در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم / پارت ۳۹ تا ۴۴

مدلین زمزمه کرد- ..مریدا… کِی میاد؟
مردد و خجل منتظر پاسخ ماند، حدقه‌ی چشمانش دردناک بود، سخت پلک میزد و وقتی مردمک‌‌هایش را در قاب می چرخاند سوزش شدیدی حس میکرد. میروتاش و تابین نگاهی باهم رد و بدل کردند، پیدا بود جواب واضحی برای سوال مدلین ندارند اما در نهایت تابین گفت- دقیقا معلوم نیست، مریدا آدم مهمیه مسئولیتای زیادی روی دوشش هست.. اما طی چند روز آینده حتما برمیگرده
این را بالحنی گفت که از بابت برگشتن مریدا به او اطمینان خاطر بدهد، اگرچه درواقع هیچ تاثیری بر بی‌تابی درون سینه‌ی او نگذاشت
تائوس- پسرا؟
صدایش از بیرون چادر می آمد، بدون اینکه وارد شود حرف میزد
تائوس- بیاین بیرون معذبش نکنید
مردان جوان از مقابل او برخاستندو پیش از اینکه بروند میروتاش پرسید- چیزی احتیاج نداری؟
مدلین بی نهایت احساس تشنگی میکرد ولی سرش را به نشان منفی تکان دادو مردان جوان نیز بسمت خروجی رفتند.
تائوس- من امشب پیش شما میمونم
پس از خروج هرسه درحین قدم زدن گفت و گو میکردند
میروتاش- برای چشماش نمیشه کاری کرد؟ بدجوری التهاب داره
تائوس جواب داد- نه، بستگی به خودش داره. باید آروم بگیره…
کم کم دور شدند صدایشان هم در خلوت شبانگاهی محو گردید. نگاهی به دور و برش انداخت. این چادر با قبلی کمی فرق داشت، بسیار مرتب و روشن بنظر می رسید. تشک پشمی سپید زیرش دونفره بود. آتش خوبی هم روشن بود، آنجا را گرم و دنج نگه میداشت، فضا غرق در سکوت و نور گرم آتش، و تنها آوایی که به گوش می رسید صدای سوختن چوب در آتش بود. مدلین سینه‌ی بی‌قرار خود را لمس کرد، نفس عمیقی گرفت تا کمی خود را آرام کند، رایحه‌ی خاص و خوشبوی سدریک را هنوز از هوا حس میکرد. همچنین بوی خوش دیگری هم بود، عطری خنک و باطراوت که از سوی پرز های نرم و روشن تشک به مشام می رسید. معلوم بود کسی که اینجا میخوابد همیشه تنش آغشته به چنین عطری‌ست. برای دقایقی طولانی همانجا نشسته بود و با چشم‌های خسته و دردناک به اطرافش نگاه میکرد، دلش میخواست آرام بگیرد ولی چیزی در ناخوداگاهش مانع میشد. او هفده سال تمام را در یک اتاق گذرانده و اکنون با چنین تغییر ناگهانی بزرگی درواقع نسبت به همه چیز حتی ذرات هوا احساس ناامنی و غریبگی میکرد. کم کم خودش را وادار کرد که همانجا دراز بکشد، پالتو را روی خودش کشید و به پهلو چرخید، زانوهایش را در شکمش جمع کرد، درحالی که سرانگشتانش بی اراده با پرزهای نرم تشک ور می رفت به شعله های آتش چشم دوخت. هر بار که پلک میزد سوزش چشمش بیشتر میشد ولی نمیتوانست خود را قانع کند که چشمانش را بسته نگه دارد چراکه میترسید خواب برود و متجاوزی وارد حریم چادر شود. سر آخر از فرط خستگی و درد بدون اینکه گریه کند با هربار پلک زدن اشکی از گوشه‌ی چشمش روان میشد. کاش مریدا آنجا بود، اگر فقط میدانست مریدا درون همین شهر عجیب است حتی چند چادر دورتر از او، آنوقت میتوانست پلک برهم بگذارد. بااینکه هنوز از بی‌مهری او دلشکسته بود ولی اینکه فهمید از اول هم قصد نداشته مدلین را تحویل سرورش بدهد دلش را قرص کرده بود. مریدا قابل اتکا بود. حوالی او بودن احساس امنیت و آرامش میداد. او جسور و زیرک و قدرتمند بود، به علاوه‌ی نگاه گیرا، لبخند سرد گوشه‌ی لب، و خشم گاه و بی‌گاهی که تن ورزیده‌اش را سفت میکرد، درعین حال لوله‌ای برای فرو کردن نداشت، جنسش غریبه و ناشناخته نبود، یقیناً اون هیچ وقت مثل ملازم و دیگر مردان فکر کثیفی برای سواستفاده کردن از مدلین به سرش نمیزد…
فکر کردن درباره‌ی مریدا آنقدر آرامش بخش بود که عاقبت درد چشمانش را از یاد برد و با امید ملاقات دوباره‌ی او به خواب راحت و سبکی فرو رفت. در عمارت مردگان هم همیشه خواب سبکی داشت ولی این محیط غریبه بر حساسیتش افزوده بود به همین خاطر مدتی بعد با حس وزش سرمایی ناگهانی، آرامش قلبش به تلاطم افتاد و از خواب پرید!
درحالی که تپش‌ها تمام سینه‌اش را میلرزاند و تند و مضطرب نفس میکشید به دستش تکیه زد و سرجا نشست. تائوس را دید که درحال خم شدن مقابل آتش بود اما با دیدن حال و روز مدلین سرجایش خشک شد!
تائوس- منم، نترس دخترم منم
مدلین پتو را روی پاهایش مشت کرده و حتی کمی رنگش پریده بود
تائوس- پسرا بهم گفتن تو به سرما حساسی، اومدم که یه نگاهی به آتیش بندازم ممکن بود خاموش بشه
مدلین به آتش نگریست، درست میگفت درحال خاموش شدن بود. میدانست بیهوده ترسیده ولی این واکنش ناخوداگاه و از دست خودش خارج بود. حالا هم داشت سعی میکرد برخودش مسلط شود
تائوس- قبل از اینکه بیام داخل صدات زدم ولی خواب بودی
موهای بلند تائوس باز و از یک سمت شانه‌اش بسوی سینه رها بود. بنظر می رسید که از خواب برخاسته چراکه پیراهنش باز بود و حالا با دیدن اضطراب مدلین داشت دکمه‌هایش را میبست. مدلین عضلات متورم شکم و سینه‌ی او را دید، معلوم بود که بسیار قوی‌ست!
تائوس- متاسفم نمیخواستم بیدارت کنم
بعد درحالی که آرام مقابل آتش زانو میزد گفت- آتیشو رو به راه میکنم و بعدش میرم، باشه؟
مدلین جوابی نداد، همانجا نشست و به دستان مشت شده‌ی خود بر پالتوی خاکستری نگریست. چیزی در سینه‌اش سرد و خالی بود، بدتر از همه اینکه انگار وزنه‌ای پلکهایش را پایین می‌کشید، اما به محض بسته شدن بشدت سوزش می گرفت
تائوس- بهم گفتن اسمت مدلین
درحال چیدن چوب‌های جدید، درحالی که نگاهش به آتش بود آهسته نجوا میکرد. صدایش بم و محکم بود اما لحنی آرام و متین داشت.
تائوس- چشمات درد نداره؟
سر بلند کرد و به او نگریست، میدانست قاب چشمهایش کبود شده بنابراین لب زد و به نجوا گفت:
مدلین- میسوزه
تائوس که به قدر کافی چوب در دایره‌ی اتش گذاشته بود و حالا فقط به مدلین نگاه میکرد پرسید- قبلا اینجوری شده؟ راهی برای تسکین دردش هست؟
قبلا یکبار شده بود، کسی کاری برایش نکرد بلکه مربی‌ها گفتند اگر ادامه دهد چشمانش از حدقه بیرون خواهد امد، او نیز از ترس همین اتفاق آرام شد!
مدلین- خودش… بهتر میشه
تائوس- اگه قراره بهتر بشه نباید مدام گریه کنی. ببین اینجا هیچکس اذیتت نمیکنه، و اگه اون آدما بیان سراغت ما تورو بهشون نمیدیم
مدلین برای لحظاتی طولانی به تائوس چشم دوخت و او هم نگاهش را از مدلین نگرفت، میخواست به مدلین نشان دهد که در گفته‌هایش صادق است. برایش خواستنی اما عجیب بود، چرا این مردم به او اهمیت میدادند و میخواستند مراقبش باشند؟ آیا آنها او را دوست داشتند؟ این تردید عاقبت مدلین را وادار به پرسیدن کرد، لب زد و به نجوا گفت-…چرا؟
تائوس جواب داد- چون اونا میخوان از تو برای اعمال پلیدی استفاده کنن که به ضرر دنیای ماست. ما نمیزاریم این اتفاق بیفته
البته. باید فکرش را میکرد. آنها نمیخواستند مدلین وسیله‌ای برای ایجاد ضرر و زیان شود، برای همین مراقبش بودند. درواقع بخاطر دفاع از منافع خودشان بود نه اینکه او را دوست داشته باشند. او موجودی بود که حتی بدون اینکه خودش بخواهد میتوانست باعث ضرر شود، معلوم بود که هیچکس چنین موجودی را بخاطر خودش دوست نمیداشت. سرش را پایین گرفت، قلبش باره دیگر شکسته بود.
تائوس- من دارم میرم، اگه چیزی احتیاج داشتی بیا به چادری که سمت چپ هست و صدام بزن. باشه؟
نمی‌دانست سمت چپ کدام طرف است، دوباره سر بلند کرد، دید که تائوس روی پاهایش ایستاده و به سمتی اشاره میکند. مدلین زمزمه کرد-…چشم سرورم
تائوس لب فرو بست و در سکوت به او زل زد، مدلین از نگاهش معذب شد، آنها آنجا تنها بودند و شعله‌های اتش باره دیگر پا میگرفت. آیا حرف بدی زده بود؟ مگر مربی‌ها به او نگفتند که مردها سرور اویند و باید احترام بگذارد؟
تائوس- علت وحشتت از مردا چیه؟
از آنجایی که تائوس منتظر پاسخ بود مجبور شد سر بلند کرده و نگاهش کند
تائوس- تو که میگی تموم عمرت فقط دوتا مربی زن داشتی. مگه هیچ وقت مردی بهت نزدیک شده؟
این سوال باره دیگر تپش قلبش را تند کرد، مضطرب و معذب شد. او که نمی توانست درباره‌ی لوله‌های پنهان در شلوارشان حرف بزند! درباره‌ی دستمالی شدن توسط ملازم، درباره‌ی اینکه چقدر شنیدن نفس‌های حریصش منزجرکننده و تلخ بود!
آب دهانش را بسختی قورت داد، خجالت گونه‌هایش را رنگین کرد و اینکه تائوس منتظر پاسخ بود باعث دستپاچگی‌اش شد. اما درنهایت او نه خشم گرفت و نه باره دیگر پرسید، درعوض زیر لب به او شب بخیر گفت و بعد هم از چادر خارج شد
بعد از رفتنش مدلین برای مدتی بفکر فرو رفته بود. آیا مردهایی مثل تائوس و پسرانش هم مانند ملازم میشدند؟ شاید در حقیقت بینشان تفاوت وجود داشت، اما حتی قبول اینکه آنها باهم فرق داشتند نیز تغییری در حس انزجارش نسبت به آن لوله‌های پنهان زیر شلوار ایجاد نمیکرد! او هنوز هم بدخلقی صادقانه‌ی مریدا را به مهربانی افرادی که سلاح‌هایی پنهان در شلوار داشتند ترجیح میداد

━┅═✹═┅┅
تا سپیده دم آنقدرها زمان باقی نمانده بود، با وجود سوزشی که در چشمانش داشت خستگی و سکوت و گرمی آتش بالاخره او را به خواب سنگینی فرو برد. اتفاقات ناگهانی و غیر منتظره‌ی آنروز، پریشانی‌هایی که پیاپی رخ میداد و تمامی نداشت، باعث شده بود حتی در خواب هم ذهنش آشفته باشد و این آشفتگی با کابوس‌های بی سر و ته سرد رخ نشان میداد، بدترین قسمت ماجرا این بود که اگر از خواب می پرید و بی اراده چشم می گشود درد پلکهایش دو چندان میشد، سوزش باره دیگر اشک‌هایش را جاری میکرد و باعث میشد تمام تنش از این درد ضعف برود. در دفعات آخر جوری واکنش های خود را می پایید که حتی وقتی از خواب می پرید و ذهنش بیدار میشد چشم هایش را باز نمیکرد. همانطور زیر پالتو خودش را جمع کرده بود و منتظر میماند تا باره دیگر خواب برود. میدانست هیچکس به او کمکی نخواهد کرد، درواقع این ناامیدی و تنهایی بود که بیشتر ضعیفش میکرد، اینکه درخطر بود ولی کسی دوستش نداشت، کسی اهمیت نمیداد، همه‌اش ضعف و درد او را تشدید میکرد. زمان که گذشت نگرانی اش هم بیشتر شد، صدای پرندگان، همهمه‌ی مردم و درواقع شروع روزی جدید را می شنید. شب به پایان رسیده و انسانها بیدار میشدند، حتماً به زودی کسانی سراغ او می آمدند و روز پر استرس جدیدی برایش آغاز میشد
-..واقعا؟ هنوز برنگشتن؟…
صدایی نزدیک بود، انگار بسمت چادر می امد ولی از فاصله‌ای دور با کسی حرف میزد.
– ازت ممنونم، بهم خبر بده
بسیار نزدیک شده بود، هنوز داد میزد. قلب مدلین به زیر گلویش چسبید! خودش را کمی بیشتر جمع کرد، میدانست باید از آن زیر بیرون بیاید ولی دست و پایش را گم کرده بود! قدم‌های شخص غریبه جلوی چادر متوقف شد، لبه را کنار زد و پا به درون گذاشت
-…تائوس؟
فکر کرده بود شخص زیر پالتو تائوس است، باید از آن زیر در می آمد، نمی توانست بیشتر بماند! به ساعد دستانش تکیه زد و کم کم خودش را بالا کشید
– بهم گفتن رفتی جایی…
صدایش ضعیف شد و کم کم جمله‌اش را ناتمام گذاشت. مدلین سرجایش نشسته و درحالی که موهای نامرتب خود را با خجالت کنار میزد سعی داشت جوری چشم بگشاید که سوزش کمتری حس کند
– تو… تو دیگه کی هستی؟
درز چشمانش را کم کم باز کرد، هوا و نور به نگاهش تیغ کشید، شخصی را میدید که در آستانه‌ی ورود ایستاده و متحیرانه نگاهش میکند. چشمان مدلین تار بود درست نمیدید، ولی صدایی که می شنید لحن خاصی داشت. درواقع میشد گفت صدای کلفتی بود ولی لحن ملایمی داشت، درست مثل صدای یکی از مربی‌هایش که وقتی سرش داد میکشید حسابی او را می‌ترساند!
تائوس- آلن؟
شخص دوم نیز لبه‌ی چادر را کنار زده و پا به درون گذاشت. تائوس بود، انگار تازه وارد را میشناخت چراکه بلافاصله سویش چرخید و بازویش را لمس کرد
– این کیه تائوس؟
تائوس- بیا عزیزم برات توضیح میدم
او آرام بود ولی دیگری عصبی بنظر می رسید!
– یعنی چی؟ چرا توی رخت خواب من خوابیده؟!
تائوس بازویش را دور شانه‌ی او انداخت و درحالی که برای خروج هدایش میکرد گفت- من دیشب پیش پسرا موندم. مگه مریدا بهت نگفت؟
باهم بیرون رفتند، ولی آن شخص همچنان پرخاش میکرد!
– چی رو؟ اصلا معلومه اینجا چه خبره؟
حالا که چشم‌هایش را باز کرده بود بهتر میدید، درواقع بسیار کوتاه دید ولی متوجه شد که آن شخص یک زن بوده، دلیل اشتباهش این بود که ابتدا واضح نمیدید و از روی کت و شلوار قضاوت کرده بود. درواقع آن لحن ملایم برای یک مرد بعید بود ولی درهر صورت هنوز هم برای مدلین تازگی داشت که چگونه مریدا و حالا هم این زن شلوار میپوشند! او قبلا فکر میکرد این یک قانون است که همه‌ی زنها باید دامن به پا کنند!
نگاه گنگی به دور و برش انداخت، سوزش چشمانش بسیار آزارش میداد. سرانگشتانش را بالا آورد و مژگانش را لمس کرد، جرم و خون خشک شده به مژگانش چسبیده و سنگینش کرده بود. هرآنچه دیروز خورده بود همان دیشب بالا آورد، حالا تمام تنش از ضعف می لرزید ولی میدانست که بازهم نخواهد توانست چیزی بخورد چراکه بخاطر استرس تمامش را بالا می آورد. در سینه‌اش احساس سرما میکرد، درد و خونریزی چشمهایش او را ترسانده بود، اینکه از گرسنگی نمی توانست روی پایش بایستد او را ترسانده بود. همیشه به او میگفتند تنها عاملی که او را باارزش میکند زیبایی‌اش و خصوصا چشمانش است. حالا با رنگ پریده، موهای شلخته و پلک‌های کبود لابد ظاهرش افتضاح بنظر می رسید، هرکس او را میدید حالش بهم میخورد! بغض کرد، نزدیک بود باز اشک به چشمانش بنشیند! فوراً دهانش را باز کرد و چند نفس عمیق کشید، بغضش را فرو خورد، جرأت نمیکرد دوباره گریه کند وگرنه از درد کور میشد!
– مدلین؟
سرشانه‌هایش پرید، دهانش را بست و تپش قلبش به هزار رسید
– میتونم بیام داخل؟
این صدای همان شخص تازه وارد بود، مدلین آب دهانش را به زحمت قورت داد و زمزمه کرد-..بله
فاصله تا ورودی زیاد بود، نمیدانست او اصلا صدایش را شنیده یا نه، ولی چند لحظه بعد چادر را کنار زد و وارد شد. یک سبد بدست داشت و اینبار چهره اش آرام بنظر میرسید. ظاهر عجیبی داشت، کت شلوارش شیری رنگ بود و سرشانه و دکمه‌هایش طلایی. گیسوان زیتونی مواجش از روی سرشانه‌هایش رها بود، چشمان سبز نافذش جلوه‌ی آشنایی داشت، روشن‌تر از چشمان مریدا بود ولی به همان اندازه گیرا و دقیق! غنچه‌ی پررنگ لبهای تو پرش نیز در پوست روشن صورتش خودنمایی میکرد. سنش باید بیشتر از مدلین میبود، احتمالا دو برابر او سن داشت شاید هم کمی بیشتر. اما برخلاف مربی‌هایش او کاملا می درخشید! در این وجه منحصربفرد، لباس‌های مردانه اما مجلل! چهره‌ای روشن و نگاهی نافذ، او کمترین شباهتی به مردم این شهر نداشت!
– صبح بخیر. بخاطر اتفاق چند دقیقه پیش عذر میخوام
با طمأنینه بسمت مدلین قدم برمیداشت. جلو آمد و دو قدم مانده به او آرام خم شد، سبد را مقابل او گذاشت و خودش هم روی زانوهایش نشست
– راستش با دیدنت تو رخت خواب شوهرم یکم شوکه شدم، اخه مریدا چیزی درباره‌ت بهم نگفته بود
لبخند کمرنگ و ملایمی زد، به مدلین نگاه میکرد ولی از دیدن ظاهر آشفته‌ی او متعجب و منزجر نبود. بسیار محترم بنظر می رسید!
– … مثل اینکه چشمات بدجوری آسیب دیده
کمان اَبروهایش کمی پایین آمده و با دلسوزی به چشم‌های او می نگریست. مدلین از وضع خودش خجالت کشید، سرش را پایین گرفت، کاش لااقل جرم و خون را از چشم هایش پاک میکرد!
– ازم خجالت نکش، من مادر مریدا و پسرا هستم. همسر تائوس
مادر مریدا؟ پس او کسی بود که مریدا را بدنیا اورد برای همین چشم‌هایشان شبیه هم بود، هرچند که مریدا حتی ذره ای از روشنی و درخشش مادرش را نداشت!
– یچیزی بخور شاید قوت گرفتی، رنگت پریده
به سبد اشاره میکرد. مدلین نگاه مرددی به سبد انداخت و باز یاد مریدا افتاد که دیروز برای او سوپ آورده بود. لب زد و با صدایی گرفته پرسید- مریدا… نیومد؟
– نه. خیلی کار داره باید فعلا تو قصر بمونه
همانموقع شخصی از بیرون صدا زد:
– مامان؟
میروتاش بود، صدایش را شناخت.
– بله؟
میروتاش- چشماش بهتر شده؟
زن دوباره به چشمان او نگریست و سپس جواب داد- نه، اوضاعش جالب بنظر نمیرسه
بعد از اینکه با صدایی بلند جواب میروتاش را داد چند لحظه مکث کرد و در این مدت همچنان به صورت مدلین نگاه میکرد. چه فکری با خودش میکرد؟ حتما میگفت این دیگر چه موجود عجیب و کثیفی‌ست!
– درد هم داری؟
مدلین لب زد و آهسته گفت- یکم میسوزه
درواقع خیلی بیشتر از کم بود، ولی نخواست که اعتراف کند. ممکن بود زیادی لوس و حساس بنظر برسد.
– اسمم کرالن، اگه سوالی هست یا کاری داری بهم بگو راهنماییت میکنم
بعد از بیانش سکوت کرد و منتظر ماند تا اگر مدلین سوالی دارد آن را بگوید، اما او داشت به تلفظ نام کرالن فکر میکرد. از دیروز تاکنون چقدر اسم های مختلف شنیده بود! قبلا هیچ وقت به این فکر نکرده بود که در دنیا به تعداد هر شخص اسم وجود دارد! تک تکشان برای او خاص و منحصر بفرد بودند، هرکدام را بارها در ذهن خودش مرور میکرد!
کرالن- خب… من دیگه میرم. راحت باش
فهمیده بود که مدلین در حضورش معذب است به همین خاطر داشت از مقابل او برمیخواست که برود، بااینحال هنوز کاملا بلند نشده بود که چیزی یادش آمد و دوباره برگشت!
کرالن- آ..راستی…
بسمت سبد خم شد و پارچه‌ی روشن رویش را کنار زد، خوراکی‌های زیادی درونش بود، از میان تمامشان یک تکه چوب کوچک نازک دراورد و رو به مدلین گرفت:
کرالن- این برای تمیز کردن دندونه. جویده میشه
بعد دوباره تکه چوب را در سبد گذاشت.
کرالن- از قرار معلوم به سرما حساسی، تا ده دقیقه‌ی دیگه برات آب گرم میارم
بعد لبخند کمرنگی به او زد و باره دیگر برخاست. بسمت خروجی قدم برداشت، مدلین دور شدنش را تعقیب کرد تااینکه از چادر خارج شود، بعد از آن با کنجکاوی بسمت سبد سر خم کرد! از میان مژگان بهم چسبیده و پلکهای دردناکش به خوراکی‌ها می نگریست، تعدادی سیب سبز، نان‌های بیضی شکل کوچک که بوی خیلی خوبی داشتند، دو پیاله‌ی در دار چوبی که در یکی عسل و در دیگری شیر گرم بود، مغز گردو و همچنین چند نوع دانه‌ی میوه‌ی خشک کوچک دیگر که مدلین نمی‌دانست چه هستند نیز در سبد بود. ظاهرشان عالی بنظر می رسید، بوی‌ گرم و شیرینی داشتند ولی او کمترین میلی نداشت. همان اضطراب زیر پوستی بود که به او هشدار میداد چیزی نخورد وگرنه مثل دیروز همه را بالا خواهد آورد!
دستش را با تردید به درون سبد برد و تکه چوب را برداشت، خشک نبود، تازه بنظر می رسید! دهانش انقدری تلخ بود که حتی با وجود تهوع میخواست طعمش را عوض کند، بعلاوه باید دندان‌هایش را تمیز کرد، ممکن بود از چشم دیگران زشت و کثیف بیاید! ساقه‌ی باریک چوب را به دهان گذاشت و دندان زد، همانطور که کرالن گفت نرم و جویدنی بود، بوی مطبوعی نیز داشت، دهان را گرم میکرد، وقتی کمی بیشتر جوید نوک چوب بافتی جارو مانند پیدا کرده بود که میشد بر دندان کشید! مدلین آنقدر با آن ور رفت تااینکه کاملا از هم پاشید و در دهانش مثل موم شد که نه میشد آن را قورت داد و نه بیرون تف کرد! برای دقایقی فقط داشت می جوید، همه‌اش را در یک سمت لپش جمع کرده بود، فکش خسته شد! حالا باید چکارش میکرد؟! دست راستش را مقابل دهانش گرفت و تفاله‌ی چوب را کف دستش ریخت، نگاهی به آن انداخت، زشت بود! تفاله را چکار میکرد؟ به دور و برش نگریست، آیا مجبور بود آن را قورت بدهد؟ همانموقع متوجه شد که کسانی به سمت چادر می آیند صدای پایشان را می شنید، دستپاچه شد! هنوز تفاله را در دستش گرفته بود و منظره‌ی بدی داشت، به همین خاطر در اخرین لحظات پیش اینکه انها وارد شوند تمامش به درون آتش پرت کرد! شعله ها جزجزی کردند و بعد آرام گرفتند! به موقع انجامش داد، وقتی تائوس چادر را کنار زد همه چیز مثل قبل بود! مدلین با موهای شلخته و چشمان کبود آنجا نشسته بود.
تائوس- صبح بخیر دخترم
موهایش را بالای سرش جمع کرده و محکم بسته بود. آستین های لباسش را نیز تا روی بازوان متورمش تا زده بود، بنظر می رسید درحال انجام کاری بود که کرالن سراغش رفت. درواقع اکنون سه نفر باهم آمده بودند، تائوس، کرالن و یک زن غریبه‌ی دیگر که ظرفی چوبی در دستانش داشت! زنی که بیشتر موهایش سفید بود، گوشه‌ی چشم‌هایش چروک داشت و کمی عبوث بنظر می رسید. نگاه عمیق و عبوثش مدلین را به یاد مربی‌هایش انداخت و به همین خاطر کمی خودش را جمع کرد
تائوس- ایشون آداریت یکی از طبیب‌های خوب ماست
داشت شخص جدید را معرفی میکرد، طبیب دیگر چه بود!
تائوس- میخواد یه نگاهی به التهاب چشمات بندازه
کرالن و تائوس پنج قدم مانده به او ایستادند ولی آداریت نزدیک‌تر آمد، سبد صبحانه را برداشت و کمی دور کرد سپس خودش مقابل مدلین نشست. ظرفی که همراه آورده بود درونش مقدار زیادی آب بود، احتمالا همان آبگرمی که کرالن وعده داد.
کرالن- چیزی از صبحانه‌ت نخوردی؟
تائوس جلوی آتش خم شده بود تا چوب های جدیدی درونش بگذارد اما نگاه کرالن به سبد دست نخورده‌ی صبحانه بود. مدلین نتوانست جوابی به کرالن بدهد چراکه از پیش آمدن دست راست آداریت کمی جا خورده بود! او درحالی که با چشمان باریک و متمرکز به پلکهای کبود مدلین نگاه میکرد پشت انگشتان دستش را بر پیشانی او گذاشت، چقدر گرم بود، درست برعکس او!
آداریت- پوستش سرده…
این را با خودش نجوا کرد و سپس گونه و گلوی مدلین را هم لمس کرد
آداریت- همیشه همینطوری؟ حتی تابستون؟
مدلین پس از یک لحظه مکث سرش را به نشان مثبت تکان داد. آداریت درحالی که به او زل زده بود به فکر فرو رفت، مردمک های تیره‌ی چشمهایش از زیر پلکهایی که کمی پیر بنظر می رسید پیوسته درحال رصد نگاه مدلین بودند، بسیار عمیق و ریزبینانه!
آداریت- اشک‌هات هم سرد هستن؟
چگونه این را فهمید؟ مدلین جا خورد!
مدلین- …بله
آداریت- برای تنظیم دمای بدنت با محیط، همیشه به یه واسطه‌ی خارجی نیاز داری درسته؟ توی سرمای شدید عملکردهای بدنت مختل میشه
مدلین لب زد ولی نتوانست چیزی بگوید چراگه معنی بعضی از کلمات آداریت را نفهمیده بود. از بابت نادانی خود خجالت زده شد و سرش را پایین گرفت!
آداریت- تائوس اون کاملا خون سرده
رویش را از مدلین چرخانده و به تائوس نگاه میکرد
آداریت- چیزی از پیشینه ش فهمیدی؟
تائوس اخرین تکه‌ی چوب را در آتش گذاشت و سپس گفت- چیز دقیقی نه
آداریت- تا این اندازه خونسرد بودن از صفات انسان‌ها نیست. چطور تشخیص میدی یه انسان؟ این دختر در بهترین حالت میتونه دورگه‌ای باشه که صفات غیر انسانی‌ش بر انسانی غلبه داره
اخم های تائوس کمی درهم رفت
تائوس- ولی بوی خونش اینو نمیگه
آداریت بر حرف خود پافشاری کرد- کاره من یک عمره که بررسی و درمان انسان‌هاست تائوس. این دختر یه موجود خونسرده که صفات انسانی در ظاهرش بروز پیدا کرده
سکوتی پدید آمد، تائوس نگاهی با کرالن رد و بدل کرد
آداریت- میتونم اینو برات اثبات کنم. فقط باید روی این دختر تحقیق کنم
کرالن پرسید- پس تو معتقدی اون انسان نیست؟

Share:

نظرات

۱۳ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها