در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم مجموعه وحشی / پارت ۳۱ تا ۳۳

مریدا- یچیزی بخور
این را درحالی گفت که خودش را با دست هایش عقب می کشید تا روی یکی از تشک ها بنشیند و هنوز سایه‌ی کمرنگی از آن خنده‌ی زیبا بر لبش بود. مدلین که اکنون قلبش پر از اطمینان و اشتیاق شده بود و از اینکه به خواسته های مریدا عمل کند لذت میبرد بسمت سبدی که کنارش روی گلیم بود نگریست، سرش را کمی خم کرد تا در تاریک و روشن نور شعله ها بتواند ببیند، ظرفی درون یک پارچه‌ی سفید پیچیده شده بود
مریدا- یجور سوپه که با سبزی‌های کوهی میپزن، خوشمزه‌ست. تا گرمه بخورش
مدلین سر شوق آمد. نوار مزاحم موهایش را پشت گوش فرستاد و درحالی که نگاه کنجکاوش را به سبد دوخته بود دست درآن برد، پارچه ها را کنار زد. پیاله‌ی چوبی درپوش داری بین پارچه بود، همینطور یک قاشق که دسته‌‌اش شبیه برگی بلند و باریک بود. وقتی پیاله را لمس کرد متوجه شد که هنوز گرم است، درپوش را برداشت، رایحه‌ی متفاوت و اشتها آوری داشت. نور آنقدری نبود که بتواند رنگ سوپ را بدرستی تشخیص دهد ولی مشخص بود سبزیجات زیادی درآن به کار رفته
مریدا- میخوای فقط تماشاش کنی؟
مریدا رو بالا بر تشک دراز کشیده و پیشانی‌اش را میمالید. مدلین قاشق را برداشت و کمی با سوپ ور رفت، درونش تکه‌های گوشت میدید، او عاشق گوشت بود! هرچند که هرازگاهی حس میکرد با بافت های پخته‌ی گوشت مشکل دارد و بویش در ذوق میزند! اما در هرحال قطعا خوردن گوشت را به چیزهای دیگر ترجیح میداد، از همین رو طبق عادت ابتدا با قاشق تک تک تکه‌های گوشت را پیدا کرد و خورد. جویدن از نظرش کاره بیهوده‌ای بود، هیچ وقت تمایلی به جویدن گوشت نداشت ولی انقدر برای همین موضوع تنبیه شده بود حالا هم با وجودی که مربی هایش نبودند خودش را وادار میکرد غذا را قبل از بلعیدن بجود. سبزیجاتش خوشبو بودند و طعم خوبی داشتند. تازه فهمید که چقدر گرسنه است، داشت جان می گرفت!
مریدا- نمیخوای یکم بیشتر از خودت بگی؟
مدلین همانطور که پیاله را در بغل گرفته بود و درحال جویدن به دنبال تکه گوشت دیگری در سوپ میگشت سر بلند کرد و به مریدا نگریست
مریدا- من بخاطر تو اینجام
نجوایش باره دیگر نوسانی در قلب مدلین ایجاد کرد و فکش از حرکت باز ایستاد. مریدا که تاکنون چشم‌هایش رو به بالا بود سر چرخاند و به مدلین نگریست. نگاهشان باهم تلاقی کرد و مدلین معذب شد!
مریدا- میدونم که از چیزی ترسیدی، ولی من میخوام کمکت کنم مدلین
نام او را خواند! چه آواز گوش نوازی! تاکنون نمی‌دانست نامش چنین آهنگ خوشی دارد، این لحظه و این لحن در دلش ثبت شد! به او گفت میداند که ترسیده است، درک کرده بود، به ترس مدلین اهمیت داده بود. چه پناهگاه بی نظیری! قلبش آنقدر برای مریدا ذوب شد که نتوانست بیش از این او را منتظر بگذارد، میخواست جوابش را بدهد و به او نشان دهد که قدر حضورش را میداند
مدلین- شنیدم که میگفتن اسم اونجا عمارت مردگان بود
مریدا چیزی نگفت. برای چند لحظه در سکوت به او نگریست، نگاهش شاکی نبود که چرا قبلا این را نگفته، از همین رو مدلین برای ادامه دادن شهامت یافت:
مدلین- سروری که میخواستن منو ببرن پیشش… گفتن اسمش.. سدریک
او بازهم واکنش نگران کننده‌ای نشان نداد. نفس عمیقی کشید که باعث انقباض عضلات شکمش شد. چشم از مدلین گرفت و دوباره به هواکش بالای چادر زل زد، سپس با خودش زمزمه کرد- که اینطور
مدلین با تردید به پیاله‌اش نگریست، گویا گوشت‌هایش تمام شده بود. برای چند لحظه با خودش کلنجار رفت، سپس باره دیگر به مریدا نگریست و پرسید- اینارو… به کسی نمیگید نه؟
میخواست جواب واضحی بشنود تا خیالش راحت شود. درواقع هنوز گوشه‌ی دلش نگران بود که او را تحویل سرورش بدهند!
تائوس- مریدا؟
ترسید و شانه‌هایش بی اراده بالا پرید! بسوی ورودی برگشت، تائوس از بیرون چادر دخترش را صدا میزد و حواس مدلین انقدر پرت بود که صدای قدم های او را نشنید
مریدا- دارم میام بابا
این را درحالی که از جا برمیخواست گفت. روی پا ایستاد، قدم برداشت و از مقابل مدلین عبور کرد، بعد از اینکه از چادر خارج شد ناخوداگاه ترس به جان مدلین افتاد! به خودش آمد و دید دهانش را باز کرده تا صد
تائوس- چرا لباس تنت نیست؟ اینجوری نیا بیرون! قراره کل قبیله دختر منو لخت ببینن؟
تائوس داشت تندی میکرد. مریدا گفت- ولی شبه! کی میبینه؟
تائوس بالحنی که هنوز تندی و بدخلقی در خود داشت گفت- اومدم بهت بگم پسرا رو میفرستم پیش ما…
مریدا حرف او را قطع کرد و گفت- باید باهات حرف بزنم
تائوس لحظه‌ای مکث کرد و سپس پرسید- دختره چیزی گفت؟
قلب مدلین بلافاصله به زیر گلویش چسبید، نه! امکان نداشت که مریدا چیزی بگوید!
مریدا- میگه اسم اون شخص سدریک
تمام تنش سِر شد! دستش لرزید، دیگر حتی انقدر قوت نداشت که پیاله را نگه دارد!
مریدا- و گویا توی عمارتی بنام عمارت مردگان بزرگ شده
چشم از ورودی چادر گرفت و به جای خالی مریدا روی تشک نگریست. باورش نمیشد! جوری شکسته بود که انگار داشت فرو می ریخت تا تکه‌های وجودش در زمین محو شوند!
تائوس- خیله خب. گویا لازمه همین امشب سدریک رو خبر کنم
تمام غذایی که خورده بود بالا آمد و به زیر گلویش چسبید! وقتی بیش از حد می ترسید معده‌اش جوابش میکرد! سرخم کرد و هرچه خورده بود در پیاله بالا آورد! فک زیرینش، گردنش، سینه‌اش، همه و همه خشک شده و درحال یخ زدن بودند. گلویش آنقدر سنگین بود که میخواست باره دیگر بالا بیاورد!
مریدا- دختره رو بیارمش بیرون؟
تائوس- خبرت میکنم
صدای قدم هایش را شنید که دور میشد، حتما بدنبال سدریک می رفت. کاره او تمام بود! چگونه مریدا با او چنین کاری کرد؟ قلبش دریده شده بود! درز چادر کنار رفت و او وارد شد، در استانه ی ورود برای لحظه‌ای ایستاد، مدلین میدانست که رنگش پریده و وحشتش بیش از قبل مشهود است. نمی توانست از مریدا چشم بگیرد! درد عمیقی در قلب کوچک خود حس میکرد
مدلین- چرا… اخه چرا..
بی اراده لب میزد، دید چشمانش درحال گم شدن پشت هاله‌ای نور بود، درخشش اشک‌هایش نمی گذاشتند خوب ببیند
مدلین- مگه… من چیکار کردم…
مگر چه اشتباهی مرتکب شد که مریدا اینگونه به او پشت کرد و قلبش را شکست؟ شاید هم از ابتدا درحال تظاهر بود تا اعتماد او را جلب کند و از زیر زبانش حرف بکشد. مدلین آنقدر احمق بود که با تمام وجود به تک تک کلمات و رفتارهای او دل بست!
مدلین- مگه چیکار کردم..
اشک‌هایش بی وقفه بر گونه می غلتید و سپس در پیاله‌ی استفراغ که هنوز روی پاهایش بود می ریخت. مریدا قدم برداشت و درحالی که پیش می آمد پرسید-هی.. هی دختر چته؟..
او فکر نمیکرد که مدلین صدایش را شنیده باشد، برای اولین بار بنظر می رسید کمی غافلگیر شده
مریدا- صبر کن ببینم، تو شنیدی؟
بی توجه به گریه ی تلخ مدلین، با چشمانش باره دیگر حد فاصل بین او و ورودی چادر را از نظر گذراند
مریدا- صدای مارو از این فاصله شنیدی؟
این چیزی بود که اهمیت داشت؟ مدلین درحال قبض روح شدن بود! چگونه باید این قلب شکسته را در سینه‌اش حمل میکرد؟ کاش همین حالا میمیرد ولی یکبار دیگر آن ملازم کثیف را نمیدید، باره دیگر به عمارت مردگان باز نمی گشت، اسیر سرورش نمیشد! آنها چکارش میکردند؟ خونش را از زیر پوستش بیرون می کشیدند، لوله‌هایشان را به درونش فرو میکردند، در سردابه ها به حال خود رهایش میکردند… درحالی که اشکهایش بی‌وقفه روان بود باز گلویش سفت شد و هرچه در معده‌اش باقی مانده بود بیرون فرستاد. حالش جوری بهم ریخته بود که احساس خفگی میکرد، طنابی مدام دور گلویش تنگ میشد!
– مریدا همه چیز مرتبه؟
حضور افراد دیگری را حس میکرد، همان دو مرد جوان بودند، وارد شدند اما پیش نیامدند، به حال و روز افتضاح مدلین می نگریستند
مریدا- آره. مشکلی نیست
این را جوری گفت انگار نه انگار اتفاقی افتاده! آیا برایش اینقدر راحت بود که مدلین را به شکنجه‌گاه بفرستد؟
مریدا- آروم بگیر مدلین، چیزی نیست
چیزی نبود؟ چگونه می‌توانست اینقدر بی‌تفاوت باشد؟ او هم درست به اندازه‌ی دیگران بی رحم بود، هیچکس ذره‌ای برای مدلین محبت به خرج نمیداد، هرکسی هم به او لبخند زد و توجه کرد دروغین و برای گول زدنش بود
مریدا- مدلین!
فریاد تند و تیزش شانه‌ی مدلین را لرزاند! به او گفته بود باید خفه شود و حتی گریه نکند، چه معنایی جز این میتوانست داشته باشد؟
– این چه رفتاریه مریدا اون بهت پناه آورده! تموم روز داری سرش داد میزنی! دیوونه شدی؟
یکی از همان مردان جوان بود که با مریدا تندی میکرد، و او جوری که انگار نه تنها با مدلین بلکه با همه دعوا دارد داد زد- دست از سرم بردار تیشا! کشورم بهم ریخته من اینجا چه غلطی میکنم؟؟
– هی هی آروم باشید چتونه؟
شخص سوم سعی در آرام کردن آنها داشت
– گوش کن، خواهر… ما الان داریم حرکت میکنم پیش مامان. نمیزاریم تنها باشه. هر خبر مهمی که بود بلافاصله برات میفرستیم همینجا
مریدا خم شد و به پیراهنش که روی تشک افتاده بود چنگ انداخت، سپس درحالی که محکم و قاطع بسمت خروجی می رفت گفت- لازم نکرده. خودم میرم، تا الانم زیادی وقت تلف کردم
درحالی که با قدم های محکم و قاطع بسمت خروجی می رفت لباسش را از سر به تن کرد و پیش از خروج گفت:
مریدا- نمیتونم آسایش یه ملت رو فدای چند قطره اشک یه دختربچه کنم
از میان مردان جوان گذاشت و بعد هم بیرون رفت! مدلین ماند و اشک‌هایش و دو مرد جوان! به همین راحتی قلب او را شکست و رفت، بی اینکه برایش اهمیتی داشته باشد سدریک چه بلایی بر سرش خواهد آورد!
– پناه برخدا اون چشه!
یکی از مردان جوان به مسیری که مریدا رفته بود می نگریست و با حرص حرف میزد
– داره تبدیل به یه هیولا میشه!
دیگری گفت- محض رضای خدا تو دیگه بس کن تیشا!
حتی آنها هم مثل مریدا کلافه بودند، وجود مدلین آنقدر آزارشان میداد که میخواستند هرچه زودتر او را تحویل بدهند و از شرش خلاص شوند!
تائوس- چه خبرتونه؟
تازه داشت وارد میشد
– مریدا رفت!
مرد جوان با گلایه بسمت مدلین اشاره زد
– اون اصلا حالش خوب نیست
تائوس از میان پسرانش گذشت و درحالی که بسمت مدلین می آمد گفت- مریدا باید می رفت کارای مهمتری داره
داشت به او نزدیک میشد، مدلین حتی جرات نمیکرد نگاهش کند، سرش را پایین تر گرفت و شانه‌هایش را جمع کرد. هنوز کاسه‌ی سوپ را روی دامنش نگه داشته بود، گریه می کرد و می لرزید
تائوس- دخترم؟
زیادی نزدیک بود، درست مقابلش! زانو زد و بر زمین نشست، باره دیگر گفت:
تائوس‌- دخترم به من نگاه کن
دستش را پیش آورد و پیاله‌ی کثیفی را که مدلین بی اراده همانطور در دست نگه داشته بود گرفت، آن را کناری گذاشت و ادامه داد:
تائوس- جات اینجا امنِ، برای چی گریه میکنی؟
آنها سدریک را خبر کرده بودند و حالا از امن بودن جایش حرف میزدند! مریدا به اعتمادش خیانت کرد، از او حرف کشید و بعد بین مردها تنهایش گذاشت، با چنین وضعی چگونه میتوانست آرام شود؟
– فکر کنم از مردا میترسه
تائوس- نصفه شبه! کدوم زنو بیدار کنم بیارم بالای سرش؟
– هیچکدوم از نگهبانای شیفت امشب زن نیستن؟
– فرقی نداره، اون به هرحال مریدا رو میخواد تابین
– سر در نمیارم از چی اینقدر ترسیده!
تائوس از مقابلش برخاست، از او دور شد، فهمیدند که قادر به آرام کردنش نیستند و بهتر از است با خود تنها باشد. همچنان که درحال خروج از آنجا بودند باهم حرف میزدند
– ریون رو فرستادی دنبال سدریک؟
تائوس- بله، اگه درحال حاضر مأموریت نباشه تا یک ساعت دیگه میرسه
دیگر از چادر خارج شده بودند، مدلین به صدای قدم‌هایشان که درحال دور شدن بودند گوش میداد. تا یک ساعت دیگر سدریک می رسید، فقط یک ساعت تا شروع اسارتی شکنجه‌آور فاصله داشت. شانه‌هایش از ضعف خمیده بود، به چپ مایل شد و روی تشک بر پهلو خوابید، خودش را جمع کرد و صورتش را کف دستانش فشرد. چشم‌هایش از جوشش بی امان اشک می سوخت، قلبش از زخم عمیق پشت کردن مریدا تیر میکشید. از شدت گریه بسختی نفس میکشید! ذهن و قلبش از امید تهی بود، بعد از اینکه اسیر سدریک میشد چه بلایی بر سرش می آمد؟ آه! امان از زبانه کشیدن زخم دل شکستگی! با تک تک ذرات بدنش به مریدا اعتماد کرد، به او اتکا کرد! چگونه توانست اینطور قلب مدلین را آتش بزند و با چنین بی رحمی تنهایش بگذارد!
آنقدر گریست که آتش خاموش شد، آنقدر که ظلمت و تاریکی چادر تنها با سو سوی اشکهای مظلومانه‌اش روشن گشت، سردی اشک ها و سردی هوا تنش را سِر کردند، وحشت و نگرانی که با گذشت دقایق بیشتر میشد بر این سرما افزود. ترسید که دچار فلج شود و حتی نفهمد چگونه به اسارتگاه برده شده. ترسید روز بعد ناگهان چشم بگشاید و ببیند بر تخت سدریک است!

Share:

نظرات

۵ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها