در حال بارگزاری لطفا منتظر بمانید!!

دخمه ی شیاطین – پارت ۱۰۱ تا ۱۰۷

تائوس- تابین. تو خیلی بی تجربه‌ای!
همچنان سعی داشت پسرش را قانع کند!
تائوس- داریم درباره‌ی زنی حرف میزنیم که سالها برای افراد دغلکار و کثیف دلبری کرده. شاید همونطوری که خودش گفت موقعی که یه نوجوان ۱۲ ساله بود میشد درباره ی معصومیتش حرف زد ولی الان ۲۵ سال از اونموقع گذشته! اون بین یه مشت آدم پلید بزرگ شده مطمئن باش خیلی چیزا درونش تغییر کرده
تابین برای چند لحظه به چشمان پدرش زل زد و سپس گفت- تو حتی به اندازه‌ی همون چند ماهم ادن رو نمیشناسی
تائوس گفت- اگه واقعا اونقدری که میگی بهش اعتماد داشتی هیچ وقت باورت نمیشد که بهت خیانت کرده
تابین چشم از پدرش گرفت و به نقطه‌ای نامعلوم روی زمین زل زد
تابین- شایدم واقعا باورم نشده بود
این ها را آرام تر از حد عادی میگفت، انگار با خودش حرف میزد
تابین- هرچند سعی داشتم به خودم بقبولونم همه چیز بینمون تموم شده ولی حقیقت اینه که همیشه بهش فکر میکردم. همیشه با خودم درحال کلنجار رفتن بودم. و حالا میبینم این کلنجار رفتنم بی دلیل نبود. من واقعا باورم نشده بود بهم خیانت کرده
تائوس برای لحظاتی در سکوت و دست به کمر به پسرش زل زده بود، سپس نگاهش را به حالت سنگینی از او گرفت و او نیز بسمت خروجی قدم برداشت! چشمان تابین مأیوسانه خروج پدرش را تعقیب کرد و سپس بسوی مریدا چرخید، چیزی نگفت ولی برای لحظاتی همانطور به او زل زده بود
مریدا- انتظار داری چی بگم مرد؟
شانه‌اش را کمی بالا داد و او هم درست مثل بقیه لحنی جدی برای تابین گرفت- تو پسر رئیس قبیله ای کلی چشم روته! حتی خارج از مرز این قبیله هم خیلیا منتظرن بدونن شماها با کی وصلت میکنید! یادت که نرفته یه زمانی شمارو برای وصلت با شاهزاده‌ی زیباندو به میون کشیدن! اونوقت حالا یه فاحشه بچتو حامله‌ست!
تابین نتوانست چیزی بگوید، نگاهش را بصورت یک چشم غره سمت دیگری کشید
مریدا- میخوای چیکار کنی تابین؟
تابین- مهمه؟
لحنش امیخته به گلایه بود
مریدا- تنها چیزی که برای من مهمه خودتی داداش
این را با اطمینان گفت. تابین قدمی به عقب برداشت و قبل از اینکه او هم از چادر خارج شود باره دیگر به خواهرش نگریست
تابین- پس کنار من باش مریدا، نه مقابلم
و سپس او هم از آنجا خارج شد، مریدا و مدلین ماندند و سکوت و آتشی گرم!
حالا که جز او و مریدا کسی در چادر نبود کم کم داشت معذب میشد، مریدا سمت چپش و انقدر نزدیک نشسته بود که اگر دستش را بالا می اورد آرنجش به مدلین میخورد. چیزی جز صدای سوختن چوب در اتش به گوش نمی رسید، و البته که مدلین داشت صدای تپش‌های قلب خودش را هم می شنید! مریدا به شعله‌های آتش زل زده و به فکر فرو رفته بود، دمق بنظر می رسید. احتمالا کلافگی او هم مثل بقیه بخاطر آمدن ادن بود! زن بیچاره با آنهمه زخم و ناراحتی به اینجا آمد مدلین هیچ نمیفهمید چرا بقیه اینقدر از او بدشان می آمد! برای لحظاتی از گوشه‌ی چشم به نیمرخ متفکر مریدا نگریست و سپس بالحنی آرام و محتاط گفت:
مدلین-…فاحشه یعنی چی؟
مریدا بدون اینکه چشم از مقابل بردارد زیرلب جواب داد- زنایی هستن که تنشون رو در ازای پول به مردا میفروشن
مدلین لب فرو بست و همانطور گنگ به او خیره ماند. درواقع معنای دقیقی از حرف او دریافت نکرده بود
مدلین- آ… میفروشن؟..
طاقت نیاورد و باز پرسید- یعنی چی میفروشن؟
مریدا باز هم صبورانه جواب داد- یعنی مردا به زنا پول میدن، و بعد هرکاری بخوان با بدنش میکنن
مدلین ناخوداگاه زمزمه کرد- او…هرکاری…
چیز های زشتی در ذهنش شکل گرفته بود، از خودش خجالت کشید که چه ذهن منحرفی دارد و این چیزها به درونش رخنه کرده!
مریدا- آره، همونی که ذهنته. همونه
با دهان نیمه باز به نیمرخ مریدا چشم دوخت. حس میکرد تمام گوشت‌های تنش شل شده و درحال ریختن است! یعنی در دنیا زنانی بودند که از مردها پول میگرفتند تا اجازه دهند که لوله‌هایشان را در انها فرو کنند؟ چگونه چنین عذابی را بخاطر پول تحمل میکردند؟ چگونه با به دوش کشیدن چنین شرمی باز هم درمیان مردم قدم میزدند؟ پس کرالن و بقیه برای همین از ادن بدشان آمده بود! چون ادن کسی بود که یک مرد لوله‌اش را درون اون فرو برده بود! در همان جای شرمناک زیر لباس‌هایش! و حتی همه این را میدانستند که چنین چیزی درباره‌ی او رخ داده! آیا خجالت نمی کشید که درمیان مردم راه میرفت؟!
مدلین- یعنی ینفر لوله‌شو کرده توی…
مریدا گفت- خیلی بیشتر از یک نفر اینکارو با اون کرده
باره دیگر تنش سر و شل شد! اگه لوله‌های زیادی در ادن فرو رفته بود پس او چگونه زنده ماند؟ با وجود زخم‌های بسیار چطور راه می رفت؟ تمام کمر و پاهای مدلین از تصورش درد گرفته بود!
مدلین- اونوقت… چجوری هنوز زنده ست…
مریدا نگاهش را از اتش گرفت و به او نگریست، انگار متوجه منظورش نشده بود
مدلین- حتماً خیلی زخمیه!
واقعا داشت درد را در کمر خودش حس میکرد! اما گویا مریدا نسبت به این موضوع بسیار بی تفاوت بود، سرش را به طرفین تکان داد و گفت- چه فکری کردی؟ همه‌ی زن و شوهرا اینکارو میکنن، کسی بخاطرش نمیمیره
چیزی وسط سینه‌اش گره خورد و نگاهش بر مریدا خشکید، بی اراده لب گشود:
مدلین- کدوم کارو میکنن؟
مریدا جوابی به او نداد، درعوض باره دیگر به آتش نگریست. نیازی هم نبود با زبان بیان کند، بدبختانه مدلین معنایش را فهمیده بود! یعنی کرالن و تائوس؟! نولان و سامیکا؟ یعنی خیلی از آدم‌هایی که در شهر دید، خیلی از مردمی که در قبیله دید؟ همان هایی که با خوشحالی سلام میگفتند، قدم میزدند، به چشم‌های همدیگر نگاه میکردند! آنها در خفا لباس‌ زیرشان را در می اوردند و با بی شرمی هرچه تمام درهم فرو میرفتند! حتی همین تائوس که اینهمه آقا و مهربان بنظر می رسید! او لوله‌اش را در کرالن فرو میکرد؟! در کرالن به آن وقار و متانت! ناگهان انزجارش نسبت به دنیا دو چندان شده بود! حسی تلخ و عذاب آور در سینه‌اش مچاله شده و به زیر گلویش مشت میزد، خنجری شروع کرده بود به نیش زدن روی قلبش، یادش امد خود او هم آنروز با تابین ازدواج کرده و قرار است زن و شوهر شوند! تمام تنش با این فکرها سِر شده بود، سرما را در انگشتانش حس میکرد، حالت تهوع داشت، به خودش آمد و متوجه شد دید چشمانش در درخشش اشک‌هایش تار شده. سردی زننده‌ی اشک‌ها را بر گونه حس میکرد، به نوسان افتادن نفس‌هایش باعث شد مریدا متوجه گریه‌اش شود، برگشت و به او نگریست
مریدا- هی.. چرا گریه میکنی؟!
کمی متعجب شده بود، انتظار نداشت که مدلین را درحال گریه ببیند
مریدا- مدلین!
مدلین سرش را پایین گرفت تا موهایش جلو بریزد و صورتش را بپوشاند، زانوهایش را در بغلش جمع کرد و در خودش چمپاتمه زد، قلبش هنوز تند میزد، حقیقت تکان دهنده‌ای تمام ذهنش را پر کرده بود که گویا تاب و توان پذیرفتنش را نداشت، آنهم اینطور ناگهانی!
مریدا- تو ۱۷ سالته مدلین! یعنی هیچ تصوری از مسائل جنسی نداری؟! این چطور ممکنه!
دیگر برایش فرقی نداشت مریدا از او مأیوس شده باشد، خودش را باخته بود، نمی‌توانست از پس کنترل تصورات زشتی که در ذهنش ریشه می دواند برآید
مریدا- هوف.. مدلین!
صدای مریدا را می شنید که با ناچاری او را خطاب میکرد
مریدا- اصلا… من دروغ گفتم
مدلین درحالی که هنوز چانه‌اش از هجوم بغض می لرزید و اشک‌هایش روان بود سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و به مریدا نگریست
مریدا- آره، داشتم سر به سرت میزاشتم. مردم اصلا اونکارا رو نمیکنن
پلک زد و اشک‌های دیگری ریخت، چشم‌هایش سرد سرد بود! به مریدا زل زد و با غصه گفت- چرا دروغ گفتی
مریدا کمی شانه‌اش را به بالا مایل کرد و گفت- نمی دونستم باعث گریه‌ت میشه!
و بعد با دیدن اشک های روان و چهره‌ی زار مدلین سرش را به طرفین تکان داد و خنده‌اش گرفت. خنده‌ای که نه از روی شادی بلکه بنظر می رسید یک واکنش غیر ارادی از روی تعجب و تأسف باشد!
مدلین- داری بهم میخندی!
او نیز این را غیر ارادی و با صدایی بغض آلود گفت! لبخند مریدا محو گردید و درحالی که نگاهش همان جدیت و اطمینان قبل را می گرفت گفت- نه. به خودم میخندم، ناراحت نشو
اینها را برای ساکت کردن او میگفت، مدلین میفهمید، حتی این را هم میدانست که حرف مریدا دروغ نبوده و اگر انکارش کرد بخاطر بند آوردن اشکهای مدلین بود
مریدا- ناراحت شدنت به قیمت چشمات تموم میشه
مدلین باور میکرد، او میدانست مریدا قصد ناراحت کردنش را نداشته. موضوع این بود که مریدا هنوز دقیقا نمی‌دانست مدلین تا چه حد با این دنیای جدید غریبه است! سرش را پایین گرفت، درحالی که قلبش از غصه به هم پیچیده بود لب گزید تا دیگر گریه نکند، هرچند هنوز هم اشکها جاری بودند.
مریدا برای لحظاتی در سکوت به او نگریست، مدلین غرق در خودش بود ولی سنگینی نگاه او را حس میکرد، مثل هاله‌ای گرم رویش چتر انداخته بود. کمی بعد نجوای آرام مریدا را شنید- ترسیدی؟
صدایش گرم و آرام، اما رک بود. مدلین زمزمه کرد- آره
و بعد باره دیگر نجوای مریدا را شنید که پرسید- از چی؟
جوابش سخت بود. مدلین این را میدانست خیلی از چیزهایی که باعث ترس و انزجار او میشود برای بقیه‌ی مردم عادی‌ست. اما هرچه با خودش کلنجار می رفت میدید نمی‌تواند پس از سپری کردن یک عمر در تاریکی جهل، اکنون ظرف چند روز با تمام مسائل تکان دهنده‌ی دنیای واقعی کنار بیاید!
مدلین-..نمیدونم
این را که گفت باز هم صدایش لرزید، او جداً درد خودش را نمی دانست!
مریدا- قطعا یچیزی هست، باید درباره‌ش حرف بزنی
مریدا با لحنی گرم و صبور از او می‌خواست که بگوید، مدلین آرزو میکرد که ای کاش میتوانست جواب دقیقی بدهد!
مدلین-… دنیا خیلی جای وحشتناکیه… نمیتونم… تحملش کنم
نتوانست توضیح دیگری پیدا کند، نتوانست بیان کند که حس میکند تاب و توان زندگی در چنین دنیایی را ندارد و به زودی تلف خواهد شد
مریدا- هیچی نمیتونه بهت صدمه بزنه
گرمی مطبوعی بر پشت کمرش نشست، مریدا داشت به چشمان اشک‌آلودش نگاه میکرد، او دستش را پشت کمر مدلین گذاشته بود تا باعث آرامش خاطرش شود!
مریدا- هیچ چیز و هیچکس نمیتونه
مدلین که اینبار شرمی از نشان دادن ضعف و غم خود نداشت و درواقع کنترلی هم بر حس تلخش نداشت نگاه غصه‌دارش را به او دوخته بود
مدلین- از کجا میدونی
مریدا به چشم‌های خیس او نگاه میکرد
مریدا- چون من نمیزارم
نگاهشان به هم دوخته شده بود، پلک‌های مدلین بعد از هربار پلک زدن از سردی اشک روی مژگانش سِر و سنگین میشد اما چشم از مریدا نمی گرفت، میخواست تا لحظه‌ی آخر عمرش این اطمینان و شهامت را در قاب نگاه مریدا ببیند، نفوذ نگاه او مثل دارو بود، قلب مدلین را آرام میکرد
مدلین- تو از من بدت میاد
باورش سخت بود که در چشم مریدا نگاه میکرد و اینطور بی پروا از احساسش میگفت، ولی در درونش میدانست هیچ موقعی مثل حالا برای گفتنش مناسب نخواهد بود
مدلین- چون من خیلی ضعیفم، من مثل تو نیستم
مریدا سرش را ارام به طرفین تکان داد و گفت- گرچه اینهمه معصومیت باعث کلافگیم میشه، اما ازت بدم نمیاد. مطمئن باش
دستش را از پشت مدلین برداشت، به محض جدا شدن دستش آن گرمی مطبوع از میان رفت و سرما به پشتش خزید. مریدا نفسی گرفت و دوباره به آتش نگریست. اما او برای لحظاتی طولانی به مریدا زل زده بود، به نیمرخش، به حرکت ارام سینه‌اش هنگام نفس کشیدن، به مردمک چشمش که متفکرانه شعله‌های آتش را دنبال میکرد، به پلک‌هایش، مژگانش، پوست سبزه‌ی گرمش، آرامش و وقارش. قطعا متوجه نگاه خیره‌ی مدلین بود ولی چیزی به او نگفت و اجازه داد همانطور نگاهش کند، لحظاتی طولانی گذشت تا اینکه صدای میروتاش از بیرون چادر حریم آرامش‌بخششان را شکست
میروتاش- مریدا، کالسکه رسیده
مریدا نگاهی بسمت خروجی انداخت و سپس درحالی که از جا برمیخواست گفت- من دارم میرم، چند روزی اینجا نیستم
مدلین ناباورانه گفت- نه!
درحالی که نگاهش را به مریدا دوخته بود فوراً از جا برخاست، او داشت بسمت خروجی می‌رفت، مدلین نیز بدنبالش راه افتاد، قدم‌هایش را تند کرد و به محض رسیدن بازوی راست مریدا را با دو دست گرفت تا متوقفش کند
مدلین- نرو!
لحنش و چشمانش آمیخته به خواهش بود، مریدا ایستاد و به او نگریست
مریدا- من وظایف زیادی دارم مدلین. وظایف خیلی زیاد
مثل همیشه با قاطعیت حرف میزد، مدلین فهمید که نمی‌تواند نظر او را تغییر دهد به همین خاطر خواسته‌اش را جور دیگری بیان کرد- پس.. منم با تو بیام!
مریدا سرش را به نشان منفی تکان داد و گفت- نمیشه، باید بمونی
دستش را بالا آورد و ساعد مدلین را گرفت، دست او را آرام از بازوی خودش جدا کرد
مدلین- تو گفتی نمیزاری من صدمه ببینم.. حالا داری تنهام میزاری
مریدا به چشم‌های ناآرام او نگریست و با اطمینان گفت- مطمئن باش که جات اینجا امن!
و بعد باره دیگر قدم برداشت و از مقابلش رد شد، اینبار بدون اینکه مجالی به مدلین بدهد از چادر خارج شد. اگرچه برای نگه داشتن مریدا ناامید بود ولی همچنان در پی او رفت. انگار نمی‌خواست این لحظات اخر با او بودن را از دست بدهد. شب فرا رسیده و هوا تاریک بود. میروتاش را بیرون چادر دید که منتظر خواهرش ایستاده بود. دستانش را در جیب شلوار فرو برده و در سکوت و غرق فکر به نقطه‌ای نامعلوم روی زمین نگاه میکرد
مریدا- مامان چطوره؟
این را درحین حرکت و بدون اینکه بایستد از برادرش پرسید، به این ترتیب میروتاش متوجه حضور او شده و همراهش به راه افتاد، مدلین نیز پشت سر آنها می رفت
میروتاش- بابا سعی داره آرومش کنه
مریدا- فکر کنم بهتره تابین چند روزی اصلا دور و بر مامان پیداش نشه!
میروتاش نیم نگاهی به پشت سرش و مدلین انداخت و سپس گفت- چرا مدلین دنبالته؟
مریدا جواب داد- میگه میخواد با من بیاد
میروتاش درحالی که با خواهرش هم قدم بود کمی بلندتر از قبل گفت- اون مردیکه سدریک برمیگرده دنبالت. تو باید اینجا باشی کنار تابین، ما میخوایم اونا باور کنن دیگه جزو تبعه‌ی این قبیله ای
آنها جلوی یک چادر توقف کردند، میروتاش بیرون ماند و مریدا وارد شد. مدلین نیز فهمید که باید مثل میروتاش بیرون بماند، حتماً مریدا میخواست تنها باشد اگرنه میروتاش هم وارد میشد. زمانی که بیرون ایستاده بود را با بیچارگی به لبه‌ی جفت شده‌ی چادر نگاه میکرد، نسیم ملایم اما سردی می وزید، میروتاش هر از گاهی نگاهش میکرد، شاید از چشم او هم این وابستگی مدلین احمقانه می آمد!
میروتاش- بعضی از مردا کثیف و بد ذاتن
مدلین سر چرخاند و به او نگریست، مهتاب روی موهای سیاهش برق میزد و نسیم تارهای بلندش را آرام تکان میداد
میروتاش- اما خیلیاشونم اینطور نیستن
نحوه‌ی بیان جمله‌اش قاطع بود، با اطمینان حرف میزد ولی لحنش تفاوتی اساسی با بقیه داشت. نگاه او و طرز بیانش بسیار آرام و مهربان بود!
میروتاش- بهت قول میدم وقتی اون اینجا نیست هیچ مردی اذیتت نمیکنه
از قرار معلوم همه فکر میکردند او مریدا را برای امنیت خودش میخواهد، اینطور نبود! خیلی از اوقات وقتی دلش هوای مریدا را میکرد اصلا خطرات موجود و سرورش سدریک را ذره‌ای هم به یاد نداشت!
میروتاش- همه‌ی ما میخوایم ازت مراقبت کنیم
درحالی که مدلین سرش را کمی بالا گرفته و نگاهش به میروتاش بود نسیمی وزید و سرما را بسمت چشمان حساسش کشاند. کمی خودش را جمع کرد، میروتاش لبخند رامی و زد و آهسته گفت- سردت شد..خواهر کوچولو؟
برایش عجیب بود، حس میکرد میروتاش او را با همان صداقتی که نسبت به مریدا دارد خواهر خطاب کرده. البته مدلین هنوز درک کامل و درستی از مفهوم خواهر و برادر نداشت، اما از آنجایی که دیده بود مریدا خواهر خطاب میشود پیش خودش نتیجه گرفت که خواهر مفهموم بسیار بزرگی دارد.
مریدا- از مامان بخواه که برگرده به قصر
هردو بسوی مریدا نگریستند، تازه از چادر خارج شده و داشت سنجاق جواهر شنل مخملینش را روی دوشش تنظیم میکرد. ظاهرش عوض شده بود، لباسهای بومی را دراورده و اکنون مجلل بنظر می رسید
مریدا- شاید براش بهتر باشه چند روزی از اینجا دور بشه
بدون اینکه به مدلین بنگرد همراه میروتاش راه افتاد
میروتاش- جرأت نمیکنم ازش بخوام
مریدا- وقتی عصبی باشه فقط به تو گوش میده تیشا. با اون زبونت راهشو بلدی
مدلین بازهم مثل بیچاره ها پشت سرشان می رفت و به حرف‌هایشان گوش میداد. نگاهش را با غصه به کشیده شدن شنل بلند مریدا روی چمن دوخته بود، از حالا احساس تنهایی و دلتنگی میکرد حتی بااینکه اکنون هم مریدا چندان محبت و توجهی نسبت به او نداشت
به رفتن ادامه دادند تااینکه فاصله ی زیادی از چادرها گرفتند، از چمنزار گذشتند، آنقدری رفتند که دیگر همهمه‌ی مردم شنیده نمیشد و مسیری باز از میان جنگلی کم درخت به چشم میخورد. آنجا یک وسیله منتظر مریدا بود، یکی از همان وسیله‌هایی که توسط حیوانات چهارپا حمل میشد. این یکی بزرگ‌تر و براق‌تر از قبلی ها بنظر می رسید، حتی تعدادی مرد بلند قامت که شاید ده نفری میشدند نیز انجا صف کشیده بودند و به محض اینکه مریدا را از دور دیدند بسویش ادای احترام کردند! آنها همگی مردان جدی و قدرتمندی بنظر میرسیدند، مدلین شوکه شد که میدید چگونه با رفتارشان به قدرت و برتری مریدا شهادت دادند!
مریدا- من به پدر نگفتم که دارم میرم
دورتر از وسیله‌ی نقلیه جلوی میروتاش ایستاده و بود و با او حرف میزد
میروتاش- بهش میگم، گرچه از قبل میدونست
مدلین نیز با چند قدم فاصله ایستاده بود و در این اخرین لحظات زیر نور ماه به مریدا نگاه میکرد. عاقبت نتوانست پریشانی درونش را تاب بیاورد و بی‌هوا از او پرسید-.. دوباره برمیگردی آره؟
مریدا و میروتاش سرشان را بسوی او چرخاندند، اشک در قاب چشمانش جمع شده بود
مریدا- البته، چند روز دیگه برمیگردم
گرچه دلش میخواست چند کلامی حرف بزند ولی لب فرو بست و دیگر چیزی نگفت، میترسید بغضش تبدیل به اشک شود و مردانی که دورتر ایستاده بودند درخشش چشمانش را ببینند به همین خاطر سرش را پایین گرفت. موهای بلندش جلو آمد و صورتش را پشت حصار امنی پنهان کرد ولی هنوز میتوانست از چند قدم دورتر چمن‌ها و چکمه‌های میروتاش و مریدا را ببیند. متوجه شد که میروتاش قدم دیگری به مریدا نزدیک شده، بنظر می رسید میخواهد چیزی را با صدای آر‌ام بگوید که به گوش مدلین نرسید، و درواقع همین باعث شد مدلین ناخوداگاه لب بگشاید تا گوش سومش بیدار شود!
میروتاش- بغلش کن
این را به مریدا گفته بود، آنهم به نجوایی آرام!
میروتاش- ببین، مثل گنجشک میمونه! چطور دلت میاد؟
درست حدس زده بود او داشت درباره‌ی مدلین حرف میزد
مریدا- خفه شو مَرد
این را با کلافگی گفت.
میروتاش- جدی میگم! یکم بهش توجه کن
مریدا جواب داد- اون وابسته میشه. از نگاهش معلومه که منتظر یه نشونه‌ست. وابستگی همه چیزو براش سخت‌تر میکنه
پر واضح بود که مریدا متوجه وابستگی عمیق مدلین شده، او عمداً خودش را کنار میکشید تا این علاقه بیشتر نشود!
میروتاش- تو سخت میگیری!
نتوانست دربرابر کنجکاوی خود مقاومت کند و همانطور سرش را پایین نگه دارد، میخواست صورت مریدا را ببیند و بداند واکنش او دربرابر حرف‌های میروتاش چیست
میروتاش- اگه این حسو به من داشت یه لحظه هم از بغلم جداش نمیکردم
میروتاش سرش را کاملا به گوش مریدا نزدیک کرده بود، بخیالش حالا دیگر مدلین صدایش را نمیشنید
میروتاش- درسته که بالغ بنظر میرسه، ولی روحش مثل روح یه بچه معصوم. خیلی حساس و شکننده ست
مریدا دربرابر پذیرفتن حرف‌های او مقاومت میکرد، انموقع حتی نفس کلافه‌ای کشید و قدمی به عقب برداشت تا برود ولی میروتاش به موقع دست راست او را گرفت و نگاهش داشت. برای چند لحظه در سکوت به صورت خواهرش نگریست و اینبار بدون اینکه نگران باشد مدلین صدایش را بشنود گفت- میدونی مریدا، میخوام باهات صادق باشم. توی این دوسال اخیر در ازای هر روزی که گذشت تو به سرعت باد تغییر کردی. اونقدر سختی کشیدی که خودتم داری مثل سنگ سفت و سخت میشی. شاید متوجه نباشی، اما خیلی عوض شدی. عصبی، پرخاشگر، منزوی، تلخ! جز ما و پدر و مادرمون هیچکس جرأت نمیکنه بهت نزدیک بشه. اون بخش از تو که لطافت و صمیمیت داشت کاملاً گُم شده
لحظه ای مکث کرد، در سکوت به صورت سرد خواهرش نگریست جوری که انگار بدنبال یک گمشده میگردد، سپس گفت:
میروتاش- اما این دختر رو ببین… چقدر بکر و معصوم و لطیفه، چقدر پر از محبت. پاکی روحش آدمو متعجب میکنه! همون نیمه‌ی گمشده‌ی خودته، انگار به تو تعلق داره. کار خداست که سر از اینجا درآورده، وارد زندگیت شده. یکم بیشتر بهش توجه کن، مثل آینه‌ست، تصویر خودتو منعکس میکنه. چیزایی که توی وجودت بود و فراموششون کردی… اون دوباره به خاطرت میاره
مریدا که تاکنون شنونده بود آنلحظه لبخند محوی زد، نگاهش را از میروتاش گرفت و نجوا کرد- فیلسوف شدی برادر
میروتاش کنایه‌ی مریدا را با همان محبت قبلی جواب داد- من فقط یه برادرم که هربار خواهرشو غرق سکوت خیره به زمین میبینه کمرش خم میشه
لبخند مریدا کم کم محو گردید، بنظر می رسید تلاشش برای بی تفاوت بودن در برابر نگاه هوشیار برادرش بی نتیجه مانده. گرچه اما درنهایت بازهم مثل همیشه توانست خودش را حفظ کند و جدی بماند!
مریدا- عالیه
دستش را از دست میروتاش جدا کرد، آن را بالا اورد و ضربه‌ی آرامی به بازوی کلفت او زد
مریدا- در نبودم به تابین هم درس فلسفه بده. شاید معجزه‌ای حاصل شد و سر عقل اومد
میروتاش پوزخندی زدو گفت- مگه تو سر عقل اومدی که اون بیاد
مریدا از ادامه‌ی بحث شانه خالی کرد، دستانش را به نشان تسلیم کمی بالا اورد و گفت- خدانگهدار!
سپس قدم برداشت و بسوی وسیله‌ی نقلیه رفت. میروتاش و مدلین شاهد دور شدن او بودند، بااینحال هنوز به مقصد نرسیده بود که قدم‌هایش کُند شد و بعد توقف کرد. برای چند لحظه همانطور پشت به آنها ایستاده بود، و بعد درحالی که بنظر می رسید هنوز کمی پیش خودش تردید دارد دوباره بسمت‌شان برگشت، با طمأنینه راه افتاد و اینبار از کنار میروتاش گذشت، داشت بسمت مدلین می آمد
میروتاش که شاهد نزدیک شدن مریدا به مدلین بود خواهرش را با لبخندی گرم بدرقه کرد. اما او اصلا انتظار این توجه ناگهانی از طرف مریدا را نداشت و اگرچه قلبش فرو ریخته بود ولی کمی دستپاچه شد. تپش‌های درون سینه‌اش شدت گرفت ولی نمی‌توانست چشم از قدو قامت مریدا بگیرد. او آمد درست جلوی مدلین ایستاد، درفاصله‌ای که کمتر از یک قدم بود. سرش را کمی بالا گرفت تا صورت مریدا را ببیند. مهتاب روی مخمل تیره‌ی سرشانه‌هایش برق میزد. نسیمی که از پشت سر مدلین می وزید موهای مریدا را به عقب هل میداد تا ترکیب موقر و گیرای صورتش کاملا پیدا شود. نگاهش زیر آن ابروهای کشیده که انگار همیشه کمی اخم داشت، عمیق بنظر می رسید. به چشمان مدلین نفوذ کرده بود و درون او را میکاوید. مردمک‌هایش با هوشیاری درحال رصد جزئی ترین حرکات چهره‌ی مدلین بودند، از آن فاصله‌ی نزدیک، سکوت و نگاه مریدا جوری بود که انگار میخواست با چشم‌هایش حرف بزند. اندکی بعد لب زد و زمزمه کرد:
مریدا- اینارو ببین
درحالی که نگاهش را به نگاه مدلین دوخته بود این را نجوا کرد، جوری که انگار با خودش حرف میزد
مدلین- چی رو
مریدا لب گشود و اینبار در لحنش نوسان های ضعیفی از جنس مسحور شدن به گوش می رسید
مریدا- خورشید و ماه، وسط مژه‌های بلند پرپشتت
او اگرچه همیشه به مدلین گوشزد میکرد نباید گریه کند ولی هیچ وقت نگفته بود مجذوب چشمان او شده، چیزی که اکنون درحال اعترافش بود!
مدلین- ازشون خوشت میاد؟
نگاهش با نگاه مریدا تلاقی کرده بود، بخاطر حضور مریدا آرام بود ولی از فکر رفتن او دلتنگ و اندوهگین
مدلین- مال تو باشن
مریدا نجوا کرد- در ازای چی؟
مدلین لب گشود ولی ابتدا چیزی برای گفتن پیدا نکرد، درعوض بی اراده به گریبان و سرشانه‌های مریدا نگریست، به قامت استوارش، زاویه‌ی فک و برجستگی استخوان گونه‌اش، رقص موهای بلندش درباد، و اینکه چقدر اکنون نزدیک بود و کاش برای همیشه همانقدر نزدیک میماند
مدلین- در ازای اینکه… اونقدر بهم نزدیک باشی.. نفستو روی پوستم حس کنم. هیچ وقتم دور نشی
کمی بغض داشت، مکث کرد و بعد از گرفتن نفسی دوباره گفت- اونموقع دیگه نیازی به چشمام ندارم
اگر میتوانست آنقدر به مریدا نزدیک باشد که نفس او را بر خود حس کند دیگر چه نیازی به چشم بود؟ امنیت و آرامش و شادی دنیا محدود میشد به گرمی نفس‌های مریدا، او میتوانست در دنیای یخ زده‌ی مدلین مثل خورشید باشد. مدلین برای خواستن و داشتن او هیچ نیازی به چشم نداشت!
مریدا- از این معامله مطمئنی؟ چون من از چیزی که حقم باشه نمیگذرم
لحن کلامش و نگاهی که به چشمان مدلین دوخته بود مالکانه و جاه‌طلب بود، نوعی جاه‌طلبی بی‌مانند! مدلین با کمال میل حاضر بود چشمانش را در راه این جاه طلبی مریدا بدهد، متعلق به او باشد! متعلق به کسی که اکنون زیر نور ماه، مثل لبه‌ی تیز خنجر می درخشید. مسحور کننده، اصیل و مقتدر!
مدلین- بله. مطمئنم
نسیم موهایش را به جلو پراکنده کرده و از دو سمت روی صورتش می ریخت، مریدا دست راستش را بالا آورد، بدون اینکه پوست مدلین را لمس کند نوارهای پریشان موهای او را آرام به پشت گوشش هل داد و درهمین حین گفت- پس مراقب خورشید و ماهم باش. وقتی برگردم در ازای هر اشکی که ازشون ریخته باشه از تو جواب پس میگیرم
او بغض پنهان مدلین را دیده بود، می‌دانست که در نبودش گریه خواهد کرد!
مدلین- تو نیستی که ببینی
مریدا زمزمه کرد- اینا بهم میگن
وقتی میگفت اینها، نگاهش خیره به چشمان مدلین بود
مریدا- تو میتونی لبتو بسته نگه داری. ولی آسمونی که توی چشمات مخفی کردی با من صادقِ
برای لحظاتی در سکوت گذشت، حالا که موهای مدلین را کنار زده بود کمی بیشتر زیر نور ماه به او نگریست. هیچ چیز را نمیشد از نوع نگاهش فهمید جز نفوذی که داشت! انگار واقعا زبان چشمان مدلین را میدانست
مریدا-.. زیبایی افسونگرانه‌ای داری
پس از وقفه‌ای طولانی، بالاخره چشم از مدلین گرفت و به عقب چرخید، بی اینکه کلام دیگری بگوید یا در مسیرش به میروتاش بنگرد، سوی وسیله‌ی نقلیه رفت. درب را برایش گشودند، وارد شد و آن را پشت سرش بستند.

Share:

نظرات

۵ نظرات

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

ابر برچسب ها.

دسته بندی ها