در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – جلدهفتم مجموعه وحشی / پارت ۱۲ تا ۱۸

– مدلین!
به خودش آمد! مربی ها اخم کرده بودند! درحالی که سعی داشت دستپاچگی اش را نشان ندهد خودش را جمع و جور کرد، دو سمت دامنش را گرفت و کمی زانویش را خم کرد
– ایشون ملازم سرورت هستن و قراره تورو تا عمارت جدیدی که توش ساکن میشی همراهی کنن
مدلین سرش را به نشان احترام خم کرد و درحالی که می کوشید صدایش بخاطر اضطراب نلرزد گفت- از… دیدن شما خوشبختم
سرش را همانطور پایین نگه داشت، به او گفته بودند نباید به عالی رتبگان زل بزند. مرد قدم آرامی به سمت او برداشت، مدلین سنگینی نگاهش را حس میکرد، بی اراده سرشانه های خود را جمع کرد، از نزدیکی او معذب شده بود
– چند سالته دختر؟
مدلین آرام اما مطیع جواب داد- هفده سال
سنگینی نگاه مرد چند لحظه دیگر ادامه داشت، تااینکه دوباره بسمت خروجی قدم برداشت و گفت- همین الان حرکت میکنیم، راه بیفت
مدلین سر بلند کرد و به مربیانش نگریست، آنها اشاره میزدند که راه بیفتد. به این ترتیب برای اولین بار پس از ۱۷ سال پایش را از چهارچوب در اتاق بیرون گذاشت! ملازم جلوتر حرکت میکرد و او در میان دو مربی اش پشت سر. همانطور که همیشه تصور میکرد یک راه پله‌ی مرمرین بود که به پایین متصل میشد، مدلین آنقدر محو تماشای اطراف بود که حتی دلش نمی‌خواست پلک بزند! فضای بزرگی میدید، کف عمارت توسط مرمرهای مربعی سیاه و سفید فرش شده بود، مجسمه‌هایی عظیم از دیو ها و پریان در جای جایش دیده میشد که ارتفاع هرکدامشان چند برابر قد آنها بود! دیوهایی خشمگین درحال نشان دادن دندانهای تیز و زیبا رویانی که با پستان های برهنه درحال عشوه گری بودند! تنها تماشای همین مجسمه ها باعث شد همان ابتدا جوری منقلب شود که با خود بگوید کاش برای همیشه در اتاقش میماند! گاهی آنقدر چشمانش خیره بر اطراف میشد که اگر خودش را نمی پایید زمین میخورد، دنیای بیرون از اتاق چقدر عجیب و غریب بود! در خروجی عمارت طاق قوسی بزرگی داشت، پس از اینکه از آن عبور کردند نسیم آغشته به عطر چمن سویشان وزید! همان منظره‌ای که همیشه از پشت پنجره تماشا میکرد پیش رویش بود! حالا داشت روی همان فرش سرسبز چمنی قدم می گذاشت! دلش میخواست آنجا بنشیند، ساعت‌ها و ساعت‌ها به چمن ها زل بزند، لمسشان کند و پابرهنه رویشان راه برود! آیا در عمارت سرورش هم چمن وجود داشت؟ آیا به او اجازه میداد هر از گاهی روی چمن ها قدم بزند؟
– عمارت مردگان با زحمات شما و موکل قدرتمندتون همچنان زنده ست خانوم های عزیز
این را همان مرد قد بلند میگفت، داشتند به آن اتاقک چرخدار که توسط چند حیوان حمل میشد می رسیدند! مدلین فهمید که یک مرد دیگر هم آنجاست! این یکی قد کوتاه تری داشت و کمی پیر بود! درحالی که نگاه مدلین خیره بر حیوانات سیاه رنگ چهارپا بود یکی از مربیان جواب داد – عمر این عمارت وابسته به الطاف یولگانِگرا ست، امیدوارم جناب سدریک طبق قولی که دادن در ازای این دختر احتیاجات یولگانِگرا رو برآورده کنن ulganegra
دیگر تقریبا رسیده بودند، مرد مقابل اتاقک چرخدار ایستاد و به آنها نگریست
– ایشون حتماً برای گفت و گو با شما به اینجا میان
این را به مربی ها گفت، روی اتاقک یک درب کوچک وجود داشت، مرد آن را گشود و کمی کنار رفت
– برو بالا دختر
باید وارد آن میشد؟ مضطربانه به مربی هایش نگریست، این لحظه ی آخر از همیشه مضطرب تر بود! نمی دانست با چه چیز هایی مواجه خواهد شد، او هیچ چیز درباره ی دنیا نمی دانست، ذهنش مثل کودکی بود که تازه متولد شده! پاکِ پاک!
– برو مدلین.
چشم های او پر از اشک بود ولی مربی ها با جدیت خطابش میکردند، حتی حالا که قرار بود برای همیشه برود یک ذره محبت نداشتند! عاقبت هم او را با نگاه های تندشان راهی کردند، باید از چهار پله بالا می رفت که وارد اتاقک شود، چهارچوب درب کوچک بود، بلد نبود چگونه سوار چنین چیزی شود، در نتیجه وقتی تلاش میکرد خودش را داخل آنجا کند مرد با حالتی متعجب نگاهش میکرد!
دست هایش را روی دامنش مشت کرده بود، فضای داخل اتاقک تمیز و براق اما کوچک بود! این اولین بار بود در فضایی با این ابعاد قرار میگرفت و حس بدی داشت، صندلی‌ها روکشی تشک مانند داشتند، راحت بودند اما حس سرما میدادند و بوی غریبه ای نیز داشتند. ملازم بعد از او سوار شدو درست مقابلش نشست ولی آن دومین مرد نیامد. درب کوچک اتاقک بسته شده و صدای کلفتی از بیرون گفت- برو حیووون
بعد ناگهان اتاقک تکانی خورد! مدلین متحیر و وحشت زده به جایش چسبید تا از صندلی نیفتد، به دور و برش نگاه میکرد، اتاقک درحال حرکت بود! مبادا چرخ هایش می گسست و از هم جدا میشد؟ حتی تکان هایش بسیار ناموزون و پر سر و صدا بود!جوری به سقف نگاه میکرد که انگار قرار است روی سرش خراب شود، و در نهایت رفتارش باعث خنده‌ی مردی که مقابلش نشسته بود شد! مدلین خجالت کشید! حس کرد بخاطر نادانی اش مورد تمسخر قرار گرفته، جنس خنده و نگاه این مرد را می شناخت چراکه بارها از طرف مربی هایش هم تحقیر شده بود. انگار گناه او بود که در اتاقش حبس شد و هیچ چیز از دنیا نفهمید!
– گفتی اسمت چیه؟
مدلین سعی کرده بود بر خودش مسلط باشد، سرش را پایین گرفته و دامنش را نگاه میکرد
– نشنیدی؟
با تردید زمزمه کرد- اسمم مدلین
سنگینی نگاه مرد را بر خودش حس میکرد، تنها ماندن با او در این فضای تنگ و متحرک آزارش میداد
– ترسیدی؟
لب هایش تکان خورد ولی چیزی نگفت، نمی دانست چه جوابی بدهد. اما از آنجایی که مرد منتظر جوابی بود او خودش را موظف به حرف زدن دانست و گفت- سرورم خیلی.. از اینجا دور هستن؟
مرد سر تکان داد و گفت- تقریبا. احتمال داره شب برسیم شایدم دیرتر
یعنی قرار بود مدت طولانی با این مرد در چنین وسیله‌ی استرس آوری تنها باشد؟ غصه و نگرانی اش در گلویش بغض شد!
– تو خیلی دلربا بنظر میرسی
مدلین نگاه مرددی به او انداخت، معنی حرفش را نفهمیده بود، نمی دانست دلربا یعنی چه ولی حالت چشمان مرد به او احساس ناامنی میداد. نگاهش، پوزخندی که پیوسته گوشه‌ی لب داشت، و تصور اینکه در شلوارش لوله ی چندش آور برای فرو کردن دارد!
– من یکی از معتمدین عالیجناب سدریک هستم. سرورت!
این را با لحن خاصی گفت، جوری که مدلین قدرتش را بفهمد و بیشتر جا بخورد!
– من آدم مهمی هستم، اگه اراده کنم… میتونم عالیجناب رو بر علیه ت تحریک کنم و بندازم به جونت. میفهمی منظورم چیه؟
دهانش کمی خشک شده بود، نگاه کردن به چشمان هشدار دهنده‌ی مرد اصلا خوشایند نبود ولی او جوری به مدلین زل میزد که مجبور باشد سرش را بالا بگیرد و نگاهش کند. حالا هم داشت به مدلین میفهماند نه یک سرور بلکه دوتا دارد! و اگر از دستورات دومی سرپیچی کند مجازات بدی در انتظارش خواهد بود!
– پس مبادا با خودت خیال کنی میتونی در مقابل من بیستی. هرچند…
بازهم پوزخند تحقیر آمیزی زد و سرش را کمی کج کرد، سپس ادامه داد- معلومه که چیزی از مقاومت بلد نیستی. تو برای اینکار متولد نشدی
مدلین چیزی نگفت، چه چیز برای گفتن داشت؟ تمام امیدهایش بر باد رفته بود، آرزو میکرد کاش می توانست به اتاقش برگردد و برای همیشه آنجا بماند! علاوه بر اینکه هیچ اشتیاقی برای دیدن سرورش نداشت تازه بی نهایت از او دلزده نیز بود، بی شک سرورش کسی بود مثل همین ملازم و شاید هم بدتر!
– چرا زل زدی به دامنت؟
مدلین بالاجبار سرش را بلند کرد
– فاصله ای تا شهر نداریم، بیرون رو ببین
با تردید به پنجره‌ی کوچک سمت راستش نگریست، هنوز هم فقط چمنزار بود، چیز جدیدی نمیدید! مسیری طولانی طی شد تااینکه خانه ها از دور نمایان شود. قلب مدلین یکبار دیگر بشدت تپش گرفته بود! او هیچ تصوری از شهر نداشت، چیزهایی جزئی از مربی هایش شنیده بود ولی با آنچه اکنون میدید تفاوت بسیاری داشت! محیطی بود بسیار شلوغ و پر سر و صدا، بهم ریخته، نابسامان و پر از آدم هایی با شکل ها و لباس های مختلف! چشمان مدلین جوری بر آنها خشک شده بود که حتی نمی توانست پلک بزند! حجم بزرگی از اضطراب و ناامنی بر او چیره گشت، تعداد آدم ها غیرقابل شمارش بود! کثیف و شلخته بودند، درهم می لولیدند، تعداد مردها بسیار زیادتر بود! صورت هایشان مهربان بنظر نمی رسید، گاهی فریاد میزدند، مثل آنلحظه ای که ناگهان مردی با صدای کلفت فریاد زد:
– ماهیییییی ماهیییییی تازهههههههه
داشتند درست از کنار همان مرد رد میشدند، بلندی و کلفتی صدایش مدلین را ترساند! درحالی که تند نفس می کشید به ماهی ها نگاه کرد، موجودات مُرده ی لزجی که روی هم بر زمین افتاده بودند، چقدر بوی گندی داشتند! صاحبشان مرد چاق ریشویی بود که یک کارد تیز بسیار بزرگ در دست داشت و فریاد میزد! مدلین از تماشای این صحنه منقلب شد! چیزی نمانده بود که از بوی ماهی بالا بیاورد!
– این زندگی جدیدته
مرد به ظاهر آشفته و نفس های مضطرب او می نگریست و با آرامش حرف میزد
– وارد عمارتی میشی که پر از آدمای مختلف. تو به کسی احتیاج داری که هواتو داشته باشه
مدلین چشم از تماشای شهر گرفت و کمی از پنجره دور شد، به نوعی ترسیده بود که اگر مردم او را ببینند بسویش حمله کنند تا چشمانش را از حدقه دربیاورند!
– وگرنه با این ظاهرت… بین مردا دوام نمیاری
درست به گریبان و یقه ی باز مدلین نگاه میکرد، از اول هم حواسش به تن سفید و بلوری او بود!
– میدونم که سدریک مرد سخاوتمندیِ. خصوصا نسبت به من
لحنش آهنگ خاصی گرفته بود، برای چند لحظه در سکوت به مدلین خیره بود تا اینکه کم کم از جا برخاست. اتاقک آنقدری ارتفاع نداشت که او بتواند کاملا بایستد، دستش را به بدنه‌ی آن تکیه زد و قدمی به جلو برداشت، خودش را کنار مدلین جا کرد و همانجا نشست! پس برنامه اش این بود، فکر های بدی در سر داشت! مدلین خودش را کنار کشید و علیرغم میلش به پنجره چسبید، قلبش زیر گلویش می تپید، سعی داشت بر اضطراب خود مسلط باشد و گریه نکند
– ازم فرار نکن شاه ماهی ، اول و آخرش تو مشت منی
دست راستش را بسمت او آورد و نواری از موهایش را گرفت، مدلین بی اراده سرشانه هایش را جمع کرد، اصلا به مردک نگاه نمیکرد ولی متوجه شد که او آرام خودش را لغزاند و پیش تر آمد، بازویش پشت کمر مدلین رفت، نفس هایش بر گوش مدلین وزید و موهای تنش را راست کرد، گوشه‌ی انگشتان دست دیگرش گونه‌ی دخترک را لمس کرد و به نجوا گفت- لطیف و ناب مثل ابریشم
لمس انگشتانش از گونه سُر خورد و در مسیر گردنش پایین آمد، بر پوست گریبان او کشیده شد و روی شیب نرم سینه اش نشست، مدلین با بی طاقتی یقه‌ی خودش را جمع کرد، چشم هایش پر از اشک شده بود، مفهوم این حرکات برایش تعریف شده نبود ولی حس بسیار بدی میداد، حس ناامنی، بازیچه شدن، مورد سوء استفاده قرار گرفتن! وقتی به پاهای مرد که به پاهایش خودش چسبیده بود نگاه میکرد لوله‌ی او را میدید که زیر شلوارش ورم کرده بود، یقیناً میخواست آن را در مدلین فرو کند، وگرنه این حرکات زشت و بی ادبانه که از روی محبت نبود!
مدلین- من… من…
بازوی راست مرد دور کمرش تنگ شد
– تو چی؟
چقدر بازویش قوی بود! مربی هایش راست میگفتند که مردها قوی هستند! مشت دستش داشت پهلوی او را درد می آورد!
-.. هوم؟.. تو چی؟
در گوش مدلین نجوا میکرد، نفس داغ و کثیفش حال او را بهم میزد! راه گریزی از این وضع نداشت، به او هیچ چیز درباره‌ی مقاومت کردن یاد نداده بودند، هروقت خواسته بود مخالفت کند به بدترین شکل مجازات شد تا عبرت بگیرد، اکنون نیز طبق همان سختگیری ها خودش را موظف به تسلیم بودن می دانست. بااینحال همانموقع اتاقک متحرکی که درونش بودند تکان سختی خورد و بنظر می رسید چرخ هایش از حرکت ایستاد، هم او و هم مرد از پنجره به بیرون نگریستند، هنوز در شهر بودند، دلیل این توقف هرچه که بود مدلین را سپاسگذار خود کرد چراکه باعث شد بازوی مرد از دورش شل شود و کمی فاصله بگیرد
– چه خبره؟
این را بلند گفت، چند لحظه بعد همان مردی که ظاهراً مسئول هدایت چهارپایان بود جواب داد:
– راه رو بستن قربان. مأمورای حکومت همه جا ریختن، وسط جاده شلوغِ. فکر کنم جَواز عبور میخوان
مرد درحالی که کلافه و عصبی از مدلین فاصله میگرفت و برای خروج در را باز میکرد گفت- جواز عبور! گندش بزنن!
بعد هم از چهارچوب کوچک در گذشت و پیش از رفتن به مدلین نگریست- الان برمیگردم، از جات تکون نخور
در را بست و از آنجا دور شد، مدلین درحالی که هنوز هم بی اراده دستش را روی سرسینه‌ی برهنه‌اش گذاشته بود تا جایی که میتوانست با نگاهش ملازم را تعقیب کرد. قاب پنجره آنقدری بزرگ نبود که بتواند همه چیز را ببیند ولی در قسمتی از شهر بودند که شلوغ تر از جاهای دیگر بنظر می رسید، پنجاه قدم دورتر در وسط راه تعداد زیادی از مردان دور هم جمع شده بودند، بعضی ها لباس های خاص شبیه به هم به تن داشتند با سرشانه های طلایی. وضع نابسامانی بود، مدلین مضطربانه خودش را به وسط صندلی کشاند تا مبادا چشم آن همه مرد به او بیفتد! به راستی دنیا با وجود مردان چقدر ناامن و استرس آور بود!
– آهای کالسکه چی
با شنیدن صدای فریاد یک زن و که به سمت آنها می دوید توجهش جلب شد، به بیرون سرک کشید، سه نفر بودند، سه شخص قد بلند که شنل های کلاه دار سیاه پوشیده بودند
– زودباش راه بیفت!
داشتند همانطور خودسرانه درب اتاقک را باز میکردند تا وارد شوند! مدلین وحشت زده به پشتی صندلی چسبید!
– هی هی من درحال انتقال شخص دیگه ای هستم برید پایین…
پیر مرد پیاده شده و داشت مانع سوار شدن آنها میشد!
– چی میخوای؟ طلا؟
این را یکی از آن دو مرد جوانی که همراه زن بودند گفت! بعد هم کیسه مخملی کوچکی بسمت پیرمرد پرت کرد، پیرمرد دو دستی آن را گرفت!
– بیا بگیر! فقط زودتر راه بیفت!
پیر مرد مقاومت کرد و دوباره کیسه را بسمت آنها گرفت- نمیتونم گفتم که دارم آدم مهمی رو…
مرد جوان باره دیگر سر پیر مرد داد زد- احمق! میدونی این زن کیه؟
زنی که تمام مدت شتاب زده بنظر می رسید و درواقع از مخالفت پیرمرد کلافه بود دست راستش را بالا آورد و مشتش را جلوی چشم پیرمرد گرفت سپس گفت- مهر سلطنتی رو میشناسی یا نه؟ حالا زودتر راه بیفت مگه کری؟؟
مُهر سلطنتی دیگر چه بود؟ چه معنایی داشت؟ مدلین از اینکه دید پیرمرد نسبت به زن جوان گوشه برد و عقب نشینی کرد متعجب بود! بعد هم بلافاصله درب کالسکه را گشودند و هر سه نفر با شتاب به درونش ریختند!
زن جوان- اون پرده های لعنتی رو بکش زود زود..
درحالی که تازه درب را بسته و بر صندلی نشسته بودند پرده های دو سمت پنجره را کشیدند تا از بیرون دیده نشوند! چهارپایان راه افتادند و اتاقک خیلی زود حرکت کرد، مدلین متحیر بود! گویا ملازم بین جمعیت گیر افتاده بود که اصلا متوجه ماجرا نشد! بااینکه از حضور آدم های جدید آن هم اینطور ناگهانی، قلبش هزار مرتبه میزد ولی نمی توانست چشمان متحیرش را از آنها که تمام حواسشان به پنجره ها بود بگیرد! درست رو به رویش بودند، زن جوان در وسط و مردها نیز دو طرفش. اکنون کلاه شنل از سرشان کنار رفته بود و بهتر میشد آنها را دید. اولین نکته‌ای که برای مدلین جلب توجه کرد موهایشان بود! هر سه نفر موهای بلندی داشتند حتی مردها، درصورتیکه مدلین فکر میکرد مردها یا کچلند و یا موهایشان را کوتاه میکنند! دومین نکته این بود که هرسه نفس نفس میزدند جوری که انگار از جایی فرار کرده اند بااینحال در رفتار و نگاهشان اثری از ترس نبود، حتی در نگاه زن جوان! با هم چیزهایی نامفهوم میگفتند، عصبی بودند، گاهی بحث میکردند، از واژه هایی مثل تخم حرام و مادر به عزا استفاده میکردند که مدلین معنایش را نمی دانست.
– این دیگه کیه!
متوجه شد که در بین پچ پچ هایشان اشاره‌ی کوتاهی به او کردند، بااینکه آهسته گفتند و مستقیماً به او زل نزدند ولی جا خورد و بی اراده خودش را جمع کرد، نگاهش را از آنها دزید، به دامنش، صندلی و پرده‌ی نازک پنجره نگریست
– چه میدونم، گفت که مسافر داره!
– بزار فقط از این جهنم بریم بیرون
زن جوان این را نجوا کرد و به پشت چرخید، چند مشت محکم به بدنه‌ی اتاقک زد سپس بلند گفت- برو به شمال شرق. سرعتت رو بیشتر کن!
بعد هم دوباره با اخم به جلو برگشت هوف کشید
– مگه اینکه اون عوضی رو گیر نیارم!
مرد جوانی که سمت راست او نشسته بود گفت- چطور اینقدر مطمئنی دارن شورش ترتیب میدن؟
– اگه این حرومزاده ها رو نشناخته بودم تا الان زنده نمی موندم
با از سر گرفته شدن گفت و گوی‌شان مدلین باز برای نگاه های دزدانه شهامت یافت، از حرف هایشان که چیزی نمی فهمید ولی به رفتارشان دقت زیادی داشت
– مامان نباید برای اعدام سر ویلبرت دست دست کنه، این ماجرا ممکنه مشکل ساز بشه
– ممکنه؟ شک نکن همین الانم مشکل ساز شده
زنی که از همه عصبی تر بود و بنظر می رسید چند سالی که از مدلین بزرگتر باشد موهای خرمایی، پوست گندمگون و چشمان سبز رنگ داشت. قد بلند و اندامش کشیده بود، حرکاتش اصلا آنطوری که همیشه به مدلین یاد داده بودند نبود! بی پروا بنظر می رسید، جانب احتیاط را رعایت نمیکرد، واهمه نداشت که مبادا موهایش شلخته باشد یا هنگام حرف زدن دهانش زیادی باز شود، از اینکه بین مردان بود هیچ اضطرابی نداشت، قوی بنظر می رسید و این چیزی بود که مدلین را مسحور خود کرد چراکه او را جوری تربیت کرده بودند تا فکر کند تسلط و قدرت مخصوص مردان است و تمام زنان باید در حضور آنها محتاط و به بیان ساده‌تر، نفر دوم باشند. ولی چیزی درباره‌ی این زن فرق میکرد، او نفر دوم نبود! مردهایی که طرفینش بودند جوری به او گوش میدادند و مشورت میکردند انگار او را قوی‌تر و بزرگ‌تر خود میدانند، حتی پیر مردی که مسئول هدایت چهارپایان بود فقط با دیدن یک انگشتر این زن تسلیمش شده بود! همه‌ی اینها درحالی بود که مدلین میدانست زیر لباس او نیز چیزی برای فرو کردن وجود ندارد، به بیان ساده‌تر، این زن با وجود قوی بودن به مدلین حس امنیت میداد! حسی که در ساعات اخیر بخاطر مواجه شدن با مردان کاملا از بین رفته و او را وحشت زده کرده بود!
زن جوان- شهر رو ببین!
با کلافگی بسمت پنجره اشاره زد و سرش را تکان داد، سپس گفت- همه چیز از احتکار شروع میشه، دارن شورش مردمی رو پایه ریزی میکنن وگرنه بازار تا همین دو ماه پیش چه اشکالی داشت؟ یکی تموم اقلام مورد نیاز مردم رو از بازار جمع کرده، هرکی که هست از لحاظ مالی و سیاسی قدرت بالایی داره من شرط میبندم حزب سر ویلبرت داره دوباره یه غلطی میکنه
دو جوانی که طرفین نشسته بودند سرشانه‌های عریض و سینه های پهن داشتند، بازوهایشان کلفت و چشمان سیاهشان گیرا بود. در چهره هایشان شباهت وجود داشت، پوست صورتشان سبزه‌ی تیره بود، گونه‌های برجسته و موهای بلند لَخت داشتند. یکی چشم و اَبرویش وحشی و از گوشه بسمت بالا کشیده میشد که حالت جدی‌تری به او میداد اما دیگری چهره‌ی آرام‌تری داشت، وقتی حرف میزد حرکت دهان و فکش باعث میشد دو شکاف کوچک بسیار خاص زیر گونه‌هایش ایجاد شود، چیزی که از چشم مدلین تازگی داشت و باعث شد و دقت بیشتری روی حرکات آرام صورت او داشته باشد، در نتیجه نگاهش باره دیگر آن سه را متوجه خود کرد!
– این دختره رو
این را همانی که چشمان جدی و نگاه تندی داشت آهسته پچ پچ کرد. فکر میکردند مدلین نمی شنود ولی گوش های او تیز بود!
– خب چیه؟
زن جوان به مرد می نگریست و منتظر جواب بود
– چشماش دو رنگه!
وقتی نگاه هر سه نفرشان باهم به مدلین دوخته شد او بیشتر از هر زمان دیگری دستپاچه شد و سرش را پایین گرفت، تظاهر کرد با سنجاق موهایش سرگرم است ولی مطمئن بود صورتش از خجالت رنگ گرفته
– پناه برخدا!
– نکنه تو کالسکه‌ی یه ساحره نشستیم!
بعد هرسه کوشیدند که خنده هایشان زیر پوستی بماند و جلب توجه نکند. اما مگر میشد؟ آنجا جای بسیار کوچکی بود! بعلاوه مدلین فهمید لبخند باعث می شود
سوراخ زیر گونه‌ی مرد سمت چپی عمیق‌تر و بامزه تر بنظر برسد!
– خانوم
اتفاقا توسط همان مرد مورد خطاب قرار گرفت، آنهم با واژه‌ی “خانوم”! تاکنون کسی او را اینطور محترمانه خطاب نکرده بود!
– بخاطر این اتفاقی که پیش اومد و ما وارد حریم شما شدیم عذرمیخوام، مقصدتون کجاست؟
هرسه داشتند نگاهش میکردند و منتظر جواب بودند، درواقع اینکه با او مثل یک شخص محترم رفتار میکردند نه دختر بی کس و کاری که توسط سروری خریداری شده حس عجیبی داشت! او فکر میکرد که باید متقابلا مثل یک شخص محترم جواب دهد ولی برای اینکار اعتماد بنفس کافی نداشت! عادت کرده بود که همیشه به چشم تحقیر نگاهش کنند!
– اگه مقصد رو بگید… بهش میگیم اول شمارو برسونه
هرچه منتظر ماندند او چیزی نگفت! مدلین بطور غیر ارادی خود را موظف به جواب دادن دانست، دهان گشود تا چیزی بگوید ولی چون دستپاچه بود و برای این موقعیت جدید آمادگی نداشت به من من افتاد و فقط آوای احمقانه‌ای از دهانش درآمد- آ..مم..ا…
هر سه از گوشه‌ی چشم نگاهی باهم رد و بدل کردند، بعد زن جوان به او گفت- زبون نداری دختر؟
از اینکه توسط او خطاب شد قلبش تپش تندی گرفت! لب زیرینش را گزید و نگاهش را به زیر افکند!
– هیییی کالسکه چییی
باز داشتند به اتاقک مشت میزدند، پیر مرد از بیرون فریاد زد- بلههه؟
زن جوان از داخل بلند گفت- اول این خانوم رو برسون خونه‌ش
پیر مرد جواب داد- نمیدونم مقصدش دقیقا کجااااست! یکی منو استخدام کرد که آدم گردن کلفتی بنظر می رسید، اما لهجه‌ی خاصی داشت از جای دوری اومده بوووود. فکر کنم… مسافر بووود. بین راه پیاده شد از مأمورای حکومت مجوز عبور بگیره. همون موقع سر و کله‌ی شما پیدا شد…
زن جوان زیر لب نجوا کرد- ای بابا
مرد جوان سمت چپی که اتفاقا کمتر از دوتای دیگر به مدلین نگاه میکرد در گوش زن گفت- این چرا حرف نمیزنه!
زن جوان نیز با زمزمه جوابش را داد- شاید کر و لال باشه!
کر و لال؟ کر و لال دیگر چه بود؟ مدلین خجالت زده شد، لابد معنایش این بود که او بی عرضه است!
– حالا چیکارش کنیم؟
زن جوان نیم نگاهی به مدلین انداخت و سپس درحالی که لب می گزید تا نخندد گفت- چقدرم خوشگله!
نوسان شیرینی در کنج سینه‌اش حس کرد، دلش لرزید! از اینکه توسط او مورد تایید قرار گرفته بود حال عجیبی پیدا کرد! کاش این زن جوان سرورش بود، هم قدرتمند بود، هم باهوش و هم اینکه چیزی برای فرو کردن در دیگران نداشت! گونه‌هایش گل انداخته بود، حس میکرد کمی عرق کرده، کاش آنقدری اعتماد بنفس داشت که چیزی بگوید ولی میترسید باز هم به تت پته بیفتد و باز خجالت زده شود. از آن به بعد تا انتهای مسیر چند ساعتی طول کشید، انسانهای درون اتاقک هر سه نفرشان روی صندلی مقابل مدلین لم داده و کم کم خوابشان برد، انوقت او توانست یک دل سیر نگاهشان کند! مردهای جوان روی جایشان وا رفته و سر بر شانه‌های زن گذاشته بودند، آرام نفس می کشیدند، بسیار خسته بنظر می رسیدند و چون با بی ملاحظه‌گی لم داده بودند پاهای بلندشان تا نزدیک صندلی مدلین می رسید، ران‌های درشت‌شان باز بود، یکی شلوار تیره و دیگری کِرِم رنگ پوشیده بود، بااینحال کلفتی لوله‌ی هردو نفرشان را میشد از روی شلوار دید، چقدر هم بدنشان قوی و بزرگ بود! آنوقت این زن جوان نمی ترسید که اینگونه با خیال راحت بینشان به خواب رفته بود؟
مدلین به خودش آمد و دید به لای رانهای زن جوان زل زده چراکه او هم شلوار پوشیده بود، پاهای او هم بلند و رانهایش درشت بنظر می رسید ولی هیچ برجستگی که نشان از وجود لوله باشد در او دیده نمیشد و این چقدر عالی بود!
– هی!
یک نجوای آرام اما جدی بود، زن جوان داشت به مدلین نگاه میکرد و او جوری جا خورد که انگار درحین ارتکاب جرم مچش را گرفته اند!
– به چی زل زدی؟
سرخ شد و فوراً سرش را پایین گرفت! صدای آرام زن جوان دو نفر دیگر را هم هوشیار کرد، خوابالود چشم گشودند و نگاه گنگی به مدلین انداختند بااینحال حرفی نزدند و فقط خودشان را جمع و جور کردند تا آنطور باز ننشینند. مدتی گذشت، شاید چیزی در حدود نصف ساعت، بنظر می رسید دیگر به مقصد مورد نظر رسیده بودند چراکه از پیر مرد خواستند متوقف شود
– هووووو…
پس از شنیدن صدای ممتد پیرمرد، چرخ‌های بزرگ اتاقک متحرک کم کم سست شد و بعد هم ایستاد، یکی از مردان جوان درب اتاقک را گشود و بعد هم هرسه در پی هم پیاده شدند! مدلین دستپاچه شد! به خودش جنبید و درحالی که تلاش میکرد جوری برخیزد که سرش به سقف اتاقک نخورد بسمت درب رفت، موقع پیاده شدن به چهارچوب چسبیده بود، بلد نبود چگونه از چنین چیزی پیاده شود، می ترسید از پله هایش بیفتد، درواقع کم مانده بود که بیفتد ولی بالاخره پایش به زمین رسید و بعد مضطربانه به بقیه نگریست. گیج و گنگ نگاهش میکردند! انگار تاکنون ندیده بودند کسی این چیزهای ساده را بلد نباشد، شاید هم فکر میکردند عقل او هم مثل چشم‌هایش ایراد دارد!
– خب…
زن جوان درحالی که با تردید به سرتاپای مدلین نگاه میکرد به پیرمرد گفت- این دختر رو ببر همونجایی که مارو سوار کردی. احتمالا کسی که همراهش بود همون دور و بر دنبالش میگرده
مدلین فوراً لب گشود- نه!
قلبش هزار مرتبه میزد! او نمی خواست نزد آن ملازم کثیف و سرور بدجنسش برگردد!
مدلین- من.. من نمیخوام با اون برم..
گرچه اینها را مضطربانه بیان کرد ولی بالاخره زبان باز کرده بود و همین باعث شد زن جوان زیر لب بگوید- لال نیست
بعد هم نگاهی با دوستانش رد و بدل کرد! مرد جوانی که چشم‌های کشیده و نگاه جدی داشت از مدلین پرسید- مگه اون مرد همراه شما نبود؟
نمی دانست چه جوابی بدهد، می ترسید اگر بگوید از قبل فروخته شده او را ببرند و به سرورش تحویل بدهند!
زن جوان- هی دختر میخوای یه حرف درست و حسابی بزنی یا نه؟
هر چهار نفر به او زل زده و منتظر پاسخ بودند، سه مرد و یک زن. مدلین از نگاه خیره یشان معذب و ناراحت شد، و در نهایت با لحنی بغض الود و ملتمسانه به زن نگریست و نجوا کرد- میخوام پیش شما بمونم…
مطمئن بود همین را میخواهد، این زن قوی بود، میتوانست در برابر مردها از او مراقبت کند، مدلین در کنارش احساس امنیت میکرد
مدلین- ..لطفاً
صدایش کمی لرزید، لب زیرینش را به درون کشید و گزید تا گریه نکند، نگاهش را از چشمان خیره‌ی آنها دزدید و به چمن های پرپشت روی زمین چشم دوخت
– کجا سوارش کردی؟
صدای مردانه ای این را از پیرمرد پرسید
– از یه عمارت بی نام و نشون نزدیک رودخونه‌ی دینِل‌سی. هیچ شهر و روستایی اون حوالی نبود، راستش تاحالا اونجارو ندیده بودم
بعد مرد دیگر خطاب به پیرمرد گفت- خیله خب، تو دیگه میتونی بری
و بعد پیرمرد بعد از ادای احترام بسمت اتاقک خود رفت، کسی به مدلین نگفت که برود، او با دو دلی سرش را بلند کرد، زن جوان به مردی که صورتی آرام و مهربان و همچین دو سوراخ زیر گونه هایش داشت گفت- دختره رو نگه داشتی؟
– تو فکر بهتری داری؟ شاید دزدیدنش!
بعد هم بدون اینکه به مدلین نگاه کند اشاره‌ی کوتاهی به او کردو ادامه داد- میبینی که چقدر ترسیده
زن جوان چشمانش را با کلافگی در قاب چرخاندو گفت- شایدم از خونه فرار کرده باشه! آه تیشا امان از دل نازکت!
سومین نفر که تاکنون در سکوت بیننده بود پا درمیانی کرد و گفت- ‌خیله خب، دیگه تموم شد! بیاید برگردیم یکم استراحت کنیم، این خانوم رو هم ببریم تا مامان و بابا یه تصمیمی درباره ش بگیرن هوم؟
زن جوان شانه بالا انداخت و گفت- من که حرفی ندارم. مگه به کارای تیشا عادت نکردیم؟
درحالی که باهم حرف میزدند راه افتادند، مدلین هم به دنبالشان، درواقع او قدم های زن جوان را تعقیب میکرد نه دو تای دیگر! آنجا یک دشت سر سبز زیبا بود، تپه‌هایی کم شیب داشت که رویشان گل های بنفش کوچیکی روییده بود، شبیه همان هایی که مدلین همیشه سایه‌ی قشنگشان را از پنجره میدید. اکنون فقط بیست قدم تا گل های فاصله داشت، چقدر دلش میخواست نزدیکشان شود و لمسشان کند ولی نمی توانست از بقیه جدا شود، همانطور رام و مطیع پشت سرشان می رفت، به اینطرف و آنطرف نگاه میکردو به حرف‌هایشان گوش میداد. مدتی پیاده روی کردند، چند دقیقه ای شد! بعد کم کم گوش های تیز مدلین چیزهایی شنید، واضع نبودند، صداهای شبیه همهمه‌ی مردم یک اجتماع بزرگ!

چشم های کنجکاو تابه تایش طراف را کاوید، درحالی که منتظر بود با یک شهر مواجه شود کم کم وارد محدوده‌ی عجیبی شدند. او فکر میکرد که این باید یک شهر باشد، وسعت و جمعیتش یک شهر را تداعی میکرد ولی با آنچه که قبلا دیده بود تفاوت زیادی داشت! بجای جاده های سنگی و اتاقک‌های متحرک و چرخ های بزرگ بر زمین بستری سر سبز گسترده بود، خبری از بازار و آشفتگی و مردمی که فریاد میزدند نبود، آنجا همه چیز آرام بنظر می رسید، زنان و مردان که اتفاقا همگی موهای لَخت بلند داشتند کنار هم قدم میزدند، فعالیت میکردند، چتر آفتاب و دست نسیم نوازش‌گرشان بود، اما عجیب‌ترین چیز درباره‌ی این شهر منحصربفرد ساختمان‌هایش بود! خانه ها اصلا شبیه تصورات مدلین نبودند! انگار آنها در سازه هایی پارچه‌ای زندگی میکردند! اما این پارچه های بزرگ و بلند چگونه افراشته شده بودند؟ آیا روی سرشان نمی افتاد؟ با وزش باد به هوا نمی رفت؟ به خودش آمد و دید قدم هایش سست شده و همانجا وسط راه ایستاده! زن جوان و دوستانش انگار که یادشان رفته بود او اصلا وجود دارد همانطور به پیش رفتن ادامه دادند، اما مدلین همانجا ایستاده بود و فقط گیج و گنگ نگاه میکرد. تا همین دیشب ۱۷ سال تمام در اتاقش حبس و از دنیا پنهان شده بود، جز منظره‌ی پشت پنجره هیچ تصوری از بیرون نداشت، تمام آدم هایی که در عمرش دیده بود خلاصه میشد به دو زن! اما حالا تنها به فاصله‌ی چند ساعت، اینهمه تغییر ناگهانی آیا زیادی نبود؟ مدلین بین خودش و این دنیای جدید فرسنگها فاصله حس میکرد، انگار او در عمق یک چاه تاریک ایستاده بود و به بالا نگاه میکرد. دنیای بیرون از چاه، گسترده بود. او این را می دانست ولی در این دنیای گسترده جایی برایش وجود نداشت. اصلا کسی حتی به سمت چاه نمی آمد تا او را ببیند، اگر هم میدیدند اهمیتی نمیدادند. انگار سرنوشتش این بود که برای همیشه در عمق چاه، در عمق جهل باقی بماند! هیچکس درباره‌ی چیزهایی که میدید راهنمایی اش نمیکرد، تا به تا بودن چشم‌هایش را می‌دیدند اما نگرانی و اضطرابش را نه! دنیای جدید آنقدر بزرگ و وسیع بود که احساس میکرد هر لحظه امکان دارد کسی بر او لگد بگذارد و نیست و نابودش کند! او درست به اندازه‌ی یک حشره‌ نادیده گرفته میشد! به خودش آمد و دید حتی همان زن جوان هم در جمعیت بیشمار این شهر گم شده. درحالی که مدلین همانجا غریب و تنها ایستاده بود نمی توانست قدم از قدم بردارد!
چشم‌هایش معصومانه و بی‌اراده به هر طرف کشیده میشد، با انگشتهای دستش ور می رفت که از استرس عرق کرده بودند، قلبش همچنان ناآرام بود و زیر گلویش حس سنگینی داشت. هرچه می گذشت بیشتر و بیشتر مطمئن میشد اتاق کوچک خودش را به این غریبگی و تنهایی بی‌سر و ته ترجیح میداد!
– هیییییییی…
متوجه شد که کسی از دور او را خطاب کرد. ترسید! بسمت صدا نگریست، تعدادی از مردان را دید که پنجاه قدم دور درحال عبورند، به سمت دیگری می رفتند ولی نگاهشان به او بود
– با کی کار دارید خانوم؟
چه حال بدی شد! باز هم دستپاچگی! لبهایش جنبید ولی نتوانست چیزی بگوید، قدمی به عقب برداشت و چشم به سطح زمین دوخت! چیز تلخ اما منحصربفردی در قلبش حس میکرد، درواقع از اینکه زن جوان او را گذاشت و رفت قلبش شکسته بود. مدلین در این دنیای آشفته و بی رحم فقط توانست به او اعتماد کند ولی به همین زودی با بی تفاوتی رهایش کرد. شاید باید یاد می گرفت که تمام آدمها به یک اندازه بی رحم و بی تفاوت هستند و نباید به کسی امید ببندد. اما اگر واقعا اینطور بود پس او چه میشد؟ او تنها و غریب بدون اینکه کمترین چیزی درباره‌ی زندگی در این دنیا بداند چه بر سرش می آمد؟
– سلام دخترم
باره دیگر خطاب شد، صدایی مردانه بود ولی اینبار نه با فریاد، بلکه آرام و موقر! مدلین به سمت چپش نگریست و زن جوان را دید که همراه مردی درحال پیش آمدن بود، فاصله‌ی چندانی با او نداشتند، میتوانست دقیق ببیند، مردی بود جا افتاده، قد بلند، بدنی ورزیده و نگاهی نافذ داشت. موهای بلند سیاهش را پشت سرش جمع کرده بود، بعلاوه چشمان کشیده و وحشی‌اش او را بسیار شبیه یکی از آن دو مرد جوانی که چند دقیقه پیش در اتاقک متحرک نشسته بود نشان میداد. درواقع شباهتشان آنقدر زیاد بود که مدلین ابتدا فکر کرد این همان شخص است! اما بیشتر که دقت کرد دید تفاوتهایی نیز وجود دارد، این یکی ورزیده‌تر بنظر می رسید، سنش بیشتر بود، بعلاوه از نگاه و لحن کلامش میشد حس کرد که تسلط و آرامش بیشتری دارد!
– روز بخیر
درست جلوی مدلین ایستاده بود و با لبخندی محجوب و کمرنگ نگاهش میکرد. آفتاب از پشت سرش می تابید ولی چشمان حساس مدلین زیر سایه‌ی قامت بلندش در امان بود

Share:

نظرات

۷ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها