در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم مجموعه ی وحشی / پارت ۲۶ تا ۳۰

به خروجی رسید، لبه‌ی چادر را کنار زد، قبل از رفتن برگشت و نگاه کوتاهی به مدلین انداخت
مریدا- برمیگردم
و بعد از چادر خارج شد. مدلین برای لحظاتی همانطور به محل خروج او زل زده بود، درست نیمه‌ی راه برخاستن بود ولی دوباره سرجایش نشست. درواقع جمله‌ی کوتاه مریدا قبل از خروجش که گفت برمیگردد باره دیگر قلبش را لرزانده بود. مریدا برای اینکه به او اطمینان خاطر بدهد این را گفته بود، چون می دانست مدلین بدون او مضطرب خواهد شد! دست روی قلبش گذاشت، دیگر جنب و جوش قبل را نداشت، اکنون دیوانه وار نمی کوبید. نفس عمیقی کشید، کمی از رایحه‌ی تن مریدا در محیط جا مانده بود، مدلین هنوز بوی گرم ملایمش را حس میکرد.
زیاد طول نکشید که صدای قدم های کسانی را شنید، بیشتر از دو نفر بودند، درحالی که نگاهش به ورودی بود دلش طاقت نیاورد و از جا برخاست. داشت مضطرب میشد ولی به خودش یادآوری کرد که مریدا گفته بازخواهد گشت تا در کنارش باشد. اتفاقا خود او هم لبه‌ی چادر را کنار زد و منتظر ماند تائوس وارد شود، دو مرد جوان هم آمده بودند ولی انها بیرون چادر ماندند و داخل نیامدند. مدلین از دیدن تائوس کمی شوکه شد چراکه موجود عجیبی را روی ساعد قوی دست راست خود حمل میکرد. یک پرنده‌ی بسیار بزرگ تیره که نگاهی تیز و عبوث داشت! تنها پرنده‌ای که مدلین تمام عمر خود دیده بود گنجشک ها بودند به همین خاطر آنلحظه تمام تنش سرد شد! اصلا هیچ وقت تصورش را نمیکرد پرنده ای به این بزرگی در دنیا وجود داشته باشد با این نوک بزرگ خمیده و چنگ های بلند و قوس دار پاهایش که بدور ساعد تائوس گره شده بود
تائوس- قول داده بودم مزاحمت نشم، باید ببخشی
همانطور با طمأنینه پیش آمد تا اینکه به دو قدمی مدلین رسید و ایستاد. مریدا کمی دور تر ماند ولی نگاهش به انها بود، مدلین نیز هرلحظه که احساس ناامنی میکرد بی اراده به مریدا می نگریست. چشمان او مسلط و مطمئن بود، امنیت را به مدلین القا میکرد. حیوان روی دست تائوس نیز بسیار هوشیار بنظر می رسید، چه بسا از همان لحظه‌ی اول چشمان کشیده‌ی عمیقش را به مدلین دوخته بود!
تائوس- نگران نباش اون دوست منه، بی آزاره
به پرنده اشاره میکرد. بنظر می رسید کاملا پیداست که مدلین از پرنده ترسیده!
تائوس- چند تا سوال ازت دارم
مدلین ناخوداگاه به مریدا نگریست که بازوانش را درهم گره کرده و شاهد ماجرا بود، آنلحظه از طرف مدلین گفت- جواب میده
درست میگفت، اگر مریدا میخواست او حرف میزد!
تائوس- میتونی بهم بگی دقیقا از کجا اومدی؟
دوباره سر بلند کرد و به تائوس و پرنده‌ی عجیبش نگریست!
تائوس- منظورم اینه که راه رو بلدی؟ آدرس دقیقی ازش داری؟
مدلین سرش را به طرفین تکان دادو نجوا کرد- نه… نمیدونم
تائوس پرسید- حتی اسم شهر یا محلی اطراف خونه ت که شناخته شده باشه؟
مدلین با صدایی ضعیف اما صادقانه جواب داد- اونجا هیچ خونه‌ی دیگه ای نبود… هیچی نبود
انچه میگفت حقیقت داشت، او واقعا هیچ چیز درباره‌ی مسیر و آن محل نمی دانست!
مدلین- من تو یه عمارت وسط یه چمن‌زار بودم. هیچ شهری اطرافش نبود
تائوس به پرنده اش نگریست، عجیب اینکه پرنده هم بسیار هوشمندانه بسمت تائوس سرچرخاند و نوک قوس دارش را تکان داد، آوای مخدوش غیرقابل فهمی نیز از عمق گلویش درامد! بعد از آن تائوس دوباره به مدلین نگریست و پرسید- به دخترم گفتی دو تا مربی داشتی، اسم اونا چیه؟
مدلین سر تکان داد- نمیدونم… هیچ وقت بهم نگفتن
هم تائوس و هم مریدا برای چند لحظه در سکوت به او خیره بودند، آیا فکر میکردند دروغ میگوید؟
تائوس- یکم بیشتر برام توضیح میدی؟
حقیقت این بود که مدلین درست همان روز از دهان ملازم شنیده بود آنجا عمارت مردگان نام دارد، این را هم میدانست که متعلق به شخصی‌ست به نام سدریک. اما نمیتوانست اینها را بگوید! درواقع ترسش این بود که آنها با دانستن اینچیزها او را به سرورش تحویل دهند و یا به عمارت مردگان برگردانند!
مدلین- چیز بیشتری نمیدونم…
این جملات را نجوا کرد و سرش را هم پایین گرفت. میدانست که دروغگوی افتضاحی‌ست! اگر تشویش چشمانش را میدیدند مثل همیشه لو می رفت! درواقع حالا نفس هایش هم کمی تند شده بود!
تائوس- بسیار خب دخترم، تموم شد. راحت باش
جرأت نکرد سر بلند کند و به چشمانشان بنگرد، انها ادم های قوی و باتجربه‌ای بودند، مدلین احمق‌تر و بی عرضه تر از آن بود که خودش را لو ندهد! با این وجود تائوس لحن آرام و محترمی داشت و بعد هم از مقابل او چرخید تا بسمت خروجی برود. مدلین نگاه دزدانه‌ای انداخت، پدر و دختر درحال خروج بوند. یعنی چیزی فهمیده بودند؟
– چیشد؟
وقتی از چادر خارج شدند یکی از مردان جوان این را پرسید. درواقع چند قدمی هم فاصله گرفته بودند ولی دهان مدلین باز بود و گوش سوم از زیر فکش ارتعاش صدایشان را دریافت و تجزیه تحلیل میکرد
مریدا- دورگه‌ست؟
سوالی که مریدا پرسید باعث شد مدلین قدم بردارد کمی به خروجی نزدیک شود تا بهتر و دقیق تر بشنود. تائوس جواب داد- نه. انسان
البته که انسان بود! گویا آنها واقعا شک داشتند!
– جداً؟
تائوس- صفات متناقضی داره، یه نَسب شناسی دقیق میخواد. اون انسانه ولی یقیناً یکی از والدینش و احتمالاً تعدادی از اجدادش دورگه بودن
پیشانی‌اش کمی چین خورد، او معنی کلمات صفات، متناقض، نسب شناسی و دورگه را نمی دانست! نمیفهمید معنی حرف تائوس چیست!
تائوس- بخوام دقیق‌تر بگم، والدینش از چند نسل قبل با یه چینش برنامه ریزی شده جفت شدن
مریدا- منظورت چیه؟!
بنظر می رسید تائوس چیز بدی گفته چراکه لحن مریدا رنگ ناباوری و حیرت گرفته بود!
تائوس- اجداد این دختر تلفیق چند نژاد متفاوت با انسانن درصورتیکه از همه‌ی نژادها دورگه زاده نمیشه. این نمیتونه اتفاقی باشه. ثابت میکنه همه چیز برنامه ریزی شده بوده تا به این دختر ختم بشه
قلبش تپش گرفته و بسمت گلویش بالا می آمد!
– تو گفتی اون یه انسان!
تائوس- هست! انسانِ ولی یه مجموعه از صفات متفاوت اجداد غیر انسانش تو خودش داره. حتی بوی خونش این درهم آمیختگی رو اثبات میکنه
مریدا با لحنی آمیخته به سردرگمی پرسید- اخه چطور ممکنه کسی چند نسل پیاپی چنین برنامه ای رو مدیریت کنه؟ دست کم صد سال شایدم بیشتر زمان میبره!
یکی از مردان جوان گفت- شاید کار یه انسان نباشه. شاید نقشه‌ی یه اهریمن
مریدا- هدفش چی بوده؟ این دختر که چپ و راستش رو هم نمیشناسه! به چه دردی میخوره؟
سرشانه‌هایش شل شد، این چندمین بار بود که مریدا میگفت او بدردنخور است؟ حتی در آن حال پر تشویش هم قلبش سنگین شد!
تائوس- فکر نمیکنم کار یه اهریمن باشه، اونا قدرت دربند کردن انسانها برای زاد و ولد رو ندارن. با اینحال چنین مسائلی تو دنیای ما چندان عجیب نیست. قبلا هم رخ داده، تا اخر دنیا هم همچنان رخ میده
یکی از مردان جوان پرسید- برای چی؟
تائوس جواب داد- جادوگرا از کسایی مثل این دختر برای اعمال پلیدشون استفاده میکنن. جادوگرا عموماً افراد کثیفی هستن و خیلی اوقات از شیاطین هم سبقت میگیرن
مریدا با کنجکاوی پرسید- جداً؟ مثلا از خونش استفاده میکنن؟
از خون؟ از خون مدلین؟ قلبش فرو ریخت و دهانش بی اراده بسته شد! به خودش نگریست! مگر نه اینکه خون درون بدن هرشخص جریان داشت؟ یعنی سرورش یک جادوگر بود که میخواست خون او را از زیر پوست و گوشتش بیرون بکشد؟ تمام تنش سِر شد، تند و کوتاه نفس می کشید! همان موقع به خودش آمد و دید چون دهانش را بسته بقیه ی حرفها را نمی شنود به همین خاطر دوباره فوراً لب گشود، متوجه شد که همگی شان قدم زنان درحال دور شدن هستند و تائوس چیزهایی توضیح میدهد:
تائوس‌-…و چون برای انجام جادو مناسک مختلفی وجود داره من دقیقا نمیدونم. گاهی از اعضای بدنش، گاهی خونش، گاهی برای نسل کِشی! بااینحال درباره‌ی این دختر من فکر میکنم همه چیز به اشک‌هاش ختم میشه. اشک‌های این دختر برای جادوگرا از هرچیزی باارزش تره…
با قدم‌های تند جلوتر و جلوتر رفت ولی دیگر نمی شنید، زیادی فاصله گرفته بودند!
او ماند و زانوهایی سست که درحال از هم گسستن بودند! حرف‌های تائوس از سرش بیرون نمی رفت! برای خون، برای اعضای بدنش! برای اعمال پلید! یا برای اشکهای درخشانش؟ آیا قرار بود چشمه‌ای جوشان باشد، تاابد اشک بریزد، آنقدر که کاسه‌ی چشمانش بسوزد و جای اشک خون جاری شود، آنقدر که چشمانش از حدقه دربیاید و بر زمین بیفتد، آنموقع دست از سرش برمیداشتند؟ باید به چه کسی پناه میبرد؟ اگر دست سرورش به او می رسید چه بلایی قرار بود بر سرش بیاورند؟
زیر گلویش سنگین بود، سرما و تهوع را حس میکرد، زیر پوستش دچار گز گز شده بود، بدون اینکه حواسش باشد همانجایی ک ایستاده بود زانو خم کرد و بر سطح سرد گلیم نشست. چشمان تابه‌تایش مضطرب و پریشان درحال تماشای ساعد و انگشتان دستش بود، فکر اینکه سرورش بخواهد خون را از زیر پوستش بیرون بکشد از سرش بیرون نمی رفت. از او، خونش و اشک‌هایش برای چه اعمالی استفاده میکرد؟ مربی ها گفته بودند که سرورش میداند او چقدر در سرما زجر میکشد، واقعا چه شکنجه‌هایی در انتظارش بود؟
تاریکی شب در حال غلبه بر مغرب بود، آتش خاموش، چادر سرد و محیط غریبه‌ی اطرافش سردتر از قبل میشد. نسیم مرموزی از هواکش بالای چادر وارد میشد و جریان هوا را اطرافش به گردش در می آورد. بوی چوب سوخته‌ی هیمه، شبنم و غریبگی تمام مشامش را پر کرده بود. ناامنی و نگرانی را با تک تک ذرات بدنش حس میکرد، چیزی به کنج قلبش نیش میزد، وزن سنگین غربت بیشتر از هرزمان دیگری کمرش را خم کرده بود. چندی که گذشت صدای قدم های کسی را شنید، یک نفر بود که با آرامش به چادر نزدیک میشد. مدلین سر بلند کرد و به ورودی نگریست، لبه‌ی چادر کنار رفت و مریدا درحالی که چیزی شبیه یک سبد پهن در دست داشت وارد شد. در آستانه‌ی ورود نگاهشان باهم طلاقی کرد، مدلین می‌دانست جای پرتی نشسته و از صورتش پیداست که مشوش و نگران است، درواقع به راحتی خودش را لو داد که حرف‌های تائوس را شنیده. بااینحال مریدا چیزی در اینباره نپرسید و اشاره‌ای به آن نکرد، درحالی که قدم برمیداشت و از کنار مدلین عبور میکرد گفت:
مریدا- از موقعی که دیدمت نصف روز گذشته، حتما تا الان گرسنه ای
خم شد و سبد را روی یکی از تشک ها گذاشت، سپس مقابل آتشی که خاموش شده بود نشست
مریدا- بیا اینجا یچیزی بخور. بلند شو
مدلین در نور کم چادر به او می نگریست که درحال روی هم چیدن چوب و زنده کردن آتش بود، حتی به مدلین نگاه نمیکرد بااینحال چون به او گفته بود برخیزد او از جایش برخاست. قدم برداشت، جلو رفت و خواست باره دیگر کنار تشک روی زمین بنشیند ولی تازه خم شده بود که باز مریدا گفت- زمین سرده. روی تشک بشین
هنوز هم به مدلین نگاه نمیکرد ولی حواسش به او بود، آهنگ صدایش در عین آرام بودن چقدر مسلط و موزون بود. چقدر شمرده، کوتاه و قاطع جملات را بیان میکرد. تک تک رفتارهایش رنگ و بوی قدرت داشت، مریدا بسیار هوشیار و تیز بنظر می رسید. انگار درحین انجام یک کار حواسش به تمام وقایع و افراد اطرافش هم بود. مدلین از کناره روی تشک نشست، کفشهایش را با شرم در آورد و پاهای سفیدش را زیر دامنش پنهان کرد. آنجایی که نشست واقعا نرم و راحت بود، چیزی از سرمای زمین حس نمیکرد
مریدا- اسمت چیه
مریدا یک قدم از او فاصله داشت، شعله‌هایی که تازه پا گرفته بودند نیمرخ باوقارش را روشن می کردند
مریدا- هوم؟
درحالی که هنوز به آرامی چوب های بیشتری بر هم سوار میکرد پرسید. مدلین که بخاطر تنها شدن با او و سکوت چادر کمی معذب شده بود زمزمه کرد-…مدلین
از صدای خودش خجالت کشید، آنجا آنقدر ساکت بود که اضطراب و ضعف را در نجوای آرامش فریاد میزد. او نمی‌توانست مثل مریدا مسلط و محکم حرف بزند، حتی صدایش بی عرضه بودنش را نشان میداد!
مریدا- کی این اسمو روت گذاشته؟
به همین زودی شیفته‌ی این خصلت مریدا شده بود که از هیچ چیز متحیر و غافلگیر نمیشد. هرچقدر هم که مدلین رفتارهای عجیب نشان میداد، هرچقدر که ظاهر و حرفهایش متفاوت بود اما مریدا را متعجب نمیکرد. انگار در این دنیا انتظار مواجه شدن با هرچیزی را داشت و می‌توانست بر هر چیز غافلگیر کننده‌ای مسلط شود
مدلین- نمیدونم
آتش جان گرفته بود، گرما و نور را به حریمشان ساطع میکرد
مریدا- هیچی درباره‌ی پدر و مادرت بهت نگفتن؟
پدر و مادر. او اصلا چه چیز درباره‌ی پدر و مادر داشتن می دانست؟ تصوری بسیار دور و ناممکن بود! یکبار از مربی هایش پرسید که انسانها چگونه به وجود می آیند، و آنها جواب دادند از مادرانشان. همین، و نه چیزی بیشتر! آنها اغلب مواقع از پاسخ به سوالات او طفره می رفتند، فقط چیزهای محدودی یادش میدادند که باب میل خودشان بود. آیا در دنیا ظلمی وجود داشت که از نگه داشتن دیگران در جهل، بدتر باشد؟ مدلین تمام عمرش در جهل بود. چیزی شبیه زندگی کردن در تاریکی محض. نفس می کشید، چشمانش باز بود، ولی هیچ چیز نمیدید!
سرش را پایین گرفت و پیش از اینکه بتواند خودش را کنترل کند چشم‌هایش پر از اشک شد، چانه اش لرزید و اشک سردی روان گشت. بغض و اضطرابی که در این لحظات زیر گلویش جمع شده بود بالاخره سر باز کرد. اینکه بداند مثل بقیه‌ی انسانها نیست و کسانی میخواهند خونش را از بدنش بیرون بکشند او را از قبل هم بیشتر ترسانده بود. چقدر از درخشش این اشک‌ها تنفر داشت، چقدر از چشمانش بیزار بود.
روح او پشت زندان زینت شده‌ی این چشم‌ها اسیر بود و هیچکس غم و رنجش را نمیدید، مطمئن بود که مریدا هم اکنون به او زل زده. گرچه سر به زیر انداخته بود ولی درخشش اشکهایش جلب توجه میکرد. صدای ترق تروق آتش و نفس های بریده‌ی خودش را می شنید، مریدا ساکت بود، آیا مثل بقیه جوری به گریه‌ی او نگاه میکرد انگار یک غنیمت است؟ جوری که انگار دلش میخواهد او تا ابد گریه کند تا دیگران به این درخشش چشم بدوزند؟ گرچه تردید داشت و می ترسید دلش از دیدن لبخند مریدا بشکند ولی در نهایت طاقت نیاورد و با تردید سر بلند کرد
مریدا پس از رو به راه کردن آتش، کمی آنطرف تر بر زمین نشسته بود، یک پایش جمع و آن یکی سوی آتش دراز بود. دستانش را از عقب بر زمین کاشته بود تا راحت‌ بنشیند، در سکوت به مدلین نگاه میکرد. نگاهی که مثل قبل عمیق و آرام بود. بی لبخند، بی شیفتگی، اما متفکر. باز هم هیچ حیرت و هیجانی نداشت، جوری نگاه میکرد که انگار شاهد یک گریه‌ی عادیست!
مریدا- چرا گریه میکنی؟
نجوایش آرام بود. دلسوزی و محبت در خود نداشت ولی پر از اطمینان بود. گویی با این جمله درواقع میگفت من اینجا هستم، در کنارت. تو در امان خواهی بود، چرا غمگینی؟ آیا این برای تکان دادن و از جا کندن قلب مدلین کافی نبود؟ در تمام عمرش این اولین بار بود که شخصی معنای واقعی گریستن او را میفهمید و به آن اهمیت میداد. دیگر یقین دانست که چیزی در قلبش تغییر کرده، او محبت خالص و منحصربفردی نسبت به مریدا پیدا کرده بود. این حس آنقدر تازگی داشت که حتی معنایش را نمی‌دانست، اما هرچه که بود، ناب ترین حس عالم بود.
مدلین- شما…
لب زد ولی نتوانست ادامه دهد، درحالی که نگاهش به چشمان عمیق مریدا بود جمله را نیمه تمام گذاشت. میخواست بپرسد که ایا او واقعا به ناراحتی مدلین اهمیت میدهد؟ اما از بیانش شرم کرد، شاید هم شرم نبود، بلکه از جوابش می ترسید.
مریدا- من چی؟
اما مدلین نتوانست بگوید
مریدا- بگو
مدلین باره دیگر سرش را پایین گرفت، لحظه‌ای بعد نجوای مریدا را شنید که آرام اما قاطع تکرار کرد- گفتم بگو
وقتی مربی‌هایش آمرانه حرف میزدند او مجبور به اطاعت بود، اما اکنون، این لحن‌ آمرانه‌ی مریدا جوری بود که او مشتاق اطاعت میشد. حس میکرد مریدا با این لحن درواقع توجه‌ش را به او نشان میدهد.
سر بلند کرد و به او نگریست، سوالش را اینبار جوره دیگری بیان کرد:
مدلین- باید.. چیکار کنم که بتونم پیش شما بمونم؟
این را با تردید بیان کرد، نتوانست از مریدا چشم بگیرد، برای دانستن جوابش بی طاقت بود
مریدا- چرا میخوای اینجا بمونی؟
باید میدانست که جواب‌های مریدا هم مثل نگاهش عمیق است. در پس هر جمله‌ی عادی او هدفی وجود داشت که به واسطه‌ی آن میخواست مدلین را بیشتر بشناسد
مدلین- نمیخوام… برگردم.. نمیخوام برم پیش سرورم
مریدا مطابق قبل با آرامش گفت- چرا؟ مگه میدونی چجور ادمیه؟
شاید نباید این حرف را میزد، ولی دل به دریا زد و با نهایت ناامیدی گفت- مطمئنم… اونم مثل مربی‌هام منو شکنجه میده
حتی دانستن اینکه او شکنجه میشده تغییری در نگاه مریدا ایجاد نکرد. چند لحظه در سکوت به چشمان تا به تای مدلین نگریست و سپس گفت- چرا فکر میکنی من شکنجه‌ت نمیدم؟
این سوالی بود که مدلین از خودش هم می پرسید، از قلبش، اینکه چگونه اینقدر خواهان اعتماد کردن به مریداست. چرا اینگونه شیفته‌ی تک تک حرکات او شده
مدلین-…نمیدونم
نادان تر از آن بود که سر از این احساسات جدید در بیاورد، نادانی اش هم آنقدری واضح بود که امیدی به پنهان کردنش نداشت
مریدا- ..چقدر گرمه
این را با خودش زمزمه کرد، کمی بسمت جلو جا به جا شد، زانوهایش را تا کرد و روی ساق‌ پاهایش نشست، بنظر می رسید از گرمای آتش کلافه است، داشت پیراهنش را در می آورد. لبه‌اش را از روی شکم گرفت و به سمت سر بالا کشید، یقه و آستین را هم از بالا از تن در آورد. زیر پیراهنش یک نیم تنه‌ پوشیده بود. آتش بر پوست سبزه‌ی تنش می رقصید، وقتی بازوهایش بالا بود و بدنش را می کشید شکمش سفت و چند تکه میشد، تنش شبیه تن مدلین نبود. نرم بنظر نمی رسید، سفت و ورزیده بود، حتی بالای سینه‌اش، سرشانه‌ها و بازوهایش. حرکات معمولی تنش باعث میشد رگ‌هایی روی بازو و کنار گردنش متورم شوند، حالا که اینطور نشسته بود فرم لگن و عضلات متورم ران‌هایش نیز بر شلوارش فشار می آوردند. چگونه توانسته بود بدنش را اینقدر قوی کند؟ چشم را خیره میکرد!مریدا- به چی زل زدی؟
باز هم متوجه نگاه خیره‌ی او شده بود! مدلین شرم کرد و نگاهش را دزدید!
مریدا- وقتی تو کالسه بودیمم تو زل زده بودی لای پای منو برادرام
گونه‌هایش آتش گرفت!
مریدا- این کاره خوبی نیست بچه
بدون اینکه رو داشته باشد نگاه کند زمزمه کرد- عذرمیخوام
مریدا گفت- برای خودت میگم! اگه اون بیرون با یه مرد آشغال طرف بشی و صاف زل بزنی به لای پاهاش معلوم نیست چی سرت بیاره
حلقه‌ی چشمانش گرد شد، بی اراده به مریدا نگریست و با لحنی منقلب گفت- وا..واقعا؟
پس واقعا مردها و لوله‌هایشان آنقدری خطرناک بودند که فقط با نگاه او عصبی شوند و بلایی سرش بیاورند! حتما همینطور بود!
مریدا- ترسیدی؟
مدلین لب فرو بست. مریدا لبخند پررنگی زد، چشم از چهره‌ی مضطرب مدلین گرفت و آرام خندید. خنده‌ای باوقار و سنگین که نه از جنس تمسخر بود و نه تحقیر. لبخند به جذابیت چهره‌ی مقتدرش افزود. جوری خندید که انگار ترس، چهره‌ی مدلین را در نگاهش شیرین کرده. جوری که انگار با خودش میگوید این دخترک آنقدر نادان است که نمی‌فهمد من همیشه درکنارش خواهم بود، نمیفهمد تا من هستم کسی جرأت آزار دادنش را نخواهد داشت. و باره دیگر درحالی که نقش لبخند مریدا در سینه‌اش حک میشد قلبش تکانی خورد و لرزید…

Share:

نظرات

۶ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها