در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم / پارت ۴۹ تا ۵۶

کرالن- شوهر میخوای؟
مطمئن بود گونه هایش رنگ گرفته! درعین خجالت زدگی نگاهش بر کرالن خشک شد! حتما باز هم خودش را لو داده بود! حتما کرالن فهمید او مریدا را میخواهد! درست مثل زمانی که در عمارت مردگان بود بی عرضگی کرد و احساساتش را لو داد! برای چند لحظه همانطور خیره و مضطرب به کرالن خیره بود تااینکه او لبخند زد و گفت- چرا خشکت زد؟ باهات شوخی کردم، ناراحت نشو
شوخی کرده بود؟ بنظر می رسید که همینطور باشد چراکه هیچ تندی در چهره اش نداشت!
کرالن- راستشو بخوای سوالایی که به سادگی بیان میکنی جوابای سختی دارن. و اینطور بنظر میرسه که بزرگترین خلاء زندگی تو محبت باشه
نسیم آرامی وزید و نوار های زیتونی براق موهایش را بسمت چشمان سبزش هل داد
کرالن- میخوای بدونی باید چیکار کنی که دیگران دوستت داشته باشن
بله! او دقیقا میخواست بداند باید چکار کند مریدا و بقیه دوستش داشته باشند! میخواست چیزی بیشتر از چشمان و بدنش باشد، میخواست باارزش باشد!
مدلین-…چجوری باید اینکارو بکنم؟
کرالن دستش را بالا آورد و با انگشتان روشنی که از آستین ابریشمی طلایی رنگی بیرون آمده بودند نوارهای بلند موهای خودش را بسمت پشت گوش هل داد، سپس مطمئن اما به سادگی جواب داد:
کرالن- فقط کافیه خودت باشی
لابد او را دست انداخته بود! مدلین بی‌عرضه‌ترین و نادان ترین آدم دنیا بود، اگر میخواست خودش باشد حال بقیه خصوصا مریدا را بهم میزد!
کرالن- زمان که بگذره، تو همه چیزو درک میکنی. نگران نباش
اینکه تائوس و اطرافیانش سعی داشتند به او اطمینان خاطر بدهند قابل تقدیر بود ولی مدلین که از شدت و عمق نادانی و جهل خود آگاه بود سخت میتوانست به آینده امیدوار باشد!
کرالن- سوال دیگه ای نداری؟ مثلا… تو دستشویی نداری؟!
قبل از اینکه بتواند خجالت زدگی خودش را پس از شنیدن این سوال ابراز کند متوجه شد شخصی از فاصله‌ی دور درحال پیش آمدن است. کرالن خط نگاه او را گرفت و به پشت سرش نگریست، مرد بلند قامتی درحالی که یک پرنده‌ی بزرگ باشکوه روی ساعد دستش نشسته بود بسمت آنها می آمد. تائوس مثل قبل متفکر و مسلط بنظر می رسید، نگاهش درست مثل نگاه آن پرنده عمق داشت. وقتی آنقدر نزدیک شد که بشود صدایش را شنید در ده قدمی آنها ایستادو گفت:
تائوس- آلن
کرالن جواب داد- بله؟
تائوس‌ گفت- یه لحظه میای
مدلین فهمید که موضوع درباره‌ی اوست و تائوس نمیخواهد حرفهایش شنیده شود، به همین خاطر باره دیگر اضطراب به سینه اش نفوذ کرد! کرالن بسمت او رفت و مقابلش ایستاد، مدلین سرش را پایین گرفت و تظاهر کرد درحال مرتب کردن موهایش در وزش نسیم است ولی درواقع دهانش را باز کرده بود تا بشنود!
تائوس- اخیراً تو چند تا مهمان سیاسی از کشور همسایه داشتی نه؟
کرالن جواب داد- درسته
او کمی سرش را بالا گرفته بود تا در حین صحبت صورت تائوس را ببینید.
تائوس- بین این افراد شخصی به نام سدریک نبود؟
انگشتان مدلین درحین فرستادن موهایش به پشت گوشش خشک شد!
کرالن جواب داد- بله بود. پاتناس* سدریک، یکی از عالی رتبه‌های کشور میلِنتا*
تائوس پرسید- پاتناس دیگه چیه؟
کرالن توضیح داد- پاتناس‌ها مقام‌های منتصب به خاندان سلطنتی میلِنتا هستن. آدمای گردن کلفتی که اگرچه سهمی از سلطنت نبردن ولی به نوعی نماینده‌های معتمد پادشاه برای مأموریت های بُرون مرزی محسوب میشن. چطورمگه؟
تائوس به فکر رفت، نگاهی به پرنده‌ی خود انداخت و برای لحظات طولانی ساکت بود. کرالن به او می نگریست و منتظر جوابی بود. نسیم امواج زیتونی بلند موهایش را پشت شانه‌اش تکان میداد. مدلین به صدای باد و تپش های تند قلب خودش گوش میداد، مثل کرالن منتظر پاسخ بود!
تائوس- برای چی اومد اینجا؟
کرالن گفت- مذاکرات سیاسی. میدونی که به هم خوردن رابطه‌مون با دمگات باعث شده تنها پل ارتباطی ما با ملت‌های جنوبی میلِنتا باشه. در تلاشیم با جلب نظر اونا یه مسیر تبادلاتی امن برای تجارت به جنوب بسازیم
تائوس- این شخص هنوز توی زیباندو حضور داره؟
کرالن سرش را تکان داد و گفت- بله. قرار بود به کاری رسیدگی کنه و فردا عازم بشه تا نتیجه‌ی مذاکرات رو برای شخص پادشاه ببره
تائوس باره دیگر سکوت کرد، چه در سرش می گذشت؟ مدلین درحال جان به لب شدن بود!
کرالن- موضوع چیه تائوس

—————— —– — — –
ارجاع به نقشه‌ی روی پروفایل کانال. حتماً موقعیت جغرافیایی زیباندو، میروتاش، میلنتا و دمگات رو بررسی کنید.
* potnas
* Milenta

تائوس- بگو ببینم، ما میتونیم بی سر و صدا از شر این آدم خلاص بشیم؟
کرالن بلافاصله هردو دستش را بالا آورد و درحالی که سرش را به طرفین تکان میداد گفت- به هیچ وجه. سدریک قوی‌ترین پاتناس میلِنتا محسوب میشه روی شخص پادشاه نفوذ زیادی داره
بنظر می رسید کرالن حساسیتی بر روی این شخص دارد و نمیخواهد که او آسیبی ببیند. گویا منافعی وجود داشت که فقط در صورت رضایت این شخص، حفظ میشد!
کرالن- کوچیکترین آسیبی بهش برسه یه جنجال سیاسی راه میفته درست به بزرگی کشته شدن سفیرهای دمگات که ما هنوز بعد از ۲۲ سال داریم با تبعاتش دست و پنجه نرم می کنیم
معنی این حرف ها و این سکوت های معنادار چه بود؟ آیا چون سرور او سدریک آدم قدرتمندی بود مدلین را تحویلش میدادند؟ آنوقت چه بر سرش می آمد؟ بهتر نبود فرار کند؟ کاش لااقل مریدا آنجا بود!
کرالن- چیشده تائوس؟
تائوس نفس آرام و عمیقی کشید و جواب داد- گویا این شخص همون کسیه که دنبال این دختره
موقع بیان این حرف هیچ اشاره‌ای به مدلین نکرد، نمی‌خواستند که او بفهمد، شاید قصد داشتند اعتمادش را جلب کنند و بعد در چنگال سدریک بیندازند. حالا که فهمیده بودند سرور او چقدر قوی‌ست با قبلشان فرق کرده بودند!
کرالن- چطور فهمیدی؟
تائوس جواب داد- چند دقیقه پیش ریون اومد و گفت دو کالسکه‌ی مجلل به فاصله‌ی یک ساعت از مرز میروتاش درحال پیش اومدن هستن. اونارو زیر نظر گرفته و دیده پیشکارها اون شخص رو جناب سدریک صدا میزنن
زانوهایش سست شد! همین حالا درحال آمدن به اینجا بودند به همین زودی مدلین را یافتند!!
تائوس- درواقع من میدونستم که با یه آدم ثروتمند طرف هستیم ولی اصلا تصورش رو نمیکردم یه شخصیت سیاسی باشه
اینبار کرالن بود که برای لحظاتی در سکوت فرو رفت و سپس آهسته گفت- بوی یه دردسر جدید میاد. حالا باید چیکار کرد؟
تائوس جواب داد- بهتره تو برگردی، چند روزی اینجا نباش. اون شخص تورو میشناسه برات بد میشه
کرالن- تائوس
با دست راستش بازوی کلفت تائوس را لمس کرد و کمی نزدیک‌تر شد
کرالن- ما توی کشور اوضاع بحرانی داریم، پاتناس سدریک آدم خیلی مهمیه دقت کن که چه تصمیمی درباره‌ش میگیری. روابط ما با دمگات قطع شده اگه میلِنتا رو هم از دست بدیم…
پیش از اینکه او جمله اش را تمام کند تائوس سرش را به نشان تایید تکان داد و گفت- متوجه‌م
سپس برای اولین بار نگاه نافذش را بسمت مدلین کشید و سپس خطاب به کرالن گفت- درحال حاضر ماهم باید با سیاست پیش بریم
مدلین سرش را پایین گرفت. آیا تائوس رنگ پریدگی او را ندید؟ امیدوار بود همینطور باشد!
تائوس- دو تا احتمال وجود داره. میتونیم این دختر رو پنهان کنیم یا بگیم از اینجا فرار کرده، سدریک چاره ای جز باور کردن نداره
دستهایش بی اراده بر پالتو مشت شد، آیا واقعا چنین کاری میکردند و او را لو نمی‌دادند؟
تائوس‌- اما احتمال دوم اینه که اون واقعا موکل داشته باشه. در اینصورت حتی اگه دختره رو فرسنگها از اینجا دور کنیم میفهمه داریم دروغ میگیم
با این حساب پس او حتی اگر فرار میکرد هم فایده نداشت! قلبش درست زیر گلویش می کوبید و باز آن سرمای کرخت کننده درونش ریشه می دواند. چشمان تیز بین تائوس و پرنده‌اش بر او خیره بود.
تائوس- درحال حاضر چاره ای جز منتظر موندن نداریم
دقایق بعدی درحالی گذشت که قلب مدلین پیوسته زیر گلویش می جنبید! حالت تهوع داشت، سرما را به تن گرفته و انگار تک تک قدم‌هایش روی هوا بود. زانوهای کم جانش لرزش خفیفی داشتند، بی اینکه چیزی بپرسد تائوس و کرالن را دنبال میکرد، راهی جز این نداشت که چشم به کمک آنها بدوزد حتی اگر وعده‌هایشان از مکر و نیرنگ بوده باشد!
تابین- چیزی که شنیدم درسته؟
پسرها در چادر بودند، بنظر می رسید آنجا منتظر ایستاده بودند تا آنها بیایند
تائوس- بله
میروتاش و تابین نگاهی باهم رد و بدل کردند ولی چیزی نگفتند. آنها همگی جدی بنظر می رسیدند ولی هیچیک ذره ای نگران نبودند. نباید هم نگران میشدند، مدلین که برای آنها اهمیتی نداشت!
تائوس- دخترم…
به محض اینکه بسوی مدلین چرخید او بی اراده و با بغض گفت-..نمیخوام با اون برم!
صدایش از بغض لرزید و نگاه همگی‌یشان به سوی او برگشت، چشم‌های تابه تایش یکپارچه التماس بود، پلکهای کبودش از جوشش اشک باره دیگر سوزش می گرفت. کرالن قدمی به او نزدیک تر شد و درحالی که دو لبه‌ی پالتوی او را بهم جفت میکرد گفت- نگران نباش، نمیزاریم تورو ببره
داشت دکمه‌های پالتو را می بست، انگار فهمیده بود او درحال یخ زدن است!
تائوس- فقط باید قوی باشی، تا ازت سوال نپرسیدم جواب نده. و هرچیزی که من گفتم تایید کن باشه؟
مدلین لب زد و با صدایی خفه گفت- بله
تائوس رو کرد به کرالن و گفت- تو همینجا بمون و اصلا بیرون نیا آلن
کرالن سرش را به نشان مثبت تکان داد، تائوس بسمت خروجی رفت و گفت- وقتش که رسید پسرا رو میفرستم دنبالت مدلین
سپس لبه‌ی چادر را کنار زد و پیش از خروج به پسرانش گفت- بریم
مردها خارج شدند. مدلین همانجا خشکش زده بود و به مسیر رفتنشان نگاه میکرد، کاش مریدا آنجا بود! کاش فقط یک لحظه نگاهش میکرد! حتی نگاه هم نه، کاش فقط این را میدانست که مریدا اینجاست، بیرون از چادر، جایی که قرار است برای بردن مدلین بیایند!
کرالن- نترس مدلین
صدای آرام و مطمئن او را پشت سرش می شنید
کرالن- ما نمیزاریم کسی بهت صدمه بزنه
اما نمی توانست آرام شود! آن ملازم کثیف و سرورش تا همینجا به دنبالش آمده بودند! آنها قصد نداشتند او را به حال خود رها کنند!
کمی همانجا ایستاد ولی دلش طاقت نیاورد، جلوتر رفت، تاجایی که به خروجی رسید و فقط کمی تا چسبیدن به چادر فاصله داشت، درحالی که تپش‌های قلبش تمام سینه‌اش را می لرزاند دهانش را باز کرد، نجواهای زیادی می شنید، از صدای قدم زدن گرفته تا آواز پرندگان و وزش و باد و همهمه‌ی نامفهوم مردم، ذهنش را بسمت صدای آشنای تائوس متمرکز کرد، او را یافت، دور بود ولی نه آنقدری که از محدوده‌ی شنوایی اش خارج باشد
تائوس- اصلا فکرش رو نمیکردم
این را چندان بلند نگفت، بنظر می رسید درحال گفت و گو با پسرانش است چراکه میروتاش پرسید- موکل داره؟
تائوس بالحنی متفکر جواب داد- نه… ولی یچیزه دیگه هست
تابین پرسید- چی؟
میروتاش- ‌اون زن چقدر عجیب و غریبه… جادوگره؟
تائوس جواب داد- ‌نه. اون…
اما خاموش ماند و حرفش را ادامه نداد! زیاد طول نکشید که دلیلش را فهمید!
– روز بخیر
یک صدای مردانه‌ی غریبه بود! محکم، متکبر و پر از اعتماد بنفس!
– من پاتناس سدریک هستم، از نمایندگان معتمد پادشاهی میلنتا
مشت های مدلین مضطربانه پارچه‌ی پالتو را درخود فشردند! تائوس با لحنی مسلط که ذره‌ای تحت تاثیر سدریک قرار نگرفته بود با بی‌پروایی گفت- شما بدون هماهنگی و کسب اجازه وارد سرزمین مستقل میروتاش شدید، این خلاف قوانین ماست
سدریک- من دراینباره عمیقاً پوزش میخوام، هرچند گمان میکردم مهمان‌نواز تر از این حرفها باشید
این حرف را با لحنی خود برتر بین و آمیخته به تمسخر گفت!
سدریک- شما رئیس تائوس هستید؟
تائوس تند و جدی جواب داد- چی میخوای؟
سدریک فهمید که این شخص پذیرای تمسخر و شوخی نیست، از همین رو او نیز جدیت پیشه کرد!
سدریک- مطلع شدم که یکی از تبعه‌ی کشور من درنتیجه‌ی یک اشتباه سر از اینجا دراورده. امیدوارم در صحت و سلامت باشه، اومدم ببینمش
تبعه؟ تبعه دیگر چه بود؟ مدلین معنی این حرفها را نمی فهمید!
تائوس- تبعه‌ی میلنتا؟
سدریک با قاطعیت جواب داد- بله. اسنادش موجود، البته اگه سواد دارید…
چند لحظه‌ای کسی چیزی نگفت و بعد سدریک جواب داد- اینجا نوشته شده. مدلین فرزند نایلین، نواده‌ی آبادین. متولد منطقه‌ی کارسین واقع در شمال غرب میلنتا. برای سالها گم شده بود و ما بعد از جست و جوی فراوان فهمیدیم که اینجاست. حالا طبق قانون باید اونو به سرزمین مادریش برگردونیم. مایلم همین حالا ببینمش
مدلین آب دهانش را بسختی قورت داد و قدمی به عقب رفت، حتی دیگر نتوانست دهانش را باز کند! برگشت و به کرالن نگریست که دست به کمر او را به تماشا ایستاده بود. چند لحظه بعد کسانی آمدند، پسرها بودند، وارد شدند و پیش از هرچیز به کرالن رو کردند
میروتاش- خدای من، اون یه روباهه! حتی از قبل سندسازی کرده که مدلین تبعه‌ی میلنتاست و سالها پیش گم شده. داره قوانین رو دور میزنه!
هردو متعجب بنظر می رسیدند!
تابین- شجره‌ی خانوادگیش ثبت شده، تاریخ ثبت هویتش برمیگرده به ۱۷ سال پیش. زیر حکمش مهر خاندان سلطنتی هست، مدلین رسماً تبعه‌ی میلنتا محسوب میشه!
کرالن پلک برهم فشرد و هوف بلندی کشید، سرش را به نشان تاسف تکان داد ولی نتوانست چیزی بگوید.
میروتاش‌- مدلین؟
رو کرد به او!
میروتاش- باید بریم، اونا منتظر هستن. به پدرم اعتماد کن حتما یه فکری داره
تابین که نزدیک‌تر بود دستانش را جلو آورد و درحالی که کلاه پالتو را روی موهای نامرتب او می کشید گفت- بیرون سرده خودتو بپوشون. بهت گفتیم از این به بعد تو خواهر مایی. ازت مراقبت میکنیم
میروتاش چادر را برای او کنار زد تا بیرون برود
میروتاش- نباید گریه کنی چشمات آسیب میبینه
تابین جلو افتاد، مدلین نیز بالاجبار پشت سرش رفت و بعد هرسه خارج شدند. تابین و میروتاش یک قدم جلوتر از او راه میرفتند، میدانستند که مدلین احساس ناامنی میکند! درواقع او فقط به چمن ها و قدم‌هایش نگاه میکرد، نمیخواست چشم هایش دیده شوند هرچند که این اجتناب ناپذیر بود. پاهای بی جانش او را به تعقیب برادران می کشیدند، مسیری طولانی طی شد تا اینکه در نقطه‌ای خارج از صفوف چادرها توقف کردند. چیزی حدود ده زن و مرد آنجا کنار تائوس ایستاده بودند، افرادی که سن بالایی داشتند و با تجربه بنظر می رسیدند، مقابل آنها چند قدم دوتر دو وسیله‌ی نقلیه شبیه همان که ملازم و مدلین درونش بودند بچشم میخورد، همینطور تعداد زیادی از اسبها و مردانی که لباس‌های فلزی به تن کرده و سلاح در دست داشتند!
تائوس- اون اینجاست
تابین و میروتاش به کناره رفتند تا مدلین دیده شود
تائوس- دخترم بیا اینجا
و مدلین که تاکنون از رو در رو شدن با آنها اجتناب میکرد مجبور شد قدم بردارد و پیش برود!
اولین چیزی که زانوهایش را سست کرد لبخند کثیف ملازم بود! او را درکنار مردی میدید که لباس‌های مجلل و فاخری به تن داشت، مردی که می بایست هم سن و سال تائوس می بود و یا شاید کمی هم کوچکتر. موهای کوتاه و شقیقه‌های سفید داشت، ریشی کم پشت و ابروهایی بلند اما نازک! دستانش را پشتش گرفته و متکبرانه به اوضاع نگاه میکرد. اما آنچه باعث شد مدلین منقلب شود شخص دیگری بود، یک زن سفید پوش سمت راست سدریک، زنی زنده اما بی روح، موهای بلند قرمزش تا روی کمر ریخته بود، پوست صورتش سفید بود آنقدر که انگار خون در بدن نداشت، ابروها و مژگانش قرمز اما مردمک چشم‌هایش آبی نیلگون بود درست به روشنی آسمان! بر موها و پیشانی‌اش یک جواهر به چشم میخورد، جواهری زمردی رنگ آویزان در زنجیری طلایی که جلوه‌ای زیبا و اصیل داشت!
تائوس- ‌میبینید که صحیح و سالم.
مدلین درست کنار تائوس ایستاد و از او جلوتر نرفت. سدریک درحال پچ پچ با ملازمش بود و زن سرخ مو با نگاه سرد خیره‌اش به او می نگریست، نگاهش سنگینی آزار دهنده‌ای داشت، انگار در او نفوذ میکرد!
تائوس- و درباره‌ی این حکم
این را محکم‌تر از قبل گفت تا سدریک پچ پچ با ملازمش را تمام کند و به او بنگرد. دست راستش را بالا آورد، یک ورق لوله شده را بسوی سدریک گفته بود، ملازم قدم به پیش برداشت تا ورق را از تائوس تحویل بگیرد، حتی حالا هم نگاهش به مدلین بود و نزدیک شدنش باعث شد او بی اراده ذره‌ای خودش را عقب بکشد!
تائوس- دیگه سندیت نداره
ملازم حکم را گرفت، هم او و هم سدریک با نگاهی گنگ به تائوس خیره شدند!
تائوس- چون این زن حالا دیگه جزو مردم من محسوب میشه
اگرچه ظاهرشان را حفظ کردند ولی شوکه شده بودند، درواقع حتی مدلین هم شوکه شد! یعنی تائوس آنقدر مهربان بود که به همین زودی او را جزو مردم خودش به حساب آورد؟
سدریک- عذرمیخوام. بر چه اساس؟
او همچنان سعی داشت موجه و آسوده بنظر برسد! تائوس با قاطعیت جوابش را داد- بر اساس قانونی که تمام ملت ها بهش پایبندن
سدریک نیم نگاهی به ملازمش انداخت و پوزخند محوی زد- متوجه نمیشم!
و تائوس گفت- اون عروس منه
برای لحظاتی سکوت سنگین شد. مدلین درست نفهمیده بود، اینکه یک نفر عروس دیگری‌ست چه معنایی میتواند داشته باشد. ولی سدریک و ملازم و آن زن عجیب و غریب هرسه به تائوس خیره شده بودند جوری که انگار به گوششان شک داشتند!
سدریک- عروس؟
تائوس مثل قبل با لحنی بی‌واهمه و مطمئن جواب داد- بله. همسر پسرم
همسر پسرش؟ مدلین کمی مردد شده بود ولی هنوز نمی‌توانست واکنشی نشان دهد چراکه دربرابر تائوس او آدم نادانی بود و با خودش میگفت شاید معنای حرف او را اشتباه فهمیده!
سدریک- جالبه رئیس تائوس. چون حتم دارم که اون دختر تازه دیروز اومده اینجا
تائوس با آرامش و آسودگی سر تکان دادو گفت- همینطوره. دیشب در حضور هزاران شاهد پیمان ازدواج بینشون بسته شد.
پیمان ازدواج! معنی این یکی را که دیگر همین ساعتی پیش کرالن به او گفت! تمام تنش یخ زد! خفه شده بود ولی دلش میخواست نام مریدا را فریاد بزند! مدلین او را برای خودش انتخاب کرده بود نه کس دیگری را!
سدریک- آفراکتا (afrakta)
این را رو به سوی زن سرخ مو گفت. بنظر میرسید نامش آفراکتا باشد، نام سخت و پیچیده ای بود! درست مثل خودش عجیب و غریب! زن سرخ مو دامن بلند سپیدش را آرام با انگشتان باریک لاغرش کمی بالا اورد تا راحت قدم بردارد، درحالی که نگاه خمار و بی‌فروغش بر مدلین دوخته بود بسوی او می آمد، تائوس واکنشی نشان نداد گویا انتظار چنین چیزی را داشت. اما نزدیک شدن آفراکتا حس عجیبی در او ایجاد کرده بود، چیزی شبیه اینکه این شخص هاله ای نامرئی در حریم خود دارد، نوعی بصیرت و هوشیاری که بقیه از آن محروم هستند. وقتی مقابل مدلین ایستاد حتی عطر و بوی نسیم و هوا هم عوض شد، بطرز خاصی این زن بوی خاک و یخ و سرمایی کرخت کننده میداد، چیزی شبیه حریم شکنجه آور سردابی که او درونش زندانی میشد، آنجا هم درست همین عطر و بوی کرخت کننده و خشک را داشت! نسیم وزید و گیسوان بلند سرخ آفراکتا را به مقابل پراکنده کرد، موهایش انقدر بلند و سبک بود که سوار باد شد و تا گریبان مدلین آمد. مدتی به او زل زد و سپس مردمک‌های یخی نگاهش را به پشت سر او یعنی جایی که پسرها ایستاده بودند دوخت
تائوس- تموم نشد؟
به زن سرخ مو می نگریست، آفراکتا سر چرخاند و اینبار به تائوس زل زد. نگاهش عمیق و جسور بود! صورت زن آنقدر از احساسات تهی بود که گویی بجای قلب یک تکه سنگ در سینه دارد. تائوس نیز متفکرانه در او تعمق میکرد، هردو در آرامش و تسلط اما بدون اینکه پلک بزنند
تائوس- بزرگ شدی، ولی هیچ تغییری نکردی
این را نیز بی‌پروا گفت. کمی ارام‌تر از قبل ولی بی‌دغدغه. بنظر می رسید این زن را می شناسد ولی اهمیت نمیداد که بقیه هم بفهمند
سدریک- ‌آفراکتا!
او را فراخواند چراکه بنظر نمی رسید خودش شخصاً بخواهد چشم از تائوس بردارد و عقب برود. بااینحال به فرمان سرورش باره دیگر قدم برداشت و درحالی که دامن بلند سپیدش پشت سرش بر چمن‌ها کشیده میشد با طمأنینه به جای قبلی‌اش کنار سدریک برگشت. او سر خم کرد و چیزی در گوش زن به نجوا گفت، زن بدون اینکه کلامی بگوید سرش را به نشان منفی تکان داد. سپس سدریک باره دیگر رو کرد به تائوس و گفت- بنظر نمیرسه ازدواجی صورت گرفته باشه
این را چگونه فهمید؟ مدلین باره دیگر شوکه شد، ولی تائوس مثل او نبود که دست و پایش را گم کند، او هنوز با اطمینان و تسلط حرف میزد!
تائوس- حضور هزاران شاهد برای اثبات پیمان ازدواجشون کافی نیست؟ شما به رئیس قبیله‌ی میروتاش تهمت دروغگویی میزنید؟
کدام هزاران نفر؟! تائوس چقدر راحت دروغ میگفت!
سدریک- اوه خیر، به هیچ وجه
او میخندید، خنده‌ای مکارانه. درواقع بنظر می رسید تمام حاضران میدانند که ازدواجی صورت نگرفته و حتی تائوس هم میداند که بقیه این را فهمیده اند! بااینحال او با پیش کشیدن این بهانه راه را برای سدریک بسته بود!
تائوس- این دختر از حالا به بعد تبعه‌ی میروتاش محسوب میشه
سدریک که معلوم بود به خودش قبولانده درحال حاضر کاری از پیش نخواهد برد سر تکان داد و گفت- گزارش این وصلت رو برای پادشاه میلنتا خواهم برد. امیدوارم که حضرت پادشاه هم این ازدواج رو به رسمیت بشناسن
و تائوس بالحنی عبوث گفت- سفر بخیر جناب سدریک. حالا میتونید برگردید
سدریک از اینکه میدید اینجا کسی از او حساب نبرده عصبی بود ولی سعی داشت این را پنهان کند، او حتی بدون اینکه خداحافظی کند برگشت و به وسیله‌ی نقله‌ی خود رفت! آفراکتا نگاه سنگینی به تائوس انداخت، سپس او هم در پی سروران خود رفت! وسایل نقلیه به راه افتادند تا از انجا بروند، مدلین نمی‌دانست از شوق فریاد بزند یا از فرط ناراحتی گریه کند! مبادا که آنها میخواستند او را از یک سرور گرفته و به سرور دیگری بدهند!
میروتاش- خسته نباشی پدر
با دور شدن وسایل نقلیه، تائوس برگشته تا از انجا برود ولی پسرانش را مقابل خود دید
تابین- فکر نمیکنی بد نبود نظر مارو هم بپرسی؟
پسرها شاکی بنظر می رسیدند! مردمی که تاکنون کنار تائوس بودند پوزخند زنان از آنها دور می شدند!
تائوس- رو حرف پدرتون حرف نزنید
این را گفت و جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده با آسودگی قدم برداشت، مدلین بلافاصله پشت سر او رفت تا با پسرها مواجه نشود بااینحال آنها نیز عصبی بودند و بدنبال پدرشان راه افتادند تا به اعتراض ادامه دهند!
میروتاش- اصلا حواست هست همین الان ظرف یک دقیقه بدون هیچ هماهنگی قبلی یکی از مارو زن دادی؟!
تائوس داشت بسمت چادرش می رفت و آن سه هم پشت سرش بودند!
تابین- میدونی دارم به گوشام شک میکنم آخه رفتارت جوریه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده!
تائوس همانطور که جلوتر می رفت دستانش را کمی از طرفین بالا آورد و جوری که انگار با افراد حوصله‌سر بری طرف است گفت- حالا چه مرگتونه؟
میروتاش متحیر و عصبی گفت- اگه اون پادشاه نماینده بفرسته و سند رسمی ازدواج بخواد چی؟! اگه قضیه رو واقعا جدی کنن؟؟
تائوس همانطور که درحال کنار زدن لبه‌ی چادر برای ورود بود نگاه چپی به عقب انداخت و گفت- خب که چی؟ مگه بالاخره نباید ازدواج کنید؟
تابین ناچار و درمانده نالید- پناه برخدا!
تائوس وارد شد و بقیه نیز پشت سرش. کرالن آنجا منتظرشان ایستاده بود و نگران بنظر می رسید!
کرالن- چی شده!
چشمان سبزش روی صورت هر چهار نفرشان می چرخید! میروتاش بلافاصله شروع کرد به گلایه کردن!
میروتاش- بابا بهشون گفت مدلین عروسمه و تبعه‌ی میروتاش محسوب میشه. من مطمئنم اون یارو ته و توی قضیه رو درمیاره!
چشمان کرالن در حدقه گرد شد و سوی تائوس که درحال نشستن روی یک تشک بود چرخید- تائوس!
هم شوکه و هم عصبی بود!
کرالن- هیچ معلومه چجوری سرخود برای بچه‌هام تصمیم میگیری؟!
اخم کرده و صدایش را هم کمی بالا برده بود!
تائوس- دیگه کاریه که شده. این تنها راهه که بدون هیچ جنگ و دردسری مدلین رو اینجا نگه داریم
او درحال باز کردن بندهای چکمه‌ی خود بود و هنوز هم بسیار حق به جانب بنظر می رسید!
تائوس- باید زودتر مراسم ازدواج برگذار کنیم تا تموم قبیله ببینن چون مطمئنم اونا دوباره برمیگردن
کرالن درحالی که عصبانیتش درحال بالا گرفتن بود با خشم و تحیر گفت- تو…تو بدون اینکه به من و پسرام چیزی بگی چطور همچین تصمیمی میگیری؟!
او کاملا داشت برای سرورش داد میکشید! مدلین ترسید!
کرالن- به چه حقی با زندگی بچه هام بازی میکنی؟!
تائوس چشم از چکمه‌اش برداشت، یک تای ابرویش را بالا داد و با دست چپ اشاره‌ای به پسرها که کمی دورتر کنار هم ایستاده بودند کرد سپس گفت- آلن چشماتو باز کن، این دوتا گراز که دیگه بچه نیستن!
تائوس- آلن چشماتو باز کن، این دوتا گراز که دیگه بچه نیستن!
کرالن بدون فوت وقت خصمانه جواب تائوس را داد- درحال حاضر که رفتار تو با این تصمیم عجولانه بیشتر شبیه گراز!
تائوس که بنظر می رسید دیگر از این کشمکش به ستوه آمده دست از ور رفتن با ریسمان های چکمه‌ی خود برداشت درحالی که دستانش را کمی از دو طرف بالا آورده بود با حرص گفت- تو فکر بهتری داری آلن؟
سپس مکث کوتاهی کرد اما بدون اینکه منتظر جواب کرالن بماند با لحنی حق به جانب حرفش را ادامه داد- اونا حکم داشتن هیچ جوری نمی‌تونستیم بدون جنگ و جدل مانع بردن مدلین بشیم! مگه خودت بهم نگفتی پاتناس سدریک یه شخصیت سیاسی مهمه و رابطه‌ی زیباندو و میلنتا نباید خراب بشه؟
کرالن گوشه‌ی لب خود را با خشم گزید! دستانش را به کمر زد و نفس گرفت، لحظه ای بعد باره دیگر طلبکارانه گفت- اصلا صبر کن ببینم، اون از کجا فهمید مدلین اینجاست؟!
در این لحظه میروتاش که بنظر می رسید تاکنون منتظر فرصت مناسبی بوده بلافاصله گفت- اتفاقا مادر یه زن عجیب و غریب همراه سدریک بود که از قرار معلوم با شوهرت آشنایی داشت!
کرالن و تائوس هردو به سمت او نگریستند، کرالن متعجب و تائوس خشمگین!
کرالن- آشنایی داشت؟
با اخم‌های درهم دوباره به تائوس نگریست!
کرالن- چه آشنایی با تو داشت؟ تو چطور یه زن از میلنتا رو میشناسی تابحال هیچی درباره‌ش نگفتی!
تائوس با کلافگی هوف کشید و سپس گفت- اگه یه لحظه فرصت بدی برات توضیح میدم!
کرالن با اشاره به اینکه اکنون وقت مناسبی است گفت- خیله خب توضیح بده!
و سپس نگاه منتظر و اخم‌آلودش را به تائوس دوخت! بااینحال او پیش از اینکه توضیحی بدهد بسمت پسرهایش نگریست و با تندی گفت- شما دوتا گمشید بیرون!
میروتاش باز هم حاضرجوابی کرد- نکنه دستپاچه شدی؟! هرچی هست بگو ماهم بدونیم تو که همینجوریشم مارو قاطی ماجرا کردی!
تائوس با حالتی آماده به حمله نیم خیز شد تا بسمت پسران بشتابد و در همین حین داد زد- گفتم گمشید بیرون!
نگاهش وحشی شده بود و تند نفس می کشید! مدلین سر به زیر انداخت تا توجه او را به خود جلب نکند، از تائوس ترسیده بود! میدانست این خشم بخاطر وجود او ایجاد شده! پسر ها بدون اینکه باره دیگر چیزی بگویند بدون سر و صدا بسمت خروجی رفتند!
تائوس- تو هم برو
این را خطاب به مدلین گفت، داد نزد ولی با تندی گفت. او نیز بدون اینکه لحظه ای را تلف کند چرخید و پشت سر پسرها رفت! آنها به محض خروج از چادر درحال غر زدن بودند و مدلین به محض خروج کاملا بی اراده دهانش را کمی باز کرد تا بشنود!
تائوس- معلومه چته آلن؟
پشت سر پسرها راه می رفت، حتی اهمیت نمیداد مقصد کجاست، فقط میخواست بفهمد چه تصمیمی خواهند گرفت!
کرالن- من چمه یا تو؟! دیوونه شدی؟
کم کم داشت صدایش را بالا میبرد!
کرالن- پسر من باید با یه جن ازدواج کنه؟! عقلتو از دست دادی؟؟
چیزی از کنج قلبش سقوط کرد و قدم هایش کمی سست شد!
کرالن- اونا وارث خون میروتاش هستن تو نمیتونی این ناخالصی رو وارد نسل بعدی کنی!
اگر او فکر میکرد مدلین انسان نیست پس قطعا اجازه‌ی ازدواج با مریدا را هم نمیداد!
تائوس- اون جن نیست!
این را با اطمینان گفت. مدلین به خودش آمد و دید درحال ایستادن است و این ممکن بود او را لو دهد به همین خاطر قدم هایش را تند کرد و پشت سر پسرها که وارد چادر دیگری میشدند رفت!
کرالن- دورگه که هست! اصلا نمیشه تشخیص داد چیه!
تائوس- پناه برخدا مگه تو خودت بهم نگفتی اون دختر خیلی معصومِ و ما باید ازش مراقبت کنیم؟ حالا چی شده یجوری حرف میزنی انگار اون موجود بی ارزشیه!
کرالن همچنان خصمانه خط و نشان می کشید- با این حرفا خودتو توجیه نکن! معصوم بودنش به کنار، جن یا پری هرچی که هست ما نباید بزاریم بهش ظلم بشه ولی قرار نیست در راه حفاظت از اون زندگی یکی بچه‌هامو قربانی کنیم!
تائوس بلافاصله گفت- کسی قربانی نمیشه، بیخود داد و فریاد نکن! وقتی پیمان ازدواج ببندن من اجازه نمیدم کسی به حریم شخصی اونا وارد بشه
پسرها لبه‌ی چادر را کنار زدند ولی خودشان داخل نرفتند بلکه منتظر ماندند تا او وارد شود
کرالن- منظورت چیه؟
او نیز که تمام تمرکزش بر شنیدن بحث کرالن و تائوس بود بدون تعلل وارد شد
تائوس- یه ازدواج صوری. همین!
پا به درون گذاشته بود ولی حواسش به اطراف نبود. از خودش می پرسید صوری چه معنایی دارد و درست وسط چادر ایستاده بود. پسرها وارد نشدند، انگار فقط میخواستند او را به اینجا برسانند و بعد بروند.
تائوس- تو اصلا مهلت نمیدی من حرف بزنم!
کرالن- هنوزم فکر میکنم تصمیم نادرستیه تائوس
بنظر می رسید که کرالن کمی آرام‌ شده، دیگر فریاد نمیکرد!
تائوس- راهی جز این نیست! فقط اینجوری میتونیم هم از اون دختر مراقبت کنیم و هم به روابط سیاسی شما لطمه نزنیم
لحظاتی سکوت برقرار شد، مدلین به صدای تپش قلب خود گوش میداد، ضعیف و سرد بود!
کرالن- زنی که درباره‌ش حرف میزدن کی بود؟
اگر موضوع به زن سرخ مو رسید، پس کرالن درباره‌ی ازدواج کوتاه آمده بود. تمام و انرژی و امیدش مثل وزش یک نسیم رخت بر بست و رفت. لبهایش برهم نشست، دیگر نه لزومی به گوش دادن بود و نه حتی دلیلی برایش داشت. تمام انچه او میخواست زندگی با مریدا بود، ازدواج با سروری دیگر، حتی کسانی مثل میروتاش و تابین که آدم های خوبی بنظر می رسیدند، برایش چیزی شبیه خفگی بود. ناامنی، ترس، اضطراب، غریبگی. تمام آنچه در کنار کسی غیر از مریدا می‌توانست حس کند همین بود. درحالیکه شکستگی قلبش را در سینه حس میکرد و بغض زیر گلویش بود، مردمک‌های تابه‌تایش از زیر پلکهای کبود و خسته‌اش غلتیدند، به انطرف تر نگریست، جایی که تشک‌ها گِرد یک آتش خاموش بچشم میخوردند. چادر مثل سرنوشت او سرد و تهی شده بود. درحالی که ضعف و شوک شنیدن این خبر رمق زانوهایش را گرفته بود قدم برداشت و آرام پیش رفت، چشمانش بی اراده بر تشک روشنی خیره بود که چندی پیش مریدا رویش نشست. همان شبی که برای اولین و آخرین بار ساعتی را اینجا با او تنها بود. هنوز حس ناب آن لحظات در سرش ثبت بود، حال و هوایش، شرم و شیفتگی‌اش، همه‌اش منحصربفرد بود! چند قدم دیگر پیش رفت، زانوهایش را آرام خم کرد و کم کم بر تشک نشست، دامنش را کمی بالا زد، کفش‌هایش را در اورد، دستانش بی جان بود ولی کمی خودش را عقب کشید، پتو را که خزی لطیف و نرم داشت کنار زد و بر تشک پشمی دراز کشید، پتو را بر خودش کشید و از پهلو در خودش جمع شد. در جای مریدا خوابیده بود تا لااقل اینگونه کمی دلتنگی‌اش را رفع کند.حال و هوای آنشب را به یاد آورد و قدری آرام شود.
آنشب مریدا روی همین رخت خواب بود و مدلین بر یکی دیگر، از انجا به جایی که خودش نشسته بود نگاه میکرد، بغضش سنگین تر شد
« ‌مریدا- چرا گریه میکنی؟ »
حتی به یاد اوردن لحن مطمئن و باوقار او دلش را میلرزاند. کسی که برای اولین بار درعمرش گریه‌ی او را با لبخند تماشا نکرد، کسی که درخشش اشک‌هایش را نه، بلکه غمش را دید. از او پرسید چرا گریه میکند؟ چقدر تک تک آن لحظات خالص بودند، مدلین کوچکترین حرکات و جملات او را از حفظ بود و با خودش مرور میکرد، حرکات مسلط دستانش‌، قدم‌هایش، هوش و اقتدارش، قدرتش، جدیت و بدن ورزیده‌اش، حرکات ارام سینه‌اش درحین نفس کشیدن، موقعی که سایه‌ی آتش بر پوست سبزه‌ی گریبانش می‌رقصید و با آرامش نگاه مقتدر و عمیقش را بر مدلین دوخته بود…
دلش گرفت ولی به خود گفت از اول هم نباید انتظار میداشت مریدا او را دوست بدارد، مدلین ضعیف و بی عرضه بود، در برابر مریدا حتی نمی‌توانست حرف بزند! البته که آدمی چون مریدا علاقه ای به او پیدا نمیکرد! دیگر اصلا چنین امیدی در سر نداشت، فقط میخواست یکبار دیگر او را، اخم و تندی‌اش را ببینید، صدای محکم و اقتدار کلامش را بشنود. این همه‌ی چیزی بود که میخواست، اینکه فقط چند دقیقه‌ی دیگر درکنار مریدا باشد، در همین چادر، او یک طرف دراز بکشد و مریدا در طرف دیگر. فقط بداند همان هوایی را نفس میکشد که آغشته به نفس‌های مریداست. این برایش آرامش محض بود! از خودش میپرسید چگونه به این زودی توانسته اینهمه به او اعتماد کند، خودش هم نمی‌دانست! حسی نامعلوم در سینه داشت، چیزی شبیه اینکه تمام فضای خالی و سردی که تمام عمر در زندگی‌اش داشت توسط همین یک شخص یعنی مریدا پر میشد. جایگاهی که هیچکس جز او نمی‌توانست در آن قرار بگیرد. پلک‌هایش را کم کم بست، بیدار بود ولی فکر مریدا و مرور حرف‌هایش او را آرام میکرد. کمی بعد متوجه شد پسرها می آیند، چشمانش را باز نکرد دلش نمیخواست با کسی حرف بزند
تابین- ‌مدلین؟
جواب نداد. حوصله‌اش را نداشت
تابین- آتیش خاموشه یخ میزنه
آنها وارد چادر شدند، مدلین هنوز خودش را به خواب زده بود، پتو باعث میشد او از بابت پوشش خودش مطمئن باشد
میروتاش- خوابیده؟
تابین- آره، انگار خوابیده. اونقدر خسته بود که بسختی راه می رفت
آهسته حرف میزدند تا بیدارش نکنند، مدلین از صدای بهم خوردن چوب فهمید که انها درحال برافروختن اتش هستند
میروتاش- حالا ما به درک، چجوری باید این دختر رو قانع کرد؟ اون مثل بچه ها معصوم
تابین- مگه اهمیتی به قانع کردن ما دادن که به اون بدن؟ همین فردا مراسم رو برگذار میکنن
قلبش فرو ریخت، سینه‌اش خالی شده بود!
تابین- حالا اصلا کدوممون قراره زن بگیریم؟
پسرها به نجوا حرف میزدند، ولی اصلا مثل مدلین مضطرب نبودند. حتی میروتاش با لحنی امیخته به شوخی زمزمه کرد:
میروتاش- ما که این حرفارو باهم نداریم. مال تو مال منه، مال من مال تو. هیچ وقتم اهل تک خوری نبودیم
مدلین متوجه بود که تابین سعی دارد نخندد!
میروتاش- خصوصا با یه همچین کمالاتی!
و تابین درحین خنده بسیار آرام نجوا کرد- خفه شو نکبت!

Share:

نظرات

۴ نظرات

  • چه جوری انقدر راحت به کسی که فقط یه روزه میشناسنش اعتماد میکنن و میخوان هر طور شده توی قبیله نگه دارنش شاید اصلا جاسوس باشه و داره نقش آدمای مظلوم رو بازی میکنه!! واقعا از آدمای باتجربه انتظار این کار رو نداشتم….

    • امشب ساعت ده. بعضی اوقات هیچ بازخوردی دریافت نمیکنم و به خودم میگم شاید هیچکس از سایت نمیخونه واسه همین دلسرد میشم نمیزارم

  • وای نه من عاشق رمان های شما هستم واقعا قلمتون بی نذیر است اینقدر خوب مینویسین که وقت خوندن من که غرق میشم بی صبرانه منتظر هستم که چی میشه شما واقعا تک هستین مریم جون 😘

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها