در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلد هفتم / پارت ۴۵ تا ۴۸

کرالن پرسید- پس تو معتقدی اون انسان نیست؟
او و تائوس منتظر شنیدن پاسخی از طبیب بودند ولی مدلین از تلخی شنیدن این حرف‌ها درحال ضعف رفتن بود! یعنی چه که انسان نبود؟! چرا تمام هویت و هست و نیست و موجودیتش را دچار شبهه میکردند! آیا او را یک حیوان می پنداشتند؟ مدلین اگرچه دست و پا چلفتی و نادان بود ولی او هم مثل بقیه قلب و احساس و عاطفه داشت، چرا فکر نمیکردند با این حرف‌ها چقدر به قلب شکننده‌ی او لطمه میزنند؟
– مادربزرررررگ؟
صدای نازک و تیزی از بیرون چادر جیغ میزد، صدایش برای ذهن آشفته‌ی او آزار دهنده بود
آداریت- بله؟
سرش را بسمت خروجی چرخانده بود، چند لحظه بعد لبه‌ی چادر کنار رفت و درکمال حیرت دو آدم کوچک جیغ و داد کنان با شتاب به درون دویدند! چشمان دردناک مدلین در حدقه گرد شد، دهان گشود و بی اینکه خودش متوجه باشد گفت:
مدلین- آ..آدمای…کوچولو!…
قدشان کوتاه تر از ران‌های یک انسان بالغ بود، صورت‌ها، دست و پا و تمام اعضای بدنشان سایزی کوچک‌تر از ادم های عادی داشت! بسمت طبیب دویده و با صدای تیزشان به او گلایه میکردند! درست مقابل مدلین! آنقدر عجیب و غریب بودند که زبانش بند آمد! این اولین بار بود که فرزندان آدم را میدید! چقدر پر سر و صدا بودند! مدلین را آزار میدادند او اصلا طاقت صداهای بلند را نداشت روح و روانش بهم می ریخت! به خودش آمد و دید سرشانه‌هایش جمع شده و بی اراده خودش را کمی عقب کشیده! مضطربانه به فرزندان انسان نگاه میکرد و هربار که یکی از آنها داد میکشید چیزی در دل او فرو می ریخت! بنظر می رسید کرالن متوجه حال او شده بود چراکه گفت- بچه ها برید بیرون، زود تر
حرفی که زد حواس تائوس و طبیب را به او جمع کرد، فهمیدند که حال و روز او بخاطر سر و صدا بدتر شده به همین خاطر طبیب رو کرد به آدم های کوچک و گفت:
طبیب- شما برید بیرون، مادر بزرگ الان میاد. یالا دیگه برید
بالاخره تائوس دست فرزندان را گرفت و شخصاً آنها را از چادر خارج کرد!
طبیب- سر و صدا اذیتت میکنه؟
تائوس پس از بیرون فرستادن آنها دوباره به داخل بازمیگشت. باز چشمان هرسه بر او بود که کمی تند و مضطرب نفس میکشید
طبیب- ترجیح میدی تنها و در محیط ساکت منزوی باشی؟
او یک عمر تنها و درسکوت زندگی کرده بود، البته که این را به شلوغی و همهمه ترجیح میداد، از همین رو لب گشود و آهسته گفت-…بله
به نظر می رسید همین جواب ساده ی او را نیز جوره دیگری تعبیر کردند، چراکه طبیب پس از نگاهی ساکن و طولانی، از جا برخاست و خطاب به تائوس گفت- با من بیا تائوس
مدلین فهمید میخواهند جایی دور از چشم او حرف بزنند، میخواست دهانش را باز و گوش سوم را فعال کند ولی بلافاصله بعد از رفتن آنها کرالن نزدیک شد و مقابلش نشست، به نوعی توجه مدلین را عمداً به خود منعطف کرد تا حواسش را از حرف‌هایی که طبیب گفته بود پرت کند. انگار این را میدانست که حرف زدن درباره‌ی انسان نبودن یک شخص او را ناراحت خواهد کرد!
کرالن- باید یچیزی بخوری مدلین، اینجوری از پا درمیای
وقتی این را میگفت با نوک انگشت ظرف آب گرم را لمس کرد تا مطمئن شود که هنوز گرم است. بااینحال مدلین هنوز هم با غصه و ماتم به مسیری که تائوس و طبیب رفتند می نگریست. کرالن چشم از سطح آب گرفت و به او نگریست، مدلین نیز مجبور شد به او نگاه کند. برای یک لحظه از شباهت چشمان سبز کرالن به چشمان مریدا چیزی کنج سینه‌اش درهم فشرده شد، کاش او اینجا بود…
مدلین- چرا میگه… من آدم نیستم..
این را با صدایی گرفته و بغض آلود نجوا کرد، واقعا از اینکه حیوانی بی ارزش فرض شود خسته و دلشکسته بود
مدلین- من… من فقط… چشمام فرق میکنه
بغض لرزش ضعیفی در صدای خفه اش انداخت، گوشه‌ی پلک‌هایش از جوشش اشک سوخت
مدلین-…منم مثل شمام
سوزش چشمش انقدری شدید شد که بخود اجازه‌ی ریختن اولین اشک را نداد، سرشانه‌هایش را جمع کرد و نفس گرفت، سرش را به بالا مایل کرد، پیشانی‌اش از درد چین خورده بود
کرالن- البته که هستی
صدای کرالن را می شنید که سعی داشت آرامش کند- نباید گریه کنی دخترم، ما فقط میخوایم بهت کمک کنیم
در همان لحظاتی که او سعی داشت بغضش را فروبخورد تائوس بازگشت. مدلین سعی کرد به خودش بیاید، فکر کرد شاید تائوس چیزی از حرف‌های طبیب به او بگوید، یا اینکه در چهره اش نشانی از خشم و انزجار باشد. ولی وقتی به او نگریست درست مثل قبل بود، آرام، مسلط، متفکر و باوقار. با طمأنینه پیش آمد بالای سر کرالن ایستاد، به مدلین نگریست و بالحنی که مثل قبل اطمینان بخش بود گفت- میخوای بیای بیرون؟ شاید هوای تازه حالتو بهتر کرد
نمیخواست برود، چشم از تائوس گرفت و به دامن خود نگریست، سر تکان داد و آهسته گفت- شما فکر میکنید… من آدم نیستم
اگرچه به صورت آنها نگاه نمیکرد ولی فهمید که تائوس آرام خم شد و کنار کرالن بر زانو نشست، اینکار را میکرد که مدلین مجبور شود سر بلند کرده و به چشم‌هایش بنگرد
تائوس- برای ما فرقی نداره تو انسان باشی یا نه. در هر صورت ازت مراقبت میکنیم، باشه؟
اگرچه در کلامش مهربانی و اطمینان بود ولی این اصل ماجرا را عوض نمیکرد، تائوس انسان بودن او را معترف نمیشد!
تائوس- ببین مدلین، ما میدونیم که این تغییر ناگهانی زندگی قبلی تورو بدجوری تکون داده. تو سردرگم و مضطربی و این قابل درکه
ارامشی که از لحن گرم و صدای بم جذابش القا میکرد باعث شد مدلین کم کم سرش را بالا بگیرد، بازوی راستش را دور شانه‌ی کرالن حلقه کرده بود و با مدلین حرف میزد!
تائوس- اما اینو بدون هرچقدرم که ما بخوایم کمکت کنیم اگه تو شهامت مواجهه با دنیای واقعی رو نداشته باشی فایده نداره
کرالن لبخند رامی به مدلین زد، چشم‌هایش برق زیبایی داشت. راحیه‌ی خوشی از جانب او به مشام می رسید، رایحه‌ای شیرین و خنک، همانکه چندی پیش مدلین از سطح تشک استشمام کرده بود
تائوس- از تجربه‌ های جدید نترس، چون ما هواتو داریم و راهنماییت میکنیم. نمیزاریم اتفاق بدی برات بیفته، اما تو هم باید با ما همکاری کنی
کرالن صورتش را بسمت تائوس چرخاند، نیم‌رخ روشنی که گیسوان مواج زیتونی‌اش از آن روان بود و بر سرشانه‌های طلایی لباسش می ریخت جلوه‌ی چشم نوازی داشت
کرالن- بزار تا آب سرد نشده اون خون رو از چشماش بشوره
تائوس چشمان سیاه نافذش را به کرالن دوخت، برای تماشای صورت کرالن نگاهش به سمت پایین مایل شده بود، بعد درست پیش چشم مدلین سرش را کمی پایین آورد، لب‌ درشتش را غنچه کرد و بر بالای اَبروی کرالن نشاند، برای چند لحظه غنچه‌ی لبش را همانجا فشرد تا اینکه کرالن آرام خندید و با دست سینه‌ی پهن او را لمس کرد، سپس آهسته گفت- تائوس
تائوس لبش را آرام از او برداشت و متقابلاً لبخند زد. مدلین که گنگ و گیج به آنها نگاه میکرد کمی جا خورده بود. یعنی چه؟ چرا بی مقدمه لبش را بر پوست او فشرد و بعد برداشت؟ احساس میکرد تائوس علاقه‌ی زیادی به کرالن دارد این از نگاهش معلوم بود، مدلین ناراحت شد، هیچکس در دنیا وجود نداشت که ذره‌ای او را دوست داشته باشد، کاش او بجای کرالن بود!
کرالن- دخترم
درحالی که مدلین با کنجکاوی به تائوس نگاه میکرد کرالن او را فراخواند. ظرف آب را آرام سوی مدلین هل میداد
کرالن- شاید اینجوری دردت کمتر بشه
مدلین به سطح زلال آب نگریست و بعد آرام دستش را در آن برد، ولرم بود، سرش را پایین آورد و کمی به صورت خود ریخت، پلک‌هایش را لمس کرد، دردناک بود ولی وقتی مژگانش از خون خشک پاک شد احساس سبکی میکرد. خیسی صورتش سرما را جذب میکرد به همین خاطر کرالن یک دستمال بسیار نرم و لطیف به او داد تا صورتش و پلکهایش را خشک کند، دستمال عطر خوش او را داشت، شاید تائوس شیفته‌ی همین عطر خوش او بود!
کرالن- لطفا یچیزی بخور
مدلین نگاهی به سبد صبحانه که کمی آنطرف تر بود انداخت و بعد صادقانه جواب داد- نمیتونم. اگه بخورم همشو بالا میارم
او هنوز بسیار مضطرب و آشفته بود، میدانست که هیچ خوراکی در معده اش دوام نخواهد آورد. تائوس از او خواست که برای خروج از چادر برخیزد، او اطاعت کرد ولی قلباً مایل نبود. جداً تنهایی و انزوا و سکوت را به شلوغی و هرج و مرج ترجیح میداد. سر و صدا او را آزرده میکرد، غریبگی محیط احساس ناامنی میداد، از همه بدتر کنج قلبش می ترسید که سرورش به دنبالش آمده و بخواهد او را از پناهگاه بیرون بکشد
مدلین- اون بیرون… بازم آدم کوچولو هست؟
پشت سر کرالن و تائوس با بی میلی قدم برمیداشت، بسمت خروجی می رفتند. تک تک قدم‌هایش مردد و بی رمق بود.
کرالن- بله، هست
تائوس نیم نگاهی به پشت سر انداخت و گفت- از اونا خوشت نمیاد؟
مدلین با تردید جواب داد- صداها… صداشون خیلی بلنده…
حالا دیگر به خروجی رسیده و ایستاده بودند، تائوس به چشمان نگران او نگاه میکرد
تائوس- باشه، تو بیا بیرون. من حواسم هست، فقط کافیه کنارم بمونی هوم؟
لبخند ملایم و اطمینان بخشی زد، در نگاهش تسلط و حس امنیت وجود داشت، اقتداری درست شبیه انچه مدلین در مریدا دید و شیفته اش شد
تائوس- بریم
لبه‌ی چادر را کنار زد و منتظر ماند تا کرالن و مدلین خارج شوند، اول کرالن قدم برداشت و پشت سرش هم مدلین. درباره‌ی بیرون از چادر اولین چیزی که آزارش داد هجوم نور بود، بخصوص حالا که چشمانش وضع بدی داشت. آدم های زیادی آن بیرون بودند ولی آنچه توجه‌ش را جلب کرد اشاره‌ی دست تائوس بود، فقط یک لحظه ی کوتاه با دست راستش اشاره زد و بعد تمام مردم از بزرگ تا کوچک ب اندازه‌ی دویست قدم از انها فاصله گرفتند! آنها حتی به مدلین زل نمی زدند، گاهی کوتاه نگاهش میکردند، دست تکان میدادند و لبخند میزدند!
کرالن- سردت نیست؟
هوا افتابی بود، اما نسیم سردی می وزید. مدلین کمی خودش را جمع کرده بود به همین خاطر کرالن گفت- باید بهش لباس میدادم، چند لحظه همینجا صبر کنید
و بعد آنها را ترک کرد و به چادر برگشت. مدلین متوجه شد کسانی از میان مردم جدا شده و وارد حریم انها شدند. بااینکه دور بودند ولی مدلین آنها را شناخت. تابین و میروتاش درحالی که باهم حرف میزدند بسمت آنها می آمدند. هردو موهای بلندشان را بالای سرشان جمع کرده و استین‌هایشان را نیز بالا زده بودند، تابین شال گردن دور گردنش بسته بود ولی دکمه‌های جلوی پیراهن میروتاش باز بودند. از آنجایی که دور بودند نمیشد صدایشان را شنید به همین خاطر مدلین محتاطانه دهانش را باز کرد، با خودش گفت شاید درباره‌ی مریدا خبری دارند!
میروتاش- دست بردار مرد! تو زده به سرت
این را با لحنی سرزنشگرانه به تابین گفت.
تابین- محال ممکنه، باید حتما در اینباره مطمئن بشم
تابین قاطع بنظر می رسید
میروتاش- همیشه مثل این چن وقت اخیر خوش شانس نیستی، کافیه ریون بو ببره تا به پدر خبر بده
نگاه محتاطی سوی تائوس انداخت، همانطور که نزدیک میشدند صدایشان را هم کمتر میکردند تا مبادا تائوس بشنود!
تابین- من بچه نیستم تیشا، برای خودم تصمیم میگیرم
این را با اخم گفت!
میروتاش- آره حتما. بزار پدر و مادر بفهمن با یه فاحشه رابطه داری، اونوقت نه فقط تو بلکه سر من و مریدا هم بر باده
بعد سرش را به نشان تاسف تکان داد و اضافه کرد- باید از همون اول مانعت میشیدیم حالا ماهم شریک جرمیم
تابین چشم غره ای به او زد و گفت- هوف تیشا میشه بس کنی؟
مدلین نمی دانست که معنای فاحشه چیست. بنظر می رسید چیز خوبی نباشد چراکه پسرها به محض نزدیک شدن سکوت کردند تا پدرشان چیزی در اینباره نشنود! مقابل انها ایستادند و به مدلین لبخند زدند، جوری که انگار همه چیز عادی‌ست و اصلا هم پنهان کاری نمی کنند. کاش مدلین هم مثل آنها بود! او هیچ وقت نتوانسته بود اینقدر مسلط باشد، مربی‌هایش همیشه از نگاه مضطربش می فهمیدند چیزی را پنهان میکند!
تابین- انگار اوضاع چشماش تغییری نکرده
هردو به کبودی پلکهای اون می نگریستند. باد سردی می وزید به همین خاطر خودش را جمع کرده بود
تائوس- ‌چیزی نمیخوره و ضعیف شده
همانطور که تائوس و پسرها درباره‌ی وضعیت او حرف میزدند کرالن برگشت، او همان پالتوی خاکستری نرمی که دیشب تابین بر دوشش گذاشته بود آورد و گفت
کرالن- اینو بپوش
بعد سرشانه‌های پالتو را بالا گرفت و به مدلین کمک کرد آن را بپوشد، مهربان بنظر می رسید!
تابین- مامان
این را بالحنی نرم و با محبت گفت، کرالن به او نگریست و هردو لبخند زدند
تابین- اومدی؟ ندیده بودمت
کرالن همانطور که قدم آرامی بسمت تابین برمی‌داشت دست راستش را بالا آورد، تابین نیز کمی جلوتر امد و بعد بدن های یکدیگر را بین بازوهایشان گرفتند و سینه به سینه شدند.
کرالن- سلام عزیزم
تابین برای اینکار کمی بسوی مادرش خم شده بود. مدلین لب فرو بست و به آنها خیره ماند، بنظر می رسید این یک حرکت عادی برای آنهاست ولی او هیچ توضیح درستی برایش پیدا نمیکرد. درست مثل موقعی که تائوس لبش را غنچه کرد و بر پیشانی کرالن فشرد!
– تائوووس؟
مردی با صدای بلند او را فرا میخواند. همه بسمت صاحب صدا برگشتند، بسیار دورتر ایستاده بود و بخاطر دستور تائوس نزدیک نمی آمد
– کاری پیش اومدهههه
تائوس نگاهی به کرالن انداخت و با گوشه‌ی چشم به مدلین اشاره زد
تائوس- تو کنارش بمون
و سپس قدم برداشت و از آنها دور شد
میروتاش- خواهرم نیومد؟
کرالن سرش را به نشان منفی تکان داد- فعلا نمیتونه
پسرها نگاهی باهم رد و بدل کردند
کرالن- منم باید امشب برگردم. نتونستم دلتنگی رو طاقت بیارم اومدم یه سری بهتون بزنم
میروتاش چشم از تابین گرفت و به مادرش نگریست- منم باهات میام، میتونم تو کارای اداری کمکت کنم
تابین نیز گفت- منم میام
کرالن اشاره‌ای به مدلین که درحال کنترل پریشانی موهایش در باد بود زد و گفت- ما یه مهمون داریم، پس کی باید ازش میزبانی کنه؟
میروتاش گفت- بابا هست
کرالن با دست مسیری که تائوس رفته بود را نشان داد و گفت‌- مثل الان؟
میروتاش لحظه‌ای پلک برهم گذاشت سپس سماجت ورزید- به هرحال من همراهت میام
کرالن لب فرو بست و دیگر چیزی نگفت، نگاهش جوری بود که انگار میدانست اصرار بی فایده است!
تابین- چرا اینجا ایستادیم؟
داشت به مدلین نگاه میکرد
تابین- اون سردشه
چشمان میروتاش و تابین بخاطر تابش نور خورشید کمی جمع شده بود.
کرالن- بهتره یکم به محیط بیرون عادت کنه، شما برید یه کارتون برسید من هستم
تابین سرش را به نشان تایید تکان داد و بعد پسرها در جوار یکدیگر دور شدند.
کرالن- بیا بریم
با دست مسیر مقابل را نشان داد. چمن و چادر و محیطی که به دستور تائوس از انسانها خالی شده بود. مدلین دو طرف پالتو را به خودش چسباند و همراه کرالن قدم برداشت. او آدم بسیار ارامی بود، مثل مریدا بیشتر فکر میکرد و کمتر حرف میزد. خصوصیتی که از او یک فرد متمرکز و دقیق مسلط میساخت.
کرالن- سوالی نداری؟
مدلین سر چرخاند و نگاه گنگی به نیمرخ او انداخت. به مسیر مقابل چشم دوخته بود و با طمأنینه قدم میزد
کرالن- تو وارد دنیای جدیدی شدی، حتما کلی سوال توی ذهنته
بعد قاب چشمانش را چرخاند و مردمک های سبزش را به مدلین دوخت
کرالن- درباره‌ی ترسا و تردیدهات حرف بزن، من جواب سوالاتو میدم. این بهت کمک میکنه که اضطرابت کم بشه
هرچه جلوتر می رفتند تعداد چادرها کمتر میشد و فضای سبز وسیع‌تری دیده میشد. یک چمنزار زیبا زیر گستره‌ی طلایی آفتاب
کرالن- کنجکاوم بدونم اولین سوالت چیه
اولین سوال؟ او یک دنیا سوال داشت! آنقدر که حتی نمی توانست به ترتیب بچیند! بعلاوه با خودش فکر میکرد شاید نصف سوالهایش بی ادبانه باشد و باعث عصبانیت دیگران شود، چراکه مربی‌هایش همیشه به او گفته بودند زیاد سوال میپرسد و بهتر است خفه شود! قدم های کرالن کم کم کُند شد و بعد هم ایستاد، مدلین نیز مجبور شد بایستد، کرالن توقف کرده بود که باهم رو در رو شوند. درخشش موهایش زیر آفتاب فوق العاده بود! برای مدلین که یک عمر فکر میکرد تمام مردم دنیا موهایشان مثل او و مربی‌هایش رنگ تیره دارد تماشای این آبشار مواج زیتونی رنگ که زیر آفتاب برقی طلایی داشت بسیار خیره کننده و منحصربفرد بنظر می رسید! حتی ابروها و مژگان کرالن نیز رنگ روشنی داشتند! باد از پشت سرش وزید و موهایش را بسمت جلو پراکنده کرد، مدلین با تردید گفت- هر… هر سوالی باشه؟
کرالن لب سرخش را تکان دادو آهسته گفت- آره. نگران نباش
مدلین در عمق اقیانوس سوالاتش دست و پا زد، و درنهایت اولین چیزی که میخواست بداند را خیلی زود پیدا کرد!
مدلین-… توی چادر… سرورم چرا…
برای لحظه ای مردد ماند و جمله را نیمه کاره گذاشت، فکر کرد شاید بی ادبی‌ست ولی نگاه آرام کرالن به او جسارت بخشید، از همین رو ادامه داد:
مدلین- ‌چرا لبشو…گذاشت اینجا؟…
آنقدر در اینباره و حسی که انلحظه گرفته بود کنجکاو بود که دید ناخوداگاه دستش را کمی بالا آورده و به بالای اَبروی کرالن اشاره میکند! کرالن واکنش تندی به حرف او نشان نداد، لحظه ای سکوت کرد و بعد لبخند زد، انگار انتظار داشت اولین سوال مدلین چیزهای دیگری باشد!
کرالن- نیازی نیست بهش بگی سرور. اسمش تائوس
بعد جوری که انگار برای جواب دادن به مدلین دنبال جملات مناسبی می گردد گوشه‌ی لب توپر رنگینش را گزید و لحظه ای بعد گفت- اون یجور ابراز علاقه بود. بهش میگن بوسیدن، نشونه‌ی عشق و محبت. تائوس شوهر منه، اینجوری به همسرش ابراز علاقه کرد
شوهر. این را قبلا هم گفته بود، پس گویا شوهرها کسانی بودند که به دیگران محبت میکردند. سرور او سدریک نمی خواست شوهرش باشد، او میخواست لوله اش را در مدلین فرو ببرد، میخواست خونش را از تنش بیرون بیاورد و برای اعمال پلیدی استفاده کند، اما شوهر ها اینگونه نبودند! شوهر ها کسانی بودند مثل تائوس و مریدا! آنها قوی و مهربان بودند.
مدلین- شوهر… یعنی چی؟
کرالن لحظه‌ای از مدلین چشم گرفت، خندید ولی نه به نشان تمسخر. خنده اش آرام و صمیمی بود.
کرالن- خب… سخت شد!
باز هم بنظر می رسید نمی داند چگونه جوابی به مدلین بدهد!
کرالن- آدما بعد از اینکه کودکی رو پشت سر میزارن و بالغ میشن، برای ادامه‌ی زندگیشون شریک انتخاب میکنن. کسی که قلباً بهش علاقه داشته باشن، و در شادی و غم، سختی و راحتی در کنار هم باشن، باهم یه خانواده تشکیل بدن. و وقتی چنین شخصی رو پیدا کردن پیمان زناشویی میبندن
چقدر جالب بود! ادم ها چنین کاری میکردند! دیگر در زندگی تنها نمی ماندند و یک نفر برای همیشه دوستشان می داشت! یک نفر شریک تمام لحظه‌هایشان میشد! مریدا پیش چشمش نقش بسته بود! باید چکار میکرد تا مریدا دوستش بدارد؟ او میخواست مریدا شوهرش باشد! حتی تپش قلبش از فکر اینکه میتواند با مریدا پیمانی برای ادامه‌ی عمر بببندد تند شده بود!
مدلین- چی باعث میشه… که یه شوهر آدمو دوست داشته باشه؟
درد پلک هایش و تمام ترس‌هایش یادش رفته بود! بیشتر از هرچیر در دنیا میخواست بداند چگونه باید مریدا را شوهر خود کند! به چشم‌های کرالن اشاره کرد و پرسید- چشماتون یا…
یا بدنش؟ مربی‌هایش به او گفته بودند فقط چشم ها و بدنش است که میتواند برای کسی باارزش باشد! میخواست بداند این حقیقت دارد؟ آیا با اینها می بایست توجه مریدا را جلب میکرد؟
کرالن- چرا میپرسی؟
مدلین-…آاا…
مردد شد، خجالت کشید و نتوانست چیزی بگوید!
کرالن- شوهر میخوای؟

Share:

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها