در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم مجموعه وحشی/ پارت ۱۹ تا ۲۵

– کمکی ازم برمیاد دخترم؟
باز هم نوسانی در دلش حس کرد. این بسیار عجیب و خاص بود که “دخترم” خطاب میشد، و خاص‌تر اینکه لحن این مرد یک رنگی و اطمینان قابل لمسی درخود داشت. جدای از این، مدلین میدید که زن جوان در سکوت به او نگاه میکند. او مدلین را فراموش نکرده بود، رفته بود سراغ این مرد، و با او نزد مدلین بازگشته بود
– درواقع… شنیدم که رفتار عجولانه‌ی بچه هام تورو تا اینجا کشونده. من خیلی متاسفم، اگه مقصدت رو بگی تورو برمیگردونم به خونه‌ت
شتاب زده و مضطرب لب زد ولی بازهم چیزی نگفت، مردمک چشم‌هایش جنبید و به زن جوان دوخته شد، او نمیخواست به شهر برگردد، نمیخواست به سرورش و آن ملازم پلید تحویل داده شود! او هیچ جایی امن تر از این زن جوان قدرتمند نمی شناخت، اصلا نمیخواست از این زن دور شود و نزد مردها برگردد!
– دخترم؟
منتظر جوابش بودند، اینبار دیگر مجال سکوت نداشت باید کاری درحق خودش میکرد! رو کرد به زن جوان و درحالی که لحنش تحت تاثیر اضطراب بود گفت:
مدلین- میشه… میشه با شما حرف بزنم؟
بعد از بیان این جملات نگاه کوتاه معذبی به مرد انداخت، آنقدری قد بلند بود که او باید کاملا سرش را بالا می آورد! درواقع ترسید حرفش بی احترامی بوده باشد و مرد را عصبی کند به همین خاطر نگاهش کرد که واکنشش را ببیند. بااینحال او عصبی نشد، درعوض راه افتاد و دو سه قدمی از آنها فاصله گرفت تا باهم تنها بمانند، مدلین این فرصت را غنیمت شمرد، درحالی که نفس های تندش سینه اش را به نوسان انداخته بود و بی اراده با انگشتان دستش ور می رفت به زن جوان نگریست و گفت- نمیخوام برگردم بین مردا.. میخوام… پیش شما بمونم
زن جوان در سکوت شاهد تشویش و لحن بغض آلود او بود، چشمانش مثل قاب آینه سرد و ساکن اما عمیق و آگاه بنظر می رسید، انگار با نگاه کردن به مدلین سعی داشت درون قلب و مغزش را بخواند
مدلین- قرار بود منو… ببرن برای سرورم
زن جوان که تاکنون ساکت بود، آنلحظه پرسید- سرورت کیه؟
مدلین عجول و مضطرب سرش را به طرفین تکان داد گفت- نمیدونم… تاحالا ندیدمش
زن جوان که همچنان مسلط بود و بنظر نمی رسید حتی ذره ای تحت تاثیر تشویش مدلین قرار گرفته باشد پرسید- پدر و مادر داری؟
مدلین- نه. من فقط… دوتا مربی داشتم.. دیگه هیچکسو ندارم… هیچکسو نمیشناسم
درحین حرف زدن تند نفس میکشید و زیر گلویش بغض داشت. نمی توانست چشم از زن جوان بگیرد، نگاهش در تمنای ذره ای رحم و محبت به زن جوان دوخته شده بود
مدلین- شما اَااز من… مراقبت میکنید؟
درواقع سکوت عمیق زن جوان او را ترسانده بود، به چه چیز فکر میکرد؟ آیا امکان داشت مدلین را خلاف میلش به سرورش تحویل دهد؟
– مریدا؟
مرد بلند قامت که چند قدم آنطرف تر ایستاده بود این را خطاب به زن جوان گفت، و همان موقع زن سرش را سوی او چرخاند. مریدا. پس این اسم او بود! چه زیبا و منحصربفرد! مدلین در زندگی‌اش با اسامی بسیار کمی آشنا بود، شاید حتی کمتر از تعداد انگشتان دست. مثلا همین ساعاتی پیش فهمید اسم سرورش سدریک است، یا بین گفت و گوی زن جوان و دوستانش اسم تیشا را شنید. ولی هیچکدام اینها برایش به اندازه‌ی دانستن نام مریدا جذاب نبود. درواقع اینکه نام زن جوان را فهمید این حس را درونش ایجاد کرد که یک قدم به او نزدیک تر شده است
– مشکلی هست؟
مریدا بسمت مرد قدم برداشت، مدلین با نگاهش او را تعقیب میکرد
مریدا- حرفای عجیبی میزنه. درواقع اینطور بنظر میرسه که جایی در اسارت بوده… انگار حق با تیشا بود
مکث کرد، درست مقابل مرد ایستاده بود. قدش کمی کوتاه تر از مرد بود ولی نه آنقدرها کوتاه!
مریدا- نمیدونم شایدم اشتباه میکنم. شاید بهتره برگردونمش به شهر، تو چی فکر میکنی؟
مرد بفکر فرو رفت، چشم از مریدا گرفت و برای لحظاتی به مدلین نگریست. قلبش بی تاب بود، نمیخواست اسم سرورش را بگوید، میترسید آنها سرورش را بشناسند و او را تحویل دهند. نگاه مرد بر او بود ولی مدلین چشم از آبشار بلند مواج موهای مریدا نمی گرفت، کاش برمیگشت کمی به اضطراب مدلین می نگریست، کاش دلش به رحم می آمد
– بنظر میرسه ترسیده. اگه واقعا خطری تهدیدش میکنه بهتره چند روزی اینجا بمونه. باید تحقیق کنیم و بفهمیم خانواده داره یا نه
مریدا آهسته سرتکان داد و گفت- منم همینطور فکر میکنم
دقیقا نمی‌دانست که خیالش راحت شد یا نه! این عالی بود که نمیخواستند او را نزد ملازم برگردانند ولی شاید اگر میفهمیدند از کجا آمده و از قبل خریداری شده آنوقت با دست خودشان تحویلش میدادند!
مریدا- مامان کجاست؟ باید باهاش حرف بزنم
– یک ساعت پیش برگشت. گفت خیلی کار داره
مریدا- ‌منم باید برگردم..
اخرین جمله را انگار با خودش زمزمه کرد، از مقابل مرد چرخید و بسمت دیگری راه افتاد، بمحض قدم برداشتنش مدلین جوری که انگار ریسمانی نامرئی از او به مریدا وصل است پشت سرش حرکت کرد! البته بینشان فاصله وجود داشت ولی مدلین ترجیح میداد همچنان پشت سرش باشد!
– دخترم تو با من بیا
تازه داشت از جلوی مرد می گذشت که او این را گفت. مدلین بالاجبار متوقف شد، سر بلند کرد و به مرد نگریست، بعد بلافاصله به مریدا که داشت دور تر و دورتر میشد
مدلین-..نه!
این را زیرلب گفت، نمیخواست پیش این مرد بماند، وقتی فاصله‌اش از مریدا بیشتر میشد احساس ناامنی میکرد
– از چیزی نترس من میخوام کمکت ک…
و مدلین که با دورتر شدن مریدا دوباره قلبش به زیر گلویش مشت میزد باره دیگر بی اراده لب زد- نه..
و بعد با قدم هایی که از قبل تندتر بود به دنبال مریدا رفت! او داشت وارد جمع مردم میشد اگر دیر میجنبید ممکن بود گمش کند! مدلین دامن بلندش را بالا گرفته بود و حتی حواسش به قدم هایش نبود، آنقدر به تند قدم زدن ادامه داد تا فاصله اش به مریدا کمتر از دو سه قدم شود سپس درحالی که نفس نفس میزد سرعتش را کم کرد. حالا که نزدیک او بود وقتی پشت سرش هم راه میرفت احساس بدی نداشت. مردم نگاهش میکردند، به لباس‌هایش، صورتش. مدلین سرش را پایین گرفت تا چشم‌هایش دیده نشود، اما بالاخره همین نگاه های خیره و متعجب مردم باعث شد مریدا بفهمد او پشت سرش می آید!
مریدا- هی دختر
برگشته بود. درست جلوی مدلین ایستاده و با نگاهی تند و کلافه او را رصد میکرد!
مریدا- هیچ معلومه مشکلت چیه؟
مدلین از لحن و نگاه تند او کمی جا خورد، باز هم زبانش گرفت، داشت عرق میکرد
مدلین- من..من..
چشمان سبز نافذ مریدا با اخم بر او خیره بود. انتظار جواب درست و قاطعی را میکشید ولی مدلین هرچه تلاش میکرد نمیتوانست چیزی بیشتر از آن احمقی باشد که مربی‌هایش تربیت کردند!
مدلین- میخوام… میخوام پیش شما بمونم
این را درحالی گفت که سرانگشتانش از نگاه تند مریدا سرد شده بود! بعد هم چشم از مدلین گرفت و درحالی که نفسش را با کلافگی بیرون میداد دستانش را به کمرش زد
مریدا- پناه برخدا
با خودش زمزمه کرد، نفسش عصبی بود، بنظر می رسید تلاش میکند از این عصبی‌تر نشود! قلب مدلین شکست، بغض زیر چانه‌اش را لرزاند، در این مقطع از کسی که به همین زودی تمام امید و پناهگاه خود دانسته بود بی‌مهری زیادی میدید
– مریدا؟
یک صدای غریبه بود، سه نفر پیش می آمدند، دو زن و یک مرد بودند. آمدند و کنار مریدا ایستادند، با کنجکاوی به مدلین نگاه میکردند
– این دختر کیه؟
مریدا با لحنی عبوث جواب داد- دردسرِ جدید!
چیزی در قلبش گره خورد و کنج سینه‌اش به درد آمد. او واقعا بی عرضه و دردسر ساز بود، انها حتما اگر حقیقت را می‌فهمیدند او را به سرورش تحویل میدادند!
– چیشده مریدا عصبی هستی
این را مردی که موهای سفید زیادی روی سر داشت از مریدا پرسید.
مریدا‌- پایتخت بهم ریخته. باید برگردم اوضاع داخلی خطرناکه
چند نفر دیگر هم آمده و کنار مریدا ایستاده بودند و به سرتاپای مدلین نگاه میکردند، او داشت آب میشدو در زمین فرو می رفت!
مریدا- میشه ینفر این دختر رو مدیریت کنه؟
با سر اشاره‌ای به مدلین کرد و بعد بازهم راهش را کشید که برود. چشم‌های مدلین جنبید، تا دید او درحال رفتن است بی اراده خودش هم راه افتاد، واقعا میخواست برود او را میان اینهمه آدم تنها بگذارد؟ چند نفر سد راهش شدند، بی‌قراری اش بیشتر شد، درحالی که مضطربانه نفس می کشید گفت- نه!.. نه خواهش میکنم!.. نرو!
از میان دو نفر گذشت، فکر کرد لابد به بدنش چنگ می اندازند تا او را نگه دارند ولی اینکار را نکردند، مدلین توانست دوباره به تعقیب مریدا برود ولی حالا دیگر بسیار شلوغ شده بود
مدلین- صبر… صبر کنید!
البته که مریدا صدایش را می شنید، اما از روی عمد حتی بسویش برنمی‌گشت! ولی تقلاهای مدلین تمامی نداشت به همین خاطر عاقبت ایستاد و برای چندمین بار به سویش برگشت، اینبار به محض اینکه چشمش به مدلین خورد داد زد- مگه با تو نیستم؟؟ معلومه چه مرگته؟؟
نگاه خشن و صدای محکم و تندش مدلین را منجمد کرد، شانه‌هایش بی اراده جمع شد و مشتی قلب کوچکش را در سینه فشرد!
مریدا- چرا راه افتادی دنبال من؟ یه نگاه به هیکلت بنداز داری مثل یه بچه ی احمق رفتار میکنی!
نفهمید چشمه‌ی اشکش چه موقع جوشید، توسط مردمی غریبه دوره شده بود، خودش را تنها ترین موجود عالم میدید درحالی که ذهنش از هر دانشی نسبت به زندگی تهی بود
تمام مدت سعی کرده بود راز چشمانش را از بقیه پنهان نگاه دارد چراکه از صدمه دیدن و شکنجه شدن می ترسید. اما حالا که اینطور با قاطعیت از طرف تنها پناهگاهش رد شد انگار چیز سفت و سختی درونش ترک خورد و فرو ریخت. دیگر حتی اراده و دلیلی برای پنهان کردن رازش نمی یافت، او که به هرحال درمیان هزاران غریبه تنها بی کس مانده بود، دیگر یا زود توسط مردم دریده میشد! مریدا هم نشان داد او را نمی خواهد، نشان داد از او بدش می آید! میان بازوهای خودش جمع شد، مریدا به او گفته بود مثل یک احمق رفتار میکند، گفته بود باید نگاهی به هیکل خودش بیندازد! مربی‌هایش راست میگفتند، کسی برای او اهمیتی قائل نمیشد، دیگران فقط به دنبال چشم‌هایش و یا جسمش بودند. هیچکس حتی به این فکر نمیکرد که مدلین قلبی در سینه دارد و این قلب پیوسته درحال شکستن است
– اوه خدای من…
زنی از حیرت آه کشید، مدلین در لاک ماتم خودش بود ولی دلیلش را میدانست، درخشش اشکهایش دید چشمانش را سخت میکرد، ولی متوجه نگاه خیره‌ی مردم بود، سرش را پایین‌تر آورد، جمعیت غیرقابل شمارشی او را دوره کرده بودند، میانشان به دام افتاده بود! به هیچ طرفی راه گریز نداشت، حتی اگر هم می گریخت به کجا می توانست برود؟ سردی قطرات اشک خود را بر گونه حس میکرد، پچ پچ‌های کنجکاو مردم، نگاه های خیره و متحیرشان، همه و همه باعث شده بود سرمایی از کنج قلبش پا بگیرد و در بندبند تنش ریشه بدواند
– ..چقدر زیباست..
– ..باور نکردنیه..
بیشتر و بیشتر در لاک خودش جمع شد، گهگاه مضطربانه چشمانش به نگاه مردم میخورد، لبخندی امیخته به حیرت برچهره داشتند، تمامشان! یکدیگر را فرا میخواندند، آهسته نجوا میکردند و مدلین را به هم نشان میدادند. گریستن او در چشم مردم زیبا بود، کسی غصه‌اش را نمیدید، نگاهشان آنقدر شیفته بود که انگار راضی میشدند مدلین تا ابد اشک بریزد و بقیه به تماشا بنشینند. لبخندهایشان جوری به قلبش نیش میزد که طاقت نیاورد، راه پس و پیش هم نداشت، زانوهای بی‌جانش خم شدند، بر زمین نشست، سرش را پایین گرفت و صورتش را در میان دستانش پنهان کرد. تپش های قلبش را در تمام تنش می شنید، دستانش و تمام پوستش یخ زده بود، نمی توانست اشکهایش را کنترل کند، به پهنای صورتش می گریست و شانه هایش می لرزید
– اینجا چه خبره..
– تائوس! این دختر از کجا اومده؟!
هنوز همگی بالای سرش ایستاده و درباره‌اش حرف میزدند
– درست نمیدونم. چی شده؟!
– فکر نکنم اصلا انسان باشه!
انگار بند دلش را پاره کردند، از چیزی که شنید بی نهایت ترسید، او درباره‌ی خودش هیچ چیز نمی‌دانست جز اینکه انسان است، حالا حتی همان را هم زیر سوال میبردند! شاید هم به همین خاطر کسی احساساتش را باور نداشت، شاید فکر میکردند او هم نوعی از حیوانات است که باید مورد استفاده قرار بگیرد! درحالی که صورت خودش را با دستهایش پوشانده بود و از گریه سکسکه میکرد بی اراده سر تکان داد و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت- نه!.. من.. من انسانم..
تقصیر این اشک ها بود که حالا حتی به انسان‌ بودنش هم شک میکردند، خنده‌هایشان کم بود بعد از این او را در شمار حیوانات می گذاشتند
مدلین- ..منم انسانم.. انسانم…
دست‌هایش را بیشتر به چشم‌هایش فشرد، انگار میخواست اشک‌هایش را دوباره به چشم‌هایش فرو کند
– دورشو خلوت کنید، زودتر
صدای همان مرد قد بلندی بود که چندی پیش با مریدا آمد
– تیشا، تابین
این را بلندتر گفت، کسانی را فرا میخواند
-…چه خبره؟؟
کسی از دور جواب داد. مرد پرسید:
– مریدا کجاست؟
پاسخ آمد- نمیدونم، رفت اسبش رو تحویل بگیره. گفت باید زودتر بره
جمعیت اطرافش پراکنده شده بودند، این را از وزش نسیم میفهمید. درعین حال سایه‌ی حضور مرد بلند قامت را بالای سرش حس میکرد، درحالی که مدلین هنوز هم خودش را بین دستانش پوشانده بود مرد بسویش خم شد و مقابلش زانو زد
– دخترم
لحنش مثل قبل آرام و مسلط بود، میخواست اعتماد مدلین را جلب کند
– دخترم؟ میتونم باهات حرف بزنم؟
هرچقدر هم سعی میکرد با مهربانی حرف بزند تغییری درحال مدلین ایجاد نمیشد. علاوه بر اینکه او سالها با این محبت های دروغین و گذرا اشنا بود، لحن کلفت و مردانه‌ی صدایش نیز احساس ناامنی را در او چندان میکرد
– اسم من تائوس. رئیس این قبیله‌م، نگران نباش کسی اینجا بهت صدمه نمیزنه. میخوام بهت کمک کنم، لازم نیست بترسی
میگفت رئیس این قبیله است. اصلا این ها چه معنایی داشت؟ مدلین معنای واژه ی رئیس را نمی‌دانست، قبیله دیگر چه بود؟ آنقدر احمق بود که حتی معنی ساده ترین حرف های مردم را نمیفهمید!
– اجازه میدی صورتت رو ببینم؟
وقتی به این یکی هم جواب نداد بعد از چند لحظه گرمی لمس سرانگشتان مرد را بر سمت راست شانه‌ی خود حس کرد! بلافاصله مو بر تنش راست شد و شانه اش را جمع کرد! مرد سماجت نورزید و دستش را عقب کشید
– چی شده پدر؟
مرد از مقابل او برخاست
– برید دنبال مریدا، بگید برگرده
– ممکنه تا الان حرکت کرده باشه
مرد کمی تندی کرد- پس چرا ایستادین منو نگاه میکنین! زودتر تا نرفته!
بعد از رد و بدل شدن این جملات برای مدت طولانی سکوت برقرار شد. همه رفتند. لااقل او اینطور فکر میکرد و به همین خاطر شهامت یافت که از پشت حصار دستان خودش بیرون بیاید. چون سرش پایین بود موهایش دور صورتش ریخته بود، اولین چیزی که دید چمن های بهم ریخته‌ی سطح زمین بودند، بسیار نزدیک و قابل لمس، درست جلوی رویش! مدلین کمی آرام گرفته بود، دیگر از گریه سکسکه نمیکرد، اشک هم نمی ریخت، مژگانش خیس بودند که آنها را هم با آستینش پاک کرد. بدون اینکه سر بلند کند چشم به اطرافش جنباند، روی سطح چمنی زمین بدنبال پاهای مردم میگشت، ولی کسی نبود، یقین پیدا کرد که دورش را خالی کرده اند. وقتی خطر را از خودش دور دید کم کم توانست سر بلند کند، گرچه هنوز مضطرب بود ولی نگاهی به اطرف انداخت، جای عجیبی بود، دورا دور خودش در فاصله‌هایی بیست یا سی قدم دورتر سازه‌های بزرگ پارچه‌ای را میدید که بر ستون های مستحکم چوبی افراشته شده بودند. وقتی در عمارت بود اتاق بزرگی داشت، اما هرکدام از این سازه‌های پارچه‌ای دست کم دو برابر اتاق او بودند و اینکه با این ابعاد چگونه بر ستون‌ها استوار می‌ماندند چیز عجیبی بود! درحالی که چشمانش اکنون رنگ کنجکاوی گرفته بود و نمیتوانست چشم از تماشای اطراف بگیرد کمی دورتر همان مرد را دید! فاصله‌اش زیاد بود، شاید بیش از سی قدم. درسایه‌ی سمت چپ یک چادر ایستاده بود و از دور به او نگاه میکرد. دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود، چشمان وحشی نافذش با دقت حرکات مدلین را می کاوید، همان دو مرد جوانی که در اتاقک متحرک همراه مریدا بودند هم کنار او ایستاده و در حین گفت و گو هر ازگاهی به مدلین می نگریستند. مگر نرفتند دنبال مریدا؟ آیا نتوانستند او را بیابند؟ به خودش آمد و دید حتی با وجود آن رفتار تند هنوز هم منتظر مریداست!
– پشت سرت رو ببین
این را همان مردی که خود را تائوس معرفی کرد گفت. بدون اینکه نزدیک شود، از دور اما بلند میگفت.
تائوس- یه چادر خالی هست. میتونی بری اونجا، کسی مزاحمت نمیشه
مدلین برگشت و به چادری که پشت سرش کمی دور تر بود نگریست
تائوس- ‌هرچقدر که میخوای استراحت کن. تا وقتی خودت نخوای، هیچکس نزدیکت نمیشه
درحالی که چشمش به چادر بود حرف‌های تائوس را می شنید
تائوس- ‌بلند شو، میتونی به ما اعتماد کنی. کسی اذیتت نمیکنه
کم کم به خودش آمد و دید پناه گرفتن در چادر را به نشستن در سر راه مردم ترجیح میدهد. لااقل درون چادر دیگر کسی نمی توانست به او خیره شود، هرچند دیوارهایش سنگی نبود ولی به هرحال میشد آن را به چشم یک پناهگاه دید! درحالی که نگاهش را به چادر دوخته بود دستهایش را بر چمن‌های خنک سطح زمین تکیه زد تا برخیزد، از بخت بد آنقدر حواسش پرت بود که دامنش زیر پایش گیر کرد، سکندری خورد و کم مانده بود روی همان قدم اول زمین بخورد! او واقعا بی عرضه بود!
خودش را حفظ کرد، زمین نخورد، ولی میدانست که در چشم آن سه مرد بسیار بی دست و پا و احمق جلوه کرده. اگرچه حقیقت هم همین بود! دیگر حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد که با شاهدین مواجه شود، درحالی که دامنش را می پایید بسمت چادر قدم برداشت، چیزی حدود بیست قدم را پیمود تا به آن برسد، ولی باز هم مقابلش توقف کرد، سر بلند کرد و به ارتفاعش نگریست، ارتفاعش بیشتر از سه انسان بالغ بود! پارچه‌ای تیره و بسیار زخیم داشت، نسیم حتی نمی توانست اندکی تکانش دهد! بسیار عجیب و خاص بنظر می رسید، اما چگونه باید واردش میشد؟ این سازه که هیچ دربی نداشت! چشم‌هایش مدام اینطرف و آنطرف را میکاوید، شاید باید آن را دور میزد، شاید درب آنطرفش بود…
– یه درز باریک هست…
تائوس بود که از دور داد میزد، مدلین بسویش چرخید
– سمت راستت یه درز باریک هست، دقت کن. باید اونو بزنی کنار و بری داخل
با دستش بسمت راست اشاره میزد، مدلین اشاره‌ی دست او را دنبال کرد و دو قدم انطرف تر درز را پیدا کرد، با تردید لمسش کرد، پارچه‌ای سنگین و زمخت داشت! آن را آرام کنار زد و بلافاصله هوای مطبوعی را حس کرد، هوایی گرم و ملایم، آغشته به رایحه‌ای شیرین. قدم برداشت و کم کم وارد شد، همانطور که حدس میزد فضای داخلش وسعتی دو برابر اتاق او داشت، نرده‌های بلند و قوی سازه را بر خود سوار کرده بودند، آتشی در مرکز فروزان بود، همچنین تشک های پشمی بزرگی بر تخت های بسیار کم ارتفاع کشیده بودند که در هر پنج طرف در فاصله‌های مناسب بدور آتش قرار داشت. حتی کف چادر هم خبری از خاک و چمن نبود بلکه نوعی فرش با طرح‌های رنگین خاص سطح زمین را می پوشاند. آهسته آهسته جلوتر رفت، سه طرف از کنج‌های پنج ضلعی چادر میزبان صندقچه‌های بزرگ و کوچکی بود و این ثابت میکرد اینجا متعلق به کسان دیگری‌ست. درب یکی از صندوق‌ها باز و چند تکه لباس با شلختگی دورش ریخته بود، انگار کسی با عجله چیزی از درونش برداشته و بعد رفته بود
-…خانوم؟..
یک صدای مردانه‌ی آرام و محترم بود ولی تقریبا مدلین را از جا پراند! بی اراده دستش را روی سینه‌اش فشرد و درحالی که تند نفس میکشید بسمت ورودی نگریست. درواقع کسی حتی نزدیک چادر هم نبود بلکه از دور صدا میزد
– عذرمیخوام، میخواستم بگم اگه گرسنه هستید براتون غذا بیاریم..
این صدای یکی از آن مردان جوان بود، همانی که بسیار شبیه پدرش بنظر می رسید. کمی منتظر ماند و وقتی از طرف مدلین پاسخی نگرفت دوباره گفت- ..خانوم؟
مدلین به خودش جنبید و از ترس اینکه مرد وارد چادر شود زودتر جواب داد-…نه!…نیستم… گ..گرسنه نیستم
و از بیرون جواب آمد- بسیار خب، اگه به چیزی احتیاج داشتید پدرم رئیس تائوس رو صدا بزنید. اون همین اطراف میمونه
مدلین گوش‌هایش را تیز کرد که صدای قدم زدن او و دور شدنش را بشنود ولی پیش از آن باز صدا آمد- درضمن، برای کارای خصوصی یکی از خانوما رو بفرستم اینجا؟ راهنماییتون میکنه
مدلین باز هم با اضطراب جواب داد- نه!..کاری ندارم!
دهانش را باز گذاشت، درحالی که به ورودی بسته‌ی چادر زل زده بود به صدای قدم‌های مرد جوان دقت کرد. مطمئن شد که او دور می شود، برای لحظاتی طولانی همانجا ایستاد، آنقدر که خسته شود و بالاجبار دنبال جایی برای نشستن بگردد. به آتش نزدیک شد، گرما به او آرامش میداد. خواست روی یکی از تشک ها که بسیار نرم و راحت بنظر می رسیدند بنشیند ولی اینها برای افراد دیگری بودند، شاید اگر میفهمیدند مدلین رویشان نشسته عصبی میشدند، به همین خاطر جایی نزدیک آتش، روی فرش زمخت کفت چادر نشست، زانوهایش را در آغوشش جمع کرد و درحالی که چشمانش با کنجکاوی و نگرانی اطراف را می کاوید به حال و روز خودش فکر کرد
اینجا یک پناهگاه موقت بود، اما بعد از این چه؟ تصور آینده تمام استخوان هایش را سست میکرد، اینکه مردم چه بلایی بر سرش خواهند اورد، اینکه او را به سرورش تحویل خواهند داد، اینکه در یک سرداب یخ زده زندانی خواهد شد…
امکان وقوع همه‌ی اینها وجود داشت، اضطراب درونش ذره‌ای آرام نمی گرفت، قلبش دائماً درحال جنب و جوش بود، دهانش را لحظه‌ای نمی‌بست، گوش سوم باید هوشیار می‌ماند! اگر هرکسی نزدیکی چادر قدم میزد صدایش را میشنید، گاهی فکر میکرد کسی درحال وارد شدن است و تمام تنش سِر میشد ولی بعد میدید عابری درحال عبور از آن حوالی بوده و بیهوده وحشت کرده. شمار دقایق از دستش در رفت، درحالی که شاهد سوختن هیمه و بی‌جان شدن آتش بود ساعتها از پی هم گذشت، باز هم داشت سرد میشد و سرما غصه‌ای بر غصه های بیشمار قلبش. بازوهایش را دور زانوهایش جمع کرد و سرش را بر پاهایش گذاشت، خسته و گرسنه بود، حتی به دستشویی احتیاج داشت، شب نیز درحال چتر گستردن بود و فضای چادر کم کم تاریک میشد. باره دیگر صدای قدم زدن شنید، ابتدا فکر کرد این هم مثل بقیه عابر است، اما کم کم به شک افتاد، سر بلند کرد و دهان گشود، اشتباه نمیکرد، این یکی مستقیم بسمت چادر می آمد و بسیار نزدیک بود! بازوهایش بی اراده بدور پاهایش محکم‌تر شدند، چشم به ورودی چادر دوخته بود و سرد شدن انگشتان دستش را حس میکرد. زیاد طول نکشید که لبه‌ی چادر آرام کنار رفت، درحالی که قلبش به زیر گلویش چسبیده بود نگاهش بر شخصی که وارد میشد خیره ماند. قد بلند و کشید، پاهای درشت و ساق های قوی که در شلوار تیره‌ای جلب توجه میکردند، سرشانه‌های راستی که میزبان یک شنل مخمل بودند، نگاهی مقتدر و نافذ، و درعین حال آرام و عمیق. مریدا در ابتدای ورود ریسمان باریکی که دو طرف شنلش را برهم می آورد باز کرد، شنل از سرشانه‌هایش افتاد، گیس بلند موهایش از سمت چپ سینه‌اش آویزان بود، با خودش نسیم سرد و بوی خیس شبنم مغرب را آورد. درحالی که نگاهش بر مدلین بود و با طمأنینه پیش می آمد گفت- پس جن کوچولو اینجا مخفی شده
گرچه مهر و محبتی در کلامش نداشت و لحنش جدی بود ولی اکنون آرام بنظر می رسید، اخم نکرده بود، سر او داد نمیزد
– هرچند بهت میخوره یه پری باشی که اشتباهاً پا به دنیای انسانها گذاشته
قلبش سنگین شد، حضور مریدا حس عجیبی به او تزریق کرد ولی از اینکه میدید او انسان بودنش را قبول ندارد در خودش شکست. چشم از مریدا گرفت و با غصه به زانوهای خودش زل زد. هنوز صدای فریاد و اخم تند مریدا برایش واضح و زنده بود. تحقیر شدن برای مدلین چیزی عجیبی نبود همیشه با او همینطور رفتار میکردند ولی بطرز غیرقابل توجیهی از اینکه این شخص خاص به او بی مهری کرد دل شکسته بود
مریدا مقابل او رسید، خم شدو آرام بر یک زانو نشست
مریدا- هوم؟
با این نجوای آرام او را سوی خودش فراخواند، مدلین دلگیرتر از آن بود که نگاهش کرد، پس مریدا حرکت عجیبی انجام داد، دستش را جلو آورد، با کناره‌ی انگشتانش زیر چانه‌ی او را لمس کرد و بسیار آرام صورتش را بالا آورد. مدلین به او نگریست، قلبش بی اختیار لرزیده بود، حس میکرد مریدا توجه خاصی به او نشان داده. نگاهشان باهم تلاقی کرد، ساعد دست راست مریدا بر زانوی خم شده اش بود، حالت ایستادنش، سرشانه‌هایش، چشمان سبز تیره‌اش، اَبرو ها و گونه‌هایش، همه چیزش رنگ و بوی تسلط و قدرت داشت! گویا او منحصربفرد ترین شخص دنیا بود، شاید هم مدلین اینگونه فکر میکرد! میتوانست ساعتها بنشیند و همینطور در سکوت به مریدا زل بزند، او برازنده ترین تصویری بود که مدلین در تمام عمرش دید!
مریدا- من کارای خیلی مهمی شتم
حتی صدایش هم محکم و قوی بود، لحن خاصی داشت، مثل دیگران نبود، آهنگ صدایش گوش‌های مدلین را حریص میکرد
مریدا- برادرم اومد دنبالم و منو از میون راه برگردوند
سرش را کمی به چپ خم کرد و نگاه بی‌دغدغه‌اش بر چشمان تابه تای مدلین دقیق‌تر شد
مریدا- بهم گفتن لازمه بیامو یه پری کوچولو رو آروم کنم
آمده بود که مدلین را آرام کند، آمده بود ترس را از او دور کند! آیا فهمیده بود قلب کوچک او را لرزانده؟ اما چرا فکر میکرد مدلین انسان نیست؟ مبادا به همین خاطر از او بدش می آمد!
مدلین- من… من جن و پری نیستم
درواقع حتی نمی‌دانست جن و پری چیست! تنها چیزی که میخواست بگوید آدم بودن خودش بود!
مدلین-..آدمم..
پس از بیان این جملات کوتاه سکوت کرد، مریدا همچنان به او نگاه میکرد و مدلین زیر چتر نگاه او خجالت کشید، گونه‌هایش داغ شد، اولین بار بود چنین حسی داشت، سرش را پایین گرفت و به دامنش زل زد. وقتی نفس میکشید بوی تن مریدا، حتی بوی نفس‌های گرمش را حس میکرد، عطر و بویی گرم و آرامش بخش داشت
مریدا- باید بزاری پدرم و عقابش یه نگاهی بهت بندازن
قلبش تکانی خورد، نزدیک شدن غریبه ها نگرانش میکرد
مدلین- عقا.. عقابش؟
مریدا- عقاب. یه پرنده‌ی بزرگ و باشکوه
مدلین دوباره جرأت به خرج داد و سر بلند کرد، مریدا لبخند کمرنگی بر چهره داشت، تماشای سادگی و نادانی مدلین باعث لبخند او شد ولی درواقع لبخندش رنگ تمسخر و تحقیر نداشت. انگار درباره‌ی مدلین کنجکاو بود
مدلین- شما پیش من میمونید؟
لبخند کمرنگ مریدا از گوشه‌ی راست لبش کمی بالاتر رفت، درحالی که به شرم گونه‌های مدلین می نگریست جوری که انگار خودش جواب سوالش را میداند پرسید:
مریدا- ناراحت نیستی که سرت داد زدم؟
مدلین لب زد ولی نتوانست چیزی بگوید، درعوض نگاهش را از مریدا دزدید
مریدا- هیچ غروری نداری؟
مدلین بدون اینکه به او نگاه کند نجوا کرد- ناراحتم
و علیرغم میلش اشک در چشمانش جوشید
مدلین- ولی نشون دادن ناراحتیم چه اهمیتی برای دیگران داره
خودش هم نمی‌دانست چرا این حرف را زد، اولین بار بود که شهامت میکرد چنین چیزی را مطرح کند، درواقع اولین بار بود که از رفتار دیگران گلایه میکرد! مریدا جوابی نداد، چند لحظه دیگر به او نگریست و سپس آرام از مقابلش برخاست
مدلین- کجا؟؟..
به قامت بلند مریدا و شانه‌های قوی محکمش که درحال دور شدن بود چشم دوخت، بی اراده داشت پشت سرش برمیخاست
مریدا- همینجا بمون، میرم دنبال پدرم
به خروجی رسید، لبه‌ی چادر را کنار زد، قبل از رفتن برگشت و نگاه کوتاهی به مدلین انداخت
مریدا- برمیگردم

Share:

نظرات

۸ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها