در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم وحشی / پارت ۳۴ تا۳۸

درحالی که لرزش و سستی و سرما را در تمام تنش حس میکرد تکانی به خود داد و سعی کرد برخیزد، استخوان هایش کرخت بود، به نرده ها تکیه میزد تا بیاستد و راه برود. این احتمال وجود داشت که کم بیاورد و زمین بخورد ولی میخواست ادامه دهد، حالا که ساعاتی از شب گذشته و کسی هم آن حوالی نبود، شاید میتوانست پیش از اینکه به چنگ سدریک بیفتد برود و یک گوشه‌ی دنیا پنهان شود. بسمت خروجی رفت، موهایش را جلوی صورتش ریخت و دهانش را با دست گرفت تا درخشش اشکهایش یا صدای گریه اش توجه کسی را جلب نکند. لبه‌ی چادر را با اضطراب کنار زد و بیرون رفت. همه جا غرق در سکون و تاریکی بود، نسیم سرد مرموزی که در محیط جریان داشت تنش را لرزاند، نمی دانست کدام طرف برود ولی سرش را پایین گرفت و با قدم هایی سست راه افتاد.
هوایی که نفس میکشید بخار میشد از لا به لای انگشت هایش در تاریکی می لولید، سردی نسیم و سردی اشک هایش درهم آمیخته بود، استخوان هایش از رسوخ سرمای بامدادی درد گرفته بودند. به هیچ کجا غیر از جلوی پایش نگاه نمیکرد، سرما درحال بهم ریختن حواس بویایی و شنوایی اش بود، ناگهان با سر به مانعی خورد، وحشت زده عقب رفت ولی زانوهایش بی جان بودند و به همین خاطر بر چمن‌های سرد و شبنم زده‌ی سطح زمین افتاد!
– هی هی… نترس!
همان مردان جوان بودند، داشتند مقابلش خم میشدند، دو قدم فاصله گرفته و دستانشان را کمی بالا گرفته بودند
– ما کاریت نداریم نترس
حتی نمی توانست از چنگشان بگریزد! او را احاطه کرده بودند!
– چیزی احتیاج داری؟ چرا اومدی بیرون؟
– بزار کمکت کنم… حالت خوبه؟
مدلین سعی داشت روی پاهایش بایستد ولی نمی توانست، سرما ناتوانش کرده بود! خودش را روی دستانش عقب می کشید و پیوسته اشک می ریخت!
تائوس – چیشده؟
سومین مرد هم از پشت سر نزدیک شد، او را محاصره کرده بودند! مردان جوان از مقابلش برخاستند! هرسه بالای سرش ایستاده و با هم حرف میزدند
– فکر کنم… میخواست فرار کنه
تائوس- سدریک اومده
شوک شنیدن این جمله‌ی کوتاه دست کمی از انجماد نداشت! برای یک لحظه کاملا یخ زد و نفسش به شماره افتاد!
تائوس- منتهی اینجا خیلی تاریکه باید بریم توی چادر. اونجا منتظر ماست
بعد بسوی مدلین خم شد و دستش را دراز کرد
تائوس- بزار کمکت کنم بلند شی
مدلین پیوسته به طرفین سر تکان داد و با صدایی ضعف رفته که می لرزید نجوا کرد- نه.. نه نه!…
آرنج هایش ضعیف بودند، دستانش را بر زمین کاشت و سعی کرد خودش را عقب بکشد
مدلین-…نمیخوام بیام… نمیخوام…
همه چیز اطرافش مثل کابوس بود، تاریکی، سرما، مردانی که احاطه اش کرده بودند و سروری که در انتظارش بود!
مدلین- …ن…نمیخوام بیام…خواهش میکنم…خوا…هش میکنم..
آنقدر گریسته بود که حدقه‌ی چشمانش می‌سوخت، بی نفس و بی جان بود! کنترلی بر رفتارش نداشت سرما و ترس و دل‌شکستگی درحال بلعیدن آخرین ذرات توانش بود
مدلین- میخوام برم… ولم کن…
تائوس برای لحظاتی نظاره گر تقلای بیهوده‌ی او بود و سپس بدون اینکه چیزی بگوید پیش تر آمد، دستانش را بسوی او دراز کرد و یکی را پشت کمر و دیگری را زیر ران های او فرستاد
مدلین- نه…نه!…
توان گریختن از این مرد را نداشت، او بسیار قوی بود و مدلین بی نهایت ضعیف! با فشار بازوهایش دخترک را از زمین کند و در آغوش بلندش کرد! تقلا بی فایده بود، او را به زور هم که شده نزد سدریک میبردند!
تائوس- کسی نمیخواد اذیتت کنه ما بهت آسیب نمیزنیم
حالا حتی نمی توانست زبان بچرخاند و چیزی بگوید، فقط می لرزید و اشک می ریخت، تنش کرخت و ذهنش فلج بود! قدرت بازوان تائوس، سفتی سینه‌اش، گرمایش و بوی غریبه‌ی تنش، همه و همه برای جان به سر کردن مدلین کافی بود. شبی به ظلمت و درازای بدترین کابوس‌های زندگی در برابرش گسترده بود، تنها تر از همیشه، با سوزش جانخراش که زخمی که نبودن مریدا در سینه‌اش گذاشت، توسط دستان بی‌رحم سرنوشت در مسیر خشن زندگی هل داده میشد
تائوس- چادر رو کنار بزن تابین
لبه‌ی چادر کنار رفت و نور شعله‌های آتشی که در داخل افروخته میشد به چشمش رسید، تائوس درحالی که او را روی بازوان قدرتمندش حمل میکرد پا به درون گذاشت و پسران نیز پشت سرش. آنجا گرم بود ولی تاثیری بر انجماد مدلین نداشت چراکه تصور مواجهه با سدریک نمی گذاشت لرزش تنش لحظه‌ای آرام بگیرد. هوایی که نفس می کشید آغشته به رایحه‌ی خاصی بود، رایحه‌ای شیرین و ملایم و البته خنک!
– شب بخیر آقایون
شنیدن همین صدای مردانه‌ی جدید کافی بود که قلبش تا پای ایستادن پیش برود! او این جمله را با لحنی موقر، صمیمی و آسوده بیان کرد. معلوم بود که سدریک با آنها از قبل رفاقت داشته
تائوس- دیگه چیزی به سپیده دم نمونده
مدلین صورت خودش را با دستانش پوشانده بود، اشک می ریخت و نمیخواست سدریک درخشش اشک‌هایش را ببیند تا برای بردنش بیشتر وسوسه شود! بابت هرقدمی که تائوس برمیداشت او قالب تهی میکرد، با خودش میگفت الان است که سدریک او را تحویل بگیرد!
سدریک- پس مهمون ناخونده‌ تون ایشونه
متوجه شد که تائوس درحال خم شدن است. او مدلین را آرام و با ملاحضه روی تشک پشمی نرمی نشاند، مدلین بلافاصله خودش را جمع کرد و سرش را انقدر پایین گرفت که صورتش دیده نشود
سدریک- بنظر میرسه حالش خوب نیست
همگی‌شان داشتند به او نگاه میکردند این را میفهمید، سنگینی نگاهشان را حس میکرد. یکی از مردان جوان گفت- خیلی ترسیده. میشه گفت تموم روز گریه میکرد
سدریک پرسید- چرا؟
تائوس برایش توضیح داد- اینطور بنظر میرسه که مدت طولانی تو محیط بسته ای حبس شده و با دنیای بیرون اشنایی نداره. نسبت به همه چیز احساس ناامنی میکنه، درواقع تنها کسی که تونست باهاش ارتباط بگیره مریدا بود
مرد جوان دیگری به توضیحات تائوس اضافه کرد- بیشتر از همه انگار از مردا میترسه. نمیدونم شاید تجربه‌ی ناخوشایندی داشته
برای چند ثانیه همه ساکت بودند و مدلین فقط صدای سوختن هیمه‌ی آتش و نفس‌های بریده‌ی حین گریه‌ی خودش را می شنید تااینکه کسی با لحنی دلسوز گفت- فکر میکنم اگه مریدا پیشش میموند لااقل اینقدر پریشون نمیشد اون میتونست یکم ارومش کنه
صدایش درحال نزدیک شدن بود، مدلین فهمید که یکی از مردان جوان درست مقابلش درحال زانو زدن است. لحظه‌ای بعد گرمی ملایم دست او را بر سمت چپ شانه‌ی خود حس کرد، بااینکه او آرام لمسش کرده بود ولی مدلین وحشت زده خودش را جمع کرد و کمی عقب کشید، مجبور شد برای عقب رفتن از دستانش استاده کند به همین خاطر صورتش و چشمانش از میان نوارهای اشفته‌ی موهایش پیدا شد. مردجوان که بسیار نزدیکش بود به او دقت کرد و آهی کشید:
– خدای من.. پدر ببین چه بلایی سر چشماش اومده
حدقه‌ی چشمش بشدت میسوخت، خودش می‌دانست اگر زیادی گریه کند چشمانش کبود میشود و درنهایت ممکن است خونریزی کند، یکبار وقتی ۹ ساله بود این اتفاق افتاد، آنموقع اولین باری بود که در سرداب انداخته شد!
حالا هم سدریک و هم تائوس نزدیکش میشدند، خم شدند تا چشم‌هایش را ببینند، مدلین نگاهش را از آنان میدزدید، نمیخواست با سدریک مواجه شد!
سدریک- دخترم اجازه میدی؟
لحنش درست مثل تائوس محترم و مهربان بود. چگونه میتوانست به کسان دیگری اعتماد کند وقتی مریدا که یک زن بود آنطور جواب اعتمادش را داد؟ درنهایت خوده سدریک دست پیش آورد و نوارهای گیسوان او را آهسته کنار زد و پشت گوش او فرستاد تا صورتش را ببیند، مشت‌های لرزان مدلین روی دامنش به هم پیچیده بود، چیزی نمانده بود از اضطراب غش کند!
تائوس- این حلقه‌ی کبود برای چیه…
بنظر می رسید این را از سدریک پرسید، او جوابی نداد، درعوض با کناره‌ی انگشتانش پوست گونه‌ی مدلین را لمس کرد! دستش سفید و انگشتان باریکش زیبا بود! مدلین صورتش را پس کشید، میدانست قصد سدریک لمس قطرات اشک اوست. کارش تمام بود! نگاهش را مضطربانه به سرورش دوخت تا ببیند واکنشش چیست.
برای اولین بار او را میدید، ظاهرش از آنچه تصور میکرد بهتر بود. پوست روشن، چشم و ابروی سیاه و موهای لَخت بلندی که روی سرشانه‌های پهنش ریخته بود. همه‌ی لباس هایش سیاه بود و رایحه‌ای خوشبو از او به مشام می رسید. داشت کناره‌ی انگشتش را بو می کشید، نگاهش کنجکاو و جست و جو گر بود، توجهی به مدلین نداشت بلکه خیسی اشک را بررسی میکرد.
درعوض تمام حواس تائوس به صورت رنجور و اشک الود مدلین بود، با ناراحتی به او نگاه میکرد. با اتکا بر اینکه تائوس پدر مریدا است و هنوز کورسویی از امید نسبت به این اشخاص داشت با صدایی خفه و ضعیف گفت- من.. من نمیخوام برم..
با شنیدن صدای ضعیفش سدریک چشم از انگشت خود برداشت و به او نگریست، چشم‌های سیاه عمیقش چتر سنگینی داشت که باعث تشدید نگرانی او شد
مدلین- ن..نمیخوام بیام.. نمیخوام…
بخاطر جوشش بغض لب برهم فشرد. سدریک گفت-کجا عزیزم؟
سرش را آرام و با اطمینان به طرفین تکان دادو نجوا کرد:
سدریک- من نمیخوام تورو جایی ببرم
بعد با نگاهش اشاره‌ای بسمت تائوس کرد و گفت- اینا آدمای مهربونی هستن ازت مراقبت میکنن، مطمئن باش مریدا خیلی زود میاد پیشت
میشنید ولی برایش قابل باور نبود، یعنی راست میگفت و کاری با او نداشت یا این هم بازی جدیدی بود؟
سدریک- اگه همینطور گریه کنی آسیب میبینی، چشمای تو خیلی حساسه
مدلین نتوانست چیزی بگوید، خیرگی چهار جفت چشم را برخود حس میکرد، چهار مرد غریبه در مکانی غریبه. سرش را پایین گرفت و به این ترتیب سدریک و تائوس آهسته از جا برخاستند، چند قدم از او فاصله گرفتند، مقابل یکدیگر ایستادند تا صحبت کنند
سدریک- هرکسی روی متولد شدن این دختر برنامه ریزی کرده خیلی هوشمندانه عمل کرده
سدریک درحالی که رو در روی تائوس ایستاده بود رو برگرداند و به مدلین نگریست، همین باعث شد او باره دیگر نگاهش را بدزدد و بی اراده شانه‌هایش را جمع کند
سدریک- آرکادونِت ها وظیفه دارن دورگه‌ها رو از چنگ جادوگرا دربیارن ما در این زمینه با جدیت عمل میکنیم. اما شخصی که متولد کردن این دختر رو برنامه ریزی کرده جوری نسلش رو چیده که دورگه محسوب نشه. حالا چون این دختر انسانه و به دنیای انسانها تعلق داره سرزمین مخفی مسئولیتی در قبالش نداره و ازش حمایت نمیکنه
یکی از مردان جوان قدم برداشته بود، از کنار او گذشت و کمی انطرف تر مقابل یک صندوقچه خم شد
سدریک- من حدس میزنم سه نسل از اجدادش دورگه بوده باشن. و به احتمال زیاد از دورگه های زن برای تولدش استفاده شده تا اینکه به ماقبل اخر برسه
تائوس گفت- به مریدا گفته تو عمارت مردگان بزرگ شده. دو تا مربی داشته و قرار بوده به شخصی بنام سدریک تحویل داده بشه. جادوگری به این اسم نمیشناسی؟
مدلین کمی گیج شد، باره دیگر به نیمرخ سدریک نگریست، به فکر رفته بود و انگار در ذهنش بدنبال سدریک میگشت. ولی مگر خودش همان شخص نبود؟
سدریک- جادوگرا اسامی مجهول دارن… من نمیشناسم
این را با تردید گفت و بعد هم زمزمه کرد- عمارت مردگان دیگه کجاست…
تائوس- امیدوار بودم تو بدونی. میگه وسط یه دشت بی سر و ته بوده
سدریک- خودت خوب میدونی تائوس، عمارت هایی که توسط موکل های قدرتمند اداره میشن طلسم های قوی دارن که باعث میشه قابل ردیابی نباشن. همشون مختصات جغرافیایی نامعلوم دارن مگر اینکه طلسم باطل بشه
مرد جوانی که تاکنون با چیزهایی در صندوق ور می رفت رو کرد به سدریک و پرسید- میخوای بگی محل هایی وجود داره که توش کسایی مثل این دختر رو برای مناسک جادوگرا میسازن؟!
سدریک سر تکان داد و گفت- بله. خرید و فروش دروازه‌های زنده یه بازار مخفی گسترده ست که صدها ساله توی دنیا رواج داره
سپس باره دیگر رو کرد به تائوس و ادامه داد- اونا جوری قوانین رو هوشمندانه دور زدن که مجازات های سرزمین مخفی شامل حالشون نمیشه و از طرفی اونقدر دقیق بین جوامع انسانی پنهانن که از مردم عادی قابل تشخیص نیستن
صدای دلسوز و آرامی از پشت سر مدلین گفت- پس یعنی توی دنیا… کسای زیادی هستن که الان حال و روز این دختر رو دارن…
هیچ نمی دانست که کسی هم پشت سرش ایستاده، معذب شد و پاهایش را در بغل جمع کرد، این همانی بود که زیر گونه‌هایش حفره داشت، او همیشه دلسوز تر از بقیه بنظر می رسید. سدریک جوابش را داد- همینطوره. خیلی‌ها سعی کردن با این جریان بجنگن، اما نفوذ جادوگرا توی دنیا خیلی عمیق‌تر از اونه که بشه سرکوبش کرد
تائوس- امیدوار بودم بتونیم سدریک جادوگر رو پیدا کنیم
این را گفت و نفسی از روی کلافگی کشید. سدریک جواب داد- علم جادوگری معمولا ازطرف خانواده موروثی منتقل میشه درست به همین علت اونا فرصت داشتن که چند نسل روی تولید این دختر وقت بزارن. سدریک که نمیتونه پیشینه‌ی خانواده‌ی جادوگرا باشه، پس قطعا این یه اسم مستعاره که شخص مورد نظر باهاش توی جامعه شناخته میشه
بعد باره دیگر رو کرد و با چشمان سیاهش به مدلین نگریست- و بعلاوه بنظر میرسه این دختر از اون اجناس گرون قیمت باشه به همین خاطر باید بین افرادی دنبال سدریک بگردی که جایگاه اجتماعی و قدرت مالی خیلی بالایی دارن
پس از اینکه با نگاهشان باره دیگر او را معذب کردند سدریک خطاب به تائوس گفت- برنامه‌ت چیه؟ میخوای بزاری تو قبیله بمونه؟
تائوس بلافاصله جواب نداد بلکه نفس آرامی کشید و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد، سپس درحالی که بنظر می رسید هنوز در ذهنش مشغول سبک سنگین کردن اوضاع است گفت- اون به زندگی توی این محیط عادت نداره. نمیدونم چه تصمیمی درباره‌ش بگیرم
بعد رو به سدریک گفت- شاید بهتر باشه ببریش به عمارت خودت…
سدریک کمی اخم کرد و حتی نگذاشت او حرفش را کامل کند- شوخیت گرفته مرد؟!
تائوس از گوشه‌ی لب خندید و جوری که انگار انتظار چنین واکنشی را داشت گفت- آاااه دست بردار سدریک! چه اشکالی داره یه مدت ازش مراقبت کنی؟
سدریک دلخور و کمی هم ناباور قدمی به عقب برداشت و با اخم گفت- به هیچ وجه. من تازه جایگاهم رو محکم کردم حوصله‌ی دردسر جدید رو ندارم
تائوس شانه‌های پهنش را کمی به بالا مایل کرد و سر تکان داد- چه دردسری؟ آلفا تائوس برای ضمانت تو کافی نیست؟
سدریک با یک چشم غره جواب او را داد و درنهایت گفت- هروقت بخوای برای راهنمایی و کمک میام، اما ازم نخواه که با پناه دادن به یه انسان تعهداتم رو زیر پا بزارم
صورت تائوس با حالتی که انگار حرف خسته کننده و بی مزه ای شنیده درهم رفت و گفت- تو و لوریانس با این قانون‌مدار بودنتون گاهی حالمو بهم می زنید مرد! با یه تخلف جزئی که دنیا بهم نمیخوره
سدریک بلافاصله طلبکارانه گفت- بیخود نیست که بعضی از رؤسا میگن ای کاش لوریانس از خون میروتاش بود. تو خیلی در برابر قوانین یاغی‌گری میکنی تائوس آخرش صلاحیت خودت رو زیر سوال میبری
– سدریک؟
مرد جوان که تاکنون یک قدم دورتر پشت سر مدلین راست ایستاد راه افتاد و با طمأنینه بسمت آنها رفت
سدریک- بله؟
مرد جوان جلوی سدریک و تائوس ایستاد و اهسته گفت- ببخشید که مزاحم اوقات خوشتون میشم، ولی اون واقعا حالش خوب نیست باید چیکار کنیم؟
لحنش کنایه و تندی در خود داشت، باعث شد که بازهم حواس همه بسمت مدلین جمع شود
سدریک نیم نگاهی به حال زار مدلین انداخت و گفت- قطعا نقاط ضعفی داره ولی خودش باید اینارو بگه من تنها چیزی که ازش مطمئنم آسیب پذیر بودن چشماشه. نباید اینقدر گریه کنه
درواقع حالا دیگر مدلین گریه نمیکرد، گونه‌هایش هنوز خیس بود و چشم‌هایش میسوخت، هرازگاهی بخاطر گریه‌ی شدید دقایقی پیش بی اراده سکسکه میکرد ولی درواقع اکنون در قلبش خبرهای دیگری بود. فهمیده بود درباره‌ی مریدا اشتباه کرده، او نخواسته بود مدلین را به سرورش تحویل دهد، او میدانست که این سدریک شخص متفاوتی‌ست که نمیخواهد مدلین را ببرد! دوباره اعتماد و شیفتگی در دلش حس میکرد، دلتنگ عطر حضور مریدا بود، نگاه مقتدرش، لحن عبوث و تسلط تک تک حرکات ریز و درشتش
– گریه چه ضرری براش داره؟ چاره چیه؟
مردجوان همچنان آهسته حرف میزد ولی مدلین همه چیز را از دهان نیمه بازش می شنید!

سدریک جواب داد- اشکاش برای خودش مثل یجور سم عمل میکنه، حلقه‌ی چشماش رو میسوزونه… اگه مدت طولانی ادامه بده حدقه‌ی چشمش تجزیه میشه مثل کسی که به جذام مبتلاست کور میشه
مرد جوان ناباورانه نجوا کرد-…خدای من
جذام دیگر چه بود؟ او نمی‌دانست! حتما چیز بدی بود که این چنین سکوتی ایجاد شد! درواقع حالا هم پشت پلکش و دور چشمانش بشدت میسوخت و سنگین بود جوری که پلکهایش حالتی خمار به خود گرفته بود
سدریک- بقیه‌ی خصلت هایی که داره درون خودش پنهان هستن اون باید نقاط ضعفش رو بهتون بگه چون بوی خونش اونقدر از خواص مختلف اجداد دورگه‌ش تغییر کرده که من نمیتونم تشخیص بدم
میدانست درباره‌ی چه حرف میزنند. اشک‌هایش، سرما و همینطور استرس. این سه بزرگترین نقاط ضعفش بودند، هرکدام از اینها برای فلج کردن و کشتنش کافی بودند! اوقاتی که حتی کمی استرس داشت نمی‌توانست هیچ چیز بخورد، هر آنچه در معده داشت بالا می اورد و اگر این استرس چند روز ادامه می یافت احتمالا مدلین از گرسنگی میمرد!
تائوس- بسیار خب، بیا بریم
بازوی سدریک را لمس کرد و سپس هردو درحالی که صحبت میکردند از آنجا خارج شدند. بعد از رفتنشان مرد جوانی که تاکنون جلوی سدریک و تائوس ایستاده بود رو کرد به بردارش. او هنوز چند قدم آنطرف تر پای صندوق نشسته بود، اکنون دیگر دنبال چیزی نمی گشت بلکه چون به حرف های سدریک گوش داده بود به فکر فرو رفته و نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخته بود. چند لحظه بعد به خودش آمد و درحالی که از جا برمیخاست گفت- یه نقطه ضعف دیگه رو هم من میدونم
چیزی شبیه یک پالتوی پشمی برداشته بود و بسمت مدلین می آمد
– آدمای سرمایی همدیگه رو خوب میشناسن
مدلین رویش را پایین گرفت، از نزدیکی او معذب شده بود، لحظه ای بعد چیز لطیف و گرمی روی شانه‌هایش نشست، مرد جوان پالتوی گرمی را بر دوش او گذاشته بود. مدلین بازوهایش را دور زانوهایش تنگ کرد، دلش نمیخواست کسی به او زل بزند! بااین حال چند لحظه بعد برادر دیگر هم پیش آمده بود و داشت مقابلش زانو میزد
– اینو بگیر..
این را اهسته نجوا کرد، مدلین نیم نگاهی انداخت، یک دستمال روشن تمیز را بسویش گرفته بود
– شنیدی که گفت اگه زیاد گریه کنی آسیب میبینی
مدلین نمیخواست دستمال را از او بگیرد، نزدیک شدن این مردها خصوصا موقعی که مریدا کنارش نبود، آزارش میداد! مرد جوان پس از اینکه از دادن دستمال مأیوس شد گفت- مریدا خواهر ماست، فردا یا پس فردا.. اون دوباره برمیگرده
شنیدن خبری از مریدا چیزی بود که توجه‌ش را جلب کرد، مردمک هایش بسمت بالا جنبیدند، مردان جوان را مقابل خودش میدید، یکی زانو زده و دیگری در کنارش راست ایستاده بود. به او لبخند میزدند تا اعتمادش را جلب کنند
– من تابین هستم
با چشمان سیاه کشیده‌اش اشاره‌ای به دیگری که زانو زده بود کرد و ادامه داد- اونم میروتاش. بهش میگیم تیشا، اینجوری راحت‌تره
بعد هم چشمکی زد. مدلین به میروتاش نگریست، لبخند مهربانش باعث شده بود زیر گونه‌هایش چال برود!
میروتاش- از مریدا شنیدم که اسمت مدلین، درسته؟
مدلین پس از لحظاتی تردید بالاخره لب زد و نجوا کرد-..بله
تابین خم شد و کم کم مثل برادرش بر یک زانو نشست تا او مجبور نباشد برای دیدنش سرش را بالا بگیرد
تابین- ببین، ما میدونیم فقط به مریدا اعتماد داری. اما تا وقتی اون برگرده ممکنه چند روزی طول بکشه. پس اگه چیزی احتیاج داری خجالت نکش و بهمون بگو.. باشه؟
میروتاش اضافه کرد- دیدی که مریدا به ما اعتماد داره، تو هم به ما اعتماد کن
سپس باره دیگر دستمال را سوی او گرفت
میروتاش- از این به بعد، فکر میکنیم که تو هم خواهر کوچولوی مایی
مدلین چشم‌های تابه تایش را از میان مژگان خیس به هم چسبیده‌اش با تردید به آنها دوخت. از میروتاش به تابین و برعکس. هر حرکت جزئی مردمک هایش پلکهایش را بدرد می آورد، سوزشش آنقدر شدید بود که بلافاصله باره دیگر اشک در چشمش می جوشید. دستش را آهسته بالا آورد و درحالی که دقت میکرد مبادا انگشتانش به دست او بخورد دستمال را از میروتاش گرفت. لبخند او پررنگ‌تر شد و چال‌هایش نیز باره دیگر بطرزی خواستنی در لپ هایش فرو رفتند!
مدلین زمزمه کرد- ..مریدا… کِی میاد؟

Share:

نظرات

یک نظر

  • وای خدا من دارم با وحشی زندگی میکنم با هر کلمت اونقدر مجذوب میشم که ترس از تموم شدنش قلبمو تکون میده
    پایدار باش مادر وحشی 🙂🌱

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها