزدند، مدلین دلش میخواست دراز بکشد حال خوبی نداشت!
تائوس- خانواده‌ش دائم درحال مهاجرت بودن، پدرش معدن‌چی بود. حدود ده سال ساکن همین حوالی بودن، وقتی پادشاه گُردن به این سمت لشکر کشید از اینجا رفتن که از شر جنگ در امان باشن. راستش فکر میکردم به زیباندو رفتن ولی از قرار معلوم تا ملینتا به مهاجرت ادامه دادن
سدریک که با دقت به او گوش میداد پرسید- مدیوم قدرتمندیه؟ تا چه اندازه میتونه متمرکز بشه؟
تائوس جواب داد- آره. درواقع میتونم بگم میزان هوش ثانوی و درجه‌ی حساسیتش سه برابر منه. قدرتش مثل یه بیماری احاطه‌ش کرده
سدریک- چند سالشه؟
تائوس چند لحظه ای فکر کرد و درحالی که نگاهش به نقطه ای نامعلوم بر زمین بود تا در ذهنش حساب و کتاب کند جواب داد- اگه اشتباه نکنم سه سال از من کوچیکتره. باید طرفای…۴۶ یا ۴۷ سالش باشه
سدریک سرش را به نشان تایید تکان داد و با لحنی متفکرانه گفت- با توجه به اینکه اون مردک یه مدیوم تو دم و دستگاه خودش داره احتمال اینکه جادوگر باشه خیلی قوی‌تر میشه
به محض اینکه کلمه‌ی جادوگر آورده شد موجی از سرما درون سینه‌اش لولید! باز به یاد بیرون کشیده شدن خون تنش افتاد، به یاد سواستفاده از اشک‌های درخشانش و یا لوله‌ای که سرورش میخواست در او فرو کند! حالش که از قبل بد بود، حالا باره دیگر احساس تهوع میکرد
سدریک- البته اینم باید بگم که..
– تائوس؟
کرالن بود که از بیرون چادر صدا زد. تائوس و سدریک هردو بسمت خروجی نگریستند
تائوس- بله؟
کرالن جواب داد- طبیب رو اوردم، کار دارم
تائوس لحظه‌ای مکث کرد و سپس گفت- بیاید داخل
لبه‌ی چادر کنار رفت و کرالن به همراه همان طبیب مسنی که دفعه‌ی پیش او را معاینه کرد وارد شدند
کرالن- چند دقیقه مارو تنها میزارید؟
این را خطاب به آقایان گفت. تائوس کمی مردد بنظر می رسید ولی هم او و هم سدریک بدون اینکه چیزی بگویند از آنجا خارج شدند
کرالن- دخترم
او قبل از پزشک به سمت مدلین می آمد، یک لیوان چوبی نیز در دستش بود
مدلین- بله؟
کمی معذب شد، چراکه کرالن داشت نزدیکش زانو میزد تا بنشیند. بعلاوه او موهای زیتونی منحصر بفرد و لباس روشنی با سرشانه‌های طلایی پوشیده بود، ظاهرش جوری بود که باعث میشد مدلین از خودش خجالت بکشد!
کرالن- اینو بگیر
لیوان را بسمت مدلین گرفت
کرالن- گرمه، با عسل شیرینش کردم. اگه نخوری ناراحت میشم
مدلین اصلا شیر دوست نداشت، میخورد ولی با بی میلی. او گوشت را ترجیح میداد. هرچند که در این شرایط حتی توان خوردن گوشت را هم نداشت ولی از انجایی که هیچ وقت یاد نگرفته بود روی حرف دیگران حرف بزند دستان کم‌جانش را بالا آورد تا لیوان را بگیرد
کرالن- طبیب میخواد چندتا سوال ازت بپرسه، باشه؟
او لیوان را گرفته بود، کرالن به چشم‌هایش نگاه میکرد
کرالن- یکم بخور
مدلین لیوان را به دهانش نزدیک کرد و کمی نوشید، شیرین و بدمزه بود. ترسید بالا بیاورد و خجالت زده شود!
طبیب- چشمات هنوز درد میکنه؟
داشت اهسته جلوی مدلین می نشست. حالا که در این فاصله‌ی نزدیک دو جفت چشم بر او بود بیشتر معذب شد!
مدلین-..یکم
این را نجوا کرد، البته دروغ هم بود چراکه پلک‌هایش درست به اندازه‌ی قبل سنگین و سوزناک بودند.
طبیب- سعی کن یکم غذا بخوری، وگرنه ضعف میکنی و از هوش میری
مدلین چشم از او گرفت و به سپیدی درون لیوانش نگریست
طبیب- اشکالی نداره چندتا سوال خصوصی بپرسم؟
باره دیگر سر بلند کرد و به طبیب نگریست که جلوی نور اتش را گرفته بود
طبیب- جوابات بین خودمون میمونه
مدلین با تردید نجوا کرد-…چه سوالی؟
از اینکه هردو به او زل زده بودند حس بدی گرفت!
طبیب- از چند سالگی عادت ماهیانه‌ت شروع شد؟
معنی حرف او را نمی‌فهمید! کدام عادت؟ مدلین عادت های زیادی داشت که هرماه تکرارشان میکرد! منظورش چه بود؟
مدلین- عادته…چی؟
طبیب حرفش را جوره دیگری بیان کرد- منظورم خونریزی ماهیانه‌ست
کمی جا خورد! لب فرو بست و نتوانست چیزی بگوید، آیا خونریزی کردن عادتی بود که بخواهد هرماه تکرار شود؟! یا شاید هم او بخاطر نادانی‌اش منظور طبیب را نفهمیده بود!
مدلین- خون؟… یعنی هرماه خونریزی کنم؟… برای چی؟
طبیب و کرالن هردو به او چشم دوخته بودند، انگار انتظار داشتند پاسخ دیگری بدهد!
مدلین- مربیام منو تنبیه میکردن ولی اونجا سرد بود… خون نمی اومد
زندانی شدن در سرداب وحشتناک بود ولی باعث خونریزی نمیشد! طبیب و کرالن هنوز منتظر بودند! چه چیزی میخواستند بشنوند؟ شاید خونریزی چشم‌هایش را میگفتند!
مدلین- چشمام خون میاد ولی اگه خیلی گریه کنم نه هرماه..
داشت بیشتر و بیشتر خجالت میکشید چراکه حس میکرد معنی سوال آنها را نفهمیده و درحال غلط جواب دادن است! ولی آخر کدام خونریزی؟ ایا خون معنای دیگری هم داشت که او نمی‌دانست و به همین خاطر سوال آنها را نفهمیده بود؟
طبیب- گفتی چند سالته؟
لیوان در دستش میلرزید، قوت نداشت، آن را ارام پایین اورد و زمزمه کرد- ۱۷ سال
کرالن پرسید- مطمئنی؟
مدلین جواب داد- اونا بهم گفتن ۱۷ سالمه
طبیب به کرالن نگریست و گفت- نمیتونه کمتر از ۱۷ باشه، از ظاهرش پیداست
سپس دوباره به مدلین نگریست و نفس آرامی گرفت، سپس جوری که انگار باخودش حرف میزند گفت- وقتی مربی‌هاش حتی بهش نگفتن عادت ماهیانه چیه، پس یعنی می‌دونستن قرار نیست چنین چیزی براش رخ بده
بنظر می رسید کرالن نمیخواهد به حرف طبیب اکتفا کند به همین خاطر خودش شخصا از او پرسید- تو یکی دو سال اخیر گاهی شکم درد نمیگیری؟ منظورم زیر شکمته، هوم؟
به مدلین نگاه میکرد و با دست به قسمت‌های زیرین شکم خودش اشاره میزد.
مدلین- نه.. شکمم درد نمیگیره
لیوان را روی تشک نگه داشت و بعد با یکی از دستانش چشم‌های کبود خودش را نشان داد و گفت- فقط چشمام دردمیگیره
کرالن پلک برهم گذاشت و مأیوسانه نفسی کشید. اندکی مکث کرد، سپس به طبیب نگریست و گفت- ولی سینه‌هاش رشد کامل داره! ببین که چقدر..
طبیب سر تکان داد و گفت- ربطی نداره کرالن، خودتم میدونی
مدلین خجالت کشید! کرالن چرا درباره‌ی بزرگی سینه‌ی او حرف زد؟ واقعا که ادم بی ادبی بود! احساس میکرد ناراحت شده که به بدنش توجه کرده اند! اما نه، مگر خود او آنهمه به لای پای دیگران زل نزد؟ تقصیر خودش بود، چون چنین اشتباهی کرد حالا مجازات شده بود. سینه‌های او گرد و درشت بودند، لابد همه‌ی مردم به آنها نگاه میکردند! چقدر شرمنده شد!

Share:

نظرات

۴ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها